از نجیبه طیبی
* عدهای میگویند شعار «استقلال آزادی جمهوری اسلامی» شعار اصلی انقلاب بود، عدهای هم معتقدند این شعار بعداً شعار اصلی انقلاب شد، نظر شما چیست؟
** این شعار از اول نبود و بعداً مطرح شد، شعارهای انقلاب در مقاطع گوناگون انقلاب، مختلف بود البته مغایر هم نبود، ولی بیانش فرق داشت، مثلاً در حوادث انقلابی 19 بهمن قم، شعارها به نفع آیتالله خمینی بود یا وقتی شهریور 57، اعلامیه «سنگر به سنگر» نهضت آزادی منتشر شد در آن راهحل اختلاف حل نشدنی جمعیت 35 میلیونی ایران با شخص اعلیحضرت را این دانسته بود که یکی از این دو یعنی شاه از کشور برود، چون 35 میلیون ایرانی امکان ندارد از کشور برود.
منظور از سنگر به سنگر هم این بود که شاه برود و یک شورای سلطنتی با یک انتخابات آزاد ملی سراسری مجلسی که نمایندگی واقعی ملّت را داشته باشد ترتیب دهد و آن مجلس دولتی ملی را روی کار بیاورد تا این دولت به تدریج امور کشور را تحویل بگیرد، بخصوص امور اقتصادی و امنیتی که نیروهای اپوزیسیون آن زمان در این امور هیچگونه دخالتی نداشتند. حرف مهندس بازرگان و پدرم این بود که چون ما 25 سال از کارها دور بودهایم باید این کارها را تحویل بگیریم و وقتی بر اداره امور کشور اشراف پیدا کردیم ـ که ممکن است یکی دو سال طول بکشد ـ سپس با رفراندوم نوع رژیم را مشخص کنیم، بنابراین منظور این بود که شورای سلطنتی تشکیل شود نه اینکه ولیعهد شاه جانشینش شود، تا زمینهای برای حذف سلطنت باشد.
آن موقع نهضت آزادی و گروههای دیگر حتی آقایان مطهری و هاشمی و بهشتی با این موضوع هماهنگی داشتند و موافق بودند، فقط نیروهای خیلی تند و چپ با این مخالف بودند و میگفتند رژیم باید عوض بشود نه اینکه فقط شاه برود، ولی تقریباً شعار اساسی و همگانی این بود که «شاه باید برود».
پس از حادثه 17 شهریور و رسوایی خارجی و داخلی پس از آن، با اینکه شاه از مواضع خودش پایین آمد و در 13 آبان 57 با حالتی گریان در تلویزیون گفت: «من پیام انقلاب شما را شنیدم» اما مردم دیگر به رفتن شاه قانع نمیشدند و میخواستند رژیم عوض بشود.
دوستانی که با آیتالله خمینی در پاریس همراه بودند مثل آقایان دکتر یزدی، قطبزاده، حبیبی و بنیصدر که از مشاوران اول آیتالله خمینی بودند، خودشان تعریف میکردند که ما میگفتیم شعار «آزادی، استقلال، حکومت اسلامی» مطرح شود، اما امام میگفتند نگویید حکومت اسلامی بگویید «جمهوری اسلامی».
تأکید میکنم که خود آیتالله خمینی به این شعار اصرار داشتند و میگفتند حکومت اسلامی ضوابط خاصی دارد که ممکن است همه نپذیرند. حالا امروز کسانی که از ولایت فقیه و حکومت اسلامی به شکل افراطی صحبت میکنند باید بدانند خود آیتالله خمینی نظرشان روی جمهوری بود و جمهوری یعنی رأی مردم. البته محتوای جمهوری اسلامی هنوز خیلی معلوم نبود، اما همین که لغت جمهوری میآمد معلوم بود رأی اکثریت مردم جزء آن است. بنابراین شعارهای کشور چند مرحله را طی کرد تا به این شعار آخر یعنی «استقلال آزادی جمهوری اسلامی» رسید.
به همین ترتیب رژیم شاه سیر نزولی خودش را طی کرد، فشار افکار عمومی و تصمیم عدم حمایت قدرتهای خارجی که قبلاً از شاه حمایت میکردند در کنفرانس گوادلوپ همه را به این نتیجه رساند که شاه باید برود و با حضور شاه، دیگر ایران اداره نمیشود.
* امروزه به ماجرای کنفرانس گوادلوپ خیلی پرداخته نمیشود، اما در خاطرات مرحوم خلخالی آمده که حتی همان موقع هم عدهای میگفتند نتیجه این کنفرانس بود که باعث شد انقلاب پیروز بشود، چون قدرتهای بزرگ اینطور خواستند، نظر شما چیست؟
** یک عدهای که بیشتر از مخالفان جمهوری اسلامی هستند میگویند تصمیم خارجی منجر به رفتن شاه شد، در حالی که زمینه رفتن شاه از قبل به وجود آمده بود، مثلاً اعلامیه نهضت آزادی یا تظاهرات قم یا حادثه 17 شهریور یا راهپیماییهای تاسوعا و عاشورا که در تهران بین 3 تا 5 میلیون نفر در آن شرکت کرده بودند. «اریک رولو» سردبیر لوموند دیپلماتیک، آن ایام در ایران بود، روز پس از عاشورا که او را دیدم و پرسیدم راهپیمایی دیروز را چطور دیدی؟ گفت من تمام انقلابهای دنیا از ویتنام تا کوبا، انقلاب چین یا جنگ کره را دیدهام، اما چنین چیزی ندیده بودم، این یک تظاهرات نبود بلکه یک «مّد انسانی» بود. او چند روز بعد در لوموند دیپلماتیک مقالهای با عنوان مَدّ انسانی نوشت.
همه اینها علیه شاه بود و همه این زمینهها از قبل به وجود آمده بود، حتی کارتر هم وقتی به ایران آمد از شاه بسیار حمایت کرد. این انقلاب را انگلیسیها و آمریکاییها به وجود نیاوردند، اما آنها در کنفرانس گوادلوپ دیدند اگر بخواهند روی شاه پافشاری کنند کشتار عظیمی مثل 17 شهریور باید اتفاق بیفتد، بنابراین گفتند با این کنار میآییم و بعد در آن نفود میکنیم، همانطور که در مشروطیت همین کار را کردند. مردم هم با شعارهای «برادر ارتشی چرا برادرکشی» و تقدیم گل به آنها کاری کرده بودند که خیلی از ارتشیها هم به مردم پیوسته بودند، از اینرو فرماندهان ارتش اراده و توانایی بیشتری نداشتند که کودتا یا کشتار بیشتری کنند.
* شما جوانترین عضو شورای انقلاب بودید؟
** بله، 4 آبان 57 من و خیلیهای دیگر مثل مرحوم طالقانی، مرحوم منتظری و آقای هاشمی رفسنجانی از زندان آزاد شدیم، همزمان با آن آقایان بازرگان و مطهری برای دیدن امام به پاریس رفته بودند، پس از بازگشت آقای مطهری به دیدن من که تازه از زندان آزاد شده بودم آمدند و گفتند قرار است برای هدایت انقلاب در داخل کشور یک شورای انقلاب تشکیل شود و گفتند که اسم شما را هم برای آن نوشتیم، آقا هم قبول کردهاند، به همین دلیل بود که از اواخر آبان 57 با نصب مرحوم امام عضو شورای انقلاب شدم.
* انقلاب ما انقلابی سلبی بود مبنی بر نبودن شاه یا بنای جمهوری اسلامی هم به همان میزان مدنظر بود؟
** انقلاب سلبی نبود، اما محتوای جمهوری اسلامی هنوز تعریف و معلوم نشده بود، حتی پس از آنکه آقای بازرگان از سوی امام خمینی به نخستوزیری منصوب شدند، امام خمینی در فرمان 10 مادهای مأموریتهایی مثل اداره کشور، پاک کردن سیستم از عوامل سلطنتی، ساواک و... را به مهندس بازرگان دادند و در نهایت گفتند تشکیل مجلس مؤسسان. یعنی در آن فرمانی که آیتالله خمینی به مهندس بازرگان به عنوان نخستوزیر میدهند هنوز ماهیت جمهوری اسلامی مشخص نیست و میگویند برای تدوین قانون اساسی، مجلس مؤسسان تشکیل بشود، البته شرطشان با آقای بازرگان این بود که دولت، دولتی ائتلافی باشد و اعضا فقط از نهضت آزادیها نباشند و به همین جهت دولت موقت، دولتی ائتلافی از نیروهای ملی و نیروهای مذهبی بود.
* ولی روحانیت در آن نبود؟
** بله، چون نظر خود آیتالله خمینی این بود که روحانیت نباید به طور مستقیم در حکومت باشند، حتی پس از تصویب قانون اساسی در انتخابات ریاست جمهوری با اینکه مرحوم بهشتی دوست داشت که کاندیدای ریاست جمهوری شود آیتالله خمینی به شدت مخالفت کردند. آیتالله خمینی گفتند وقتی دولت انقلاب تشکیل شود من به قم میروم و به کار طلبگیام میپردازم، ایشان مخالف بودند روحانیت به طور مستقیم در حکومت دخالت داشته باشند، اما به هر حال شرایط طور دیگری شد.
* سعید برزین در کتابش میگوید که مرحوم امام خمینی میخواست روحانیت روی کار بیاید، اما چون شرایطش نبود، خواست روحانیت در این فاصله کارها را یاد بگیرند و بعد بر سر کار بیایند، شاهد مثال هم میآورد که روحانیون برجسته هر یک معاون یک وزارتخانهای شدند. اما یک عدهای هم میگویند امام نمیخواست، اما به خاطر مشکلاتی که مهندس بازرگان با شورای انقلاب داشتند خود مهندس بازرگان از امام خواستند تا به تهران بیاید و در این اختلافات داوری کند، شما با کدام نظر موافقید؟
** من با نظر دوم موافقم، خود امام خمینی اول نمیخواست روحانیت در حکومت باشند، اما آقای بازرگان اصرار کردند. همانطور که گفتم در کابینه دولت موقت از روحانیون کسی نبود. در کشوری که فروپاشی در آن اتفاق افتاده بود و در ادارات و کارخانهها و ارتش هیچ مدیریتی وجود نداشت و نمونههای زیادی از آشوب در همه جا بود، دولت موقت با مشکلات بسیاری روبهرو بود. تلاش دولت موقت هم این بود که نظم اداری کشور را برقرار کند، اما در این مسیر مشکلات بسیار بود و مخالفتهای زیادی با دولت موقت میشد. مثلاً نیروهای چپ به دولت موقت بدبین بودند و دولت موقت را لیبرال میدانستند، این چپها فقط مارکسیستها نبودند، بلکه چپهای مذهبی هم بودند.
دولت موقت فکر میکرد روحانیون شورای انقلاب این مخالفتها را میکنند، بنابراین تا پیش از استعفای آخر مهندس بازرگان، ایشان دوبار دیگر هم استعفا داده بود و شرط پس گرفتن استعفایش را این گذاشته بود که چون آقایان روحانی شورای انقلاب نمیگذارند دولت کارش را بکند خود روحانیها روی کار بیایند و اگر نمیتوانند وزیر باشند یک مدتی معاون وزیر باشند تا به کار در ادارهها و وزارتخانهها احاطه پیدا کنند و پس از مدتی اگر خواستند خودشان وزیر بشوند.
امام استعفای ایشان را نپذیرفتند و به نحوی ایشان را راضی کردند، بنابراین با همین اصرار آقای بازرگان بود که مرحوم بهشتی، معاون وزارت دادگستری و آقای هاشمی معاون وزارت کشور شدند. بنابراین ابتدا با اصرار خود آقای بازرگان برای اینکه روحانیون بیرون گود نباشند و دستشان در کار باشد و ببینند چه خبر است و اگر شعاری میدهند شعاری واقعگرایانه باشد کمکم روحانیت وارد حکومت شدند.
* شما اشاره کردید اگرچه بنای جمهوری اسلامی به همان میزان برکنار کردن شاه، مهم بود، اما محتوای جمهوری اسلامی هنوز معلوم نبود. مناقشههایی که بر سر «جمهوری دموکراتیک» به وجود آمد هم به علت همین تعریف نشدن آن بود؟
** در فاصله اسفند 57 تا مرداد 58 مسئله تدوین و تصویب قانون اساسی مطرح شد، اگر شما به آن عکسی که آیتالله خمینی از هواپیما پیاده میشوند نگاه کنید میبینید که جزوه سبز رنگی دست ایشان است، این جزوه همان پیشنویس قانون اساسی است که با همکاری عدهای آماده کرده و به امام پیشنهاد داده بودند. پس از پیروزی انقلاب در شورای انقلاب تقسیمی اتفاق افتاد، یک عده وارد دولت موقت شدند و از شورای انقلاب رفتند و یک عده هم چون دیگر مجلسی در کشور نبود در شورای انقلاب وظیفه قوه مقننه را به عهده گرفتند.
دولت موقت، لوایح و پیشنهاداتش را به شورای انقلاب تقدیم میکرد و شورای انقلاب آن را تصویب میکرد. در فروردین 58 که رفراندوم جمهوری اسلامی انجام شد، پرسش این بود که ما جمهوری اسلامی را میخواهیم یا نه؟ آقای بازرگان میگفتند «جمهوری دموکراتیک اسلامی» و آیتالله خمینی مخالفت کردند و گفتند «جمهوری اسلامی» نه یک کلمه بیش نه یک کلمه کم. بالاخره این رفراندوم صورت گرفت و با اکثریت خیلی بالا یعنی 99 درصد جمهوری اسلامی تصویب شد، ولی باز هم جمهوری اسلامی تعریف نشده بود.
این مشکلاتی که به وجود آمد هم برای همین بود که تعریف نشده بود، آن پیشنویسی که آقایان غیر روحانی یعنی آقای حبیبی به همراهی آقایان ناصر کاتوزیان و حاج سید جوادی و فتحالله بنیصدر آماده کردند و به دست آیتالله خمینی دادند، یک تعریف از جمهوری اسلامی بود که پس از طرح در دولت موقت و ایجاد تغییراتی در آن، به صورت لایحه به شورای انقلاب آمد، در شورای انقلاب هم وجوه سیاسی این قانون هیچ تغییری نکرد، یعنی نهادهای دموکراتیک قوه مقننه و انتخابات و رأی اکثریت تأیید شد، فقط در امور اقتصادی چپگرا شد، امام این را تأیید کرد، ولی حرف ایشان این بود که اگر بگوییم جمهوری دموکراتیک سوء تفاهم پیش میآید که اسلام مغایر دموکراسی است، در حالی که نظر خود اسلام با دموکراسی است.
* امام که خودشان کتاب «ولایت فقیه» را نوشته بودند چگونه با پیشنویسی که ولایت فقیه در آن نبود موافقت کردند؟
** پس از رفراندوم، قرار شد شورای انقلاب و دولت دنبال تدوین قانون اساسی بروند و محتوای جمهوری اسلامی را روشن کنند. دولت موقت پیشنویس دکتر حبیبی را در دستور کار قرار داد و تغییراتی در آن وارد کردند، پدرم در دولت، شورایی به نام «شورای طرحهای انقلاب» تشکیل داده بود. در این شورا نمایندگان تمام گروهها بودند، پیشنویس آقای حبیبی آنجا مطرح شد و تغییراتی در آن داده شد. از آنجا که پیشنویس آقای حبیبی که سالها در فرانسه بودند از الگوی جمهوری پنجم فرانسه ـ الگویی که شارل دوگل در سال 1958 در بحرانهای فرانسه تهیه کرده بود ـ الهام گرفته شده بود و در آن نهادی به نام شورای نگهبان پیشبینی شده بود؛ نهادی که هم برای تأمین آزادی و دموکراسی و هم ثبات کشور فرانسه بود.
شورای نگهبان نهادی فراتر از مجلس بود که در فرانسه مصوبات مجلس پارلمان یا مجلس سنا را بررسی میکرد تا با قانون اساسی مغایرت نداشته باشد، این ایده آقای حبیبی که از قانون فرانسه اخذ شده بود و در پیشنویس آورده شد، با ترکیب 5 فقیه و 6 حقوقدان. طبق همین الگو در پیشنویس آقای حبیبی، رئیسجمهور اختیاراتی بسیار داشت و در مقابل، نخستوزیر زیر دست رئیسجمهور بود.
در شورای طرحهای انقلابی، این مورد را تغییر دادند، یعنی اختیارات رئیسجمهور را پایین آوردند و اختیارات نخستوزیر را بالا بردند، حرفشان هم این بود که چون رئیسجمهور توسط مردم انتخاب میشود خیلی تابع مجلس نیست، در حالی که مجلس، اساس یا محور دموکراسی است، چون نخستوزیر، منتخب مجلس است، از اینرو مجلس میتواند بر او نظارت داشته باشد و جلوی تندرویهایش را بگیرد و هدایتش کند، با این استدلال اختیارات نخستوزیر بالا برده شد، این مهمترین تغییری بود که به پیشنویس آقای حبیبی در دولت موقت داده شد، سپس لایحه پیشنهادی دولت موقت به شورای انقلاب آمد، در شورای انقلاب این قانون اساسی بررسی شد و نتیجه آن همان پیشنویس شد که به مجلس خبرگان رفت.
تغییراتی که شورای انقلاب به قانون اساسی دولت موقت داد، بیشتر تغییرات اقتصادی بود، یعنی از نظر اقتصادی پیشنویس شورای انقلاب چپتر شد. یک تغییر دیگر این که در شرایط انتخاب رئیسجمهور و نخستوزیر با اصرار آقای بهشتی نوشتند «هر ایرانی مسلمان»، ننوشتند شیعه یا سنی، مرد یا زن.
من به آقای بهشتی گفتم روحانیون زیر بار این نمیروند حتماً باید بنویسیم شیعه، ایشان گفتند نگران نباشید ما مدارک شرعی داریم که زن نه تنها میتواند نخستوزیر بشود، بلکه قاضی هم میتواند بشود، منظورم این است که دیدگاه آقای بهشتی روشنتر از بسیاری از روحانیون دیگر بود، بعد پیشنویس خدمت امام فرستاده شد، آیتالله خمینی دستور دادند به سایر آقایان از جمله شریعتمداری، گلپایگانی و مرعشی نیز پیشنویس فرستاده شود.
از قم ـ که آن موقع امام آنجا بودند ـ زنگ زدند و گفتند یکی دو نفر از آقایان به قم بروند، آقا حرفهایی دارند؛ مرحوم بهشتی و بنیصدر از سوی شورای انقلاب به قم رفتند. آیتالله خمینی نظراتشان را در آن نسخه شورای انقلاب که دستشان بود وارد کرده بودند، در بسیاری از اصول امام توضیحاتی داده و نوشته بودند طبق موازین اسلام است، اما در هیچ جای آن نگفته بودند چرا در این قانون ولایت فقیه نیست. من این نسخه را دارم و حاضرم آن را در اختیار بگذارم تا همه بخوانند، خط شخصی آیتالله خمینی است. اگرچه آیتالله خمینی واضع تئوری ولایت فقیه بودند، اما آن موقع به «وحدت کلمه» خیلی اعتقاد داشتند.
ایشان میدانستند که نه تنها متجددان و روشنفکران بلکه در حوزه هم بسیاری از مراجع با ولایت فقیه مخالفند، آقای شریعتمداری و آقای مرعشی مخالف بودند. آیتالله خمینی میخواستند بین مراجع وحدت کلمه وجود داشته باشد، از اینرو ایشان با وجود اینکه واضع تئوری ولایت فقیه بودند موافق اینکه ولایت فقیه در قانون اساسی بیاید نبودند، این را من با قطعیت مطرح میکنم.
من اگرچه با بعضی از آرای آیتالله خمینی موافق نیستم، اما ایشان به واقع انسان روشن، مردمشناس و هوشیاری بود و پیامد هر کاری را به درستی میسنجید.
پس از تدوین قانون به کیفیت تصویب آن میرسیم که دو نظر در مورد آن بود: یکی نظر مهندس بازرگان و چند نفر دیگر مثل پدرم و مرحوم طالقانی و افرادی که از شورای انقلاب مثل بنیصدر که میگفتند مجلس مؤسسان تشکیل شود. نظر مخالف دیگر را من طرح کردم و گفتم ما نباید تجربه الجزایر و پاکستان را تکرار کنیم که 15 سال طول کشید که مجلس مؤسسان قانون اساسیشان را تصویب کرد، علت تجربی عقلانیاش هم معلوم است، در کشورهایی که تحت استبداد و استعمارند، مردم و صاحبنظران نمیتوانند حرف بزنند و به محض اینکه آزادی و فرصت حرف زدن پیدا میشود حرفهایی که در مدت استبداد و استعمار نزدهاند میخواهند بزنند، حالا اگر بر سر اصول مهم قانون اساسی بخواهند حرف بزنند با این اوصاف نمیتوانند بر اصول توافق کنند و دائم بحث میشود.
به خاطر انقلاب، کشور حالت لرزانی دارد و تا یک قانون اساسی نداشته باشیم این حالت لرزان به ثبات نمیرسد، از این رو پیشنهادم این بود که برای قانون اساسی مجلس مؤسسان تشکیل نشود و همین پیشنویس که امام هم نظراتش را در آن گفته شده به میزان وسیع چاپ و در بین مردم توزیع کنیم و خواهش کنیم که همه سیاستمداران و حقوقدانان و حتی ارباب مذاهب نظرات پیشنهادی یا انتقادی خود را نسبت به این پیشنویس ارائه دهند و کمیتهای از سوی امام مأمور شود که این نظرات را دستهبندی و در قانون اساسی وارد کند، سپس محصول آن کمیته را یکجا به رفراندوم بگذارند، چون برای تبدیل این قانون به متن نهایی هم طرحهای انقلابی نمایندگان احزاب و گروهها و هم روحانیون و غیر روحانیون در شورای انقلاب و هم در آخر پیشنهادات خود آیتالله خمینی وارد شده است، بنابراین تمام اقشار ملت در این قانون اساسی حضور داشتهاند و در آن قانون، اصلی پیشبینی کنند که در دورههایی اگر دولت نیاز به اصلاح قانون اساسی دید مکانیزم تغییر و اصلاح آن را معلوم کند، یعنی همان قانون اساسی مصوب هم یک آیه آسمانی ابدی نباشد و قابل اصلاح باشد.
در شورای انقلاب بحث درگرفت، یک طرف آقای بازرگان و پدرم سردمدار بودند و میگفتند مجلس مؤسسان در این طرف آقایان اردبیلی و طالقانی هم بودند و یک طرف آقایان اردبیلی و طالقانی هم بودند و یک طرف هم شورای انقلاب بودند، یعنی آقایان بهشتی و هاشمی- آن موقع آقای مطهری نبود و شهید شده بود- مهدوی کنی، باهنر و خامنهای، قطبزاده هم در همین گروه بودند. اینها طرفدار تز من، یعنی رفراندوم بود. بنیصدر اما با ما موافق نبود و با مجلس مؤسسان موافق بود، در نهایت موافقتی حاصل نشد. من کرواتی از ترس روشنفکران میگفتم مجلس مؤسسان تشکیل نشود، چون اینها را خوب میشناختم و در زندان و جاهای دیگر آنها را دیده بودم و میدانستم خوب میتوانند حرف بزنند.
آقای هاشمی به پدرم و آقای بازرگان گفتند آن قدر روی مجلس موسسان اصرار نکنید، اگر با اصرار شما مجلس مؤسسان تشکیل بشود با تجربهای که ما از اول انقلاب داریم 80-70 درصد نمایندگان، روحانی خواهند بود، آن گاه مجلسی با این ترکیب نظرات دیگری خواهند داشت و بعد قانون اساسی دیگری خواهیم داشت! (البته دقیقاً به خاطر دارم ایشان لفظ ارتجاعی را به کار بردند، اما در ویرایش نهایی متن مصاحبه گفتند در شرایط امروز نظرات تندتری را جایگزین کنیم.)
به هر حال توافقی حاصل نشد و قرار شد خدمت امام برویم. در آن جلسه مفصل که اعضای شورای انقلاب و دولت موقت خدمت امام رفتند، طرفین ساعتها حرف زدند، آیتالله خمینی سکوت کردند تا فکر کنند، در اینجا آیتالله طالقانی پیشنهادی داد که وسط را بگیرد و گفت اینهایی که میگویند مجلس مؤسسان ممکن است 15 سال طول بکشد آن مجلس مؤسساتی است که 500 نفر عضو دارد، ما چنین مجلس مؤسساتی را مختصر میکنیم و میگوییم هر 1 میلیون نفر جمعیت 1 تا 2 نفر نماینده داشته باشد، اما این نمایندهها یک مقدار کارشناس و خبره باشند.
اصطلاح خبره را ایشان به کاربرد تا افراد کارشناس باشند و قانون را زود تصویب کنند و 35 میلیون نفر جمعیت ایران است، یک مجلس 60 یا 70 نفری تشکیل بشود و قانون اساسیای را تصویب کنند. پیشنهاد آیتالله طالقانی مورد موافقت آیتالله خمینی قرار گرفت و وزارت کشور مأمور تهیه آییننامه انتخاباتی مجلس خبرگان شد.
* کمی در مورد حسن آیت بگویید.
** آیت، رئیس سیاسی دفتر حزب جمهوری اسلامی هم با آیتالله بهشتی بود، از این رو آیت با آقایان بهشتی و هاشمی و ... مخالف بود، اما در ظاهر به گونهای دیگر نشان میداد.
* آیت گوینده نظرات خودش بود یا آرای حزب جمهوری اسلامی را میگفت؟
** نه، آیت نظراتش را از حزب جمهوری اسلامی نمیآورد، بلکه از جای دیگری میآورد، جایی خارج از حزب جمهوری اسلامی. در این ایام جنگ شروع شده بود و امام، بنیصدر را فرمانده کل قوا کرده بود؛ اختلاف بنیصدر و اعضای حزب جمهوری اسلامی هم زیاد بود. در اوج این اختلافات وقتی اعضای شورای انقلاب پیش آیتالله خمینی به جماران رفتند امام گفتند اختلافات داخلی شما هم مرا رنج میدهد و هم موجب سستی اراده مردم میشود و گفتند تا اختلافاتتان را حل نکردهاید دیگر پیش من نیایید، من حاضر نیستم شما را بپذیرم.
* اختلاف بین چه کسانی بود؟
** بین بنیصدر و بهشتی، دستور امام مبنی بر اینکه باید اختلافاتتان را حل کنید سه ماه طول کشید، یعنی تا تشکیل مجلس. وقتی مجلس تشکیل شد، شورای انقلاب هم در تیرماه 59 منحل شد. اختلاف بر سر این بود که آیت در یک مجلسی گفته بود من این دولت را ساقط میکنم، من پدر بنیصدر را در میآورم و خیلی به بنیصدر بد گفته بود. از آن مجلس نواری در دست بد گفته بود. از آن مجلس نواری در دست بنیصدر بود بنیصدر حرفش این بود که آیت از جای دیگر آب میخورد و آن دکتر بقایی است، اما اعضای حزب جمهوری اسلامی میگفتند آیت میگوید من یک زمانی با بقایی بودم، اما در جریان انقلاب از او جدا شدهام. نهایتاً یک روز در حزب جمهوری اسلامی رسماً گفتند اگر مدرکی دارید دال بر اینکه آقای آیت و آقای بقایی به نوعی با هم در ارتباط هستند به ما نشان بدهید، ما آیت را از حزب جمهوری اسلامی اخراج میکنیم.
حزب جمهوری اسلامی و آیتالله بهشتی دقت داشتند که آلوده به بقایی نشوند، گرچه آنها دیگر زنده نیستند، ولی من شاهدم که واقعاً به این مسئله دقت داشتند. به ما هم میگفتند اگر مدرکی دارید بیاورید، اما مدرک ما تحلیلی بود و محکمه پسند نبود، تمام انحرافات پس از انقلاب اسلامی را آیت و بقایی پایهگذاری کردند. آیت ابزار بقایی بود.
* برخی میگویند آیت ابزار آیتالله بهشتی بوده است.
** ابداً ابداً، آیت دشمن آیتالله بهشتی بود. من در مصاحبهای با روزنامه صبح امروز گفتم اشکال دولت موقت و آقای بازرگانی این بود که فکر میکردند رقیبشان روحانیون شورای انقلاب بودند، ولی من در شورای انقلاب شاهد بودم که آنها رقیب نبودند و رقیب جای دیگری بود، آن رقیب هم با شورای انقلاب مخالف بود و هم با دولت موقت، رقیب هم عبارت بود از دکتر بقایی، آیت و ... بعداً پسر آیت در همان روزنامه مصاحبه کرد و گفت پدرم معتقد بود هم شورای انقلاب و هم دولت موقت، وابستگان مصدق بودند، چون دشمنی اصلی بقایی با مصدق بود آیت را تحریک میکرد تا هم با شورای انقلاب و هم دولت موقت مخالفت کند.
* به نظر شما آیت میفهمید چه میکند یا آنقدر ابزار بود که خودش هم نمیدانست؟
** بله میدانست؛ وقتی پیشنویس قانون اساسی منتشر شد، از سوی احزاب و انجمنها نظریههایی میآمد که گاه انتقادی بود و گاه پیشنهادی. یک روز آیتالله اردبیلی به من گفتند نظریه حزب زحمتکشان را بخوان، حرفهای تازهای دارد. من آن نظریه را که جزوهای با امضای شورای مرکزی حزب زحمتکشان ایران، رئیس آقای دکتر بقایی بود مطالعه کردم، آنجا نوشته بود قانون اساسیای که این دولت موقت تهیه کرده ـ در حالی که همان طور که گفتم این قانون در شورای انقلاب کلی متحول شده بود و خود آیتالله خمینی و مراجع دیگر آن را دیدهاند ـ هیچ حرف تازهای ندارد و همان قانون اساسی پیش از انقلاب است و فقط هر جایی اسم شاه بوده نوشته شده رئیسجمهور.
به این طریق از این قانون انتقاد کرده و گفته بود در اصل دوم متمم قانون اساسی قبل از انقلاب حق وتویی برای روحانیون وجود داشت، آن اصل دوم این بود که «همه چیز این قانون قابل اصلاح و تغییر است به جز این اصل که تا قیام قائم آل محمد، کشور ایران یک کشور شیعه است و تابع فقه جعفری.»
بقایی آنجا میگوید که آن متمم، حضور 4 نفر از فقهای عصر در مجلس است که آنها قوانین مجلس را ببینند تا اگر با فقه شیعه مخالفتی داشته باشد آن را وتو کنند، در آن قانون یک چنین تضمینی آمده بود. اما در اینجا که این مسئولیت در اختیار شورای نگهبان گذاشته شده، شورایی با 5 نفر فقیه و 6 نفر حقوقدان. در این شورا فقها در اقلیتند و این طور قانون را مسخره کرده بود که این قانون نسبت به قانون قبلی عقبتر است، در حالی که در این انقلاب با رهبری روحانیت بر آن باید حق ویژهای در قانون اساسی برای روحانیت پیشبینی شود. خلاصه حرف بقایی این بود که این قانون برای تضمین شیعی و مذهبی بودن کشور در رژیم جمهوری اسلامی از رژیم قبلی عقبتر است، او اسم ولایت فقیه را نیاورده بود که بعدها آیت آن را عنوان کرد.
* بقایی چرا این کار را میکرد، او که دغدغه دینی نداشت؟
** تضاد اصلی بقایی، مصدق بود. او میدانست کهنه دموکراتها زیر بار طرح ولایت فقیه نمیروند، از این رو از حاکمیت بیرون میروند. سپس بقایی میماند و روحانیت، بقایی هم با روحانیت همان کاری که با کاشانی کرد را میکند.
خوب است در اینجا اشارهای هم به سال 68-67 داشته باشم که بقایی سفری به آمریکا میکند و هنگام بازگشت به ایران دستگیر میشود، از منزل بقایی اسنادی به دست آمد، آن موقع نامهای معروف به نامه 90 امضایی خطاب به آقای هاشمی که رئیسجمهور بود منتشر شد، به دنبال آن نامه من دستگیر شدم. بازجو یک روز به من گفت خوب اینکه گفتی ولایت فقیه کار آمریکاییهاست موضوعش چیه؟ گفتم من این حرف را نزدم گفتم کار بقایی و آیت است. گفت همون دیگه، یعنی بقایی و آیت از آمریکاییها آب میخورند. گفتم چطور من خبر ندارم.
گفت ما پس از گرفتن بقایی و خانهاش را بازرسی کردیم، در میان اسناد بقایی نامهاش بود (آن نامه را به من نشان داد، اما دستش را روی امضایش گذاشت)، گفت این خط را میشناسی؟ گفتم نه. گفت بخوانش.
نوشته بود جناب آقای دکتر بقایی شما میدانید در میان رجال سیاسی ایران من به شما علاقه دارم، چند روز پیش از کاخهای سیاه و سپید- منظور سیا و کاخ سفید بود- مرا خواستند و گفتند نظرت درباره ایران چیست؟ گفتم امروزه تنها کسی که میتواند سکاندار این کشتی توفانزده ایران بشود آقای دکتر بقایی است، آنها به من گفتند که ما این را مطالعه میکنیم و جواب میدهیم و در نامه نوشته بود پس از یک هفته گفتند او کی، این او کی را انگلیسی نوشته بود و نوشته بود آقای بقایی به زودی عملیاتی انجام میشود و شما کاندیدای ریاست جمهوری ایران خواهید بود.
آن موقع چون دستش روی امضا بود من ندیدم چه کسی آن را امضا کرده، اما بعدها در کتاب «زندگینامه سیاسی دکتر بقایی» نوشته آقای حسین آبادیان، اسنادی از بقایی چاپ شده بود، آن نامه هم چاپ شده بود که امضای احمد احرار مدیر روزنامه «کیهان سلطنتی» لندن را داشت. بقایی از سوی آنها مأمور بود سکانداری ایران را به عهده بگیرد، بازیهایش سر قانون اساسی هم برای این بود که مصدقیها را از حاکمیت اخراج کند.
این داستان گذشت تا مجلس خبرگان، قانون اساسی را تصویب کرد، البته من با اینکه عضو خبرگان بودم پس از فوت آیتالله طالقانی دیگر به مجلس نرفتم و زیر آن قانون را هم امضاء نکردهام. وقتی قانون تصویب شد بقایی در حزب زحمتکشان در وصیتنامه خود شروع کرد به بدگویی از روحانیت(1) و تمام بدبختیهای مملکت را گردن روحانیت انداخت. آن کسی که 3 ماه پیش داشت این حرفها را میزد حالا 180 درجه عوض شد. (2)
بازجو از من پرسیده چرا بقایی در این سه ماه آن قدر تغییر کرده؟
گفتم ما بقایی را آدم منافقی میدانیم، زیران همان زمان که با مصدق بود با شاه هم بود، خودش میگفت حادثه 9 اسفند را من راه انداختم و تا به حال سه بار سلطنت را نجات دادهایم.
بازجو گفت شما سیاسیها همه چیز را میخواهید تحلیلی حل کنید، اطلاعات ندارید.
گفتم شما که اطلاعات داری چه میگویی؟
گفت در این فاصله که به شورای انقلاب نامه نوشته تا 3 ماه بعد دو بار ارتشبد اویسی از خارج با او تماس گرفته و گفته ما میخواهیم کاری کنیم و شما کاندیدای ما هستید، حالا چون کاندیدای آنهاست حرفهای غربپسند میزند!
در پی تصویب اصل 4، آن قانون اساسی را که این همه روی آن کار شده بود دربست با یک بشین و پاشو رد کردند. من گفتم شما ماده به ماده این قانون را بررسی کنید بعد آن را رد کنید، اما ردش کردند و خودشان قانون اساسی نوشتند و مجلس خبرگان را به 7 کمیسیون تقسیم کردند. کمیسیون شماره 5 مربوط به قوه مجریه بود و من عضو آن بودم، در این کمیسیون آیتالله طالقانی، آقا مرتضی حائری (برادر بزرگتر مهدی حائری)، حاج آقا ترخانی و دکتر نوربخش و شیخ احمد کرمی (نماینده خوزستان در مجلس خبرگان) بودند. تمام اینها به ولایت فقیه انتقاد داشتند، بخصوص در قوه مجریه، یک نفر موافق بود. آقای حائری وصی امام خمینی و پدر زن مرحوم آقا مصطفی خمینی بود، آیتالله خمینی خیلی به ایشان احترام میگذاشت، حاج آقا مرتضی دائم میگفت اسلام اسلام اسلام، ولی حرفی از ولایت فقیه نمیزد.
* جمهوری اسلامی آزادی مورد مطابه مردم را از طریق چه سازوکارهایی میخواست تأمین کند؟
** مبنای اسلامی تأمین آزادی، «امر به معروف و نهی از منکر» است، امام علی پس از ضربت خوردن در آن سه چهار روزی که حیات داشتند به تمام کسانی که نوشته ایشان را میخواندند وصیتی داشتند. در آنجا گفته شده است: شما را وصیت میکنم به امر به معروف و نهی از منکر، مبادا این را رها کنید که اگر رها کنید اشرار بر شما حکومت میکند. یعنی امر به معروف فقط این نیست که در زمان بنیعباس بود، مثلاً صدای موسیقیت و ... بلند نباشد! از سخن امام علی معلوم است که امر به معروف در مورد حکومت است و این مکانیسمی برای تأمین آزادی است.
* اما در قانون قید مبهم «اگر مخل مبانی اسلام نباشد» در مورد بعضی بندها وجود دارد؟
** نباید مبانی را با احکام یکی دانست، مبانی با احکام فرق دارد. حجاب، قطع ید سارق جزء احکام است، اگر دستاورد خانم دکتر صدیقه و سمقی با نام «بضاعت فقه و گستره نفوذ فقها» را که بسیار عمیق است بخوانید متوجه میشوید مبانی با احکام فرق دارد.
رسانه مکانیسم تأمین آزادی است و امر به معروف و نهی از منکر اینجا معنی میدهد، اگر رسانه آزاد نباشد یا رسانه ملی فقط آرای یک جناح را تبلیغ کند آن رسانه نیست. حتی در غرب هم دموکراسی، طی یک مبارزاتی به تدریج جا افتاده است، اینها هزینه دارد و باید هزینهاش را داد. اگر پای یک مبارزهای زندان نروید، کشته نشوید و هزینه ندهید، این درخت آبیاری نمیشود و تناور نخواهد شد.
طبعاً حاکمان در برابر امر به معروف مخالفت میکنند یا فرد را دچار انواع عذاب میکنند، اما مهم آن است که مقاومت کنید. مرحوم آیتالله منتظری به عنوان مجتهدی که واقعاً اجتهاد کرده مثلاً در مورد تفکیک حقوق شهروندی از حقوق دینی به برخی از ایرانیانی که به فرقه موسوم شدهاند، میگوید اینها حقوق شهروندی دارند. ایشان با شجاعت اخلاقی خود اجتهاد کرد، هزینه هم داد. استناد ایشان هم به همین امر به معروف و نهی از منکر بود.
امام علی میفرماید شما خودداری نکنید از اینکه به من مشورت به عدل و توصیه به حق کنید، یعنی من که وصی پیغمبرم هم بالاتر از اینکه خطا کنم نیستم.
ما باید از مبانی مواظبت کنیم، اما در احکام ممکن است نظر این فقیه با آن فقیه فرق کند، باید مبانی را پاس داشت. در ترکیه با اینکه انقلاب اسلامی نشده و ادعای اسلام هم ندارند، اما به حجاب خود دقت بسیاری دارند و مراقب هستند که روسریشان کامل باشد، اما در عین حال کسی به کسی کاری ندارد، برای نمونه دو خواهر یکی با حجاب کامل و دیگری بدون روسری با هم ارتباط دارند و احکام را وسیله دشمنی و تفرقه نمیکنند.
مردم به طور طبیعی اهل دشمنی نیستند، در این تفرقهها عواملی دخالت میکنند که در قرآن هم ذکر شده: «فَبَدَّلَ الََّذِینَ ظَلَمُواْ قَوْلاً غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ»، ارباب مذاهبند که بین مردم تفرقه القا میکنند، مثلاً در یک محله مردم میخواهند با هم رفت و آمد داشته باشند، اما یک متعصب چه مذهبی چه غیرمذهبی همیشه اظهار تفرقه میکند، در قرآن چند جا آمده که «کان الناس امه واحده» مردم واحده بودند. ما باید بین مبانی و احکام تفکیک قائل شویم، مبانی از نظر اسلام عدل و عدالت و آزادی مردم است، رعایت حقوق مردم و حقوق ضعفاست، ضعفا هم فقط فقرا نیستند، اقلیتها هم هستند.
در بالای خانقاه مرحوم خرقانی نوشته «هر که در این خانه شد نانش دهید و از دینش نپرسید، آن را که پروردگار متعال حیات را از او دریغ نداشته است ابوالحسن را چه کار که نان را از او دریغ کند؟» این اخلاق و مبانی اسلام است.
حضرت علی پس از جنگ جمل بر سر کشته زبیری که مسلحانه قیام کرده بود آن قدر گریه کرد که حتی اصحابشان به گریه افتادند و کنار جسد زبیر با گریه گفتند ای زبیر یادت است زمان پیامبر با هم همرزم بودیم؟ یا وقتی ایشان به دیدن عایشهای میرود که در جنگ شکست خورده است، وقتی خدمتکار عایشه چون برادرش را در همین جنگ از دست داده شروع به فحاشی به امام میکند امام تشویقش میکند و به او میگوید چقدر بزرگ شدی من تو را میشناختم، چقدر خوب حرف میزنی.
این اخلاق مبانی اسلام است، یعنی حتی دشمنت را دوست بداری. آزادی ما نباید مخل مبانی اسلام باشد، این یعنی منافع ملی، وحدت و برادری و برابری مردم، اینکه اگر کسی ناخنش بلند است یا موی سرش پیداست به مبانی اسلام چندان ربطی ندارد.
* آیا آزادی وضعیت ایدهآلی است که باید به آن برسیم یا این که مرحله به مرحله آزادیخواهتر میشویم؟
** این طور نیست که آزادی در هر مرحله بخواهد گسترش پیدا کند، ما باید بین آزاد بودن از نظر امور اجتماعی مثلاً نقد حاکمان و مسئولیتهای اخلاقی و رعایت اعتقادات اجتماعی تفکیک قائل بشویم. اگر شما که در یک جامعه اسلامی زندگی میکنید به عنوان آزادی عرفی را رعایت نکنید با علایق این جامعه لجاجت میکنند، پس این اندازه آزادی قابل گسترش نیست. اگرچه براساس اعتقاد شما باشد، اما میتوانید در منزل خود این کار را بکنید، ولی باید رعایت جامعه را نیز بکنید.
* برگردیم به انقلاب، چه عواملی شاه را به مرور مستبد کرد؟
** اول اینکه شاه کینه شاه کینهای بود؛ وقتی در کودتای 25 مرداد 1332 شکست خورد از کشور فرار کرد، نقطه ضعفش را نشان داد، همان چیزی که مصدق در دادگاه گفت، مصدق گفت مگر نمیگویید من علیه منافع مملکت قیام کردم؟! پس چرا اعلیحضرت که سرباز بودند صحنه را ترک کردند؟! در اینجا نقطه ضعف شاه را نشان داد، از این رو تا سال 57 در آن چند کتابی که مینویسد خیلی به مصدق بد میگوید.
دوم اینکه، صنایع حدوداً سالی 16 درصد رشد داشت و شاه موفقیتهایی که ایران در زمینه اقتصادی و صنعت، در فاصله سالهای 42 تا 53 کسب کرد را یکسره از آن خود میدانست، پس نسبت به مخالفین خود کینه داشت، از این رو معتقد بود که این من هستم که میفهمم و دیگران نمیفهمند. این عوامل او را به استبداد کشاند، وقتی آدم میگوید مخالفین من نمیفهمند کمکم مجبور میشود با این فکر، مخالفان خود را سرکوب کند و این سرکوب به روی کار آوردن افرادی مثل ارتشبد نصیری منجر میشود. افرادی که به آنها هم اعتمادی وجود ندارد.
* شاه همیشه میگفت برای مردمی که سطح پایین اقتصادی دارد آزادی سیاسی تجملی است.
** این حرف چپ پسندی بود، چون چپها میگفتند «نان ـ کار ـ آزادی». شاه پس از اصلاحات ارضی با این کارها میخواست آزادیخواهان را دور بزند و به جای اینکه پاسخ آنها را در مورد نبودن آزادی در کشور، یا زیر پا گذاشتن اصول مصرح قانون اساسی بدهد، میگوید من با کشاورزان و متضعفان هستم و به درد اینها رسیدگی میکنم! شاه تمام موفقیتها را مدیون خودش میدانست، در حالی که موفقیتها مدیون کل جامعه ایران بود و شاه غافل بود که در ایران طبقه متوسط شهری رشد میکند و مانند زمان دکتر مصدق نبود و 15 تا 16 دانشگاه وجود داشت.
او فکر نمیکرد توده شهری رشد کرده و توده روستایی هم بیسواد نیست و گرچه از مزایایی زیر بال و پر او برخوردار شده است، اما این طور نیست که در همه امور تابع و تسلیم او باشد، بنابراین مجبور بود روز به روز شرایط امنیتی خودش را تشدید کند.
* افرادی هم بودند که شاه را در این روند تشویق میکردند؟
** نظامیان و ساواک، البته بیشتر ساواک.