هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
مرحوم شریعتی از همان دوران کودکی و نوجوانی، علاقه و عشق وافری نسبت به عرفان(1)، خاصه به مولانا جلالالدین رومی و مثنوی معنوی داشت و این دلبستگی و ارادت مخلصانه باقی ماند. به راستی این دلبستگی و ارادت مخلصانه نسبت به رومی از کجا ناشی میشد؟ خود در این باره میگوید: «و مولوی دو بار مرا از مردن باز داشت: نخستین سالهای بلوغ بود، بحران روحی همراه با بحران فلسفی، چه اساساً من خواندن را با آثار مترلینگ آغاز کردم و آن اندیشههای بیسرانجام شکآلود که نبوغی چون او را دیوانه کرد، پیداست که با مغز یک طفل دوازه ساله کلاس ششم دبستان چه میکند؟ این تشتت فکری در دنیای تصوف که به شدت مرا با ـ ناپختگی ـ مجذوب خویش کرده طوفانیتر و دیوانهکننده شد. سالهای 1325 تا 1328، جامعه نیز بیهدف بود و آنچه بود، هرج و مرج حزب توده [و...] و بازیگران سیاسی آزاد خیال و فلسفهبافیها، عرفانگراییها، مقدس مآبیها، رمانتیسم بیمحتوا و یا مشغولیتهای زندگی و شکرگزاری از نعمت آب باریک و نان تافتون و دیزی آبگوشت...
و من جزو آن اولیها بودم. پوچی، بدبینی فلسفی، بیگانگی با واقعیت زندگی و عدم وابستگی با جامعه و نداشتن مسئولیت و برداشتن لقمههای فکری و بزرگتر از حلقوم شعور هاضمه ادراک و همزمانی آن با بحران بلوغ، مسیر صادق هدایت را که آن ایام خیلی وسوسهانگیز بود، پیش پایم نهاد و من برای پیمودن آن، ساعاتی پس از نیمهشب، آهسته از خانه بیرون آمدم، جاده تاریک و خلوت کوه سنگی آن سالها را طی کردم. استخر کوه سنگی نزدیک میشد و من ساعتی دیگر، خود را در آن آرام یافته میدیدم، ناگهان، دلبستگی، تنها دلبستگیم به این دنیا، در این زندگی مرا مردد کرد: مثنوی او این جمله، نزدیکیهای استخر در درونم کامل شده بود و صریح: «زندگی؟ هیچ، یک خیالبافی پوچ، اما این فایده را دارد که در آن با مثنوی خویش بود و با او دنیا را گشت و رشد کرد... برگشتم. مرگ و زندگی دو کفه همسطح بودند اما مثنوی، کفه زندگی را سنگینتر کرد و مرگ را که از آن بینصیب بود، محکوم ساخت. زنده ماندم و تا آغاز نهضت ملی جهت گرفتم و فصل دوم ورود به اروپا بود.
در اوج جوانی، هم فرهنگ داشتم و هم ایدئولوژی و هم مسئولیت و... اما عظمت این هیولای پولاد که بر روی طلا و سکس خوابیده است و نامش تمدن جهانگیر مغرب است و دارد نقش تمدن منحصر به فرد بشریت را بازی میکند، مرا به خود لرزاند. با این دستمایه از فرهنگ و ایمان، تنها میتوانم با این دیو سیاه برآیم که با یک خیز مرا نبلعد و در معدهاش که سنگ آهن و صخره خارا را هضم میکند، جذب و هضم نشوم، آنچنان که خودپرستی و جنسیت و کار اقتصادی و شغل فنی و تمایل به رفاه و لذت و مصرف و پیشرفت را که با مزاجش سازگار است، در خونش بریزد و نگه دارد و تمام احساسهای معنوی، ارزشهای اخلاقی، ایدهآلهای خدایی و همه انگیزهها و آموزشها و اندوختههایی را که از مذهبم و تاریخم به ارث گرفتهام، از ما تحت خود دفع کند...! نمونههایی از چنین آدمهای تجزیه شده را هم بچشم میدیدم».(2)
شریعتی در باب قدرت و تأثیر عظیم کتب عرفانی، خاصه مثنوی معنوی میگوید: «در آنجا که عامل مادی بسیار قوی بود، باید عکسالعملی قویتر خنثایش میکرد: «این بود که در تمام ایام فراغتم، «مثنوی»، «شرح تعرف»، «کشف المحجوب»،«اوپانیشادها»، کتب بودایی و کتابهایی در این مایهها میخواندم، تا بتوانم مقاومت کنم.»(3)
و نیز میگوید: «مشکلات و مشغولیات ناشی از انطباق با محیط و تازگی و تازههای زندگی و... که از میان رفت، من ماندم و یک مشت کتاب و اتاقی در بسته در ساختمان 15 کوچه گوتنبرگ بخش 16 پاریس و دگر هیچ! از هر چه و هر که از گذشته پیشم مانده بوده تنها و تنها دو کس بودند و دیگرها و دیگران همه غیبشان زده بود و آنها با من و یا من با آنها بریده بودم و همه چیز و همه کس در من پایان یافته بودند و آن دو یکی مثنوی مولانا و دیگری تنهایی».(4)
نکات بالا، همه نشان از عمق دلبستگی و توجه وی نسبت به عرفان و مولانا دارند که چگونه قدرت و تأثیر عظیم عرفان و بخصوص معنویت مثنوی، او را از سقوط به دره مرگ و نهیلیسم، مادیات و ظواهر زندگی، خصوصاً زمانی که در غرب بود، نجات داد. او خود را شدیداً مدیون مولانا میدانست. وجود او به وجود معنوی مولانا و مثنوی بستگی داشت و این دو سخت به یکدیگر پیوند خورده بودند، در آن حالات افسردگی و پوچی مولانا و مثنوی به داد او رسیدند.
مرحوم شریعتی، علاوه بر احترام و ارادت به مولانا، او را بزرگترین شاعر میدانست که هر کس را یارای مؤانست و همدلی و همنشینی با او نیست و سنگینی عظمت روح او را هر کس نمیتواند تحمل کند: «بزرگترین شاعر مولوی است و حافظ مرید کوچک او، شاگرد او است. اما مولوی جدیتر و عظیمتر از آن است که بشود با او رفیق بود، مأنوس بود، معاشرت کرد باید به خدمتش رسید و به او ارادت ورزید و از آن کوره عظیم آفتاب گرما و نور گرفت، من از رفقایم صحبت میکنم. آری حافظ، نه مولوی که خیلی جدی و خشن است (مرا میترساند، سنگینی روحش جانم را به ستوه میآورد) با او نمیتوان همسفر شد. هرگاه خواستهام با او به راه افتم خود را همچون اسیران مجروح و دست و پا بسته در وضعیتی یافتهام که سر زنجیرشان را به اسبی وحشی و تیز بستهاند و پیاده از پی خویش به تاخت میکشانند.»(5)
وی، با این حال، از اینکه مولانا و سایر عرفا در گمنامی به سر میبرند، افسوس میخورد و اظهار تأسف میکرد و علت گمنامی این ذخائر عظیم عرفانی را خود ما میدانست که نسبت بدان بیتوجه هستیم و شیوه صحیح استفاده از این ذخائر را نمیدانیم.
«من همیشه آرزو میکردم که کاش هایدگر ـ یا لااقل سارتر ـ مولوی را میشناخت؛ اگر میشناخت هم مولوی از این غربت و ذلت در دست ما بودنش نجات پیدا کرده بود و هم هایدگر که من احساس میکنم مثل پرندهای مضطرب و ملتهب در اطراف این قلعه مرموزی که اسمش شرق، عرفان و دین است، دائماً میپرد و پرواز میکند و دائماً سوراخی میخواهد گیر بیاورد تا بیاید تو، اما پیدا نمیکند. اصلاً اگزیستانسیالیسم اضطراب و دغدغه نیاز به یک معنویتی است که متأسفانه غرب ندارد و شرق دارد (اما) لیاقت عرضهاش را ندارد. مسائل عرفانی، مسائل معنوی و مسائل فرهنگی درست مثل مواد اولیه میماند: غرب لیاقت مصرفش را دارد، [اما] ندارد، ما داریم، [ولی] لیاقت مصرفش را نداریم»(6)
مرحوم شریعتی در حالی که از گمنام بودن ذخائر عرفانی ما، خاصه مولانا شکوه میکند، در جای دیگر، انگشت بر روی جهانی بودن آن میگذارد: اشعار خیام جنبه فرهنگ جهانی دارد، همینطور باباطاهر، میبینیم که اشعار اینها را هر اروپایی یا هر کسی که بخواند یک جور متأثر میشود، خیام میگوید: «این کوزه چو من عاشق زاری بودست» که مربوط به فرهنگ قومی نیست، در سطح فرهنگ جهانی است و بعد از اینها اشعار مولوی است مثلاً پیر جنگی مولانا، مولوی چون وابسته به مذهب خاصی است جنبه جهانیش کمتر است یا مثلاً شاهنامه جنبه فرهنگ قومی دارد و جنبه جهانیش ضعیف است...»(7)
«در مسائل اخلاقی فضایل قومی و نسبی داریم و همچنین فضایل مطلق که مربوط به فرهنگ بشریت است. فضایل نسبی مربوط به فرهنگ قومی است. شخصیت مثنوی از تعالی روحی در برابر منحص دفاع میکنند که اخلاق بشری است. جاز فریاد سیاهپوست است ولی رستم «شاهنامه» از ملیت ایران دفاع میکند. شعر مولوی و حافظ جهانی، ولی شاهنامه قومی است. ترک که شاهنامه را میخواند طرفدار اسفندیار است و ایرانی طرفدار رستم که در برابر هم قرار میگیرند ولی در برابر مثنوی همه بیتفاوتند.»(8) و در جای دیگر میگوید: «خیام از مولوی جهانیتر است،چون مولوی رنگ مذهب دارد، ولی خیام انسانی در برابر طبیعت است و مولوی انسان اشراقی در برابر عرب و ترک است.»(9)
بنابراین شریعتی، علت گمنامی مولانا را علاوه بر خود ما، در خود مثنوی نیز میداند، چرا که اشعار مثنوی هر چند که تا حدودی جنبه جهانی دارند، نسبت به اشعار خیام و باباطاهر عریان از جنبه جهانی بودن کمتر برخوردارند و همین عوامل سبب گمنامی و بیتوجهی غربیان نسبت به اشعار مولانا و یا شاهنامه فردوسی شده است.
جنبه جهانی بودن مولوی نسبت به بعضی از شعرا کمتر است، با تمام این احوال، شریعتی به تحلیل سر جاودانه بودن مولانا میپردازد.» مولوی جزئی از فرهنگ ماست، جزئی از اندیشیدن و حس کردن و تپیدن قلب ماست، جزو ابدیت تاریخی است، اندیشهاش، مذهبش، هنر شعریش در خدمت خودش. این «همه» جاویدانند، انسانیت جاوید است، پس راه خلود شخص کاملاً روشن است، فرد از بین میرود، جامعه جاوید است، وجود نمودی من، فردیت من است. یعنی همه روابط من با دیگران در وجود نمودیم، براساس منافع خودم است. پس با دیگران رابطه برقرار کردهام، برای اینکه منافع وجود مجازیم تأمین شود. اگر من این عنصر را نابود کرده و در وجود حقیقی و وجود نابم زیستم، دیگر رابطهام با دیگران براساس نیازهای فردیم نیست بلکه نیاز وجود حقیقی من شبیه نیاز نوع بشر و از نوع نیازهای بشریت است.
پس من به میزانی که میکوشم وجود مجازیم را نابود کنم و به وجود حقیقی خود برگردم، دارم فردیت خود را نابود میکنم تا به نوعیت بپیوندم. فردیت نابودشدنی است، نوعیت جاوید است. پس من اگر به وجود حقیقی برگشتم و نیازهای روزمره مبتذلی که روابط مرا با همه دیگران میسازد، قیچی کردم و آزاد شدم، برمیگردم به وجود حقیقیم. وجود حقیقیم همزاد با وجود حقیقی همه انسانهاست. در تمام تاریخ وجود حقیقی خالد است، جاوید است. وجود دارد و همواره هر کس او را احساس میکند. مولوی میتوانسته مثنوی را در وصف سلطان خوارزمی بنویسد و بابت هر بیتی یک سکه بگیرد، ولی بعد از نابود شدن مولوی سکهها هم نابود میشد و مثنوی را هم باید سلطان خوارزمشاه حفظ میکرد (که خودش را نتوانسته حفظ کند) که در این صورت مثل دیوان انواری از بین میرفت.
اما وقتی آن نیاز خود را قطع میکند، اثر شعریش، معلوماتش، دانشش، همه بافت انسانیش را وقف وجود ناب خودش میکند. رابطه خود را با سلطان خوارزمشاه قطع میکند و با شمس یا مجد برزگر پیوند میزند. این یک «خود» نیست، «خودی» را که خود، او را برای پیوند با خوارزمشاه دعوت میکند، قربانی کرده: آن «خود ناب انسانی است که با شمس پیوند میزند، با آدم بیچارهای که هیچ ندارد. این یک نیاز دیگر است. به خاطر نیازی که الان در روح خودمان احساس میکنیم، در پیوند مولوی با شمس یا مجد برزگر، احساس پیوند میکنیم و در آن شرکت داریم، اما در پیوند انوری با خوارزمشاه هیچ شرکتی نداریم، بنابراین آن پیوند میرا است و آن وجود که مجموع آن پیوندی مبرا و نابودشدنی است. اما این پیوند افکار، فردیتش را به نوعیت پیوند زده (به همه انسانهایی که خواهند آمد حتی از هر زبان دیگری، یک اروپایی هم اگر داستان پیر جنگی را بخواند همان احساس مرا ـ ایرانی ـ دارد چون این مسأله جهانی است و فرق نمیکند) و براساس فردیت خویش قرار نداده، بلکه براساس نوعیت قرار داده و نوعیت، جاویدتر از فردیت است. مولوی (یا حافظ) که پیوند خودش را براساس نوعیت (احساس بشر) قرار داده، کارش جاویدتر از کار فردوسی است. حماسهای که مولوی میسراید، حماسه همه انسانهاست. حماسه فردوسی فقط حماسه ایرانیهاست. از پیروزی رستم، فقط ایرانیها لذت میبرند، چون پیروزی ملیت است در برابر قدرت بیگانه، پیر جنگلی نماینده صمیمیت بشری است در برابر رسمیت، حقیقت یک مذهب است در برابر رسمیت. بنابراین مولوی براساس ارزشهای وجود حقیقی کارش را نهاده که ثابت است و میبینیم که چگونه انسانها میتوانند جاوید بشوند، یعنی از فردیت خودشان (به معنی جدا بودن از دیگران نیست، به معنی یکی از دیگران بودن است) رهایی یابند.»(10)
در واقع مرحوم شریعتی معتقد است که چون مولانا از فردیت گذشته و به نوعیت رسید، توانست جاودان بماند و به جاودانگی برسد. چرا هیچکس شعر انوری را که در شعر شناسیهای قدیم گفتهاند «انوری خدای سخن است» ـ چنین شخصی را ـ نمیستایند؟ اما مولوی را حتی کسانی که سخنش را نمیفهمند، میستایند، همیشه با او هستند، در هر خانهای و در هر زمانی وجود دارد. برای این است که مولوی فردیت خودش را در روح اجتماعی انسان، در درد انسان، اضطراب انسان و نیاز انسان حل کرد...» (11)
و چنین به ستایش از مولانا زبان میگشاید و به ادبیات عرفانی ارج نهاده و حتی در مواردی تعصب به خرج داده و به شدت از کسانی که قصد خدشه وارد کردن و توهین به این ذخایر عظیم ادبیات عرفان اسلامی را دارند انتقاد نموده و آن را نشان از تسلط روح مادی و عدم درک معنویت میداند. (12)
وی در باب همین کوتهفکریها میگوید: «منطق مادی و اقتصادی حسی، ارزشهای مقدس معنوی، نیازهای برتر و کششهای ظریف و زیبای روح را هم تحلیل کرد و همه این جلوههای متعالی احساس لطیف و روح غیرمادی و فقر اقتصادی انسان را همچون گلهای زیبا و معطری در زیر انگشتان تشریح و تجزیه و تحلیل پژمرد و به ابتذال کشید. مثلاً انفجار روح شگفت مولوی در صاعقه مرموز حادثهای عشق و تماس با روح آتشین شمس تجلی عقده جنسی و انحراف همجنسپرستی است! و رابطه مولانا و شمس از جنس همان رابطه اصغر قاتل است با بچه مقتولها!...»(13)
تحویل عرفان مولوی به روانکاوی فروید! او نمیتوانست چنین نتیجهگیریها را بپذیرد، چنین سخنان ناپختهای برایش سفیهانه جلوه مینمود، خصوصاً در باب مولانا! مولانایی که او را از گرداب مرگ و پوچگرایی رهایی بخشید. مولانایی که حتی او را برتر از شمس تبریزی میدانست. شمسی که مولانا، انقلاب عظیم روحی خویش را بدو مدیون بود. به همین جهت در این باب میگوید:
«عالیترین درجه شهادت و ایثار و اخلاص، نه تنها گذشتن از مال و جان، که از رشد و تکامل وجودی و معنوی و علمی خویش است و ایستادن برای پرداختن به مردم و حرف زدن با آنها و پاسخ گفتن به نیازهای ابتدایی و عادی زندگیشان. من از مولوی ممنونم که برخلاف شمس، تنها و بال در بال چند روح معراجی و استثنایی به طیران روحی و تکامل وجودی خویش در آسمان عشق و عرفان و عروج الهی مشغول نشد و نگفت گور پدر این عوام کالانعام و من گنگ خواب دیدهام و عالم تمام کر و ایستاد و معطل شد تا شصت هزار بیت مثنوی(14) سخن با ما حرف بزند.»(15)
تمام مطالبی که تاکنون ارائه گردید حاکی از دلبستگی و علاقه مرحوم شریعتی، نسبت به عرفان، خاصه مولانا، بود. با تمام این اوصاف، تیغ تیز نقادی و حتی از عرفان و مولانا هم دریغ نشد و عشق و علاقهاش مانع از خردهگیری نگشت. اما با توجه به رهیافت جامعهشناسانه و ایدئولوژیک شریعتی میتوان خردهگیری وی را در باب عرفان و مولوی حدس زد.
البته در اینجا قصد این نداریم که به نقد عرفان از منظر شریعتی بپردازیم و صرفاً نقد وی را در مورد مولانا میآوریم. اجمالاً به این نکته اشاره کنیم که مرحوم شریعتی معتقد بود که عرفان فقط از جهت تلطیف روح و تزکیه و تصفیه نفس مفید است و مبادا پا را فراتر نهاده و عرفان زده شویم که آفتی است بس بزرگ. همانا بزرگترین آفت، ضرر عرفان و دنیاستیزی، بیتوجهی به آدمیان و دنیای اطراف و گریز از مشکلات آن و بالاتر از همه هموار نمودن راه جهت استثمار انسانهای مظلوم است. وی از دین عرفانزده و صرفاً آکادمیک به شدت نفرت داشت و از آن سخت انتقاد میکرد. به ایدئولوژیک کردن دین معتقد بود و یگانه قهرمان و علمدار آن را در تاریخ اسلام، ابوذر ـ دستپرورده مکتب پیامبر(ص) ـ میدانست که میبایست یگانه الگوی مسلمین باشد. به همین جهت است که گفتهاند: «شریعتی، ابوذر را مجسمه اسلام و اسلام مجسم میدانست. ابوذر برای شریعتی تا پایان عمر، ابوذر باقی ماند و به تعبیر مولوی، این «مهر اولی» هیچگاه از دل او زایل نشد. از نظر او ابوذر پروری مقتضای مکتب اسلام بود و هر تفسیری از اسلام که برای شخصیتی همچون ابوذر ارزش کافی قائل نباشد و یا از درون آن، کسی همچون ابوذر بیرون نیاید، تفسیر مقبولی نیست. او از پنجره ابوذر اسلام را میدید و هیچگاه از این پنجره چشم برنداشت. تمامی تحلیلها و تفسیرهای بعدی او در باب اسلام بسطیافته آن نکته مجمل و فشرده آغازینی بود که از وجود ابوذر استخراج کرده و پسندیده بود. شریعتی بعدها در مکاتب بسیاری غوطهور خورد، از دیار مألوف سالها دور افتاد و منظرههای زیبا و جذاب دیگری دید، اما هیچگاه جذابیت و سحاریت منظره نخستین را از یاد نبرد. در این باب وی در یک میزگرد نکاتی شنیدنی دارد:
«بنابراین، ناچارم از مراد محبوبم، ابوذر غفاری ـ که اسلامم و تشیعم و آرمانم و دردم و داغم و شعارم را از او گرفتهام تقلید کنم، که وقتی در مدینه و شام فریاد برآورد و تندرویهایی کرد که «هیچ مصلحت نبود»! و به جای آن که به شیوه «اهل علم و تحقیق و نقد» بنشیند و خیلی آرام و آهسته و با «نزاکت» و بی سر و صدا، «حقایقی» را برای عدهای از خواص و اهل تحقیق مطرح کند، آن هم در لفافه تعبیراتی که «کسی بو نبرد» و اشکالاتی هم ایجاد نکند، استخوان پای شتری را از کوچه برمیدارد و یک راست سراغ خلیفه رسولالله میرود و بر سر امیرالمؤمنین فریاد میزند: ای عثمان، فقرا را تو فقیر و اغنیا را تو غنی کردی.»(16)
لذا حدود بهرهگیری شخصی از عرفان باید برای تلطیف و تزکیه روح و نفس باشد و نه بیش از این: «با مثنوی آشنا شوید که یک «ضلع» [مثلث] شناخته شده [باشد]، با «کشف المحجوب» آشنا شوید، با جنید آشنا شوید، و با «شبرح تعرف» بخاری (کتابی است که من خیلی دوست دارم) آشنا شوید، که فقط و فقط بینش و احساس لطیف عرفانی بگیرید؛ اگر بیش از این بگیرید آن وقت اسباب زحمت است، و باید به زحمت دور بریزید، چون عرفان اگر از همین حد بگذرد دیگر خراب میشود و به صورت «ماریجوانا» در میآید! این است که عرفان به رشد معنوی روح و احساس، تلطیف عاطفه و پرش (اوج) و معراج درونی یافتن (تمرین کردن) کمک زیاد میکند؛ عرفان را به معنی خیلی وسیعش میگویم: از «برگسون» گرفته تا به خصوص عرفان شریعتی (لائوتزو، مهاویرا، ودا، ریگ ودا، بودا، عرفان اسلامی، عرفان ایرانی ـ که دیگر فرق نمیکند ـ و امثال اینها) که قویترین است.»(17)
مرحوم شریعتی، هر چند که علاقه مخصوصی به مولوی داشت، در عین حال از او خردهگیری نیز کرده است که در اینجا به ذکر آن میپردازیم: «من با ارادت و حرمت زیادی که برای مولوی قائلم ـ که او را در میان هنرمندان، دانشمندان و احساسها و روحهای عظیم در ردیف پنج، شش آدم بزرگ در تاریخ بشری میدانم ـ در عین حال او را برای جامعه مضر میدانم. این است که همیشه مایل بودم ـ به عنوان فرد، شاگرد با استعداد و وفادار عارفان و اشراقیون بزرگ مثل عینالقضاه و یا مولوی باشم، حتی دوست دارم در لحظاتی که برای جامعه احساس تعهد نمیکنم، با روحهای بزرگ چون « اوپانیشادها» و بوداها ـ و امثال اینها ـ باشم. اینان به عنوان تعلم اخلاقی و تربیت و تصفیه و تزکیه، پرورش روحی میدهند، ما همواره از این که جامعه چنین گرایش پیدا کند، وحشت داشتهام، زیرا بعضی از عناصر برای جامعه مضرند و برای فرد مفید ـ و برعکس. اسلام از این که تضاد هر دو بعد ـ مصالح فرد و جامعه ـ را از بین برده، برایم ارزش جامعه و تمدن میسازد ـ در هم ریخته و عجین کرده که قابل تفکیک نیست، مگر به وسیله فلاسفه و متکلمینی که بعد آمدهاند.»(18)
مرحوم شریعتی در جای دیگر بر آن است که انتقادی منصفانه و آگاهانه از عرفان و مولوی داشته باشد: «به هر حال مسأله این است که من هیج وقت نمیتوانم خود را واقعاً از ارادت و ایمان و اعتقاد به مردی مثل شمس تبریزی و مولوی دور نگه دارم.
وقتی در برابر اینها قرار میگیرم، مانند این است که در برابر یک خورشید قرار گرفتهام، یک چنین عظمتی دارند. وقتی مولوی را میبینم مثل این است که وی در صدر همه موجودات انسانی که تاکنون میشناسیم، از لحاظ رشد معنوی، روحی، شخصیتی انسانی قرار گرفته است، اما وجود او در جامعه بلخ یا قونیه یا جامعه اسلامی زمان خویش با غیبتش هیچ فرقی ندارد، زیرا او به قدری در محدوده قرنطینه معنوی و الهی خودش محبوس است که در پیرامونش نه ظلم، نه جنگ مغول و نه جنگ صلیبی را و هیچ چیز را حس نمیکند. مانند گوتیه شاعر فرانسوی زمان جنگ است که میگوید:«من ترجیح میدهم که بخوابم تا بشینم، و ترجیح میدهم که بنشینم تا بایستم و ترجیح میدهم در خانه بمانم تا به کوچه بروم، و از جنگ که گویند همه جهان را فرا گرفته است، باخبر نمیشوم، مگر این که گلولهای شیشه پنجره خانهام را بشکند» به هر حال چگونه ممکن است که انسان از یک طرف رشد معنوی پیدا کند، و از طرف دیگر، در برابر یک چیز معنوی بسیار ساده و بدیهی، اینقدر بیتفاوت باشد؟
آن کسی که یک بعدی قضاوت میکند، عرفان را از ریشه خرافه و پوچ و تخدیرآمیز میداند، ولی ما میخواهیم دور یک مسأله بگردیم و همه ابعادش را نگاه کنیم. از طرفی میبینیم که ایجاد یک رابطه متعالی کرده است، در هیچ مکتبی به اندازه عرفان، انسان متعالی ساخته نمیشود. مکتبهای عرفانی ما انسانهایی را به ما عرضه کردهاند، که شبیه آنها را در هیچ مکتبی و در هیچ انقلابی نمیبینیم. انقلابهای بزرگ، قهرمانهای بزرگ ساختهاند، ولی وقتی شخصیت انسانی آنها را با شخصیت عرفانی خود مقایسه میکنیم، اصلاً قابل قیاس نیستند تا با هم اسمشان را ببریم؛ نفی کردن آن خودخواهیها، ضعفها، هوسهای شخصی که در هر وجودی هست، و اساساً مبارزه با تمام نیروهایی که طبیعت مرا میسازد و سرانجام ریشه آن عشق و عرفان و التهاب وجودی و ذاتی انسان، اینها همه چیزهای کوچکی نیستند. معذالک میبینیم که از طرف دیگر یک انسان منفی و پوچ ایجاد کرده است که بهترین چشمروشنی برای جلادها، و ظلمها، و ارتجاعها و استعارهها و امثال اینهاست. و گردنکشان تاریخ همیشه مدیون این بزرگان بودهاند، زیرا به کاسه و کوزه هیچ کسی کاری نداشتهاند.» (19)
نگارنده این سطور لازم میداند که در باب مطالب ارائه شده در این مقاله نکاتی را ولو طور مجمل و مختصر ذکر نماید.
1ـ کمتر کسی را میتوان یافت که به مولوی بپردازد اما در آتش عشق او نسوزد. چرا که وجود این بزرگمرد سراسر «عشق بود و بس. مگر نه اینکه انسان حیوانی است ذاتاً عاشق. شریعتی نیز در حد وسع، توان و ظرفیت خویش را از این منبع عظیم «عشق» بهره برد و کسب معرفت نمود. فیالواقع تمام هستی و وجود خویش را مدیون او بود و اگر مولوی نبود، خود شریعتی هم نبود.
شریعتی که در ایام نوجوانی دچار بحرن روحی و فلسفی بود و غرق در مسائل عقلی و معرفتی(20) درمان خویش را در عرفان ـ خاصه در مولانا ـ یافت. در حقیقت این عرفان و مولوی بود که زندگی دوباره به شریعتی بخشید.
2ـ شریعتی در جایی میگوید که کاهش هایدگر و سارتر مولوی را میشناختند! متأسفانه شریعتی نیز دچار یک خطای فاحشی شده بود و اینکه تصور میکرد که دغدغه هایدگر و هایدگریها و سارتر آنها دغدغههای عرفانی، آنهم از نوع عرفان و تصوف عشقی مولانا بود! و حال آنکه مسأله عشقی و عرفانی. مولوی به عشق میاندیشید و به یک معنا دغدغه عشق و رابطه با آن معشوق محتشم یعنی حضرت حق را داشت و نه چیزی دیگر.
هایدگر هیچگاه دغدغه عرفان و تصوف عشق را نداشت، به همین سبب اگر هایدگر و یاسارتر و سایر اگزیستانسیالیستها، مولوی را میشناختند توجه چندان جدی را به او نمیکردند. تحلیل این مسأله البته خود محتاج به فرصت و وقت دیگر است که در این مقال نمیگنجد.
3ـ دکتر شریعتی به حق دریافت که عدهای از شرقشناسان، ایرانشناسان و اسلامشناسان خاصه غربی، لیاقت همنشینی و مؤانست با این رادمرد عرصه عرفان و تصوف را ندارند و لذا تهمتها و افتراهایی به او و دیگر کسان زده و به خطا رفته و به سوء فهم نائل شدهاند. اما اینان به علت پیشفرضها و پیشداوریها و کمبودهای شدید معنویای که در بعضی از محققان وجود دارد هیچگاه «لیاقت» همنشینی و فهم نه مولانا بلکه عرفان اسلامی را هم ندارند و لذا همواره درجات متعدد به خطا رفته و میروند.