(بنام خدا) ـ برادری تیزهوش و تازه آشنا از «کیهان» میخواهد که درباره برادر بزرگم و بزرگترین برادرم دکتر شریعتی خاطرهنویسی کنم و آنچه را که بکرات و احیاناً در برخورد با او و لحظات مشترکی که داشتهایم، یافتهام و بیاد دارم، بر روی کاغذ بریزم و شاید در این روزها که متعلق باوست بتواند یادآور، یاد او باشد و ما را با او و بزرگی و بزرگواریش دوباره آشنا کند.
ـ و آنچه اکنون بازگو میشود پاسخی است بر این تقاضا و گرچه باختصار، و نه همه آنچه باید گفته شود.
سال آخر فعالیت حسینیه ارشاد بود ـ گفتهها و نوشتههای دکتر شریعتی مشتاقان خود را یافته بود ـ در دانشگاهها و مدارس ـ در ادارات و موسسات و در خانهها و مساجد و در همه جا صحبت از «ارشاد» بود و شریعتی ـ حرکت ایجاد شده بود و امواج آن یکی بعد از دیگری فرا میرسید ـ و دستگاه حاکم از یک سو و واپسگرایان و بازدارندگان حرکت از سوی دیگر، درصدد توقف حرکت بودند ـ بهر وسیله دست میزدند و از هر فرصت برای گلآلود کردن آب استفاده میکردند. بازار شایعات رواج داشت و اتهامات ناجوانمردانه یکی بعد از دیگری وارد میشد. حسینیه تحتالحمایه دستگاه و شریعتی آلت دست گردانندگان حسینیه معرفی میگردید ـ و بازار شایعه و اتهام وقتی داغتر میشد که برخی از دستاندرکاران اداره حسینیه دست در دست مأمورین شناخته شده دستگاه حاکم روزها در بازار رژه میرفتند و شبها در داخل حسینیه سینه سپر میکردند و خود مینمایاندند ـ و در حقیقت از هر فرصت متناسب با آن استفاده میکردند و این رفتارها بهمراه شایعاتی که دستگاه حاکم و عوامل قشری و واپسگرا دامن میزدند گاه امر را بر خواص هم مشتبه میکرد و کار آنقدر بالا گرفت که شبی از شبهای تنگ و تاریک آن زمان که وقت با ارزش او باید صرف نوشتن مقاله و جزوه جدیدی میشد به خواهش تنی چند از همین بزرگواران دلسوز و در عین حال دست از دور بر آتش نگاهدار، در مطب من جمع شدند و ظاهراً این دوستان صدیق پاکنهاد میخواستند تکلیف خودشان را معین کنند و شاید هم نوعی محاکمه و پرسوجوی محرمانه ولی در قالب اعتراض و ارشاد از کسی که خود مظهر ارشاد بود ـ و سرانجام در تاریکی شب و در خلوت کوچه هلالی ـ هلال وجود این قمر پیدا شد و از استیشن زوار در رفته و نیمداری که آن روزها بار وجود او را میکشید و خود هدایتش را بعهده داشت پیاده و دفتر تاریک و ساده من را روشن کرد ـ اولین سیگار دود نشده بود که بحث و بهتر است بگویم محاکمه آغاز شد که ما بعنوان همراهان و علاقهمندان تو میخواهیم بدانیم که حسینیه چگونه اداره میشود ـ و چه کسانی در پس پرده، این سناریو کارگردانی میکنند و خلاصه فکر نمیکنید که زیر کاسه نیمکاسهای باشد؟!
و شرح مبسوطی از گفتههای این و آن و سرانجام قرائت ادعانامه!! و این مختصر بیش از سه ساعت بطول انجامید ـ پاسی از نیمه شب گذشته بود و من نیز بسان همیشه سنگ صبور و گوش بفرمایشات حضرات (که کار اول روانپزشکان همین گوش دادن است) و سیگارها یکی پس از دیگری دود شد و جاسیگاری انباشته از تهسیگارهای دود شده و قور چائی هم چندین بار پر و خالی شد و سکوت نیمه شب و حالا کسانی که او را بمحاکمه کشیده بودند خود به محاکمه کشیده میشدند ـ چرا که او صحبت را آغاز میکرد و مثل هر شب و همه شبهای سیاه و تاریک سکوت را میشکست و راهگشای دیگران میشد و چراغ راه خلایق میگشت ـ :)
«وضع خاصی» که «ما» و «من» در آن بسر میبریم ایجاب میکند که اول حرف آخر را بزنیم و کتاب را از آخر بخوانیم ـ از آنجا که فرصت نیست، آنچه را که طی چندین جلسه باید گفت در یک جلسه میگویم و آنچه را که در آخرین حرفم باید میگفتم، در اولین حرف میگویم ـ و این اساسیترین و اصلیترین حرف من با شما است و احتیاجی به توضیح و تفسیر هم ندارد ـ و آن اینکه اگر من مسلمانم و شما هم خود را مسلمان میدانید در رابطه با هم و در رابطه با جامعه اسلامی باید این مسئله را روشن کنیم که اگر راه من غلط است شما و امثال شما چرا من را ـ که دوست خود میدانید ـ از ادامه رفتن در این راه باز نمیدارید ـ مگر نه اینکه شما در برابر من مسئولید و مگر نه اینکه شرط دوستی این است و اگر راه من درست است ـ شما و امثال شما چگونه من را تنها گذاشتهاید تا سپر بلای همه تهمتها و شایعات این روزها باشم و خود در لباس عافیت به محاکمه نشستهاید و این لحظات پرقدر را که میتوانست شب قدری باشد این چنین بیهوده میگذرانید ـ و بجای آنکه درباره این و آن صحبت کنید بهتر نیست تکلیف خودتان را مشخص کنید و از کنار گود بمیان گود بیائید و با هم و با کمک هم این راه را دنبال کنیم و یا اگر راه را بیراهه میدانید بعنوان یک مسلمان و یک انسان نگذارید دوست و برادر مسلمان و نوع شما به بیراهه بیفتد ـ او را هم هدایت کنید که این است معنای دوستی ـ رفاقت ـ مسلمانی و انسانیت!»
ـ مثل اینکه حرفی برای گفتن باقی نمانده بود و همان لحظه باید تصمیمها گرفته میشد و من این تصمیم را گرفتم و در روزها و شبهائی که در آخرین ماههای فعالیت حسینیه (قبل از بستن آن) باقی بود بعنوان برادر کوچکی در کنار او ماندم و وظایفی که بعهده من گذاشته شد انجام دادم.
ـ در این گفتگوهای شبانه بحث دیگری که مطرح شد ـ رعایت نظم و ترتیب در ساعات سخنرانی و مدت آن بود که بارها بوسیله دیگران هم گفته شده بود ولی عملاً به نظمی نیانجامیده بود. (همانطور که میدانیم دکتر، سخنرانیهایش را در حسینیه دیر شروع میکرد و خیلی دیرتر هم تمام میکرد و در شبهای رمضان گاه نزدیک سحر! آخر او شب زندهدار بود و بیدار در شب! و دیدیم که چگونه نور در ظلمت شد و شبهای ما را به صبح روشن نزدیک کرد).
جوابی که آن شب باین ایراد وارد (بقول خودش) داد این بود که «سرگذشت ما و جامعه ما و کشور و مردم ما بسان محتضری میماند که دژخیمان بر روی دست و پای او نشستهاند و قابض ارواح متکائی بر دهانش گذاشته است تا جانش با بگیرد و خفه شود! و در این میان بالضروره و بخاطر قضای حاجت! این جلاد دو مامور خفه کردن نقسها مجبور است چند لحظه ماموریتش را زمین بگذارد و بدنبال حاکت! خود برود ـ ولی حتماً باز خواهد گشت ـ و دیگر مراقبین و محافظین این موجود همچنان در صحنه حاضرند و فرصتی پیدا شده است.
که این محکوم بمرگ باید حرف بزند و میتواند حرف بزند ـ آنوقت بنظر شما باید چه بگوید و چقدر بگوید و از فرصت چگونه استفاده کند ـ؟ بنظر من باید هرچه بیشتر بگوید و بیشترین و بهترین حرفهایش را بزند ـ وقت را بهدر ندهد ـ مهم نیست که چه کسی گوش میدهد مهم این است که این صدا طنین افکند ـ چرا که تنها صدا است که میماند و باید حرف بزند و همه حرفها را بزند. لحظهها را نه ساعتها را نه روزها و شبها را دریابد و بگوید، و باز هم و هرچه بیشتر و چنین است که گویندهای بسان ما وقت نمیشناسد ـ و عبور زمان را احساس نمیکند ـ آنچه را که برایش مهم است استفاده از لحظهها است ـ و من با این احساس و بعنوان یک شاهد و یک شهید دریافتهام که این فرصت کوتاه است و ما باید هرچه بیشتر بگوییم و بنویسیم ـ بنابراین از من نخواهید که خودم را در قالب نظامات کلاسیک محدود کنم ـ و مثل معلمی که با زنگ مدرسه درس را آغاز میکند و با زنگ دیگری کلاس را و حرف را تمام میکند و یا نیمه تمام میگذارد ـ حرفها را و رسالت را وظیفه را بخاطر حفظ نظم! کوتاه کنم و باندازهای که میخواهند حرف بزنم نه باندازهای که باید ـ و خلاصه خیلی ماستی! ـ هرچقدر پول میدهند، دوغ بخورند ـ که من هیچگاه ماست کیسهای نفروختهام و نخواهم فروخت.»
ـ و دیگر خاطرهای که بسالهای نخستین بازگشت دکتر از فرنگ مربوط میشود و برای من همیشه زنده و تازه بوده است ـ فکر انتشار یک نشریه ماهیانه بود عدهای از دوستان آماده بکار و دست بقلم را در دفتری روبروی دانشگاه جمع کردیم ـ نام این دفتر بعدها «چاپخش» شد یعنی جائی که کارش چاپ و پخش است و میخواهد حرفهائی را بچاپ بزند و در میان خلق بهپراکند ـ فکر را پذیرفت و قرار شد هر کس مقالهای بدهد و سهمی را در کل این جنگ پذیرا باشد ـ و هر کدام بفکر نامی برای این ماهنامه باشند در جلسه بعد که گردهم آمدیم هرکس نامی را عنوان کرد و نامی را که دکتر شریعتی پیشنهاد کرد «کشکول» بود ـ چرا که معتقد بود چنین مجموعهای میتواند یک «کشکول»: باشد که سکههای مختلف را در آن میتوان ریخت ولی ظاهرش و برونش کشکول است ـ و این رساتر از نام جنگ است ـ و در فرهنگ ملی ـ اسلامی ما هم سابقه دارد ـ و خود مقالهای برای کشکول داد که در آن از توتم و توتمپرستی صحبت رفته بود و او، قلم را بعنوان توتم خود برگزیده بود ـ و بعد هانه در کشکول که بشکل جزوه مستقلی از سوی چاپخش منتشر گردید و امروز در سالگرد هجرت و شهادت او برای اهل قلم میتواند یادگار بزرگی از این صاحب قلم باشد.
«هرکس توتمی دارد، هر که هنوز فراموش نکرده است، هر که هنوز آدم است، هبوط را دردناکه حس میکند، شفا نیافته است، مجروح است، هنوز فراموش نکرده است، بهشت را، کویر را، عصیان را، تبعید را، خدا را، شیطان را، حوا را... توتمش، یادآور آن بهشت است، جلوهگاه همه آن زادهای غیبی و ذاتهای ماورائی که با خود آورده است.
توتمش، طلسمی است که جادوی زمان را میبندد و حرزی که از بلای زمین نگهش میدارد، شمعی که در ظلمت شب روشنیاش میبخشد.
هرکس توتمی دارد که با آن عشق میورزد، دوست میدارد، میپرستد، مینالد دعا میکند، میگرید، اشک میریزد، انتظار میکشد، صبر میکند، اخلاص میورزد، ارزش مینهد، درد میکشد، رنج میبرد ایثار میکند ـ میگزارد، میآموزد، مینوشد، به او ایمان دارد، بر او نماز میبرد، مغرورانه بر قامت والای او میشکند و اسماعیلمان، مقام، جان و حتی نام خویش را، در محراب خاطر او بر تیغ بیتابی، قربانی میکند و در پای او تا بام بلند «شهادت» صعود میکند و به معراج مرگ سرخ میرود و برای حیات دیگری در خون خود غوطه میخورد و در گودی قتلگاه خویش سر فرو میبرد و سوی خدا پر میگشاید!!
هر کس توتمی دارد و توتم هر کس ذکر آدم بودن او است،
بهرحال، هر کس توتمی دارد و توتم من «قلم» است.
قلم توتم من است، او نمیگذارد که فراموش کنم، که فراموش شوم، که با شب خو کنم، که از آفتاب نگویم، که دیروزم را از یاد ببرم، که فردا را بیاد نیارم، از «انتظار» چشم پوشم، که تسلیم شوم، نامید شوم، به خوشبختی رو کنم به تسلیم خود کنم، که......!
قلم توتم من است، توتم ما است، به قلم سوگند که توتم مقدسم را نمیفروشم، نمیکشم گوشت و خونش را نمیخورم. به دست زورش تسلیم نمیکنم به کیسه زرش نمیبخشم. به سرانگشت تزویرش نمیسپارم دستم را قلم میکنم و قلم را از دست نمیگذارم. چشمهایم را کور میکنم. گوشهایم را کر میکنم. پاهایم را میشکنم، انگشتانم را بند بند میبرم، سینهام را میشکافم، قلبم را میکشم، حتی زبانم را میبرم و لبم را میدوزم.... اما قلمم را به بیگانه نمیدهم.
قلم توتم من است.
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم، بر صلیبم کشند، به چهارمیخم کوبند. تا او که استوانه حیاتم بوده است. صلیب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد. تا خدا بیند که به نامجوئی. بر قلمم بالا نرفتهام. تا خلق بداند که به کامجوئی بر سفرۀ گوشت حرام توتمم ننشستهام. تا زور بداند، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را، فرعونیان نمیتوانند از من گرفت، ودیعۀ عشق را قارونیان نمیتوانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمیتوانند از من ربود.......
روانش شاد و یادش گرامی باد
اردیبهشت 59