* این روزها صحبت از شکست و به بنبست رسیدن اصلاحات میشود. به نظر شما آیا برای جنبش اصلاحات چنین اتفاقی روی داده است؟
** فکر میکنم که حرکت اصلاحطلبی در کشور به معنای شناسایی و پذیرش لزوم اصلاح ساختار سیاسی و به تبع آن ساختار اقتصادی ـ اجتماعی و تصمیمگیری در کشور، نه فقط شکست نخورده بلکه قدرتمندتر هم شده است. اگر شش سال پیش تعداد افرادی که معتقد بودند بسیاری از مشکلات کشور با اصلاح ساختارهای سیاسی و اقتصادی ـ اجتماعی حل خواهد شد، امروز تعداد آن افراد به مراتب بیشتر شده است. بنابراین آگاهی نسبت به لزوم اصلاح ساختار سیاسی آشکارتر و قویتر شده است. در سطح بینالمللی هم همینطور است. هر چقدر که جلو میرویم بیشتر به این مسأله که تغییرات اصلاحی و نه تغییرات انقلابی پاسخگوی نیازهای جوامع است، پی برده میشود. از صد سال پیش به این طرف اهمیت انقلاب و اینکه انقلاب میتواند پاسخگوی نیازهای جامعه باشد کمتر و کمتر شده است. در همین دو ماه اخیر در ونزوئلا یک حرکت انقلابی یا به عبارتی ضدانقلابی به وجود آمد تا یک حکومت منتخب را از کار برکنار کند. اما آن حرکت اصلاً نتوانست پا بگیرد. این در حالی بود که تا بیست سال پیش در کشورهای آمریکای لاتین حداقل سالی یکبار کودتا و سالی یکبار حرکت ضدانقلابی اتفاق میافتاد و سالی یک حکومت منتخب مردم با حرکتی تند کنار گذاشته میشد.
الان دیگر آن شیوه در آن کشورها هم جواب نمیدهد. مشخص است که ساختار جهان به گونهای است که تن به حرکتهای انقلابی نمیدهد. حالا چه این انقلابها با شعارهای خوب و مثبت و عدالت و آزادی همراه باشد و چه با شعارهای نظم و جلوگیری از آشفتگی جامعه و غیره. در واقع معتقدم که حرکت اصلاحی نه تنها در ایران، بلکه در سطح جهان عقبرفت نداشته است. اما آنچه که ما به آن بنبست و یا شکست اصلاحات میگوییم بنبست و شکست راهی است که برای این کار انتخاب شده است و نه خود راه. اصلاح کردن به عنوان یک خطمشی کلی در جامعه تقویت شده و میدانیم که عمیقاً چه چیزهایی باید اصلاح شود. من به این نمیگویم شکست، به این میگویم موفقیت. اگر در شش، هفت سال پیش و قبل از انتخاب آقای خاتمی تعدادی از نخبگان جامعه که در مطبوعات غیریومیه قلم میزدند بر ضرورت وجود اصلاحات تأکید میورزیدند، اما امروز این خواست گسترده و عظیم است و نمیتوان آن را پنهان کرد. در دورافتادهترین نقاط کشور نیز مردم به این ضرورت پی بردهاند. به نظر من آنچه که موفق نبوده آن راهی است که برای این کار انتخاب شده است. این همان چیزی است که به آن برنامه سیاسی میگوییم. برنامه سیاسی کسانی که پیشرو اصلاحات و پیشبرنده اصلاحات هستند و دست بالا را در پیشبرد اصلاحات و آن برنامه داشتهاند. آن برنامه و روش شکست خورده است.
* این برنامه چه ویژگیهای و مشخصههایی دارد؛ گاهی صحبت میشود که اصلاحطلبان فاقد استراتژی و سازماندهی مناسب برای رسیدن به مقصود خود هستند، آیا واقعاً این طور است؟
** فکر کنم در کشوری که فرهنگ سیاسی دموکراتیک در آن خیلی قوی نیست جنبش اصلاحات آن برنامه سیاسی، استراتژی و تشکیلات مناسب و لازم خود را نداشته است. ایرادی که گرفته میشود یک ایراد فنی و تکنوکراتیک نیست. بلکه ایراد دموکراتیک است. به نظر من جنبش اصلاحات یکی دو سال بعد از انتخاب آقای خاتمی برنامه مشخصی داشت. برنامهاش هم این بود که ما میتوانیم به واسطه ابزارهایی که قانون اساسی در اختیار رئیسجمهور و در اختیار مجلس میگذارد و با در اختیار گرفتن این دو قوه برنامه اصلاحی مورد نظرمان را پیش ببریم و به جامعه کمک کنیم تا بتواند ساختار سیاسی دموکراتیک خودش را تقویت کند و خود ادامه این برنامه اصلاحی را به عهده بگیرد. تصور این بود و بارها هم گفته شد که قانون اساسی بخشهای مهجوری دارد و اگر این بخشها زنده شود، به قوه مجریه و مقننه اجازه خواهد داد تا قوانین لازم را نه فقط به تصویب برساند بلکه این قوانین را به خاطر در اختیار داشتن قوه مجریه در جامعه به عمل بنشاند. این برنامه سیاسی اصلاحطلبان بود. برنامه سیاسی به طور خلاصه آن برنامهای است که به شما اجازه میدهد نیروهای اجتماعی لازم را برای رسیدن به اهدافتان بسیج کنید. در علوم سیاسی به آن برنامه سیاسی میگویند. سردمداران جنبش اصلاحات بر این باورند که میتوانند با گذراندن قوانین مناسب افراد لازم را بسیج کنند. یعنی قوانین لازم را در مورد احزاب، مطبوعات، جوامع صنفی و شوراها تصویب کنند و با در اختیار گذاشتن بخشی از قدرت به خارج از مرکز، ایجاد تکثر قدرت کنند و به این شکل جامعه را بسیج و نیروهای اجتماعی لازم را در چارچوبهای مناسب خودشان با خود همراه کنند. آنها در پاسخ به این پرسش که چرا و چگونه میتوان چنین کاری کرد میگفتند که قانون اساسی این اجازه را به ما میدهد. کافی است یک قانون مطبوعات خوب بگذرانیم که نتوانند مطبوعات را در زمانی که فعالیت سالم خود را انجام میدهند تعطیل کنند. ما میتوانیم جمعی درست کنیم که ناظر بر چگونگی اجرای قانون اساسی باشند. رئیسجمهور میتواند دستور دهد تا جمعی به وجود آید که بر قانون اساسی نظارت کند. میگفتند میتوانیم قوانین متعدد دیگری بگذرانیم که جامعه، فضا و ظرفهای متناسب خودش را داشته باشد و نیروها را در آن ظرفهای مناسب برای رسیدن به اهداف درست و دموکراتیک بسیج کنیم. اما این مسأله در پنج، شش سال اخیر اشتباه از آب درآمده و ثابت شده که کارآیی نداشته است.
* آیا نتوانستهاند با این که نسبت به آن ظرفیتها، تصور اشتباهی داشتند؟
** نتوانستند. ما نتوانستیم قانون مطبوعات مناسب داشته باشیم. نتوانستیم قانون احزابی را که داریم و مناسب است عملاً به اجرا بگذاریم. نتوانستیم قوانین نابرابری را که در جامعه وجود دارد آنطور که لازم است تغییر دهیم. حتی نتوانستیم در غیرسیاسیترین قوانین کشور یعنی قوانین جلب سرمایهگذاری خارجی و قوانین سرمایهگذاری داخلی هم کاری انجام دهیم.
آنها باید متوجه شده باشند که هر چند قانون اساسی بخشهایی مهجور دارد اما به محض این که آنها بخواهند آن بخشها را فعال کنند یک قدرت تفسیری از سوی شورای نگهبان و یک قدرت ماوراء نهادهای متعارف تعریف شده در قانون اساسی وجود دارد که جلوی این کار را میگیرد. یک بحث حقوقی هم درباره قانون اساسی وجود دارد و آن این است که آیا این قانون به منزله یک مجموعه حقوقی توان تعریف یک جامعه دموکراتیک را دارد یا خیر. این بحث همیشه وجود داشته است که فعلاً بحث ما نیست. قانون اساسی به منزله یک چارچوب حقوقی که همه در آن مجاز به فعالیت هستند به منزله یک برنامه سیاسی نیز مطرح شده است.
در واقع قانون اساسی به منزله برنامه سیاسی سردمداران اصلاحات باید امروز نقد شود. وقتی این را میگوییم باید ببینیم این موضوع به همراه خودش چه الزاماتی و چه استراتژی و تاکتیکهایی را دارد و همینطور هم اگر میپذیریم که باید این برنامه سیاسی را نقد کنیم، باید آن استراتژیهای و تاکتیکها را نقد کنیم. به نظر من مهمترین نتیجه انتخاب قانون اساسی به عنوان برنامه سیاسی تعریف یک استراتژی معین و مشخص برای نیروهای اصلاحطلب بود. نیروهای اصلاحطلبی که حالا میتوانیم به آنها اصلاحطلب حکومتی بگوییم. در ارتباط با سایر نیروهای سیاسی یک استراتژی مشخص داشتند.
استراتژی حاصل از انتخاب قانون اساسی به منزله برنامه سیاسی دو چیز بود: یکی این که باید با جناح راست سنتی گفتوگو و چانهزنیها را ادامه داد و تلاش کرد تا در این چانهزنیها به یک تفاهم و آشتی مشخص رسید. مشخصه دوم آن هم این بود که باید بر تمایز و جدایی جبهه دوم خرداد که همان اصلاحطلبان حکومتی هستند با دیگر نیروهای اصلاحطلب و طرفدار مردمسالاری تأکید کرد. اگر چه تا امروز و تا سه ماه پیش این استراتژی بازگو نمیشد ولی احساس میشد. یعنی احساس میکردید که اصلاحطلبان حکومتی بیشتر هم و غمشان را برای رسیدن به تفاهم با نیروهای راست سنتی گذاشتهاند تا نیروهایی که از نظر عقیدتی بسیار نزدیکتر به آنها هستند. نیروهایی که هم طرفدار مردمسالاری هستند و هم طرفدار اصلاحات، ولی در چارچوب ساختار سنتی سیاسی 25 ساله ایران نمیگنجد. این سؤال همیشه بوده که چرا آن قدر و برای آن طرف زحمت میکشید و چرا به این طرف توجه نمیکنید. پس استراتژی نیروهای اصلاحطلب مشخص است و آن به تفاهم رسیدن حکومتی با جناح راست بر سر تعریف جدیدی از تقسیم قوا و ایجاد تمایز با سایر نیروهای اصلاحطلب و مردمسالار از سوی دیگر. پس اگر بپذیریم آن برنامه شکست خورده نخستین اقدام باید بازبینی این استراتژی و نقد آن باشد.
اکنون باید گفت زنده کردن یا فعال کردن بخشهای مهجور قانون اساسی برای زمینهسازی دموکراسی در ایران که نتیجهاش این بود که با جناح راست و به اصطلاح خودیها به یک نوع آشتی برسیم و با غیر خودیها هم تمایزمان را مشخص کنیم شکست خورده است، چه باید کرد.
* شما گفتید که استراتژی اصلاحطلبان شکست خورده و باید استراتژی جدیدی را مطرح کنند. برای رسیدن به این استراتژی جدید چکار کنند؟ با توجه به شرایط موجود ویژگیهای اقدام جدید آنها چه باید باشد؟
** من اصلاً نمیگویم وقتی استراتژی تغییر میکند باید گفتوگو و چانهزنی را با نیروهای محافظهکار جامعه قطع کرد. اصلاً منظورم این نیست. فکر میکنم حتماً آن کارباید ادامه پیدا کند اما باید شفافتر شود و جامعه باید بداند چگونه و در کجا و با چه کسانی این چانهزنیها صورت میگیرد. چرا موضوعی مثل پتروپارس در جلسات سران سه قوه مطرح میشود. آنجا چه گفتند و چه مسائلی مطرح شده است، اصولاً چرا یک موضوعی چون پتروپارس این قدر مهم است که توجه سران سه قوه را به خود جلب کرده است. مسأله این است که چانهزنیهای سیاسی باید شفاف شود و حتماً هم باید ادامه پیدا کند. ما میخواهیم در این کشور با هم زندگی کنیم، نمیخواهیم هیچ کس را در دریا بریزیم یا پاسپورت دست او بدهیم که برود و یا این حرفهایی که در تاریخ استبداد ایران خیلی مشهور است. بحث ما بحث گسترش است. مهمترین چیز این است که گفته شود حفظ تمایز اصلاحطلبان غیرحکومتی با دیگر اصلاحطلبان به شکست انجامیده و امروز نیازمند گسترش جبهه اصلاحطلبان هستیم. گفتن خود این موضوع شروع استراتژی جدید است. تا این را نگویند هیچ حرکتی در این زمینه به وقوع نخواهد پیوست. اما صرف گفتن آن هم کافی نیست و باید لایههای زیرین این اندیشه را بررسی کنیم ببینیم چرا این تمایز وجود داشته است. چرا آنها میخواستند با نیرویی که به قول خودشان هر روز یک بحران جلوی پایشان میگذارند آشتی کنند، اما از نیروهایی که ارزشهای آنها را تحسین میکنند و طرفدار دموکراسی هستند و روش اصلاحات را برای رسیدن به دموکراسی میپذیرند فاصله میگیرند. مرحله دوم روشن کردن این موضوع است که چه چیزی آنها را به اینجا کشانده است. برای حل این نیز باید چند مسأله را مورد بحث قرار داد.
اولین آن روشن کردن این است که ما چه جامعهای میخواهیم. دائماً گفته میشود میخواهیم ساختار را اصلاح کنیم. وقتی هم خیلی شفاف حرف میزنند میگویند میخواهیم دوگانگی قدرت سیاسی را از بین ببریم، باید محدوده این دوگانگی را روشن کنیم. کشور فرانسه هم دارای چنین دوگانگی قدرت است. از زمان تصویت این قانون اساسی پس از جنگ جهانی دوم بین نخستوزیر و رئیسجمهوری بحث دوگانگی قدرت به وجود آمده است. رئیسجمهوی یکسری اختیارات دارد و نخستوزیری هم یکسری اختیارات، بعضاً این دو، از گروههای سیاسی رقیب هم هستند، اما با هم همزیستی دارند و کشور به بنبست نمیرسد و در مسائل اساسی معطل نمیماند. پس مسأله بر سر دوگانگی قدرت نیست مسأله بر سر این است که ما دیگر نمیدانیم، برای چه چیزی میخواهیم اصلاحات داشته باشیم.
باید مشخص شود هدف از اصلاحات رسیدن به چه جامعهای است. باید در این مورد شفاف صحبت کرد. وقتی اصلاحطلبان حکومتی پذیرفتند که جبهه اصلاحات را گسترش دهند، باید مشخص کنند که به دنبال چه جامعهای هستند.
* یعنی هنوز خودشان این را هم نمیدانند؟
** من نمیدانم که آنها این را میدانند یا خیر. اما به نظر من باید این کار صورت بگیرد. آیا در آن جامعهای که اصلاح میشود ما همین قانون خانواده فعلی را خواهیم داشت؟ آیا در آن جامعهای که اصلاح میشود انتشار روزنامه و کتاب نیاز به مجوز دارد. قانون ارث در آن جامعه چگونه خواهد بود. همینطور بسیاری از مسائل دیگر باید روشن و شفاف برای مردم توضیح داده شود.
اما وقتی شما از اصلاحطلبان حکومتی بپرسید که در آن جامعه اصلاح شده قانون ارث چگونه خواهد بود، حداقل یکی از عوامل تمایز و اصرار آنها به تمایز بین خودشان و دیگر اصلاحطلبان غیرحکومتی روشن میشود. به نظر من علیرغم اینکه گفته میشود شکاف و تناقض عمده در جامعه بین اصلاحطلب و محافظهکار است، کمی که وارد حوزه اجتماعی میشویم متوجه میشویم هنوز شکافهای اساسی باقی مانده که بعضاً میتواند به دیدگاه مختلفی برگردد.
در واقع مشخص میشود که اصرار اصلاحطلبان حکومتی بر حفظ تمایز خود با سایر اصلاحطلبان و سایر طرفداران دموکراسی بر سر مسائل اینچنینی است. اینجاست که بازگو کردن برخی شعارها بیمعنی میشود. «ایران برای همه ایرانیان» شعار خوبی است، اما آن ایرانی که برای همه ایرانیان است چه شکلی است؟
آن ایرانی که قرار است برای همه ایرانیان باشد دارای چه نوع آزادیهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است. قوانین و مقرارتش چگونه است. زن و مرد در آن چه امتیازاتی دارند و چه برابریها و چه نابرابریهایی دارند من معتقدم آنها باید به مسأله اصلاحات عمیقتر بیندیشند. برناه سیاسی سطحرویی اصلاحات است و استراتژی و تاکتیک سطح زیرین آن است. سطح زیرین بحث مسائل اجتماعی است پس در پاسخ به پرسش شما مبنی بر اینکه ما چه استراتژی و تاکتیکی باید داشته باشیم باید بگویم که به نظر من مقدمات آن بحث اجتماعی است.
مسأله دوم بحث نگرانیها است. ما باید بحث کنیم نگرانیها از چه چیزی است. نگرانی امروز من این است که ما با افت مشروعیت دولت مرکزی مواجهیم و شاهد برآمدن مشروعیتهای حاشیهای هستیم. مشروعیتهای حاشیهای که میتوانند مشروعیتهای منطقهای هم داشته باشند و میتوانند به مشروعیتهای قومی و مشروعیتهای اقتصادی دست پیدا کنند. در واقع ما به سمت وضعیت میرویم که افراد به کل مملکت پاسخگو نیستند و فقط به یک عده معین و مشخصی پاسخگو هستند. مثلاً من نوعی پاسخگویی کسانی هستم که با آنها شریکم و پاسخگوی کسانی هستم که هم قوم و قبیله من هستند. این مسائل مثل موریانه کلیت کشور را از بین میبرند. این نگرانی من است. نگرانیهای دیگری هم در جامعه وجود دراد که آنها را در روزنامه میخوانیم و نمیتوان هم گفت که کدامیک از دیگری مهمتر است. نگرانی از فساد اجتماعی، فحشا، مواد مخدر و بیکاری وجود دراد. پس در این مرحله باید اولویت خود را در مورد این نگرانیها بیان کرد.
یکی میگوید اولویت من مسأله معاهدات خارجی است و ما نمیتوانیم با این وضعیت از کل کشور حتی در برابر همسایگان بیزور خودمان در شمال دفاع کنیم.
من فکر میکنم وقتی به این دو مرحله برسیم آن وقت ضرورت گسترش ابعاد اصلاحطلبی آشکار میشود.
آن وقت معلوم میشود چه کسی ر کنار چه کسی قرار میگیرد و چه کسی اصلاحطلب است یا فکر میکند اصلاحطلب است. وقتی این بحث مطرح شد، مشخص میشود که بسیاری از اصلاحطلبان در کنار محافظهکاران قرار میگیرند.
به نظر من یکی از دلایلی که اصلاحطلبان حکومتی در طی چند سال گذشته هم و غم خودشان را بر مصالحه با جناح محافظهکار گذاشتهاند، به این دلیل است که زمینه ارزشی مشتریک با هم دارند. اگر آنها به دنبال گسترش جبهه اصلاحات هستند باید وارد چنین بحثهایی شوند.
* این مطالبی که شما گفتید همه منوط به این است که به قول شما اصلاحطلبان حکومتی بپذیرند که راهی را که تاکنون آمدهاند اشتباه و پر از نقد بوده است. من یک سؤال دارم که به رفتارها و باورهای مشترک اصلاحطلبان و محافظهکاران برمیگردد. همانطور که شما گفتید برخی از اصلاحطلبها یا چپها صحبت از خودی و غیرخودی میکنند و راست هم بحث شهروند درجه یک و دو را دارد. بسیاری از آنها روابط خونی، نسبی و سببی دارند، این حتی در میان سران دو جبهه اصلاحطلب و محافظهکار نیز دیده شده است. آیا این موضوع عاملی برای جلوگیری از روند اصلاحات و یا حتی تقویت نیروهای مخالف اصلاحطلبی نیست؟
** این موضوع به زوایه فکری فرد و فلسفه فردی یک فرد بستگی دارد.
البته محدودکننده میتواند باشد اما عاملی تعیینکننده نیست. من فکر میکنم انسانها دارای اراده هستند و میتوانند تصمیم بگیرند.
شما از وابستگیهای خونی بین افرادی از جناح اصلاحطلبان و محافظهکاران صحبت میکنید. این به خودی خود میتواند چیز خوبی باشد. میتواند مانع از ریختن خون باشد. از خشونت جلوگیری میکند و باعث میشود آنها به دنبال راهحلهای دیگری برای همزیستی با یکدیگر باشند.
* از سوی دیگر ممکن است مانع از پیشرفت واقعی اصلاحات بشود، اینطور نیست؟
** در بحث جامعهشناسی سیاسی گفته میشود که پیشرفت اجتماعی و مدرن شدن سیاسی یک جامعه بستگی به این دارد که افراد آن جامعه چهطور بتوانند از همبستگیهای قومگرایانه به همبستگیهای مدرن برسند. یعنی همبستگی به کسی که همحزب و همگروه و همفکر و هممملکتی من ختم شود و نه اینکه همقوم و همقبیله من چه کسی است. این یک بحث جالب در جامعهشناسی سیاسی است که در واقع تأسیس دولت مدرن زمانی تکمیل میشود که بتواند همبستگیها را از همبستگیهای قومگرایانه به مدرن تبدیل کند. من نمیتوانم بپذیرم که مشکلات ما به صرف داشتن همبستگیهای خویشی بین اصلاحطلبان و محافظهکاران است. اتفاقاً اینها میتواند کمک کند که در مرحله اول راهحلهای خشونتآمیز را انتخاب نکنیم. غریبگی بدترین چیز است. وقتی کسی غریبه و ناشناخته است آن را زودتر میتوان از بین برد.
* آیا ممکن نیست نسبت به کسی که نسبت خونی با او دارند خشونت نکنند ولی نسبت به طبقات دیگر اجتماعی اعمال خشونت کنند؟
** من هم همین را میگویم. بلکه ما مشکل خشونت نسبت به دیگران را داریم. ما اگر یک سری همبستگیهایی داریم که مانع از خشونت میشود هیچ اشکالی ندارد آنجایی که خشونت هست باید تلاش کرد تا آن را از بین برد. تبدیل جامعه به خودی و غیرخودی زمینه اجتماعی دارد که به نظر من خیلی پیش پا افتاده است. به همین دلیل برای از بین رفتن این لایههای پیش پا افتاده باید بحث اجتماعی صورت بگیرد. بحث اصلی این است که ما چه جامعهای میخواهیم. آن جامعهای که قرار است اصلاحطلبان اعم از حکومتی و غیرحکومتی به آن برسند چه نوع جامعهای است. اینها را باید روشن گفت. در این صورت نیروهای اجتماعی میتوانند متحدین خود را پیدا کنند. تا این بحثها انجام نشود، رهنمودهایی چون استعفاء، کنارهگیری، بازدارندگی فعال و بازدارندگی سیاسی راه به هیچ جا نمیبرد. چون همه آنها خالی از محتوا است. محتوای بحث یک محتوای اجتماعی و سپس سیاسی است. برای این هم باید استراتژی و تاکتیک داشته باشیم. این استراتژی و تاکتیک هم باید روشن شود. هم از این روست که میگویم استراتژی مهم چانهزنی با نیروهای راست سنتی و تمایزیابی با نیروهای اصلاحطلب غیرحکومتی شکست خورده و باید تغییر کند. برای این تغییر هم آن بحثها باید انجام شود. درست است که بهترین راه این است که نیروهای سیاسی مختلف و متمایز شکل بگیرند و هر کدام پایههای مردمی خود را پیدا کنند. اما اینها باید با همدیگر در یک چارچوب مناسب همزیستی را بپذیرند و نهایتاً رأی را به مردم واگذار کنند. در تئوری این بهترین راه رسیدن به آن جامعه دموکراتیکی است که ما میخواهیم. به نظر من زمان خیلی سریعتر از این میگذرد که ما بتوانیم با آرامش این کار را انجام دهیم.
اینجاست که یک وظیفه جدی و مهمی بر عهده اصلاحطلبان حکومتی هست. آنها با استفاده از امکانات و شرایط ویژه و حساس خود باید تشکلهای خود را گسترش دهند. آنها باید این جسارت را داشته باشند که رو به سوی همه اصلاحطلبان داشته باشند، همانند شعار ایران برای همه ایرانیان، در عمل وارد شوند.
این پوششدهی باید به صورت کاملاً شفاق و آشکار انجام شود. یعنی جبهه مشارکت باید تبدیل به یک جبهه شود با اساسنامه و مرامنامه جبههای و در درون خودش جریانها و احزاب با دیدگاههای مختلف را بپذیرد.
آنها باید بپذیرند که در این جبهه همه نیروهای اجتماعی اعم از ملی ـ مذهبی و ملی حضور داشته باشند.
اگر بحث گسترش نیروهای اصلاحطلب را بپذیریم باید یک چارچوب تشکیلاتی برای آن وجود داشته باشد و این چارچوب تشکیلاتی از عهده هیچکس برنمیآید جز اصلاحطلبان حکومتی. اگر بیست سال یا سی سال آینده تاریخ به این دوره نگاه کند، شاید آنها در این مورد اتفاقنظر نداشته باشند که مثلاً خاتمی بیشتر از این میتوانست عمل کند و یا حرف بزند یا خیر. اما یقیناً بر سر این مسأله توافق وجود خواهد داشت که نیروهای اصلاحطلب باید متشکل میشدند و این وظیفه اصلاحطلبان حکومتی بوده است.
اگر این وظیفه را اصلاحطلبان حکومتی به عهده نگیرند و از زیر بار آن شانه خالی کنند، در آینده داوری سختی راجع به آنها صورت خواهد گرفت.