* شما مسئول کمیته دانشجویی نهضت آزادی بودید؟
** من هم عضو شورای مرکزی و عضو هیأت مؤسسین نهضت آزادی بودم و هم مسئول کمیتۀ دانشجویی نهضت آزادی بودم و آن مؤسسان اولیه مجاهدین خلق که با این منافقین خیلی تفاوت داشتند جزو همان کمیته بودند. اینها وقتی با من کار میکردند آدمهای مذهبی و زحمتکش و زاهد بودند، معتقد به دین بودند، ولی اطلاعات عمیق نداشتند و نظرات بعدیشان روی مطالعات شخصی خودشان بود و کمکم به اینجا رسیدند که بین مارکسیسم و اسلام خواستند تلفیق کنند؛ یعنی مثلاً اسلام، تئوری عملی مبارزه ندارد و باید از مکاتب جدید، کمک بگیریم و یک تفسیر جدید از اسلام بکنیم. آنها از دل نهضت آزادی بیرون آمدند.
* در آن موقع که شما مسئول کمیته دانشجویی بودید، در حوزه کار تئؤریک، چه میکردید؟ سرانجام خلأ فکری و بحران ایدئولوژیک در گروهی از مبارزان و روشنفکران وجود داشت که موجب انحرافات و التقاطهای فکری در آنها میشد و میکوشیدند که اسلام را با مارکسیزم یا لیبرالیزم درآمیزند و تحت عنوان قرائت مدرن از اسلام، مبنای عمل قرار دهند که غالباً موجب مصادرۀ ظاهر اسلام به نفع باطن مارکسیزم یا لیبرالیزم میشد و در واقع قرائت جدید از اسلام، نوعی تحریف اسلام از آب درمیآمد. کار تئؤریک در جمع جوانان شما در چه حد بود؟
** کار تئوریک سنگین و دقیق نبود. مثلاً در همین حد که گاه مهندس بازرگان سخنرانی میکرد و کتابهایی درمیآورد. تفسیر قرآن داشتیم. تفسیر طالقانی بیشتر داخل زندان بود. آن موقع هم تفسیر مدون این طوری نبود. همینطور قرآن را در مسجد هدایت آقای طالقانی صحبت میکردند و نمازهای عید پشت سر ایشان میخواندیم. ایشان هم مستقل از نهضت، شخصیت خودش در جامعه مطرح بود.
واقعیت این است که فکر دینی منسجمی در نهضت آزادی وجود نداشت تا به جوانان منتقل شود.
* با اینکه مثلاً خود مهندس بازرگان ضد کمونیسم بود و سران سازمان مزبور، ابتدا لااقل در یکی دو نوشتهشان تحت تأثیر بازرگان بودند و از نهضت آزادی بیرون آمدند، چگونه معذالک مارکسیست شدند؟! البته یک علت آن، شاید این بود که کار تئوریک امثال بازرگان آن جوانترها را در برابر موج مکاتب شرقی و غربی، قانع نمیکرد و حتی بسترسازی برای التقاط و گرایش به مکاتب مادی در ذهن آنها میکرد.
** پس از اینکه من به زندان رفتم، اینها به این طرز فکر رسیدند. مطالعات شخصی کردند، کتاب «شناخت» نوشتند و گفتند که تلفیق بکنیم و یک قرائت تازه از اسلام بدهیم و معتقد شدند این اسلام به قدر کافی انقلابی نیست. وقتی که در سال 48 من از زندان بیرون آمدم (آن موقع 6 سال محکوم شده بودم به عنوان مؤسس نهضت آزادی) وقتی بیرون آمدم، مجاهدین آمدند سراغ ما و کتابهایشان را دادند. من دیدم خیلی چپ میزند. آن موقع به مهندس سحابی که به مسایل مارکسیستی وارد بود، گفتم حواست جمع باشد اینها شامهشان عوض شده است. میگفتند اسلام سنتی را قبول نداریم میخواستند مدرنش کنند، ولی مارکسیستی شد.
* آیا مهندس بازرگان متوجه این انحراف شد، چون بازرگان زودتر از شما آزاد شد؟
**ایشان نه، متوجه نشده بود با آنکه زودتر از ما در جشنهای 2500 ساله آزاد شده بود، ولی مهندس متوجه انحراف مارکسیستی بچهها نشده بود. بازرگان بیشیله پیله بود، ولی این بچهها خیلی شیطون و پیچیده بودند. بعد هم افتادند به مسیری که دو دوره بازی کنند و بازرگان به آن پیچیدگی نبود و خیلی هم به عواقب نظری یا عملی طرز فکر خودش واقف نبود. حتی آقای طالقانی هم تا مدتها متوجه نشد. بعدها در زندان بود که گروههای نسل دوم رهبری مجاهدین، دستشان رو شد که کمونیست شدهاند و به اسم قرائت جدید از اسلام آمدند تا جوانها و مذهبیها را بازی بدهند. در زندان بعدی در سالهای 54 کمکم برای همه روشن شد و بعد آقای طالقانی هم موضع شدید علیه التقاطیها و کمونیستها گرفتند و نتیجهاش فتوای زندان بود که کمونیستها نجساند و آقایان طالقانی، منتظری، مهدویکنی، انواری، ربانیشیرازی و... حکم کردند که مسلمانها در زندان با مارکسیستها تماس نداشته باشند. چون آن دوران، بچه مسلمانهای زیادی جذب مارکسیزم شدند؛ البته مرحوم علامه طباطبایی و شهید مطهری و امثال این بزرگان از خیلی قبلتر؛ یعنی از حدود سال 35 وارد صحنه تبیینهای تئوریک و پاسخ به مارکسیزم، لیبرالیزم و... شده بودند. این روش رئالیسم علامه طباطبایی مربوط به خیلی وقت پیش است و او اصلاً از پیش حدس میزد این مسایل را و میخواست جوابگو باشد و به همین دلیل هم روش رئالیسم را نگاشت و شهید مطهری هم آن را شرح داد. آن نوشتهها و جلسات هم در آن دوران در حد خودش بیتأثیر نبود.
جلسات سخنرانی مرحوم مطهری یا مرحوم محمدتقی جعفری هم تأثیراتی مهم داشت که البته در کوتاهمدت واضح نبود و مجموعۀ این طور کارها، تأثیر تئوریک و تدریجی در عمق داشت، ولی تأثیر سیاسی و فوری نداشت که به چشم بیاید.
* آقای مطهری با اینکه رفاقت زیادی هم با مهندس بازرگان داشتند، در شرح روش رئالیزم، انتقاد جدی به بازرگان میکند و میگوید این نوع دفاع از مذهب گاهی بر پیشفرضهای ماتریالیستی ناخودآگاه مبتنی است.
مطهری یک جا میگوید اینها شخصاً آدم متدینی هستند، اما در سطوح فکری، گرایشات پوزیتیویستی در آنها نفوذ دارد و تحت تأثیر نوعی دفاع از دین طبیعی غربی در برابر مارکسیسم هستند. شما چه ارزیابی دارد؟
** از نظر عاطفی، مطهری، بازرگان و سحابی از مدتها پیش از شورای انقلاب، خیلی رفیق بودند.
مطهری مذهبی بودن مهندس بازرگان را قبول داشت ولی بعضی دیدگاههایش را از نظر تئوری قبول نداشت، چون مطهری اسلام را عمیقاً میشناخت و مهندس بازرگان، آن دید عمیق و وسیع مطهری را نداشت، گاهی میدیدم که مطهری صریحاً انتقاداتش را میگفت. مطهری تعارف با کسی نداشت، گرچه خیلی رفیق بود، ولی میگفت که ایدههای مهندس، مقداری طرف تجربهگرائی و حسیگرایی و علمزدگی میکشید.
* نهضت آزادی از وقتی که شما و مهندس بازرگان آزاد شدید تا زمان انقلاب، آیا فعالیتهای سیاسی صریح و مبارزات فعالی علیه دستگاه داشت؛ یعنی از سال 46 تا 56؟
** نه دیگر پس از سال 42 مبارزات خیلی جدیتر و وسیعتر شده بود و مبارزه مسلحانه هم کمکم ترویج شده بود.
دیگر نه نهضت آزادی و نه امثال مهندس بازرگان اصلاً مطرح و مؤثر نبود. جریان مبارزات در همان چند سال پس از 42، دامنهدارتر و تندتر شده بود و نهضت آزادی از اوضاع خیلی عقب افتاده بود و تأثیری نداشت؛ البته دیگر مهندس هم خیلی موضع سیاسی نمیگرفت.
* اصلاً بازرگان و دوستانشان در این 10 سال چه میکردند؟
** کتابهایی مینوشت و سخنرانی در جلسات خودمان بود. کار سیاسی نه، دیگر نمیکرد پس از زندان، دیگر تقریباً نهضت آزادی مطرح نبود و مبارزه به دست جوانهای مذهبی افتاد . اصلاً ما از زندان که آمدیم، دیگر نتوانستیم نهضت آزادی را فعال و یا کنترل کنیم. اوضاع عوض شده بود.
* دیگر تا زمان انقلاب، نهضت آزادی کار نمیکرد. پس چه کرد؟
** نه، مثلاً گاهی عید فطر جلسه میگذاشتیم یا جلسات سخنرانی داخلی انجمن پزشکان و انجمن مهندسین و این جور چیزها بود. کار فرهنگی در همین سطحها بود، آن هم کار گروهی و نهضتی نبود، فعالیت فرهنگی بود. دیگر تفکر مبارزات، جور دیگری شده بود، تندتر شد.
* شهید چمران و علی شریعتی در نهضت آزادی چه نقشی داشتند؟
** شهید چمران از بچههای نهضت مقاومت بود. ایشان آمریکا بود، بعد هم در لبنان میجنگید و در چارچوب نهضت آزادی اصلاً نبود در خارج کشور با ما همکاری داشت؛ ولی به آن صورت، عضو نهضت هم نبود. علی شریعتی هم عضو نهضت آزادی نبود. اینها خودشان مستقلا کار میکردند.
* بحث را به بعد از انقلاب بکشانیم. در کوران مبارزات دهۀ چهل و پنجاه، عملاً جبهه ملی و حزب توده و بقیه گروههای لیبرال و ملی و چپ و سپس نهضت آزادی و گروههای بینابین یا به کلی محو شدند و یا منشأ اثر مهم و دارای پایگاه اجتماعی نبودند.
گروههای مسلح چپ یا مذهبی متمایل به چپ هم تا سالهای 55 و 56 متوقف و متلاشی شده بودند و ناگهان انقلاب دینی به رهبری امام به رغم پیشبینی همه، کل کشور را گرفت و نظام سلطنت را درهم شکست؛ معذالک اما پس از پیروزی دولت را در اختیار بازرگان و جریانهاهی به اصطلاح روشنفکر مذهبی گذاشت و خودش به قم رفت. شورای انقلاب تشکیل میشود.
امام آقای بازرگان را به عنوان نخستوزیر منصوب میکند؛ البته بعدها خود امام در نامهشان در توبیخ آقای منتظری نوشتند که از همان ابتدا من شخصاً با نخستوزیری ایشان موافق نبودم چنانچه با قائممقامی شما هم موافق نبودم، ولی چون آقایان شورای انقلاب گفتند من قبول کردم و به نظر خودم عمل نکردم و نخواستم تصمیم فردی بگیرم، ولی پس از مدتی دیگر فاصلهها آشکار میشود. حالا یک سؤال، این است که خود جنابعالی که از مؤسسین نهضت بودید چرا از نهضت آزادی جدا شدید و یا شهید چمران چرا فاصله گرفت؟! چون دو سه نوع جدایی از نهضت آزادی پس از انقلاب، اتفاق افتاد یکی جدایی امثال عزتالله سحابی که گرایشات سوسیالیستی داشتند، یکی هم جدایی از نوع جدایی جنابعالی و موارد دیگری از این قبیل در سطح وسیعی در کشور بود که شما مثلاً وارد شورای مرکزی حزب جمهوری شدید و عملاً حزب جمهوری با نهضت آزادی و سایر گروههای لیبرال و ملیگرا، اصطکاک پیدا کردند. استدلال امثال شما و بسیاری دیگر از همکاران یا اعضای سابق نهضت آزادی و جبهه ملی برای فاصله گرفتن از نهضت آزادی و... چه بود؟ با وجود سوابقی که داشتید و رفاقتها و اینکه خود شما جزو مؤسسین نهضت آزادی بودید، چه چیزی کم دیدید که از نهضت جدا شدید؟
** واقعیت این است که ما با انگیزه مقدسی نهضت آزادی را راه انداخته بودیم، ولی وقتی امام را شناختیم، دیگر دیدیم خط درست همیناست. خط صحیح، این است که امام میگوید. با توجه به ایدههای امام و نتایجی که از حرکتش میدیدیم و ایمان وسیع و بینظیر مردم به ایشان و جامعیت و صداقت او را که چطور مبارزات پراکنده را به بزرگترین انقلاب مردمی تبدیل کرد، مشاهده کردیم و برای من که خودم در تأسیس نهضت آزادی دست داشتم، مسجل شد که دیگر تاریخ مصرف نهضت آزادی تمام شده و نهضت از مردم عادی هم عقب مانده و دوران همه آن گروههای سابق ملی و مذهبی و چپ و لیبرال منقضی شده است. رسیدیم به اینکه همۀ گروهها و تلاشهای قبلی ناقص و معیوب بوده و امام صحیح میگوید. امام البته توصیه کرده بود که همه گروههای ملی مذهبی را آقای بهشتی جمع کند. حتی به مهندس سحابی هم پیشنهاد شد که وارد حزب جمهوری شود منتهی من پذیرفتم و وارد شورای مرکزی حزب شدم. گروههایی مثل نهضت آزادی هم دیگر اصلاً سالها بود که از نفس افتاده بودند و خود نهضت ده سالی بود که کار فعالی نمیکرد که به دردخور باشد و پایگاه اجتماعی هم نداشت. با توجه به اینکه بیشتر معتقد به شریعتمداری هم بود تا به امام. من امام را خوب دیدم که نظرش صائبتر از همه بود. به همین دلیل از نهضت به حزب پیوستم. نهضت آزادی فعالیت چندانی نداشت و اصلاً تعطیل بود و نفوذی هم در مردم نداشت، اما حزب جمهوری فعالتر، جدیتر و فراگیرتر از امثال نهضت بود و پایگاه مردمی خیلی وسعیی داشت. اوایل انقلاب، حزب جمهوری نقش خیلی فعالی داشت. مردمیترین حزب بود چند میلیون نفر از مردم ثبتنام کردند که در تاریخ ایران چنین استقبال مردمی از یک حزب بینظیر است. حزب در انتخابات دوره اول توانست مجلس را کنترل کند. اگر حزب جمهوری نبود دیگران جلو میافتادند و مجلس را میگرفتند. من آن موقع خودم کاندیدای مجلس نشدم برای آنکه بتوانیم حزب جمهوری را فعال بکنیم، اما بعد که نمایندهها شهید شدند، من هم مجبور شدم به مجلس آمدم. در حزب گروههای مختلف مذهبی سیاسی بودند هم ما بودیم، هم هیأتهای مؤتلفه بودند که از سال 42 با امام در رابطه بودند اعضای حزب ملل اسلامی هم بودند؛ یعنی گروهی از جوانانی که پس از 15 خرداد میخواستند همه نهضتهای اسلامی را زیر پوشش بگیرند و حکومت اسلامی درست کنند. جوانان فعال و دلسوزی بودند، ولی پیش از اینکه در همان سالهای 43 کاری بکنند لو رفته بودند. دیگران هم خیلیها بودند.