حسین ذاکری
زندگی در جهان جدید نیازمند درک دقیق و کامل از منطق و الزامات آن میباشد و خصوصا برای کشورهایی که دارای بافت و نظام و فرهنگی تاریخی و دیرینه میباشند و خواهان حفظ ارزشهای دیرینه خود هستند درک آن امری ضروری میباشد زیرا از سویی حضور آنها در جهان جدید امری الزامی و غیرارادی است و از سویی خواهان حفظ ارزشهای دیرپای خود میباشند و به همین دلیل میبایست به درک دقیقی از منطق حاکم بر سرعت دنیای سنتی و دنیای مدرن برآیند و بعد از کسب شناخت لازم از هر دو سو اقدام به انتخابی آگاهانه بنمایند.
این فرایند را که رابطه سنت و مدرنیزم میخوانند از مهمترین مسایل کشورهای سنتی نام میبرند هرچند که از لحاظ منطقی نمیتوان زمان معینی را برای شروع دقیق دنیای نوین و جدید اعلام نمود و خط مشخص تاریخی را میان دو دنیای مدرن و سنتی مشخص کرد اما به صورت اجمالی میتوان حاکمیت و سیطره تفکر فلسفی و جهانشناختی و روششناختی افلاطون و ارسطویی را بر جهان اسلام و مسیحیت که بر برداشتهای خاصی از عالم و آدم و تعریف معینی از عقل بشر میشود را تفکر سنتی نامید که این تفکر در غرب به تدریج در قرون یازدهم میلادی با شروع جنگهای صلیبی مورد مناقشه واقع شد و بتدریج در دوران رنسانس تا قرن هفدهم ناتوانی آن برای تفسیر جهان در ابعاد دلیل و علتشناسی معین گردید و بعد از آن که جهان اندیشه در قاره اروپا در اثر اثبات ناتوانیها و نواقص مبانی فکری و فلسفی و منطقی گذشتگان به نوعی شکاکیت فکری دچار شد اندیشمندان آن دیار تکاپوی جدید را برای ایجاد و در انداختن مبانی اندیشه نوین و جهت تفسیری تازه و منطبق با شرایط نوین آغاز نمودند که جمعی از متفکران معتقدند سال 1619 - تاریخ تاسیس اندیشه نو و بعبارتی جهان نوین میباشد.
در سال 1619 دکارت که بیصبرانه بدنبال ایجاد اندیشهای نوین و بدور از ایرادهای وارد بر مبانی اندیشه و معرفتشناسی گذشتگان بود با اعلام من میاندیشم پس هستم - راه را برای تاسیس دوران نوین و علم نو ایجاد نمود و بدینگونه خط فاصل میان دنیای جدید و قدیم را اعلام نمود - و از این تاریخ به بعد انسان و عالم جدید بوجود آمد - که آن را دوران مدرنیته مینامیم و با گذشت زمان ممیزات این دو جهان مبین و شفافتر گردید.
همانگونه که آمد - مهمترین ممیزه تفکر انسان مدرن - اندیشه و بودن میباشد - و انسان دکارتی برخلاف - انسانی سنتی که فاقد استقلال و اندیشه فردی است قادر است تا جهان و ماورای آن را شخصا و فردا و بدون نیاز به دیگران و منابع خارج از خود شناسایی کند و در جهان دخل و تصرف نماید بدون آن که هر پدیده و حادثهای را به عامل غیبی و متافیزیکی ارجاع بدهد - به شناخت و کنترل در آن اقدام ورزد و بدین اساس مهمترین ممیزه انسان مدرن - عقلانیت و فردیت میباشد زیرا در مقایسه با انسان مدرن، انسان گذشته - فاقد استقلال و عقل انتقادی میباشد.
او انسانی است مکلف و ناتوان که تعریف و تکالیفش را نه خودش بلکه کتاب مقدس و مفسرین رسمی و مشخص آن یعنی نهاد کلیسا معین میکنند و وظیفه کلیسا تعیین تعریف و تکلیف انسان است و او اجازه ندارد در این تعریف و تکلیف دخل و تصرف کند - زیرا او نه من دکارتی است و نه انسان اندیشمند و انتخابگر - بلکه او انسانی است عاجز و ناتوان و دچار گناه ازلی که کلیسا میبایست راه نجات و رستگاری او را تعریف و دیکته نماید و او تنها در صورت تایید تعریف و عمل به تکالیف کلیسا است که میتواند - رستگار شود - برای انسان سنتی، جهان دارای رمز و رازی است که مملو از قدسیت است که حق دخالت و دخل و تصرف در آن ندارد و عقل او ناتوان و عاجز از درک این رمز و راز است و کشف آن بدست کلیسا و مفسرین رسمی آن است.
از سویی عقل انسان سنتی عقلی است که از لاهوت به او اعطا شده و وظیفهاش کشف قوانین لاهوت است و نگاه زمینی را با سرشت خود ناسازگار میبیند و لذا علوم تجربی به مفهوم جدید در آن خبری نیست و اگر باشد در حد استثنا و بسیار محدود میباشد و سعادت خود را نه در این جهان و کشف قوانین این جهان بلکه در آسمانها میداند و به همین علت است که گفته میشود با مبانی منطقی و فلسفی عقل سنتی امکان ورود به جهان جدید و مدرن که نیازمند به عقل مدرن و تجربی است میسور نمیباشد - بدین معنی که انسان جدید برخلاف انسان گذشته انسانی مستقل است و عقل او قادر میباشد تا بدون هیچ منبع دیگری به شناخت رمز و راز و قوانین جهان فائق و شخصا به شناخت وظایف و تکالیفش نایل آید - انسان دکارتی انسان رابینسون کروزوئه است - که بعد از یک طوفان عظیم و شکستن قایقش در دریا در جزیرهای دورافتاده اسیر شده که تنها و بدون هیچ منبع و مرجعی میبایست به تنظیم زندگی خود اقدام کند و بدون کمکی از خارج به جنگ با طبیعت برود و بر آن و حوادث طبیعی آن فائق آید و امیدی به دیگران نداشته باشد و بدینگونه انسان رابینسون کروزئی - انسانی جدید است که مانند او در گذشته سابقه و مثال ندارد.
عقل مدرن و افسونزدایی از جهان
مهمترین ممیزه انسان جدید - عقل و فردیت اوست که میتواند راسا و با اتکا بر عقل اندیشمند خود بر فهم جهان و بالطبع کنترل آن نایل آید بعبارتی برای انسان جدید جهان فاقد رمز و راز و قدسیت افراطی گذشتگان است - او با اتکا بر عقل خود قادر است تا جهان را تفسیر و به شناخت آن اقدام کند عقل او از جهان رمزگشایی میکند و قداست گذشته را از آن برمینماید و جهان به یک شی تبدیل میشود که عقل بشر میتواند به شناخت آن نایل گردد - بعبارتی جهان به یک سوژه (فاعل شناسا) و یک ابژه یا (شیای که مورد شناسایی واقع میشود) تقسیم میگردد - خدا - دین و طبیعت و حتی خود انسان به ابژهای قابل شناسا بدل میگردند که عقل بشری میتواند به شناخت آن اقدام کند و بر این اساس - انسان نو و جهان نوین بوجود میآید که همه چیز برایش عوض شده است اصطلاحا دنیا و عالم نوینی ساخته میشود که همه چیز برایش دگرگون گردیده.
کانت (1804 - 1743) که توسط (دیوید هیوم) از خواب جزمیت بیدار شده بود پیامبر انسان و جهان مدرن - واضع استمرار انقلاب کپرنیکی در عالم معرفتشناسی میباشد و با طرح تصدیقات تحلیلی و ترکیبی و قضایایی پیشینی و ترکیبی، فعالیت ذهن بشر در شناخت اشیا و اعیان جهان را طرح نمود و این که برخلاف فهم گذشتگان اشیا و اعیان خود را با ذهن تطبیق میدهند و نه بالعکس اگر کپرنیک با نفی زمین مرکزی - انقلابی در جهانشناختی بشر بوجود آورد که بر درک همه چیز حتی فهم کتاب مقدس و کلیسا و مذهب تاثیر ژرف بر جا نهاد اما انقلاب معرفتشناسی کانت که به فعالیت ذهن بشر در شناخت جهان اشاره داشت تاثیری بس عظیمتر از انقلاب کپرنیکی بر جای نهاد.
انقلاب کپرنیکی کانت در تبیین معرفت پیشینی کمک شایان نمود و کانت با تکیه بر علمشناسی نیوتونی طرحی نو در معرفتشناسی ایجاد کرد و تلاش نمود علم را پس زند تا جایی برای ایمان پیدا کند و در کتاب رویاهای یک بیننده ارواح - گفته است که مابعدالطبیعه علم به مرزهای حدود عقل انسان است و مسایل اساسی آن را یعنی آزادی - جاودانی نفس و خدا را - ماورای اثبات و ابطال دانست و در سال 1769 - در مقالهای تحت عنوان عجز کلیه مساعی فلسفی برای ایجاد یک الهیات استدلالی اظهارنظر کرد که الهیات یا علم کلام فلسفی سر و کار با امور ایمانی است نه حقایق قابل استدلال و اثبات علمی و به همین لحاظ اعلام داشت که دوران طفولیت انسان بسر رسیده و بشر با کشف خود و حدود تواناییهای عقلیاش به بلوغ رسیده است(1) و بدینگونه انسانی نو و جهان نو متولد شد که مهمترین ممیزه آن عقل و فهم بشر بود قادر است به نقد همهجانبه عالم و آدم بپردازد. و از آن به مدرنیته نام برده میشود.
عقلگرایی نوین از مهمترین ممیزات انسان جدید است که به گفته ماکس وبر با تقدسزدایی از عالم و جهان - آن را به مانند یک شی به نقد و بررسی گشایند و انسان با تکیه بر عقل نوین و شخصی خود به نقد آدم و عالم و دین پرداخت و به نحوی که در نگاه جدید - طبیعت برای او فاقد قداست و رمز و رازهای کشف ناشدنی است و او میتواند با تکیه بر عقل و روششناسی نوین که عمدتا بر آزمایش و زبان ریاضیات استوار است به بررسی همهجانبه جهان بپردازد و بدینسان با سلاح نقد به انتقاد از گذشته و ماثورات جهانشناسی و روششناسی و حتی دینشناسی میپردازد.
همچنین فاصله گرفتن از تمام ماثورات گذشته و نقد آن نیز از جمله مهمترین مشخصه انسان جدید است و در پناه نگرش و رهیافت نوین و بررسی همهجانبه جهان به تکنولوژی و صنعت نوین دست مییابد و فیزیک و شیمی و نجوم و پزشکی بوجود میآید و با همین رهیافت است که علوم انسانی و اجتماعی نوین مانند جامعهشناسی - علوم سیاسی - مردمشناسی - مدیریت - روانشناسی و... دهها علم دیگر متولد میشوند و طرحی نو در عالم و آدم درمیافکند.
در این نکته بسیاری از مورخان و فیلسوفان علم همداستان هستند که علوم جدید و دخل و تصرف انسان در عالم منطقا ناشی از معرفتشناسی و هستیشناسی مدرنیته میباشد بعبارتی منطقا در پناه تفکر و هستیشناسی و معرفتشناسی گذشتگان - امکان تولد علوم و فنون جدید میسر نمیباشد و معرفتشناسی ماقبل مدرنیته راه را بر تاسیس علوم و فنون جدید بسته است و کشورها و نظامهایی که هنوز نتوانستهاند از مبانی معرفتشناسی سنتی فاصله بگیرند - قادر به تاسیس علوم و جهان نو نمیباشند و راه تاسیس منطقا بر آنها مسدود است.
زیرا در مبانی معرفتشناسی گذشته جهان پدیدهای قدسی و پر رمز و راز است و انسان سنتی به جهان نه به عنوان یک شی بلکه امری مقدس مینگرد به خود اجازه دخل و تصرف و استثمار طبیعت و جامعه نمیدهد و بدینلحاظ راه تاسیس تکنولوژی نوین در ابعاد علوم طبیعی و انسانی بر او مسدود است این ادعا بدین معنی میباشد که با تاسیس مبانی معرفتی مدرنیته - انسان و جهان دگرگون میگردند.
گاهی این دنیای جدید را به مثابه ماشینی مکانیکی و خودکار و گاه آن را ارگانی زنده و پویا میخوانند که بجای رمز و راز دارای قوانین مشخص و معین فیزیکی است که انسان میتواند آن را شناسایی و کنترل نماید عقل انسان قادر است با کشف این قوانین و بدون نیاز و ارجاع به کتاب مقدس یا هر دلیل متافیزیکی بر کنترل جهان فائق آید و هر پدیدهای حتی دین و فهم از خداوند مورد بازخواست عقل قرار میگیرد و به دادگاه عقل فراخوانده میشود بر همین لحاظ است که متفکران متعددی همچون ماخ - مارکس - فروید و... به تفسیرهای متعددی از پدیده دین میپردازند و برای آن علل روانشناسانه و جامعهشناسانهای میتراشند و بالاخره آنکه انسان مدرن تصور میکند که جهان دارای قوانین ساده و بیآرایشی است که یکبار برای همیشه به چنگ انسان میافتد و کشف این قوانین از مهمترین ممیزههای انسان مدرن است که شکست این رهیافت در ابعاد گوناگون راه را برای دوران بعد از مدرن باز مینماید.
پستمدرنیته
عقل نقد و انتقاد از مهمترین ممیزات عقلگرایی نوین محسوب میگردید راه را بر جزمیت و دگماتیزم محدود کرد و لذا مانند سلاح دو لبه عمل نمود یعنی اگر در ابتدا به نقد سنت و مبانی آن پرداخته بود هیچ دلیلی در دست نبود که یکبار دیگر خود یا مبانی فلسفی و نظری مدرنیته را به نقد نکشاند.
در دنیای مدرن عقل به جای خداوند و کتاب مقدس نشسته بود و اگر در گذشته انسان تکالیف خود و جهانشناسی را از کتاب مقدسی برمیگرفت - در دوران مدرنیته این مسئولیت به عهده عقل گذارده شده و عقل موظف بود تا به جای کتاب مقدس و وحی الهی تکالیف و وظایف انسان جدید را معین کند و انسان و دنیا کاملا عقلمدار گردیده بود و انسان تعریفی جز عقل محاسبهگر نداشت انسان به موجودی تکبعدی یعنی موجودی صرفا عقلی بدل شد. مبتکران اولیه مدرنیته وعده میدادند که عقل جدید برتر از خداوند کتاب مقدس تمام مسایل و مشکلات را حل مینماید و انسان را به خوشبختی میرساند و بهشت موعود در کتاب مقدس در همین زمین خاکی پدیدار میگردد.
اما توانایی عقلانیت بشری در ابعاد اجتماعی و معرفتشناسی (دلیلشناسی و علتشناسی) با بنبستهای جدی مواجه شد - اولا در ابعاد معرفتشناسی ضعفهای فراوانی بر مبانی نظری مدرنیته پدیدار گشت و این رخنه خصوصا بر حلقه وین یا پوزیتیویستهای منطقی وارد بود و افرادی مانند مارکس، نیچه و فروید - انتقادات فراوانی را بر مبانی نظری و اجتماعی مدرنیته - بعمل آورده بودند و در صحنه اجتماعی - وعدههای مدرنیته به سرابهایی بدل شد که نشانههای شکست مبانی نظری و اجتماعی آن را نشان میداد.
تولید سلاحهای کشتارکننده، پیدایش جنگهای خانمانسوز اول و دوم، استعمار و حملات وحشیانه به کشورهای عقبمانده و کشتار چندین میلیون انسان در پایان جنگ دوم جهانی در ژاپن و نتایج وحشتناک و آزاردهنده جنگ سرد همگی عللی بر نارساییهای مدرنیته بودند که راه را برای دوران بعد از مدرنیته یا پستمدرنیته آماده نمودند.
پستمدرنیته تفکری بود که از درون مدرنیته برخاست و ضعفها و نقایص آن را در ابعاد دلیل و علتشناسی نشان داد و تلاش مجددی را برای تعریف و تکلیف حقوق انسان و عالم آغاز نمود - باید توجه داشت که عکسالعمل متفکران پستمدرن به مبانی فکری و نظری مدرنیته بسیار گسترده است و طیف گستردهای از فیلسوفان تاریخ و علم - متکلمان - اگزیستانسیالیستهای ملحد و مومن و پدیدارشناسها و فلاسفه تحلیل زبانی را دربرمیگیرد و اگرچه این اختلاف بسیار گسترده و جدی است اولا نباید آن را توطئه و حقهای از سوی غرب و سیاستبازی پنداشت بلکه باید آن را صرفا در عالم اندیشه و معرفت بررسی نمود و ثانیا علیرغم آن همه گستردگی با تسامح میتوان ادعا کرد دارای نقطه مشترکی هستند که مخرج مشترک آن یورش بر علیه برداشت تکبعدی از انسان بعنوان موجودی صرفا دارای عقل انتزاعی میباشد و همگی بر پیچیده و تو در تو بودن انسان و عالم و ناتوانی ذاتی عقل بشر در درک جهان و هستی و انسان تاکید دارند و در واقع به نوعی پلورالیسم معرفتشناسی (و نه هستیشناسی) معتقدند.
به عبارتی با مقداری تسامح میتوان گفت که همگی آنها بر واقع بودن حق و حقیقت معتقدند اما درک فهم انسان را درکی چندبعدی و تاریخی و نسبی تلقی میکنند و کثرتگرایی را نه در اصل و وجود حقیقت، بلکه در فهم انسان میدانند مثلا درخصوص دین به قدسی - ازلی و ابدی - مبانی آن و پاک و منزه بودن حقایق دینی معتقدند اما فهم انسان را فهم سیال و تاریخی تغییرپذیر و انسانی و خاکی و در تغییر و تحول میپندارند.
در نظر آنها حقیقت بزرگتر از آن است که یکبار و برای همیشه به چنگ انسان بیفتد و به همین منوال در روششناسی - حلقههای هرمنوتیکی معتقدند که فهم انسان فهمی تاریخی است که جبرهای اجتماعی، تعصبها، مسایل روانی و علوم عصری، حب و بغضها آن را در حصار خود گرفته و چیزی به نام عقل محض و فراتاریخی و غیرانسانی وجود ندارد و چون فهم در حصاری از امور انسانی - اجتماعی و تاریخی گرفتار است نمیتواند به فهم ناگهانی و ازلی هیچ حقیقتی اعم از طبیعی و متافیزیکی و اجتماعی نایل آید و دین و طبیعت و جهان را در پناه روششناسیهای فوق مدرن تفسیر میکنند و به طور کلی اکثر فیلسوفان علم در عصر حاضر معتقدند که علم هرگز قائل به کشف واقع نمیباشد - بلکه کارکرد علم، تفسیری از واقعیت میباشد تا کشف آن و حقیقت بسی بزرگتر و عظیمتر از آن است که یکبار و برای همیشه کشف گردد و لذا کثرتگرایی در فهم بشر و پیچیده بودن حقیقت از مهمترین ممیزات دوران پست مدرنیته محسوب میگردند و بدینگونه فلسفه پستمدرن فلسفهای کثرتگرا در فهم محسوب میشود و تنوع و کثرت در فهم را ارج مینهد.
از سویی در عصر حاضر تفکیکهای متعددی در حوزه زبان علم - فلسفه و دین و هنر بوجود آمده و هر یک از این علوم از مرزبندیهای نسبتا مشخصی برخوردارند خصوصا با روششناسی و متدیک کردن حوزههای معرفت بشری هر حوزه از مرزهای معین و مستقل برخوردار است و مانند گذشته مرزهای علوم مغشوش نیست امروزه کمتر شاهد خلطهای معرفتشناسی عملا میان علم و فلسفه یا علم و دین میباشیم و فیلسوفان و مورخان علم به کثرت فرهنگها و اعتقادات و حتی روشهای معرفتشناسی از شهودی گرفته تا علوم بصری معتقد میباشند و این امر برای کشورهایی که از فرهنگ و فهم متفاوتی از غرب برخوردارند فضای مناسبتری نسبت به گذشته بوجود آورده و امروز کمتر دچار حقارتهای فرهنگی و انگهای عقبماندگی میشوند و ضمن آن که میتوانند به ارزشهای دینی و هدایتهای آن ایمان آورند میتوانند در فضای پستمدرن با درک معقولی از علوم و فلسفه و الهیات به تفکیک این حوزهها اقدام و از دام مغلطهها و چالشهای فکری گذشتگان نجات یابند و از چارچوبهای ارزشی دینی خود دفاع نمایند و در عصر حاضر نیز در غرب کثرتگرایی معرفتشناختی راه مساعدتری را برای حضور دین و تفکر دینی بوجود آورده و بعنوان مثال متکلمان مسیحی که بعد از اوجگیری عقلگرایی نوین و خصوصا بعد از قرن هفدهم به حالتی کاملا منفعلانه گرفتار شده بودند و سنگرهای خود را یکی پس از دیگری به حریف مقابل یعنی عقلگرایان جدید واگذار میکردند چندی است که از حالت منفعلانه خارج و به نیروی فعال و تاثیرگذار تبدیل شدهاند و در زندگی نظری و عملی غرب نقش نوینی ایفا میکنند و بدینگونه کلام جدید که متناسب با انسان و جهان نوین بوجود آمد کلام نو در غرب که با درک کاملا دقیق از مبانی نظری و فلسفی مدرنیته ایجاد شده از لحاظ تاریخی به کسانی چون کرککور (1854 - 1775) و شلایر ماخر (1832 - 1768) برمیگردد و در حال حاضر متفکران بزرگی در دو حوزه بزرگ مذهب مسیحیت یعنی پروتستان (متکلمان پروتستان مانند کارل بارت - پل تیلش - رودلف اوتو...) و کاتولیک (متکلمانی مانند ایتین ژیلسون - مارتین بوبررو...) با تفکر و تامل در مسایل نظری و فکری مدرن - رهیافت جدیدی را به دین ارائه نمودهاند و تواناییهای دین را برای حضور در زندگی عملی انسان نو به اثبات رسانده و چهرهای جذاب از الهیات نوین را جلوهگر نمودهاند.
مطالعه و مداقه در فهم و درک کلام جدید در غرب برای اینگونه نظامهای سنتی بسیار حیاتی و اساسی است بهرحال پس از فرا آمدن دوره تاریخی مدرنیته و برآمدن پستمدرن زمینه مساعدی برای کثرتگرایی در فهم بشر بوجود آمده و توجهی جدی به دین و زبان و کارکرد دین ایجاد شده است و همین امر شور و شوقی جدید در کشورهای جهان سوم و خاصه جهان اسلام بوجود آورده اما کماکان این سوال اساسی باقی است که آیا منطقا این امکان وجود دارد که این کشورها بتوانند بدون گذر از دوران مدرنیته با انجام یک جهش تاریخی به پستمدرنیته عبور کنند که به نظر نگارنده این مقاله - برای ارائه پاسخ لازم به این سوال مهم میبایست به منطق و مبانی فکر فلسفی هر سه دوره توجه کامل داشت و بدون داشتن فهم دقیقی از مبانی ذکر شده امکان ارائه پاسخ لازم وجود نخواهد داشت.
موضوع مدرنیته و پستمدرنیته در کشورهای سنتی
حال به اصل مطلب رسیدهایم و آن این که کشورهایی مانند ایران و کلا کشورهای مذهبی و خصوصا جهان اسلام که از دور دست شاهد تحولات معرفتشناسی از مدرنیته به پستمدرن هستند مشاهده میکنند که در دوران پستمدرن - جایگاه بزرگتری برای حفظ و دفاع از میراثهای تاریخی بوجود آورده و متعاقبا این سوال طرح میشود آیا بدون گذر از دوران مدرنیته امکان ورود به دنیای پستمدرن وجود دارد یا خیر؟ برای پاسخ به این سوال بسیار حیاتی توجه به نکات زیر اساسی است.
یکم - اشاره شد که مهمترین ممیزه دنیای مدرن را عقل (دکارتی و کانتی) دانستیم که با عقلانیت گذشته (افلاطونی و ارسطویی) کاملا متفاوت بود و در پناه تعریف نوینی که از عقل و انسان داده شد منطقا فاصلهگیری از دنیای سنتی و نقادی آن مهیا گردید و در مرحله بعدی امکان تفسیر نوینی از جهان و عالم و انسان و خداوند بوجود آمد که نتیجه منطقی آن پیدایش علوم و فنون جدید در دو بعد علوم طبیعی و انسانی و اجتماعی بود - بعبارتی پیدایش فیزیک - شیمی پزشکی - نجوم جامعهشناسی - ... با مبانی فلسفی و نظری گذشته منطقا میسور نبود.
بالنتیجه این امکان وجود ندارد که بتوان از دل و جان مبانی فلسفی و نظری افلاطونی و ارسطویی که تفکر غالب بر بخش عقلانیت (سنتی) کلام و فلسفه مسیحی و اسلامی است به جهان مدرن وارد شد و صد البته که تاسیس مدرنیته و بهرهوری از نتایج تکنیکی آن اصولا ارتباطی با عرفان و فقه که دو منبع دیگر و مهم جهان اسلام است - میسر نمیباشد و بحثی در این رابطه وجود ندارد. یعنی آن که با فقه نمیتوان منطقا تکنولوژی و صنعت و کلا علوم نوین را بوجود آورد و به طبع اولی با عرفان به همین منوال است و راه آن منطقا با تکنولوژی و صنعت و علوم جدید مسدود است.
دوم - این کشورها - از لحاظ عینی و تاریخی - جسما و نه از لحاظ فکر و اندیشه وارد جهان جدید شدهاند و امروزه بدون شک خود را محتاج علوم و فنون جدید میدانند و چون راه بر آنها بسته است و در جهل مضاعف گرفتار آمدهاند حداکثر میتوانند به مقلدان ناآگاهی در علم و صنعت و علوم نوین تبدیل شوند و هرگز قادر نخواهند بود تا در پناه مبانی فکری و نظری گذشته و سنتی خود و بدون نقادی جدی آنها و درافکندن طرحی نو - وارد جهان جدید شوند و از پوسته تنگ و تاریک نقلیه خارج و به آفرینندگی برسند.
سوم - دوران پستمدرن در غرب بعد از گذار از دوران مدرن حاصل شده - یعنی آن که غرب در دوران مدرنیته با نگرشی عقلی و نقادانه به سنتهای خود طرحی نو درافکند که به مدرنیته معروف است که دنیای علم و صنعت و تکنولوژی و علوم جدید انسانی و اجتماعی و فلسفی نوین فرزندان هستند تاکید میشود که تجربه تاریخی غرب و مبانی معرفتی نشان میدهد که درافکندن طرح نو یا دنیای مدرن بدون - فاصلهگیری از سنت و نقد عالمانه آن میسور نبوده است - غرب در دوران جدید با نقد مدرنیته به دوران پستمدرن راه یافته و زندگی و فلسفه جدیدی را بوجود آورده که مذهب هنر و علائق متافیزیکی دارای جایگاهی ویژه میباشند و افقهای نوین را در حوزه دین و دینشناسی و حفظ اصول اعتقادی دینی در دنیای جدید نوید میدهد.
چهارم - منطقا آنکه امکان ورود به مدرنیته و ایجاد زندگی متناسب با آن یعنی درافکندن علم و صنعت و علوم نوین انسانی و اجتماعی با حفظ مبانی سنتی و بدون نقادی جدی آنها برای کشورهای سنتی میسور نمیباشد هرچند که باید توجه داشت که این نقادی هرگز به معنای رفع آن و وداع با زندگی سنتی و ارزشها و گذشته نیست بلکه بالعکس نقادی مذکور به جهت حفظ جدی و اصولی آن در عصر جدید و ایجاد تفاهم میان - دوران و نتایج و دستاوردهای مدرنیته با سنتهای گذشته و دیرپا میباشد و خصوصا که باید توجه داشته که طبق مبانی فلسفی و روششناسی نوین حقیقت هرگز ملک شخصی گذشتگان نبوده و آنها صرفا با مبانی پیشینی فهم خود درک و تفسیر از حقیقت داشتهاند و هرگز کاشف حقیقت مطلق نبودهاند و باید تاکید شود که فهم آنها از حقایقی مانند حقایق دینی و طبیعی صددرصد مبتنی بر علوم و معارف عصر خود بوده که امروزه آن مبانی کاملا مورد مناقشه واقع شده و از تغییراتی بسیار بنیادی برخوردار گردیده و لذا مبانی و چگونگی درک گذشتگان از حقایق دینی و طبیعی نیز متحول شده و امکان زیست در عصر معاصر توسط آنها وجود ندارد.
مثلا مبانی طبیعتشناسی اندیشمندان گذشته ما مانند ابوعلی سینا و ذکریای رازی و سهروردی و صدرا و... بقدری متحول شده که هرگونه راه ورود با آن مبانی به دنیای جدید بر متفکران و اندیشمندان علوم طبیعی جهان اسلام به جهان جدید اصولا مسدود است و غرب نیز با نقد آن مبانی و ایجاد تغییرات بنیانی و اساسی راه را برای دنیای مدرن هموار نمود و به همین لحاظ درک کاملی از مبانی معرفتی گذشتگان و دنیای مدرن امری مهم و حیاتی تلقی میشود.
ششم - مبانی فکری و نظری مدرنیته در ایران
هرچند که ما در دوران مشروطه با ظواهر و قشریت غرب مواجه شدیم اما بعلت فقدان خردورزی خلاء اندیشه جدید و متدیک و روشمند و فقدان مبانی لازم نظری و فلسفی از درک بطن و قلب و اساس غرب عاجز ماندیم و نتوانستیم به کنه آن نفوذ کنیم و بالطبع از آنجا که بنا به دلایل و عللی کاملا داخلی و بومی در طی قرون گذشته با عقلانیت و خردورزی وداع نموده بودیم از درک مبانی و منطق حاکم بر تفکر علمی و سنتی خود نیز ناتوان و عاجز بودیم اما خوشخیالانه و در اوج جهل مضاعف تصور میکردیم که دست بر بن و اساس غرب و سنت داریم و لیکن مدتی است که از این خواب دراز بیدار شده و با طرح تئوری بحران به بازنگری سنت فکری و فلسفی خود مشغول شدهایم و هرچند که این حرکت نوین در حد نور کوچک و ضعیف قرار دارد اما نشان از عزمی جدید و نو میباشد به نحوی که از لحاظ تاریخ گرچه این حرکت به صورت منطقی و روشمند و آگاهانه آغاز نشد اما میتوان به نتایج آن دل بست.
همچنین از منظر تاریخی شاید بتوان علامه طباطبایی و شهید مطهری از یکسو و فردید و داریوش شایگان و امثالهم را از سوی دیگر از متقدمان نگرش نقادانه به سنت دانست که توانستند از سنت فاصله گرفته و نقد عالمانه آن را آغاز نمایند. اما این نقادی به طور جدی و روشمند به دکتر عبدالکریم سروش بازمیگردد که با درکی بالا از مبانی فکری و نظری مدرنیته و سنت به نقادی جدی و مضبوط روشمند آن پرداخته و هرچند که میتوان او را متفکر مدرن دانست که به نقد سنت پرداخته و تلاش همهجانبهای را برای احیای سنت و بازپروری و بازسازی آن در دوران مدرن نموده اما به نوعی میتوان او را متفکر پستمدرن نامید - زیرا دارای نقدهای بسیار جدی بر مبانی نظری مدرنیته میباشد و مطلوبیت نهایی را در معرفتشناسی پستمدرن میداند و بر همین اساس با استفاده از روششناسی هرمنوتیک و توسل به عقلگرایی پیچیده و پرهیز از رئالیزم خام - به نقد سنت پرداخته و تفاوت عظیمی را میان حقیقت و امر واقع و درک بشر از حقیقت قایل است - دکتر سروش با استناد به مبانی متدلوژیک و معرفتشناسی هرمنوتیکی معتقد است که میان اصل و جوهر و گوهر دین و فهم دینی تفاوت از زمین تا آسمان است و آنچه که از دین به کسب مومنان میآید نه جوهر و گوهر دین بلکه فهمی سیال و تاریخی از آن میباشد و لذا بر مومنان است که با توجه به مبانی علمی معرفتی هر دوره از تاریخ به فهم جدیدی از دین نایل آیند تا بالندگی و آفرینندگی و شادابی و طراوت دینی حفظ گردد و غبار قشریت و ظاهرنگری و ناتوانی، دین را از پا درنیاورد و هم فهم دینی عالمان دینی بجای اصل و گوهر دین ننشیند...