تاریخ انتشار : ۰۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۵  ، 
کد خبر : ۲۳۲۷۱۱
بازسازی یک لبخند

از بهشتی تا شاگرد بهشتی (بخش آخر)


چهار سال قبل در چنین روزهایی برخی ناظرین «حرفه‌ای» و بخش‌هایی وسیع از طیف اپوزیسیون خارج کشوری کوشش می‌نمودند تا از طریق برجسته‌سازی سویه سلبی آراء غفلت خود از رخدادهای عظیم جامعه را پوشش دهند. در سویه تصویری تحلیل نیز تأکید بر سیمای لبخند مباحث زیادی را به خود اختصاص داد. لبخند همچون یک نشانه همان‌قدر استعداد معنی‌پذیری از خود نشان می‌داد که مقوله جامعه مدنی در سویه گفتاری خود، یکی از تحلیلگران مقیم خارج کشور در این‌باره می‌گفت:
«از زاویه بحث لبخندشناسی ما باید گفت که انتخابات دوم خرداد مردم را در برابر یک گزینش دوقطبی حاد و تمام‌عیار قرار داد: انتخاب میان چهره‌ای که لبخند می‌زد و چهر‌ه‌ای که لبخند نمی‌زد!»
امروزه که پس از چهار سال سرانجام عده‌ای توانستند لبخند زدن را بیاموزند و آموخته‌های خود را در مقابل دوربین به نمایش بگذارند درباره «گزینش دوقطبی» پیشگفته چه می‌توان گفت؟
مدافه در این سؤال نشان خواهد داد که امروز، بیش معنی‌پذیری (‌‌Over Determination)‌‌ لبخند خاتمی در آستانه انتخابات 18 خرداد قابل تقلیل به مفهوم «دوقطبی» در فضای پیشاخردادی 76 نیست؛ وانهادن عبوس زهد در سویه ایجابی خود معانی کثیره‌ای به وسعت واژه رند در مفهوم حافظی آن دارد. هنگامی که همین مفهوم به عرصه عام و اجتماعی خود منتقل می‌شود روند معناسازی مردمی ابعاد به مراتب پیچیده‌تری به خود می‌گیرد. به این لحاظ اگر در دوم خرداد ماه 76 گزینش مردم در یک فضای دوقطبی شده‌ای بین «لبخند» و «نالبخند» صورت گرفت امروز در فضای 18 خرداد مسأله بر سر ساختارزدایی فیزیکی و غیرفیزیکی لبخند خاتمی و بازسازی همین لبخند توسط مردم گزینش‌گر دور می‌زد.
کسانی که همواره در طول سال‌های اخیر استعداد اندکی برای درس‌آموزی از تجربه نشان داده‌اند وقتی با گستردگی و دیرندگی (‌‌Duration)‌‌ معنایی لبخند خاتمی در بستر انتخاب مردمی مواجه شدند عملیات شالوده‌شکنی این لبخند را به نحوی بی‌امان و پیگیر سازمان دادند. روند بازسازی گفتمان زندگی و سیمای لبخند در مصاف با روند ساختارزدایی فیزیکی از همین سیما هنگامی که در چارچوب نشانه‌‌شناختی خود بررسی شود منش دیداری و گزینش مردمی را در معرض دید قرار خواهد داد.
به عبارت دیگر سامان دانایی مردم در مصاف با رژیم دیگری از حقیقت و سامان بینایی آنها در مصاف با رژیم تحمیلی نور و روشنایی، هر دو وجه گفتاری و دیداری انتخابات را به نحو همبسته و مرتبط با یکدیگر مطرح می‌سازد که در تحلیل از ویژگی‌های قدرت سیاسی می‌بایستی لحاظ شود. یکی از هموطنان پژوهشگر مقیم کانادا مدت‌ها قبل درباره مفهوم نشانه‌‌‌شناختی لبخند خاتمی و روند معناسازی مردم گزینش‌گر وی نوشته بود:
«وقتی که یک «لبخند» به عرصه همگانی یا عام راه‌ یافت دیگر فقط یک نشانه با عملکردی ساده نیست (‌‌خنده نشانه سرور، خوشحالی و غیره...)‌‌ بلکه ما با یک نظام نشانه‌‌شناختی روبه‌رو هستیم. بدین معنی که مجموعه‌ای از عوامل گوناگون فرهنگی بر روی هم دلالت ساده و زودگذر نشانه را به دلالتی پیچیده تبدیل کرده و از دل آن حضور عام یک مفهوم، یک مقوله تاریخی را به صورت امری طبیعی بیرون کشیده است.
در این صورت لبخند دیگر فقط این یا آن معنا را نمی‌دهد، بلکه حضور عام یک مفهوم است. برای آن که یک چنین روندی از معناسازی صورت گیرد، یک تصمیم عام، سلسله‌ای از تداعی‌ها به صورت حافظه جمعی و در نهایت زمینه‌ای تاریخی لازم است. از یک منظر تاریخی می‌توان گفت که کل گفتمان خاتمی حاضل و بیانگر یک تحول در دورن سنت بوده است.»(‌‌1)‌‌
به این اعتبار لبخند خاتمی در سویه دیداری خود به عنوان یک نشانه همان‌قدر معنا دارد که گفتمان جامعه مدنی او در سویه گفتاری، و این لبخند همچون نشانه‌ای از دیگرپذیری و شکوفنده به روی همگان، همان‌قدر سازگار با مفاهمه و دیالوگ است که اصل دیالوگ در سویه گفتمانی آن.
به این لحاظ لبخند خاتمی متمایز با لبخند کلیشه‌ای در فرهنگ سیاسی آمریکایی است که «از فرط استعمال بیشتر به ماسکی می‌ماند که هر روز صبح موقع بیرون رفتن از خانه به صورت می‌زنند و هر شب پیش از مسواک زدن و رفتن به رختخواب آن را از صورت برمی‌دارند» و متمایز با آن «لبخندهای تمثالی» دوران اعلیحضرت است که واقعیت کریه قدرتی سرشار از بار خشونت را در خود پنهان می‌ساخت و برای این که همچون نشانه سلطنتی نهادینه شود، «سال‌ها کار سانسورچی‌های نظام پیشین این بود که هر جا بارقه‌ای از لبخند به عنوان شخص (‌‌و نه به عنوان نماد سلطنت)‌‌ را در لبخند به عنوان نهاد و مقام سلطنت می‌یافتند، از تصاویر تلویزیونی یا عکس‌های خبری و غیره قیچی می‌کردند.»
زیبایی لبخند خاتمی در تناسبی است که بین قلب، زبان و لبان او وجود دارد و هماهنگی بین این شکل و آن محتوا هنگامی که با زیبایی‌شناسی دریافت یک ملت و حافظه‌ تاریخی او پیوند می‌خورد، در یک چرخه استعلایی از روند معنی‌سازی دوسویه و نامحدود، بردی به مراتب فراتر از نقطه آغازین خود می‌یابد. این است آن چیزی که یک زاویه‌نشین اندیشمند را از انزوای باشکوه خود به میانه میدان می‌کشاند...
باختین زبان‌شناس روسی بر همبستگی سه مقوله «سودای مکالمه، خنده، آزادی»(‌‌2)‌‌ تکیه کرده و می‌نوشت:
«فقط فرهنگهای جزمی و استبدادی به طور یک‌جانبه جدی هستند. خشونت، خنده را نمی‌شناسد... سرشت اجتماعی و همسرایانه خنده، گرایش آن به جمع، به امر عام و جهانگستر، درهای خنده به روی همگان باز است. خشم و غضب و نفرت احساسهای یک‌جانبه‌اند... خنده فقط و فقط به کار متحد ساختن می‌آید، نمی‌تواند باعث جدایی شود. خنده می‌تواند با ژرف‌ترین احساسات باطنی همگام شود، خنده و جشن. فرهنگ روزهای عادی. خنده و سلطه غایتمندی‌ها. هر آنچه که به راستی عظیم است باید عنصری از خنده دربرداشته باشد وگرنه تهدیدآمیز، ترسناک یا پرتکلف در هر حال محدود می‌شود. خنده چراغ سبز می‌دهد و راهگشاست. خنده شادی‌آور، گشاده و پذیرا.»(‌‌3)‌‌
پیوندی فشرده که میان سخن و زمینه برون -‌‌‌ کلامی وجود دارد شرط اصلی سرایت خنده به دیگری و گیرایی آن است که باختین آن را «آهنگ کلام» می‌نامد؛
«آهنگ آفرینش‌گر، مطمئن به خود و پرتنوع، امکان‌پذیر نیست مگر بر مبنای فرض وجود «پشتیبان جمعی». در مقابل، هرجا که این پشتیبان حضور نداشته باشد، صدا متزلزل می‌شود و غنای آهنگ‌هایش کاهش می‌یابد، درست مثل وقتی که مردی در حال خنده، درمی‌یابد که خنده‌اش به هیچ‌کس سرایت نمی‌کند؛ خنده‌اش متوقف می‌شود و یا رنگ می‌بازد، حالت تصنعی به خود می‌گیرد، اعتماد به نفس و شفافیت خود را از دست می‌دهد و دیگر نمی‌تواند شوخی یا حرف‌های شادمانه به راه اندازد. اشتراک ارزیابی‌های اساسی، نقشه‌ای است که سخن انسان زیورهای آهنگ کلام خود را براساس آن تنظیم می‌کند.»(‌‌4)‌‌
به عنوان یک مثال بارز لطیفه‌نویسی‌های مسلسل یکی از روزنامه‌های محافظه‌کار را به خاطر بیاوریم و تزلزل ضربآهنگ کلام آن را با توجه به غیاب پشتیبانی جمعی بسنجیم؛ لطیفه‌هایی که ظاهراً بر گونه دیالوگ نوشته می‌شود و شکل «گفت‌وگویی» دارد، اما نحوه حضور کلام دیگری در آن چیزی به جز احضار آمرانه و اعطای یک نقش از پیش تعیین شده برای یک تحقیر مقدر نیست. «گفت‌وگو» در این منطق چیزی به جز یک تک‌گویی مستمر و تکنواخت نیست که هر از گاهی برای کاستن از بار یکنواختی، کلام «خودی» را بر دهان «دیگری» تعبیه می‌نماید.
مفهوم نشانه‌شناختی لبخند خاتمی در کنار کنش‌های معطوف به ساختارزدایی لبخند همین سیما را از زاویه‌ای دیگر یعنی زاویه اپوزیسیونل نیز می‌توان بررسی کرد:
«از زوایه بحث ما تعیین این که آن خانم خانه‌دار (‌‌نوعی)‌‌ دقیقاً چه معنا یا مفهومی را در لبخند خاتمی دیده است، مطرح نیست. مقدور هم نیست. تعیین درستی یا نادرستی «استنباط» او هم از حوصله این بحث خارج است. در این باره بسیار گفته و نوشته‌اند. می‌توان فرض کرد که آن خانم خانه‌دار در این لبخند «چهره‌ای انسانی از قدرت» را دیده است، یعنی آن وجهی از قدرت را که ما هرگز مگر در دوره‌های کوتاهی از تاریخ معاصر شاهد نبوده‌‌‌‌ا‌‌یم.
این حق هر شهروندی مثل او بوده است که در یک دایره بسته، محدود و تحمیل شده از یک نشانه چنان معناسازی کند که عملاً به نفی آن دایره و به بیرون رفتن از آن تعبیر شود. چه خردهایی میتوان بر او گرفت؟... چه گزینه دیگری برای این معناسازی در اختیار او بوده است؟... از این‌‌رو، می‌توان گفت که در این روند معناسازی «آرزویی» خود را به صورت معین و محدود یک «خواست» آشکار کرده است.»(‌‌5)‌‌
تحلیل‌هایی از نوع پیشگفته که خصلت اپوزیسیونل خود را بر خصلت گزینشی رأی مردم فرافکنی می‌نماید، شاید در فضای دوم خردادی و فضای غافلگیری از رأی مردم در آن سوی قاره‌ها می‌توانست قابل فهم باشد ولی تکرار این انتخاب در 18 خرداد می‌بایستی قبض و بسط نوینی در مفهوم نشانه‌شناختی لبخند خاتمی افکنده باشد و این بار مفاهیمی از قبیل «گزینش ناچار در درون یک دایره بسته» را فراتر از یک دور بسته و تکرار حلقوی به تکرار استعلایی‌بخش، مارپیچی و فراروینده در یک طراز نوین ارتقاء دهد.
اگر بخواهیم مفهوم رأی یک رأی‌دهنده نوعی [مثلاً خانم خانه‌دار در مثال پیشگفته] را با توجه به همین رویکرد استعلایی‌بخش معنا نماییم می‌بایست به جای «ساختارزدایی» از نوعی «تجانس ساختاری» مابین لبخند خاتمی و لبخند مردمی سخن بگوییم. دیالوگ غنی و زیبایی که مولوی در گفت‌وگوی فرعون و موسی دیده به قالب روایت خاص خود درآورده مفهوم «تجانس» و یا «جنسیت» مورد ادعای این مقال را به خوبی نشان می‌دهد. او از قول فرعون خطاب به موسی می‌گوید:
تو بدان غره مشو کش ساختی
در دل خلقان هراس انداختی
صد چنین آری و هم رسوا شدی
خوار گردی ضحکه غوغا شدی
(‌‌دفتر سوم مثنوی)‌‌
مولوی می‌خواهد بگوید معجزه انبیاء استراتژی عمده و اساسی دعوت آنان را تشکیل نمی‌داده و این دعوت نه از راه ارعاب در دل خلقان بلکه از طریق شمیم دل‌انگیز «جنسیت» منتشر می‌شده و راه خود را باز می‌کرده است. لذا در انتهای این دیالوگ علت پیروزی موسی علیه‌السلام را در همان تجانس فطری بین مخاطب دعوت و دعوت‌کننده می‌بیند و به زانو افتادن سحره فرعون را چنین تصویر می‌نماید:
عرق جنسیت چو جنبیدن گرفت
سر به زانو نهاد از شگفت
به این لحاظ رمز و راز دلبردگی انبیاء در همان چیزی است که مولوی آن را «بوی جنسیت» می‌نامد و این عاملی است که نه فقط در دعوت انبیاء و رسل الهی بلکه در هر نوع دعوت بشری (‌‌صرف‌نظر از حدود و مدارج عالیه)‌‌ شرط اصلی توفیق به شمار می‌رود. از این‌‌رو در همان مقاله‌ای که به قصد «ساختارزدایی یک لبخند» نگاشته شده به نشانه‌ای نامقصود درباره تجانس ساختاری بین رأی‌دهندگان و فرد منتخب برمی‌خوریم که از قضا «ساختار» خود مقاله را بر هم می‌زند:
«اصطلاح «دل بردن» را در زبان فارسی با همه بارهای معنایی آن در نظر بگیرید، نکته ظریفی در اینجاست. لبخندهای تمثالی هرگز نمی‌تواند دل از یک خانم خانه‌دار دست‌‌کم بی‌تفاوت از نظر سیاسی را در یک کارزار انتخاباتی ببرند.»(‌‌6)‌‌
به عبارت دیگر و به زبان مولوی لبخند ملوکانه نمی‌توان عرق جنسیت را به جنبش درآورده و بوی جنسیت را در فضای یک جامعه باز و بزرگ بپراکنند. شگفت این که سیمای یک لبخند در کشوری قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشیند که برخی از مخالفین انقلاب طی سال‌های اخیر همواره آن را همچون «کشوری که خندیدن در آن گناه یا یک حرکت ضددولتی است»(‌‌7)‌‌ توصیف می‌نموده‌اند.
پرویز صیاد یکی از گویندگان و مروجین سخن مذکور درباره سفیران فرهنگی و هنری کشورمان در خارج کشورمان به نحوی خستگی‌ناپذیر تکرار می‌نماید: «مشاطه‌گران، سیمای جمهوری اسلامی را - اگر نه در همه امور فرهنگی، لااقل در زمینه سینما بزک کرده‌اند.»(‌‌8)‌‌
-‌‌‌ مبارزه با ارائه سیمای خنده، زندگی و مکالمه از جامعه کشورمان در خارج کشور نه فقط از جانب دیالوگ‌ستیزان و خنده‌ستیزان تام روا بلکه همچنین از طرف کسانی که به نام گفتمان زندگی سخن می‌گویند، همسرایی غریبی بین نامتجانس‌ترین طیف‌های افراطی در آن سو و این سوی قضیه به وجود آورده و دقیقاً همین‌‌جاست که باید گفت: اگرچه خطوط موازی هرگز به هم نمی‌رسند اما کسانی که از نقاط عزیمت به کلی متفاوت و حتی متضاد با یکدیگر حرکت خود را آغاز کرده‌اند در انتهای یک مسیر پرتضاریس می‌توانند «به هم برسند».
به عنوان مثال همان فرد پیشگفته که براساس انگیزه‌هایی به کلی متفاوت برافروختگی و حسادت انفجارگونه خود را بر علیه ترسیم سیمای مکالمه، لبخند و زندگی از شرایط داخل کشور بر زبان آورده، در یک همسویی و «همدلی» مطایبه‌گون، با تنگ‌نظرانی افراطی (‌‌که در داخل کشور براساس انگیزه‌ای متضاد کنش‌های ساختارشکنی از تصویر کشورمان را توجیه می‌نمایند)‌‌ می‌نویسد:
«جایی که [یک گروه افراطی] تماشاگران را جلوی در خروجی سینما سوار اتومبیل می‌کنند و به بازجویی می‌برند و در پاسخ «مگر این فیلم‌هایی را که می‌بینیم اجازه از دولت ندارند» می‌گویند «بلی، دولت اجازه دیدن داده است، شما چرا می‌بینید؟» یعنی در دیزی را باز گذاشته‌ایم، حیای گربه کجاست؟ واقعاً حیای گربه کجاست؟ چرا به [آن گروه افراطی] حق نباید داد؟ جایی که فیلم دیدن، فیلم ساختن و سینما داشتن تا این حد بی‌حرمت شده است؟ حرف اساسی همین است.»(‌‌9)‌‌
پرویز صیاد که در یک دیالوگ و گفت‌وگوی اعلام نشده به تنگ‌‌نظران داخلی «حق» می‌دهد و حرفشان را «اساسی» می‌خواند مدعی است با نفس هنر و با هنرمندان داخل کشور ضدیتی ندارد بلکه از آن جهت که ارائه یک چنین سیمایی در ایران بر عمر حاکمان می‌افزاید(‌‌10)‌‌ و آن را «بزک» می‌نماید با آن «مخالف» است.
او حسادت خود را در پس این مخالف‌نمایی مستتر ساخته و «بدبیاری» شخصی خود را(‌‌11)‌‌ به بدبیاری «ما سینماگران» فرافکنی کرده و با برافروختگی خاصی می‌نویسد «ما بد آوردیم» که گذاشتیم «رژیم سینماستیز» و «هنرستیز» در صف پیشتازان سینمای نوین اندیشه مطرح شوند و جوایز جشنواره‌ها را جارو نمایند.(‌‌12)‌‌
ارائه سینمای خنده، مکالمه و آزادی از کشورمان همچنین با معاندت پیگیرانه و نفاق‌آلود جماعتی دیگر به نام مجاهدین خلق مواجه شده که شعبه غیربغدادی آن در پاریس در نخستین واکنش «تصویری» نسبت به حماسه دوم خرداد گروهی را در فاصله 17 اسفند 76 تا 30 فروردین 77 مأمور می‌نمایند تا بر علیه هنرمندان داخل کشور موضعگیری نمایند آنها کوشش می‌نمایند تا ضمن یک سلسله عملیات لبخندستیزانه «به امثال گلشیری و دولت‌آبادی و یا محسن مخملباف و کیارستمی و حضراتی که دست بالا در تفکر یک رفرمیست بزدل بیش نیستند و در حالی که وارد سیل خون و طلا از زخمهای ملت ایران میریزد، مشغول دوزدوزه بازی هستند...»(‌‌13)‌‌ تفهیم نمایند که نمی‌بایست به جای ترویج گفتمان مرگ و خون به ترویج گفتمان زندگی پرداخت.
در نظر آنان «امثال گلشیری و دولت‌آبادی و آن خانم غزلسرای پرقدرت... یا پیام تبریک به آخوند می‌نویسند یا منادیگر بازگشت روشنفکر پناهنده به زیر عبای آخوند میشوند یا مثل کیارستمی...» به ارائه تصویری دروغین از ایران می‌پردازند و «نه واقعیت اصلی در مملکت‌ ما.»(‌‌14)‌‌
«واقعیت اصلی در مملکت ما» زعم آنان همان آلبوم تصاویری است که اعضای اعزامی از بغداد در پایتخت‌های اروپایی نشان خارجی‌ها می‌دهند به نام مؤسسه‌های «خیریه» پول جمع می‌کنند. آلبومی از تصویر فقر، سیه‌روزی، صحنه‌های خاصی از قصاص در کشورمان را در معرض بینندگان خارجی می‌‌گذارند که در لابه‌لای آن برخی تصاویر از صحنه‌‌های مربوط به فقر در افغانستان و حتی تعدادی از تصاویر فقر کودکان در رژیم شاه جاسازی شده است.
(‌‌امروزه می‌توان برای «غنی‌ کردن» همین آلبوم‌ها از مواد و ملات تازه‌تری استفاده نمود؛ تصویر کلیشه شده بر صفحه اول فلان روزنامه داخل کشور که کودکی فقیر را در جستجوی لقمه‌ای نان در سطل آشغال نشان می‌دهد؛ تصاویر و فیلم‌های «مستند» از فقر و بدبختی که فلان رسانه تولید کرده است، و تصاویری دیگر که این روزها تولید آن به حجم انبوه می‌رسد)‌‌.
روشن است که آلبوم‌های پیشگفته یعنی همان آلبوم‌هایی که فقر موجود در داخل کشور را به رشته تصویر می‌کشند نه به قصد ریشه‌کن کردن فقر و فلاکت بلکه به منظور ساختارشکنی از سیمای لبخند و شالوده‌شکنی از سیمای زندگی فراروی ناظرین بیرونی گذاشته می‌شوند.
به عنوان مثال همان گروه اعزامی از بغداد درباره نتایج موفقیت‌بار مأموریت لابی خود می‌نویسند: «چندی پیش صحبتی بود در فرانسه با «گوستاو کوراس» سازنده فیلم معروف «Z» این مرد بزرگ می‌گفت: من فیلم‌های کیارستمی را تماشا کردم و اگر خبر نداشتم که در ایران چه جهنمی برپاست، با دیدن این فیلم‌ها احساس می‌کردم ایرانی دارند در آرامش زندگی می‌‌کنند، و انگار نه انگار دیکتاتورها دارند زندگی را له می‌کنند.»(‌‌15)‌‌
در پس گزارشی که مأمورین اعزامی از بغداد از زبان سازنده فیلم Z نقل می‌نمایند خیال‌واره یک تصویر «آرمانی» از سیمای کشور عمل می‌نماید که دو دهه قبل در نخستین ماه‌های بهار آزادی به صورت پرسشواره «آیا فیلم Z در ایران تجسم عینی می‌یابد» در نشریه مجاهد مطرح گردید؛ در همان نخستین ماه‌ها و حتی روزهای پیروزی انقلاب اسلامی و مدت‌ها قبل از اینکه قطره خونی از بینی کسی بر زمین بریزد مجاهدین خلق به همراه دیگر گروه‌های چپ نچایفی -‌‌‌ استالینی اصالت انقلاب را به پرسش گرفته و با اشاره به شیوه پیروزی گل بر گلوله و اشکال مسالمت‌آمیز مبارزه‌ای که بالاترین حد شهادت‌طلبی را با کمترین خشونت متقابل تلفیق می‌نمود، آن را «توطئه‌آمیز» و «محصول سازش امپریالیستی در گوآدلوپ» و «سازشکارانه» و «غیراصیل» معرفی نمودند.
نشریه مجاهد و کتاب‌های منتشره توسط مجاهدین خلق شهید بهشتی و دیگر رهبران تظاهرات دوران انقلاب را دقیقاً و صریحاً به خاطر همین شیوه‌های مسالمت‌آمیز «سازشکار» و «عامل امپریالیسم» خواند و در تقبیح «رفرمیستی‌ترین اقدامات نظیر گل‌ دادن‌ها»(‌‌16)‌‌ به ارتشی‌ها، تاکتیک امپریالیستی نمایاندن «رفرم و اصلاح‌طلبی» را در پیش گرفتند. آنها می‌نوشتند: «رهبران سازشکار و محافظه‌کار، زمانی که مردم فریاد می‌زدند، رهبران، رهبران ما را مسلح کنید در فکر این بودند که انقلاب!!! را بدون ریختن حتی قطره خونی از یک بینی به پیروزی برسانند.»(‌‌17)‌‌
در شرایطی که «کم‌خونی» انقلاب اسلامی در مقایسه با انقلابات آرمانی این قبیل چپ‌های نچایفی پایین‌تر از حد «استاندارد» و مغایر با «قوانین اساسی همه انقلابات معاصر» تشخیص داده می‌شد طبیعی بود که پروژه «تجسم عینی فیلم z در ایران» در دستور کار قرار گرفته و شبیه‌سازی حاکمیت برخاسته از یک انقلاب مشروع و مردمی با رژیم شاه و حکومت سرهنگان یونان در قالب روایت همین فیلم آغاز گردید.
نشریه مجاهد با اشاره به یک تصویر خیابانی تحت عنوان z «به روایت ایرانی آن...!» تصاویر کودتای سرهنگان یونانی را با تصاویر خیابانی ایران مقایسه کرده و «تفاوت کیفی» بین یونان سرهنگان و یاران را یادآور می‌شود: مطابق پروژه‌های براندازانه سازمان مجاهدین خلق که همواره در پس واژگان «عملیات عاشوراگونه» مستتر شده پیش‌بینی می‌شود که در ایران برخلاف یونان شکست با «سازشکار و رفرمیست‌ها» خواهد بود!
«رهبر مخالفین [در فیلم Z] علی‌رغم قاطعیت خود در مورد عملش از یک موضع رفرمیستی با جریان برخورد می‌کند ولی آیا در ایران نیز چنین است؟... استقبال مردم از تظاهرات ضدارتجاعی و ضدامپریالیستی نشان می‌دهد که نیروهای چپ -‌‌‌ به معنی مترقی -‌‌‌ در همین چند ماهه چقدر رشد کرده و از انزوا درآمده‌اند و روند حرکت به کدام سمت است. و این دلیل وجود جو انقلابی... و ارضاء نشدن آنها از رژیم حاکم است... بنابراین اگر در یونان آینده [در فیلم Z] خفقان بود و فشار و کشتار، در ایران آینده شورش خواهد بود و طغیان و یک مبارزه خونین و بی‌رحمانه.»(‌‌18)‌‌
بنابراین ماه‌ها قبل از اینکه مجاهدین خلق یورش خود به قصد «جارو کردن مجلس ارتجاع»(‌‌19)‌‌ در 30 خرداد 60 را آغاز نمایند وعده یک «شورش»، «طغیان» و «یک مبارزه خونین بی‌رحمانه» در کنار حجم انبوهی از شعر و شعارهای «طغیان‌گرانه» مشابه نقش زمینه‌سازی برای چنین روزهایی را برعهده می‌گیرد.
منصور حکمت شکل امروزین و بالکانیزه شده تصویر ایران را جایگزین تصویر یونان سرهنگان کرده و درباره «به رسمیت‌شناسی» شرایطی که به «تخریب چارچوب مدنی جامعه برخلاف میل و اراده مردم در متن عجز و استیصال عمومی»(‌‌20)‌‌ راه می‌برد، می‌نویسد:
«بحث سناریوی سیاه از یک مشاهده اساسی شروع می‌شود که در درجه اول مربوط به ایران نیست، بلکه مربوط به این دوره‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم. این روزها هر بار تلویزیون را روشن کنید، انسان‌های دربدری را می‌بینید که تتمه جان و زندگی‌شان را به دوش گرفته‌اند و از فاجعه‌ای فرار کرده‌اند و سر فلان دوراهی به خبرنگار CNN از مصیبتشان می‌گویند و بعد تل اجساد انسان‌های به قتل رسیده یا انفجار توپ‌ها و خمپاره‌ها و شهرهای ویران شده را نشان می‌دهد که زمینه تصویری خبر را می‌سازند.
نکته اینجاست که احساسی که بیننده‌ این تصاویر می‌گیرد این است که این اتفاقی غیرمنتظره یا منحصر به فرد نیست. این فجایع نتیجه رویدادی نیست که پایانی دارد، جنگی که خارج از قاعده رخ داده و قرار است ختم شود... آدم انگار شاهد «وضعیت دائمی» است، یک روش زندگی استیصالی که گویا سناریو‌ی انسان‌های بسیاری است و نه بیننده کاری از دستش در قبال آن برآید... این می‌تواند تصویری از «وضعیت دائمی» ایران باشد... به رسمیت شناختن این خطر، یعنی احتمال واقعی وقوع این سناریوی سیاه در ایران، به نظر من یک شاخص جدی بودن نیروهای سیاسی و محک صلاحیت رهبران آنهاست.»(‌‌21)‌‌
او تأکید می‌کند که برای مقابله با سناریوی سیاه نه اتحاد جبهه‌ای همه نیروها و نه اتحاد حول مقوله دفاع از تمامیت ارضی کشور ضرورت دارد: «این را باید اینجا تأکید کنم که بحث اجتناب از سناریوی سیاه بحث دفاع از «تمامیت ارضی ایران» نیست «تمامیت ارضی» مسأله ما و فرمولاسیون ما نیست.»(‌‌22)‌‌
بنابراین در چنین شرایطی تحقق یک «سناریوی سیاه» نه فقط اتفاق‌نظر حول مقوله‌ای واحد به نام «تمامیت ارضی» نمی‌تواند متصور باشد و نه فقط نیروهای مختلف «انقلابی» نمی‌بایستی با یکدیگر متحد شوند بلکه می‌بایستی بر اختلافات موجود «برجسته و تأکید» شوند. این فرمول با همه غرابت و هولناکی خود در تاریخ تنش‌های گفتمانی «انقلاب -‌‌‌ انفجار» جایگاهی آشنا و پذیرفته شده دارد و اگر ریشه همان مناقشاتی که به فجایع یوگسلاوی و غیره منجر شده به خوبی مورد مداقه قرار گیرد ملاحظه خواهد شد که در مخیله هر یک از رهبران فاجعه دقیقاً همین فرمول عمل می‌کند و امثال میلوسویچ نه از هزارتوی تاریک و مخفی سرویس‌های بیگانه بلکه از بته همین اندیشه‌ها برآمده و روییده‌اند.
اگر اندیشه «تشدید و تعمیق تضادها و شکاف‌های طبقاتی» که سالیان دراز مقتدای مارکسیست -‌‌‌ استالینیست وطنی و پیروان «التقاطی» و «مذهبی» آنان بوده به خوبی در بستر تاریخی خود بررسی شود خواهیم دید که هیچ مرز غیرقابل عبوری بین «سناریوی سیاه» و «سناریوی سرخ و انقلابی» وجود ندارد. رؤیای بر زبان نیامده اندیشه «انقلاب - انفجار» همواره این بوده که: آه، چه می‌شد اوضاع چنان بد می‌شد که کسی جز «ما» خوب‌ها یارای مقابله با آن نبود و چه می‌شد که جهان چنان تاریک و ظلمانی می‌شد که چیزی جز درخشش آذرخش‌های «ما» چشم‌ها را نوازش نمی‌داد.
و یا «با توجه به اینکه می‌دانیم خصایص ضدامپریالیستی ترقی‌خواهانه این بخش [خرده‌‌بورژوایی] سطحی و گذرا و غیرریشه‌ای بوده»(‌‌23)‌‌ چه می‌شد اگر امپریالیسم بنابر خصیصه «ماهوی» و «ذاتی» خود چنان ایران را در معرض تهاجم ریشه‌ای قرار می‌داد که «غیرریشه‌ای» بودن ضدیت «ارتجاع» با امپریالیسم ثابت می‌شد و تنها کسانی در صفوف انقلابیون باقی می‌ماندند که «صلاحیت شرکت در مبارزه ضدامپریالیستی را دارند؟»
آرزوهای بر زبان آمده ولی مکتوب نشده‌ای که خصلت‌نمای «انقلابی‌گری حرفه‌ای» بود و گاهی هم از سر شتاب‌زدگی در دوران «چپ‌روی کودکانه» بر زبان می‌آمد:
«شاه از صحنه خارج شد بدون آنکه بورژوایی وابسته سرنگون شده باشد. اگر قیام خلق رهبری پرولتاریا را داشت آیا باز هم ارتش «سازش کرده» از بمباران تهران خودداری می‌کرد و اگر ارتش به بمباران شهر دست می‌زد، این قیام جز مقدمه‌ای برای جنگ طولانی چیز دیگری بود؟ بگذارید بورژوایی وابسته برای فریب خلق 21 بهمن را قیام پیروزمندانه بخواند ولی باید 21 بهمن را به خلق، قیام دلیرانه‌ای معرفی کنیم که با شکست روبرو شد.»(‌‌24)‌‌
این «سناریوی سرخ» ساختار احساس طیف کثیری از «انقلابیون حرفه‌ای» بود که منحصر به مجاهدین خلق و یا فداییان خلق نشده و سرمشق غالب ادبیات «انقلابی» را در آن ایام تشکیل می‌داد: متمایز از این «انقلابی‌گری حرفه‌ای» گوهر اصلاح‌طلبانه انقلاب اسلامی آنگاه خود را آشکار نمود که براساس خود را آشکار نمود که براساس درکی انسانی و اسلامی از «دیگری» و حتی دیگرترین دیگری یعنی «ارتش خصم» استراتژی مستقل خود را به پیش برد. این است آنچه که از آن انقلاب برایمان باقی مانده و هنوز با ماست و ذخیره پایان‌ناپذیر جنبش اصلاح‌طلبی در فضای جدید است.
هیچ چیز شاعرانه‌تر و انسانی‌تر از صحنه‌های گل دادن به ارتش در تظاهرات انقلابی نبود و این خصلت‌نمای انقلاب اسلامی به مثابه پیروزی گل بر گلوله بود و هیچ چیز ضدانقلابی‌تر از تئوری «انقلاب -‌‌‌ انفجار» نبود که می‌خواست شاعرانگی را در جاهایی بسیار دورتر از روابط انسانی در اعماق تاریخ مربوط به «ابر هیدروژنی» اولیه فرافکنی کند و هولناک‌ترین نقطه عزیمت برای یک انقلاب آرمانی را ترسیم نماید: «ما کار خود را از آنجایی که مشخص و معلوم شده است شروع می‌کنیم.
از ابر اولیه گازی شکل، ابر رقیقی از هیدروژن که سنگ بناست ابری که سرچشمه همه زایندگی‌هاست، ماده‌ای بی‌شکل پراکنده، رقیق و متلاطم که گرداب‌گونه به خود می‌پیچد و بارزترین خصوصیت آن، حرکت، خروش و طغیان است که بهتر است بگوییم انقلاب!
گویا میلی است برای انقلاب بعدی، همانند توده‌های انقلابی خروشانی که در هیچ لحظه آرام ندارند، در هیچ جای این ابر از آرامش خبری نیست... سراسرش خروش و طغیان است، در اینجاست که همه طرح‌های بعدی یک به یک جوانه می‌زنند، شکوفه می‌کنند و سرانجام به ثمر می‌نشینند و ما امروز می‌دانیم که آن همه شور و غوغا و طغیان بی‌جهت نبود، انقلابی مستمر و طولانی است که تا همین امروز هم ادامه دارد.»(‌‌25)‌‌
این تابلویی بود که در مقابل تابلوی گل دادن به ارتشی‌ها علم می‌شود. افسوس که این سخنان فقط شعر و شعار نبود «راهنمای عمل» بود و به گفتار درآوردن ابر هیدروژنی اولیه هدفی جز این تعقیب نمی‌کرد که «همه طرح‌های انقلابی بعدی» را از درون توده تراکم همین «ابر» استخراج نموده و «جوانه‌ها و شکوفه‌»های همین «انقلاب» را مقابل انقلاب پیروزمندانه گل بر گلوله قرار دهد. هنوز زمان زیادی مانده بود تا صدام این «انقلاب ابری» را در فضای حلبچه برپا نماید.
هنوز تا روزهایی که دودی سفید رنگ در آسمان تهران نوید مرگی قریب‌الوقوع را می‌داد فاصله داشتیم اما به عنوان پیش‌درآمد «مرحله‌ بعدی انقلاب» در «تردیدناپذیری 30 خرداد» گفتند: «[امام] خمینی(‌‌ره)‌‌ وانمود می‌کرد که: بله، انقلاب کردیم و تمام شد و اسلامی شد و الی آخر...» اگر یادتان باشد در آن اوایل با چه تبلیغات و سر و صدایی می‌گفتند که: «دیدید مبارزه مسلحانه احتیاجی نبود و امام آمد و با گل و فقط با تکبیر و با صلوات کار را تمام کرد؟...»! بله، در آن اوایل همه یادمان هست که اصلاً نمی‌شد صحبت کرد که: آقا، آخر یک خرده صبر کنید ببینیم واقعاً کار تمام شده؟! چیزی حل شده؟!»(‌‌26)‌‌
مطابق این بینش افزونی‌ گل‌ها نمی‌توانست «کسری‌ خون» را تلافی نماید. در تئوری «انقلاب -‌‌‌ انفجار» انقلابی که «با گل و فقط با تکبیر و با صلوات» پیش برود چیزی کم دارد، «تمام» نیست، «ناقص» است و برای تکمیل این نقص تئوری موسوم به «تکامل» از همان ابتدای پیروزی انقلاب مرزبندی «انقلاب -‌‌‌ اصلاح» را بر ضد اصلاح‌طلبی دولت برخاسته از انقلاب و بازوان پرتوان رهبری ترسیم می‌نمود. در این مرزبندی‌ها دعوت به سازندگی کشور و حتی تصریح رهبری بر اینکه «کمونیست‌ها هم باید در جهاد سازندگی شرکت نماید» حمل بر «تمام شدن انقلاب» و دعوت به «بازسازی مناسبات بورژوایی» و «بازسازی وضع موجود» می‌شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات