استاد محمد مجتهد شبستری
بحثی که خدمتتان عرض میکنم مربوط است به دانشی که در دنیای امروز تحت عنوان دانش «تفسیر متون» یا به تعبیری کلیتر «هرمنوتیک» شناخته شده است.
با توجه به این موضوع بنده فکر میکنم بحث جامعه مدنی و بسیاری از بحثهای دیگر در سالهای اخیر از وسط کار آغاز شده است. البته شروع این مباحث بسیار مغتنم است و چه بسا اگر این نوع مباحث آغاز نمیشدند، ما به بسیاری از موضوعات توجه پیدا نمیکردیم، در حالی که آن مباحث از ضروریات زندگی در قرن بیستم به شمار میروند. ولی اکنون وقت آن رسیده که به مقدمات مباحث فوق توجه کنیم، تا تکلیف این مقدمات روشن نشود، بحثهای ما به نتیجه لازم نخواهد رسید، به همین جهت بنده پیشنهاد میکنم در آینده به آن دسته از بحثهای بنیادیتر و مقدماتیتر که تکلیف مسائل فعلی ما با آنها روشن میشود پرداخته شود. با توجه به این مقدمه معتقدم ما در مرحلهای هستیم که باید تکلیف «روش فهم دین» را معین کنیم. به هر حال کسانی که به عنووان دین سخن میگویند میخواهند براساس مستندات بگویند که خداوند و پیامبر اکرم(ص) چنین فرمودهاند، از همین نقطه عالمان دست به «تفسیر متون دینی» میزنند. این مسأله در جای خود ثابت شده است که هیچ متنی به خودی خود، به سخن نمیآید. متن را باید تفسیر کرد. این که متن خود به خود به سخن نمیآید، معنایش این نیست که متن حاوی مطالبی نیست، متون حاوی مطالب و معانی هستند، اما این معانی با استنطاق و بازپرسی تفسیرکننده، بیان میشوند و از عالم پنهان به عالم آشکار میآیند.
این مسألهای است که در دانش هرمنوتیک بر روی آن بسیار زیاد تأکید شده است.
ممکن است کسانی با این نظر بنده مخالف باشند و گمان کنند که متن خود به خود سخن میگوید، این موضوع را میتوانیم در جای خودش به بحث بگذاریم. ولی بحث امروز بنده بر مبنای این اصل دانش هرمنوتیک استوار است که متن خود به خود به سخن نمیآید بلکه متن بوسیله مفسر به سخن میآید و معنی خود را آشکار میسازد. لذا در اینجا باید به چند نکته اساسی توجه کنیم:
1- در عالم اسلام قطعاً سلسله نظریههایی که در این 14 قرن از فقها، متکلمان، فیلسوفان در کتب، علوم، معارف و به طور کلی عالم اسلام بیان شدهاند وجود دارد.
در عین حال یک سلسله واقعیات نیز درباره تاریخ زندگی اجتماعی و سیاسی موجود میباشد که حکایت از یک سلسله نظامهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی مسلمانان طی 14 قرن گذشته دارد.
2- بحث اصلی در این شرایط تاریخی از دو بخش تشکیل میشود: الف) شناختن این نظریهها که به فقها، فلاسفه یا متکلمان در جوامع اسلامی با نظام سیاسی ـ اجتماعی ویژه مربوط میشود و در حوزه علم تاریخ قابل مطالعهاند. به عبارت دیگر یک محقق تاریخ میتواند در این مسائل غور نماید. بحث درباره نظام سیاسی و اجتماعی در جامعهای خاص یا بحث روشمند عالمان درباره تاریخ فقه و مسایل مبتلا به عصر، و همچنین مباحث روشمند فلاسفه درباره چگونگی رشد فلسفه در جهان اسلام، از جمله مباحثی هستند که ما از باب آگاه شدن نسبت به میراث و سنت گذشتهمان باید بر روی آنها کار کنیم. ب) اما این تنها کار ما نیست. عدهای از عالمان در این مرحله متوقف میشوند. وقتی میخواهند بگویند دین چیست؟ میگویند فقها، متکلمان و یا فیلسوفان مسلمان چنین گفتهاند و در جامعه «ایکس» نظام سیاسی مسلمانان چنین بوده است. لذا سؤال اساسی این است که آیا میشود صرفاً با بیان نظریههای فقها و حتی نظریههای اجماعی فقها پاسخ این سؤال را از نظر کلامی و فلسفی (و نه تاریخی) داد که دین چیست؟
اگر عالمان بخواهند به این سؤال پاسخ بگویند که دین در مقام تحقق تاریخی در میان مسلمانان چه بوده است؟ پاسخ به این سؤال را میشود با بیان آن نظریهها مبنی بر اینکه دین در مقام تحقق تاریخیاش چگونه بوده است، ارایه کرد.
اما اگر کسی سؤال کلامی، الهیاتی و فلسفی بکند مبنی بر اینکه از نظر من مسلمان، دین چیست؟ در این هنگام صرفاً با مراجعه به نظرات فقها، متکلمان و فیلسوفان گذشته نمیتواند پاسخ این سؤال را به درستی پیدا کند. بنابراین باید فراتر رفت.
لذا در این عصر واجبترین و لازمترین امور برای علما توجه به این نکته است که همه نظریهها در باب موضوعات اسلامی از جمله نظریههای فقها، بر یک سلسله پیش فهمها، انتظارات و سؤالات موجود در آن عصر مبتنی بوده است.
آنان براساس پیش فهمها، انتظارات و سؤالات خاصی که در عصرشان مطرح بوده به کتاب و سنت مراجعه کردهاند و آرایی را به دست آوردهاند که آن آراء نیز آرای همان فقها است. مثلاً شما در اعصار گذشته میبینید که دائماً گفته میشود حاکمیت از آن کیست؟ سپس براساس این سؤال به کتاب و سنت مراجعه میکردند و پاسخ خود را به دست میآوردند.
طبعاً وقتی سؤال سیاسی عصر این بوده که چه کسی باید حکومت کند؟ فقیه اگر در این زمینه بخواهد به کتاب و سنت مراجعه کند و پاسخ مسألهای را به دست آورد، متناسب با سؤال به پاسخ میرسد. اما اگر قرار باشد که سؤال یک عصر عوض بشود، مثلاً در مسائل مربوط به حکومت، سازماندهی اجتماعی و مدیریت جامعه، این سؤال مطرح شود که چگونه باید حکومت کرد؟ آن وقت پاسخ ماهیتاً دچار تحول میشود. مسلماً سؤال چگونه باید حکومت کرد؟ با سؤال چه کسی باید حکومت کند فرق ماهوی دارد. سؤال چگونه باید حکومت کرد یا چگونه حکومت کمخفاتر امکانپذیر است زمانی مطرح شده است که انسان انواع و اقسام تجارب مربوط به حکومتها را پشتسر گذاشته و بر اثر تحولات اجتماعی، صنعتی شدن زندگی، تقسیم کار، پیچیده شدن زندگی اجتماعی، تکنولوژی و بسیاری از مسائل دیگر، چشمش بر روی این مسأله که چگونه باید حکومت کرد؟ باز شده است، به عبارت دیگر سوالهایی نظیر اینکه چگونه حکومت در جامعه اعمال بشود که کم خطاتر و کم محذورتر باشد تا از این طریق اهداف اخلاقی و معنوی، انسانیت و عدالت تأمین شود، سرنوشت جوامع انسانی را دچار تحول کرده است. لذا به تدریج این مسأله که حکومت چیست؟ سازمان چیست؟ مدیریت چیست؟ تبدیل به علم و از چگونگیاش سؤال شد، گرچه ارزشها نیز در جای خود کار خودشان را میکنند. اما اگر قرار باشد که در عصری سؤال حاکم درباره چگونگی حکومت باشد، خواه ناخواه فقیه در برابر این سؤال قرار میگیرد که آیا میتوانیم این سؤال را به کتاب سنت عرضه کنیم؟ اگر میتوانیم عرضه کنیم، چگونه؟ اگر میتوانیم پاسخ بگیریم، چگونه؟ ادامه دارد...