نخست این دکتر عماد افروغ بود که رشته کلام را به دست گرفت و گفت: :«فلسفه با نظر آغاز میکند همچنان که مشاهده با نظر آغاز میکند و ما مشاهده بیطرف نداریم. نحلهای هم که من به لحاظ روششناسی به آن تعلق دارم همین باور را دارد که علم از مفهوم آغاز میکند. من هم از نظر خودم وارد این کتاب شدم. بسیاری از مسائلی که ما امروز با آن سر و کار داریم و جامعهشناسان ناتوان از پرداختن به آن هستند را میتوان از طریق ماجرای فکر فلسفی بررسی کرد.
هنوز هم میتوانیم ردی از دعواهای اشعری مسلکی و تفکر اعتزالی را در جامعه خود پی بگیریم. بنابراین من این کتاب را صرفا یک کتاب فلسفی نمیدانم و کتابی هم که مربوط به خواجه نصیر باشد، نمیدانم. چند فصل اول کتاب ارتباطی با خواجه نصیر ندارد. احساس من این بود حتی کسانی که نگرش انتقادی دارند میتوانند از آن بهره بگیرند و به بسیاری از سوالها و چالشهای فکری ما پاسخ دهند.
ابتدا مروری اجمالی به کتاب دارم و در حین مرور بر این کتاب ارزشمند سوالاتی را مطرح میکنم. این کتاب محورهای عدیده و بنیادینی را مورد بحث قرار داده است. وقتی شروع به ورق زدن کتاب میکنید بحث تنگاتنگ ارتباط بین اندیشه و عمل مطرح میشود. این بحث سابقه دارد و اینکه بین حکمت نظری و حکمت عملی رابطه هست و خواهناخواه این حکمت وی بحث قدیمی «هست و باید» بازتاب دارد. قطعا آقای دینانی میتواند به جدایی «هست و باید» اعتقاد داشته باشد.
اما من این رابطه را به صورت گستردهتر مطرح میکنم. به گمانم میتوان رابطه اندیشه و عمل را به گونهای دیگر تحت عنوان رابطه فلسفه و سیاست مطرح کرد. واقعا میتوان بین این دو جدایی قائل شد چه درخصوص فیلسوف موردنظر و چه در سطح کلانتر؟ آیا موضعگیری سیاسی یک فیلسوف میتواند بیارتباط با مبانی فلسفی و اندیشگی او باشد؟ آیا فلسفه میتواند با سیاست بیگانه باشد؟ اینها پرسشهایی اساسی هستند که به گونهای ریشه در مطلبی دارند که کتاب با آن آغاز میشود.»
او سپس به مضامین کتاب پرداخت: «کتاب فیلسوف گفتوگو مطالب جالبی را مطرح میکند. بحث اتحاد عقل و عاقل و معقول، بحث آشنایی است. دلالتهایی که این بحث برای علم به مثابه حقیقت ذات اضافه دارد. دینانی این را به عنوان تعریف علم مطرح کرده و جالب است که این بحث را با حیث التفاتی هوسرل ارتباط میدهد. در چندین جا این مبحث را مطرح میکند و حتی در جای دیگری این علم را مرتبتی از هستی میداند. در ادامه بحث فیلسوف گفتوگو مطرح شده است.
من هر چه جستوجو کردم ببینم دکتر دینانی مستقلا بحثی از شروط گفتوگو به میان میآورند یا نه، دیدم بحث شرایط گفتوگو مطرح نشده است اما من خود احصا کردم. ایشان یکی از شرایط گفتوگو را قالبشکنی میدانند. بنابراین با فرمالیسم و شکلگرایی نمیتوان گفتوگو کرد و فیلسوف بود. دینانی در بخشی از کتاب مستقلا بحث شکل و محتوا را مطرح کرده است. جا داشت این بحث را به صورت مبسوط بشکافد، چرا که به اعتقاد من این مساله نیاز امروز ماست.
او بحث قابلیت روانی برای برقراری رابطه را مطرح میکند. این قابلیت روانی وجه روانشناختی دارد که منتج به نوع خاصی از رابطه میشود که وی رابطه را از طریق نامه و رساله و جاهایی هم گفتوگوی مستقیم دانسته است. چند ویژگی نیز از نظر دینانی برای گفتوگو مطرح شده است: رعایت موازین اخلاقی در گفتوگو. یعنی آگاهی به اینکه ما با فرد طرف نیستیم با فکر طرفیم.
قرار نیست شخصیت طرف مقابل را زیر سوال ببریم بلکه باید فکر و الگوی حاکم بر ذهن او را به چالش کشید. نکته دیگر این است که کسی که با گفتوگو سر و کار دارد، سبک و اسلوب واحدی ندارد و سبک و اسلوب سخنش بسته به شرایط مختلف میتواند متفاوت باشد. نکته دیگر آشنایی با زبان و فرهنگ و موازین فکری یکدیگر است والا امکان گفتوگو سلب میشود.»
افروغ سپس مفهومی فلسفی را به میان کشید و چنین سخن سر داد: «نکات دیگری که دینانی مطرح میکند، یکی مبحث لاینفک نبودن فنومن و نومن است، دیگری منازعه دین و فلسفه و رابطه شکل و محتوا. نکته ظریفی اینجا هست که دکتر دینانی میگویند بین استحکام فلسفی یک ملت و اخلاقی بودن آن رابطهای وجود دارد. ملتی که با تفکر مانوس نباشد اخلاقی نیست.
در آرای خواجه نصیر هم هست که وقتی سلسله مراتبی را از اقشار گوناگون ذکر میکند برای حکما فضیلت ویژهای قائل است و در مرتبت بعد اهل ایمان را مطرح میکند و میگوید آنها چندان حظی از فلسفه نبردهاند و در مدینه فاضله و جاهله به گونهای پای توهم را به میان میکشند. این سوال زیبایی است: نسبت استحکام فلسفی و زیستن اخلاقی. ما میتوانیم بگوییم جامعهای که اخلاقی نیست، جامعهای فلسفی نیست و فکر میکنم این نکته نیازمند بحث مفصلتری است.
سپس دینانی بخشی را به نسبت کلام و اندیشه اختصاص میدهد و اینکه آیا اندیشه در قالب کلام قرار میگیرد؟ این کلام است که به اندیشه تعین میبخشد و انسان اسیر کلمات است تا حدی که نظریه بازیهای زبانی مطرح میشود. این بازیهای زبانی به ارتباطات اجتماعی برمیگردد و فلسفه را به ارتباطات اجتماعی تقلیل میدهد.
این کاری است که ویتگنشتاین کرده است. دینانی از اینجا شروع میکند و بلافاصله عبارتی دارد مبنی بر اینکه اندیشه میتواند به کلام جهت دهد و چه بسیار افراد مستبدی که به خاطر قدرت بیانشان دچار مشکلاتی شدند و بر خطای اندیشه آنها افزوده شده است.»
وداع با معتزله
افروغ سپس به داستان معتزله اشارتی کرد و گفت: «دینانی در بخشی دیگر سوالی مطرح میکند و من این سوال را به خود او برمیگردانم. چرا معتزله نابود شد؟ ایشان در این کتاب به این سوال اشاره میکند اما پاسخی ارائه نمیدهد در اینجا بحث مهمی مطرح میشود: آیا فلسفه اسیر تاریخ است یا به تاریخ خط میدهد؟ امروز بسیاری نگاه تاریخیگرایانه به فلسفه دارند و حتی پرسشهای اساسی را تاریخی تفسیر میکنند و میگویند این سوالها مربوط به امروز ما نیست. در آثار دینانی ضمن اینکه اهمیت تاریخ مطرح شده اما چنین تاریخیگرایی دیده نمیشود.
وی اشاره میکند این اندیشه بوده که تاریخساز بوده و دورههای تاریخی را اندیشه ساخته است.»
مساله وجود
افروغ سپس به یک مساله بنیادین فلسفی پرداخت: «نکته دیگر مساله وجود عینی و وجود ذهنی است. شاید وجه افتراق تفکر دینانی با بسیاری از پدیدارشناسان به همین مساله بازگردد. اینجا نکتهای وجود دارد و آن هم فرض جهانهای ممکن است. رئالیستهای انتقادی بحثی دارند و مبانی مستحکمی برای اندیشه انتقادی ذکر میکنند. در نقد تفکر پوزیتیویستی نسبت به علیت میگویند آنها رابطه یکنواختی بین دو پدیده قابل مشاهده را علّی فرض کردهاند.
در حالی که علیت میتواند به سازوکارهای درونی برگردد. ما نباید به مشاهدات خود و پدیدههای بیرونی اصالت دهیم. چه بسیار پدیدههایی که غلطاند چون اندیشه غلطی در پس آنها بوده است. در نتیجه واقعیت و عمل منتج از آن اندیشه میتواند حقیقت باشد. بنابراین تفکر انتقادی مبنا مییابد و صرفا ذوقی و شخصی نمیشود. بحثی که دینانی تحت عنوان فرض جهانهای ممکن مطرح میکند برای من از زاویه رئالیسم اعتقادی مبحث جالبی بود که مایلم جواب ایشان را بشنوم.
در کتاب ماجرای فکر فلسفی مسالهای مطرح میشود که همان دعوای اشاعره و معتزله است، یا به عبارت دیگر دعوای علمگرایی و ارادهگرایی که من فکر میکنم هنوز هم شاهد این دعوا هستیم و توقع میرود فلاسفه ما به این سوالات بپردازند.»
سخن که به اینجا رسید افروغ از دلمشغولیهای عمده خود پرده برداشت: «در صفحه 227 کتاب آمده است: تفکر اشعری به گونهای است که میتواند صاحب آن اندیشه را به منابع قدرت نزدیک سازد. این مساله نیز مسلم است که وقتی اندیشهای مورد توجه و عنایت ارباب قدرت قرار میگیرد و در جلب توجه جمهور مردم نیز - به دلیل نداشتن ژرفا و محتوا - موثر واقع میشود، میتواند در تبعید و طرد اندیشمندان خلاق و نوآور دخالت داشته باشد.
خب، این بحث یک بحث مفهومی است یا تاریخی؟ آیا صرفا در یک مقطع از تاریخ رخ داده یا نه بحثی است که در مقاطع دیگر هم میتواند اتفاق بیفتد و ما شاهد آن باشیم؟ بسیاری میگویند صدق بالاترین فعل اخلاقی است. من با این نتوانستم کنار بیایم. به رغم اینکه خواجه نصیر بر صداقت و عدالت و محبت اصرار میورزد اما فکر نمیکنم که صدق بالاترین فعل اخلاقی است. خیلی از دیکتاتورها باید صادق باشند چون ترسی ندارند.
به هر حال یک محتوایی باید اینجا مطرح شود. نکته دیگر درباره حکمت عملی است. ایشان بحثی را به حکمت عملی اختصاص دادند اما بیشتر به وجه اخلاقی آن پرداختند و به بخش سیاست مدن کمتر اشاره شده است. من از دو بحث ایشان که هم به نقل از کتاب روضهالتسلیم است الهام گرفتم و هم از بحثی که درخصوص ظاهر و باطن است. خواجه معتقد است ما سه عالم داریم: «عالم عقلانی، عالم نفسانی و عالم جسمانی.
عالم جسم عالم تضاد است. عالم عقل، عالم جمعالجمع است و عالم نفسانی هم مربوط به وحدت افراد خاص است.» پرسشهای آخر افروغ اما به تعبیر دینانی مردافکن بود: «ایشان بحث تاریخ فلسفه را مطرح کردند. امروز تاریخ فلسفه ما به چه شکلی است؟ امروز فیلسوفان ما مثل خواجه عمل میکنند یا نه؟ چرا ملاصدرا تبعید میشود و سهروردی شهید میشود؟»
خواجه نصیر، افتخار ایران
پس از این سخنان بود که نوبت به پاسخ غلامحسین دینانی به پرسشهای عماد افروغ از کتاب «خواجه نصیرالدین طوسی، فیلسوف گفتوگو» شد. او چنین سخن گفت: «ویژگی قرائت دکتر افروغ این است که به عنوان یک جامعهشناس با تجربه به مسائل فلسفی این کتاب نگاه کردهاند. من نمیدانم به کدام پرسش پاسخ دهم. اینکه چرا معتزله منقرض شدند به این سوال اخیر برمیگردد که چرا ملاصدرا تبعید شد؟ معتزله منقرض شدند، یعنی نابود شدند و در زمان متوکل عباسی تمام معتزله را سر بریدند.
این سوال بنیادی است که چرا اشاعره غالب شدند. بحث به این مهمی بازمیگردد به پرسشی که درباره نقش اراده و علم در صحبتهای شما بود. انسان هم علم دارد و هم اراده. اراده علم نیست و علم هم اراده نیست. در جامعه نقش اراده نیرومندتر است یا نقش علم؟ معتزله و حکما روی آگاهی و خرد تکیه میکنند که فلسفه مظهر آن است. اشاعره که همچنان خواهند بود و به زندگی ادامه میدهند، زمانی رسما اظهار وجود میکردند و حالا هم در همه جا هستند. اشعریت اراده را اصل میداند. خداوند هم اراده دارد و هم علم.
خدا مرید و عالم است. عالم از صفات خداست و مرید هم از صفات خداست. خدا هم علم و آگاهی به همه چیز دارد و هم همه چیز نتیجه اراده اوست. آیا نقش اراده خدا بالاتر است یا نقش علم خداوندی؟ ظاهر آیات قرآن میگوید آنچه بخواهد میکند. هر چه او بکند خوب است. این یک سوال است. سوال دیگر این است که آیا آنچه خدا انجام میدهد، خوب است یا خدا فعلی را چون خوب است انجام میدهد؟ نمیدانم پاسخ شما به این سوال چیست. جنگ معتزله و حکما بر سر این است.
حکما و معتزله میگویند خدا آنچه خوب است و مقتضای علم و آگاهی است انجام میدهد. اشاعره میگویند که هر آنچه او انجام میدهد خوب است. خدا طبق میزان عمل نمیکند. اگر بگویید خدا میزان خرد و براساس عقل عمل میکند باید خدا را تابع یک میزان دانست. اشاعره میگویند خدا انجام میدهد و بعد خوب میشود. حکیم میگوید خدا آنچه خوب است انجام میدهد. معروف است میگویند ناپلئون در یکی از جنگهایی که میخواست حمله را آغاز کند اول اندیشمندان و خردمندان را جمع کرد و گفت آیا مصلحت است که این جنگ را شروع کنیم یا نه؟
اینها با هم اختلاف پیدا کردند و بگو مگو شد. گفت حالا ما جنگ را شروع میکنیم بعد که پیروز شدیم شما توجیه کنید. یعنی اشعری شد، چرا که دید اگر بخواهد مصلحتاندیشی کند خیلی طولانی میشود. اول میگوید و بعد میگوید توجیه کنید. مساله چگونه است؟ براساس عقل و خرد میگوییم، یا اول میگوییم و بعد توجیه میکنیم. اول اندیشه وانگهی گفتار یا اول گفتار بعد اندیشه؟ استدلال اشاعره به این آیه شریفه است: لایسئل عما یفعل و هم یسئلون. شما از خدا نمیتوانید بپرسید چرا. اصلا خدا مقام مسئول نیست. نمیتوانید از خدا بپرسید چرا اما مردم همه مسئولاند.
اساس استدلال اشاعره همین است. اشعری براساس اراده کار میکند و میگوید این کار را بکن و مصلحتاندیشی نکن. این ظاهر بسیار دینی دارد اما واقعا اراده تابع عقل است یا عقل تابع اراده است؟ جنگ خونین حکما و معتزله از یکسو و اشاعره از سوی دیگر سر این مساله است. رویکرد اشعری بین تمام انسانها و در تمام دنیا وجود دارد. آیا خدا براساس علم میآفریند یا فقط اراده است؟ آیا اراده خدا از علم او ناشی نمیشود؟ مساله به جای خودش باقی است و من تنها طرح مساله کردم. خواجه با اشعریت مبارزه میکند.»
فاجعه اشعریت
دینانی سپس از فاجعهای سخن راند که هنوز هم استمرار دارد: «اشعریت وقتی در جامعه آمد فاجعه عظیمی اتفاق میافتد. خلفای اموی و عباسی، اشاعره را تقویت کردند چون اگر معتزله را تقویت میکردند باید پاسخگو میبودند. اینها گفتند اشعریت خوب است. اشعریت به دردشان میخورد چون معتزله میپرسد. کار عقل و فلسفه، پرسش است. حکومتهای اموی فلسفه را دوست نداشتند و اگر هم دوست داشتند بنا به مصلحت میخواستند در خدمت باشد.
ابتدا به ابنرشد در اندلس کمک کردند که او را در خدمت بگیرند اما بعد دیدند چیزهایی میگوید که خوشامد آنها نیست. سپس تبعیدش کردند و کتابهایش را به آتش کشیدند. ابنسینا و ابنرشد با آوارگی مردند، ملاصدرا هم و سهروردی نیز در سن 38 سالگی کشته شد. چون اینها همه طرح پرسش میکردند و پرسش پاسخ میخواهد. اشعریت پاسخگو لازم ندارد.
خواجه به جنگ اشعریت خلفای عباسی رفت آن هم با آن خان هیچچیز ندان مغول یعنی هلاکوخان. چون میدانست او نیرومند است و نیازمند تدبیر. خواجه چه مناسبتی با هلاکوخان داشت؟ فلسفه با سیاست مرتبط است. تدبیری اندیشید و شاخش را پیدا کرد و با آن تدبیری که داشت به بغداد حمله و حکومت عباسی را منقرض کرد و استقلال ایران به دست آمد. اگر خواجه نبود، امروز ایرانی هم نبود و فارسی هم صحبت نمیکردیم.»
او در پایان به وامداری فلسفه ایران به خواجه نصیر اشاره کرد: «بعد فلسفی خواجه نصیر هم تا امروز ادامه داشته است. حوزه فلسفی شیراز بر محور فکر خواجه میگردد و بعد حوزه اصفهان که میرداماد و ملاصدرا از آن حوزه پیدا شدند باز هم بر محور کار خواجه است و بدون تعارف باید بگویم من که خود مرید ملاصدرا هستم، ملاصدرا با همه عظمتش حسنهای از حسنات خواجه نصیرالدین طوسی است.
اگر خواجه نصیر نبود ملاصدرا و میردامادی پیدا نمیشد و این مرد آثار فکری و تحول سیاسی عظیمی به وجود آورد. نام خواجه نصیر امروز در فضاست چون رصدخانه مراغه را ساخته است. کدام غربی و منجم میتواند نام خواجه را نادیده بگیرد. او اولین کسی بوده که رصدخانه در هشت صد سال پیش ساخته است. این مرد را با این همه خدمت نمیشناسیم. کسانی باید درباره ریاضیات و سیاست و نجوم او بنویسند. جامعهشناسان میتوانند با دید جامعهشناسی او را بررسی کنند و سیاستمداران.
من از دید فلسفی و کلامی به او پرداختم. از هر نظر به او نگاه کنید جامع علوم بوده و هنر خواجه این بوده که هیچ علمی را با علم دیگر در هم نمیآمیخته است. در کلام یک متکلم است. در شعر یک شاعر است. در ریاضی یک ریاضیدان است. در فلسفه یک فیلسوف است. علم بدیع و عروض نوشته است. با این جامعیت و نبوغ جای آن دارد که صدها کتاب درباره مرد بزرگ تاریخ ایران بنویسیم. طوسی است و افتخار طوس است. خواجه افتخار ایران است.»