راههاى ثبوت ارتداد
راههاى ثبوت ارتداد را معمولاً تحت عنوان اسباب ارتداد مطرح مىکنند.
بحث بعدى، مجازات مرتد و شرایط ارتداد است که در ضمن این بحثها، اشارهاى هم به مبانى فقهى آن خواهیم داشت.
در برابر حکم ارتداد، شبهات و سؤالات فراوانى وجود دارد، شاید بتوان گفت یکى از پر شبههترین موضوعاتى که در بین دگراندیشان مطرح شده، همین موضوع ارتداد است که گاهى به طور مستقل بهعنوان ارتداد و گاه در ضمن بحث حدود و قصاص و دیات و احکام فقهى به آن پرداختهاند. شبهات مبتنى بر مسائل و مبانى معرفت شناختى یک دسته از شبهاتند که عمدتا بر مبناى نسبیت به آن پرداختهاند، شبهاتى بر مبناى مسائل هستىشناسى و گاهى اخلاقى، بحث جبر و اختیار و اینکه آیا اصلاً اعتقاد، یک امر اختیارى است یا نه؟ بحثهایى در مبانى فلسفه حقوق و شبهاتى از این طریق، آیا عدالت است؟ آیا حق طبیعى انسانها نقض نمىشود؟ سؤالاتى بر مبناى فلسفه سیاست داریم، مصلحت حکومت! بحث حقوق بینالملل را که در فلسفه سیاست هم مىتوانیم به شکلى آن را مطرح کنیم، آیا این با مبانى حقوق بینالملل و ارتباطات ما با کشورهاى دیگر سازگار است یا نه؟
بحث فقهى ارتداد
کلمه ارتداد تقریبا در تمام کتابهاى لغوى به معناى رجوع گرفته شده است، گاهى رجع و گاهى رجوع. در لغت به معنى رجوع و بازگشت آمده است. در اصطلاح فقهى معنایش روشن است؛ کفر بعد از اسلام. تقریبا همه فقها در این مفهوم اتفاق نظر دارند و این مفهوم از روایات گرفته شده است، در تعریف مرتد آمده است: «من رغب عن الاسلام و کفر بما انزل ا... على محمد(ص) بعد اسلامه».
راههاى ثبوت ارتداد
راههاى ثبوت ارتداد، یعنى چیزهایى که موجب ارتداد مىشود. برای اینکه عبارات دقیقتر باشد، عباراتى از کتابهاى فقهى انتخاب شده است.
صاحب عروه مىگوید: «المراد بالکافر من کان منکرا للالوهیت او التوحید او الرسالة او ضروریا من ضروریات الدین مع الالتفات الى کونه ضروریا بحیث یرجع انکاره الى انکار الرسالة».
حضرت امام نیز از جمله افرادى است که جامعترین عبارت را در این زمینه دارند. مىفرمایند: «الکافر و هو من انتحل غیر الاسلام او انتحلوا» کسى که به غیر اسلام بگرود «و جهد ما یُعلَم من الدین ضرورتا و حیث یرجع جهوده الى انکار الرسالة و او تکذیب النبى صلى اله علیه و آله و او تنقیص شریعته» این نکتهاى است که در کلمات دیگران نیست.
البته مىشود کاملاً استفاده کرد. «و حیث یرجع جهوده الى انکار الرسالة او تکذیب النبى صلى اله علیه و آله و او تنقیص شریعته المطهره او صدر منها ما یقتضى کفره من قول او فعل من غیر فرق بین المرتد و الکافر الاصلى».
اما راههاى اثبات ارتداد، دادگاه یا آن کسى که در برابر سخنى قرار گرفته است که دال بر ارتداد است، چگونه مىتواند بفهمد این ارتداد است یا نه؟ بهخصوص در برابر قاضى" یتحقق بالبینة علیه". (این جملات از جواهر الکلام است). «یتحقق بالبینة علیه ولو فى وقت مُتَرَقَّب» دیگران هم دارند یا مُتَرَقِّب در آینده تصمیم دارد. «او التردد فیه» شک بکند و «بالاقرار على نفسه بالخروج من الاسلام او ببعض انواع الکفر» خودش اعتراف کند. «و بکل فعل دال صریحا على الاستهزاء بالدین، او الاستهانة به». کلامى که دال بر استهزاء و تمسخر دین باشد، استهانه تحقیر دین باشد «و رفع الید عنه» دست برداشتن از آن باشد. این فعل است «بکل فعل».
حرکات بدنى است. «و بالقول دال صریحا على جهد ما عُلِم ثبوته من الدین ضرورتا على اعتقاده ما یحرم اعتقاده».
یکى هم کلامى است که دال بر اعتقاد باشد، «سواء کان القول عنادا او اعتقادا او استهزاءً. اعتقادا عنادا استهزاءً» معتقد هم هست (این مطالب که بیان میشود مورد اختلاف نیست. تمام اینها مجمع علیه است؛ اگر مورد اختلاف باشد تذکر داده میشود). «بل الظاهره وصول الارتداد بانکار الضرورى المذهب» (این کلام صاحب جواهراست)، «کالمتعه» کسى که متعه را انکار کند، «من ذى المذهب» کسى که شیعه است و ضروریات تشیع را انکار کند. مستند به یک روایت است.
یکى از سؤالات این است که ضرورى دین چیست؟ معمولاً فقها مىفرمایند: کسى مرتد است که منکر ضرورى دین باشد. البته خود این مطلب اختلافى است که آیا منکر ضرورى باید حتما کلامش به انکار شریعت و توحید کشیده شود؟ مرحوم صاحب جواهر به شدت مخالفت مىکند و مىگوید: نه! همین که انکار ضرورى بود کفایت مىکند. البته ضرورى را هم طورى تعریف مىکند که نتیجه یکى مىشود. اگر کسى منکر ضرورى دین باشد و انکارش به گونهاى باشد که به نفع توحید و نبوت و معاد کشیده شود، آن مرتد است. در تعریف ضرورى دین بحثهاى زیادى است، ولى آنچه مىشود از همه آنها به دست آورد، این است که معمولاً این طور تعریف کردند، گفتند چیزى که مسلمانان، یا گاهى گفتند همه مسلمانان آن را جزو دین مىدانند. (این تعریف در توضیح المسائل مراجع که سیزده حاشیه دارد، همه قبول کردند) این تعبیر است که مىدانید خود این مشکلاتى دارد، چیزى که همه مسلمانان آن را جزو دین مىدانند. دیگران تعریفهاى روشنترى ارائه دادند؛ چیزى که قطعا جزء دین است و روشن است که جزء دین است و اگر مسأله «بحیث یرجع جهوده الى انکار الرسالة» را به آن اضافه کنیم، دیگر دعواى آن خیلى اهمیتى ندارد.
آیا فرد شاک هم مرتد است؟
یکى از مسائل مهم در بحث راههاى اثبات ارتداد، این است که اگر کسى به اسلام شک کند آیا مىشود او را هم جزء مرتدین به حساب آورد؟ در مورد شاک، روایات مختلفى داریم که بین تصریح به انکار دین و قطعیت به انکار و شک هیچ تفاوتى نیست، حتى در روایات استدلال بر این هم شده که اگر بنا باشد کسى که شک مىکند، مرتد به حساب نیاید، دیگر هیچ منافقى مسلمان نخواهد شد. لذا اصل این مسأله مورد تردید نیست و مىتوان گفت مورد اتفاق است. اما سؤالاتى در مورد شک وجود دارد. اگر کسى در ذهن خود شک کند و آن را اظهار نکند، در روایت تصریح شده که مانعى ندارد. خطاب به زراره فرمودند که اگر اظهار نکند مشکلى ندارد.
در مورد انواع شک، بحثهایى مطرح شده. باز صاحب جواهر از همه سختتر گرفته، مىگوید: هیچ گاه ائمه(ع) نپرسیدند به چه جهت شک کردى؟ بلافاصله گردن زدند. اما فقهاى ما با توجه به احکام دیگرى که در اسلام وجود دارد، تفصیل قائل شدهاند که اگر کسى شبهه و شک کند، یا تشکیک کند یا به تعبیر من از روى وسواس فکرى، یا به خاطر تفحص در دین و براى پیدا کردن دلیل شک کند، اینها را مرتد نمىدانند و شاید با قاعده «تدرء الحدود بالشبهات» بتوان قائل به این شد.
یکى از سؤالات جدى این است که اگر کسى در خلوت براى خودش اظهار تردید یا عدم اعتقاد کند چگونه است؟ اطلاق ادله شامل او هم مىشود؟ روایاتى هم داریم که شخصى آمد شهادت داد فلان فرد «صلى على الصنم» تعبیر صلوة دارد، حضرت فرمودند شاید امر بر تو مشتبه شده، بعد کسى را فرستادند برو نگاه کن! دو نفر رفتند و خبر آوردند و حضرت گردن آن فرد را بعد از تجسسى که کردند زدند. و علما هم هیچگاه تفاوتى قائل نشدهاند. همین جا جواب این سؤال هم مطرح مىشود که آیا از روى توطئه نباشد، فقط از روى اعتقاد باشد؟ باز هیچ یک از فقها بین اعتقاد، توطئه و امثال اینها تفصیلى قائل نشده و همه را یک جا مطرح کردهاند.
حکم منافقین
با منافقین چه کنیم؟ بعضى از فقها تصریح کردهاند: اگر منافقى هیچ وقت اظهار انکار نکند حکمش مثل یک مسلمان است و احکام اسلام بر او جارى مىشود. اما موضوع دیگرى در فقه ما وجود دارد تحت عنوان زندقه که حتى در وسائل الشیعه یک باب جدید و مخصوصى براى او باز کرده است، در روایات هم وارد شده. البته در بعضى از دانشنامهها و دائرةالمعارفها گفتهاند که کلمه زندیق را اولین بار امام صادق(ع) در روایتى فرمودند اما روایات دیگرى دال بر این است که نه! این حرف درست نیست و حتى ادعا شده در زبان فارسى، زندیق معرّب زندیک است و اینها کسانى بودند که اوستا را تفسیرهاى خاصى مىکردند، بعدا بحث زندقه در میان نصارا و یهود وجود داشت. در میان مسیحیت، کسانى بهعنوان زندیق مطرح بودند. زنادقه یک خصوصیات مشترکى دارند که بیان مىکنم. مرحوم شیخ طوسى در کتاب الخلاف، زندیق را چنین تعریف مىکند. «الزندیق هو الذى یظهر الاسلام و یکتم الکفر فاذا تاب و قال ترکت الزندقه روا اصحابنا انه لاتقبل توبته لانه دین مکتوم». این تعبیر را از روایت گرفته است.
اینها یک دین پوشیده و مخفى دارند، ادعاى اسلام مىکنند.«دلیلنا اجماع الفرقه على الروایة الذى ذکرناها» که آن روایت از امیرالمؤمنین(ع) است. در همان وسائل الشیعه باب منافق، احکام منافق و زنادقه است. «ان امیرالمؤمنین(ع) عطى بزندیق فضرب علاوته» گردنش را زد. اینجا معناى زندیق معلوم نیست؛ چون زندیق معناى کافر به معناى عام هم دارد. در طول تاریخ این کلمه تحولات زیادى داشته است. «ان امیرالمؤمنین(ع) کان یحکم فى زندیق اذا شهد علیه رجلان عدلان مرضیان و شهد له الف بالبرائة، جازت شهادة الرجلین و ابطل شهادة الالف». اگر هزار نفر شهادت مىدادند که این مسلمان است ولى دو تا شاهد عالى عادل مرضى شهادت مىدادند که این زندیق است، حضرت حکم را بر او اجرا مىکردند «لانه دین مکتوم». عثمان بن سعید مىگوید یکى از عاملان حضرت نامهاى نوشت: «انى اصبت قوماً من المسلمین زنادقة و قوماً من النصارى زنادقة» این عبارت نشان مىدهد، زندیق به همان معناى خاص خودش است. حضرت همان حکم را فرمودند که اینها باید گردنشان زده شود.
ویژگىهایى براى زنادقه در کتابهاى تاریخى نقل کردهاند که براى ما باید جالب باشد با توجه به وضعیت فعلىمان تظاهر به اسلام و کفر باطل، ارائه تأویلات و تفاصیل خاصى از دین و شریعت که با اصل شریعت سازگار نیست و به نفع شریعت کشیده مىشود که در مسیحیت مشکل همین بوده و در یهود هم همین مشکل مطرح بوده است. احمد امین در دایره المعارفش مىگوید که اینها از عبارات شیرین استفاده مىکردند، سعى داشتند در قرآن تناقض بیابند، در برابر آیات و روایات دلیل عقلى مىخواستند و متعبد به آیات و روایات نبودند. از آنها بهعنوان آزاد اندیشان متفکر نام بردند، به شرایع عملى و احکام فقهى در همه ادیان بىاعتنا بودند، اگر ترس از جان نداشتند به اهانت پیامبر مىپرداختند و سب مىکردند. در صورتی که ترس از جان داشتند تظاهر به اسلام مىکردند.