* در فرمولهایی که برای آینده جهان عنوان میشود دین نقش حیاتی و کلیدی در ساختار اجتماعی و سیاسی جهان آینده خواهد داشت، با توجه به این موضوع تحلیل شما پیرامون «دین» در آینده دنیا چیست و چه نقشی ایفا میکند؟
** همانطور که شما هم گفتید دین در مناسبات آینده جهانی تأثیرگذار خواهد بود همانطور که پیش از این نیز صاحبان تمدن، از «دین» جهانی برخوردار بودند. اسلام، ایران، مسیحیت که توانستند در دورههای مختلفی تمدنسازی کنند به خاطر وجود «دین» جهانی در ساختارهای گوناگون زندگی آنها بود.
ایرانیها به خاطر دین جهانی شان توانستند تمدن ایجاد کنند، اگر اروپاییها توانستند تمدن ایجاد کنند به خاطر دین جهانیشان بود.
* دین یهود چطور؟
** مشکلی که در یهودیت وجود دارد این است که هنوز قومی و قبیلهای است، البته یهودی ایرانی نه، یهودی ایرانی کلیمی است من این را دائم تکرار میکنم که اشتباه نشود، یهودی ایرانی چون کلیمی است، عرفانی است، از آن صفت الهی که به حضرت موسی داده شد برگرفته شده است (کلیم الله) از این جهت ما یهود(کلیمی) را قبول داریم؛ نه یهودیت از باب قومی شان، دین یهود و قوم یهود یکی است، این دین یهود غربی است، یهود شرقی که از دوره کوروش هم به ایران آمدند اینها کلیمی هستند و عرفانی اند.
برای همین قومگرایی یهود، دین آنها جهانی نشد لذا یهودیت وقتی میخواهد بر دنیا مسلط شود از راه مسیحیت میآید.
حتی یهودیان ایرانی یا همین کلیمیان هیچ وقت فاصله دینی با ما احساس نکردند، علت هم این است که میبینیم برای امامحسین(ع) عزاداری میکنند و هیأت دارند، خب اگر امام حسین علیه السلام ابعاد گسترده عرفانی دارد، فرقی نمیکند کلیمیان هم میتوانند این ارتباط را برقرار کنند.
این مقوله مسیحیت شرقی، مسیحیت ارمنی یا کلیمی یا یهود شرقی هیچ وقت با دین اسلام و خصوصاً تشیع مرز نداشتند، ولی یهودیها چون در غرب قومیت بازی درآوردند دین جهانیشان را از دست دادند و مجبور شدند از راه مسیحیت بیایند که در یک پروسه تاریخی که تفسیر یهودی مسیحیت رخ داد، پروتستانتیزم به وجود آمد.
* یعنی این تمدنی که در غرب به وجود آمد محتوای یهودی دارد، درست است؟!
** بله، این تمدن جدید با «پروتستانتیسم» به وجود آمد که صورتاش مسیحی است ولی محتوای یهودی دارد، از اینرو هیتلر، نازیسم و ناپلئون و غیره یک مقاومت کاتولیسیسم به راه میاندازند تا محتوا را تعیین کنند، اینها در مقابل یهودیسم که محتوا است ایستادند، مثل خود هیلتر، هیتلر یک کاتولیک گیاه خوار اتریشی است، با این ویژگیها هیتلر نباید حتی قادر باشد یک پشه را هم بکشد، اما همین فرد به خاطر همین مشکل میجنگد؛ مسیحیت صلیب شکسته هم میشود نماد حزب نازی، که این صلیب همان چلیپای ایرانی در دوره مهرپرستی است، در هند هم وجود داشته بعد این نماد به معبد شائولین چین میرود و از آنجا به اروپا میرسد در حقیقت این صلیب شکسته یک نماد عرفان شرقی است.
* با توضیحاتی که شما دادید آیا چین که امروز یک قدرت اقتصادی است میتواند تمدنسازی کند و «دین» چینی این پتانسیل برای ایفای نقش در جهان آینده را دارد؟
** خیر، چین تمدن نمیشود چون کنفسیوس یک مذهب چینی است که در جغرافیای خاص چین است، در فرهنگ چینی هاست، این نمیتواند جهانی شود ولی خب آنهایی که دین جهانی دارند میتوانند جهانی شوند.
برای تمدنسازی جهانی باید علاوه بر قدرت نظامی و قدرت اقتصادی، قدرت فرهنگی هم داشته باشید؛ البته برخی معیارهای تکنولوژیک هم در این امر مؤثرند.
یک زمان گفته میشد ابرقدرتی بر فرض جمعیت زیاد است، با این توصیف خب چین میتوانست به این ابرقدرتی دست پیدا کند، اما بمب اتم که تولید شد، دست برتر در تکنولوژی قلمداد شد به گونهای که تکنولوژی جمعیت زیاد را تحتالشعاع قرار داد. بعد از بمب اتم قدرت موشکی معیار ابرقدرتی شد لذا دیگر جمعیت هم فایده نداشت، امروز در حال عبور از این معیار تکنولوژیک نیز هستیم و داریم به تکنولوژی ارتباطی و فرهنگی میرسیم.
* دورههای تاریخی ابرقدرتها در سدههای اخیر به چه شکل در غرب به وجود آمد؟
** برای این موضوع چند دوره غرب را باید بررسی کرد؛ کسی که مدرنیسم را ایجاد میکند «ناپلئون کاتولیک» است، که دانشگاهها و اموال کلیسا را به نفع دولت مصادره میکند و مدرنیسم نام گرفت، که همین میشود الگوی فلسفه هگل، اما کسی که مدرنیته را به وجود آورد یعنی تکنولوژی و ساختار مدرنیسم را ایجاد کرد «هیتلر کاتولیک» بود، ما اینگونه وارد نیمه دوم قرن بیستم شدیم همینطور وارد مرحله بعدی میشویم، جنگ جهانی به وجود میآید، امریکا حدود بیست سال همه کاره میشود اما در سال 1968 غرب در مقابل امریکا قیام میکند، کاری که جان پل سارتر و دانشجویان پاریس علیه سرمایهداری کردند و سی سال این سرمایهداری را دچار خدشه کردند، در امریکا هم دانشجویان در مقابل جنگ ویتنام اعتراض داشتند، غرب دچار یک تحول فرهنگی شد، جنگ ویتنام تمام شد و جنگها تبدیل به جنگهای فرهنگی شد که دیگر اوج آن جنگ 1990 خلیجفارس است که نیروهای متحد علیه عراق وارد میشوند و از اینجا ما وارد پست مدرن میشویم، بعد این روند ادامه پیدا کرده و دنیای ارتباطات و رسانه شروع میشود تا امروز که جنگهای نرم اجرایی شده است.
الان بعد از 20 سال وارد دوره بعدی میشویم، از 1968 تا 1990 دوره اول، از 1990 تا 2011 دوره دوم و دوره سوم از 2012 شروع میشود.
* مسائلی که در یک سال اخیر غرب اقدام به تبلیغ آن در سینما و رسانه کرده مبنی بر وقوع یک اتفاق خاص در سال 2012 به همین موضوع اشاره دارد؟
** دقیقاً، دیدیم که حتی فیلمی با نام 2012 ساختند و گفتند جهان به هم میریزد.
* این اتفاق خاص دقیقاً چیست؟
** در واقع در سال 2012 سیستم ارزشی نظام جهانی به هم میریزد، اتفاقاً این وضع از حاشیه یعنی از ایران با وقوع انقلاب سال 1979 شروع شد و به امروز رسید، «لمرت» در کتاب سوشال تئوری نیز میگوید که این وضع از ایران شروع شد و غرب مرکزیت را از دست داد حالا که غرب مرکزیت را از دست داده به این سمت میرود که حاشیهها به مرکز تبدیل شوند که مشاهده میکنیم خاورمیانه خودش تبدیل به مرکز شد، میدان التحریر در قاهره درست شد و تا ایجاد میدانهای التحریر در امریکا کشیده شده است.
خب ایران هم از برج آزادی شروع شد، التحریر همان میدان آزادی خودمان است فقط به عربی و انگلیسی ترجمه شد، یک چنین ساختاری درحال تدوین است، لذا آینده جهان در همه جای دنیا تعیین میشود نه در یک جا.
* نقش ایران در آینده جهان چگونه خواهد بود، با توجه به دارا بودن دین جهانی اسلام؟
** هم فرهنگ و هم دین ایران جهانی است؛ ایران به دلایلی که بسیاری از جمله پوپر، الکساندر آرتور پوپ و ریچارد فرای نیز اشاره کردهاند «جهانی» است، یعنی ایران یک برتری جهانی است که میتواند خود را بازتولید جهانی کند البته محور اقتصادی میخواهد، ایران قدرت فرهنگی را دارد، سؤال اینجاست که میتواند بعداً با قدرت اقتصادی و نظامی آن را ترکیب کند و تبدیل به قدرت جهانی شود یا خیر؟ البته محور اصلی باید بر قدرت فرهنگی استوار باشد، منظور از قدرت نظامی هم این نیست که بمب اتمی داشته باشیم منظور این است که اینقدر اقتدار نظامی وجود داشته باشد که بتواند از خود دفاع کند.
ایران اگر بازتولید جهانی شود خود به خود سایر کشورها به این سمت خواهند آمد، با این همه نخبگان علمی، فرهنگی، عرفانی همچون حافظ، سعدی، مولوی و حکمای بنام در کنار قرآن مجید که همه بازتولید جهانی شده است میتوانیم در آینده نقشی ویژه داشته باشیم.
اگر ما شیعه را بازتولید جهانی کنیم خیلیها خواهند آمد بالاخره حضرت علی(ع) یک انسانی است که هر کس نهج البلاغهاش را خوانده ماتومبهوت شده است، قبلاً یک بازتولید از تفکر و تشیع ایرانی در حافظ، سعدی، فردوسی، مولوی، اقبال لاهوری و غیره شده است، در باقی موارد این موضوع باید ایده بزرگ ما باشد.
* امروز وضعیت ساختارهای فرهنگی و ارزشی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در جهان چگونه است؟
** غرب قدرت نظامی دارد، اما قدرت اقتصادیاش خوابیده است، یعنی عقلانیتاش را از دست داده و از همان سال 1968 هم این اتفاق افتاد نه اینکه تازه شروع شده باشد اما ریزش کم کم شروع شد، امریکا قدرت نظامی دارد اما قدرت اقتصادی ندارد، امام خمینی(ره) به همین دلیل در زمان انقلاب فرمود غرب یک شیر پوشالی است. یعنی امام با زبان عامیانه گفت غرب قدرت نظامی دارد اما قدرت اقتصادی دیگر ندارد، برای همین غربیها و امریکاییها روی نبردهای کوتاه مدت فکر کردند که زود کار را تمام کنند و سریع اشغال کنند، اینها یک سیستمی هم درست کردند که با نیروهای محلی، جنگ را شروع میکنند مثل عراق و افغانستان تا کمتر از اثرات سوء جنگ در امان بمانند. اما غرب و امریکا امروز دیگر نمیتوانند مثل جنگ جهانی دوم بجنگند چون قدرت اقتصادی قبل را ندارد، لذا استراتژی بزن و در رو را اجرا میکنند.
شرق در مرحله کسب قدرت اقتصادی است اما قدرت نظامیاش به اندازه غرب نیست، پیوندهایی که الآن پشت سر هم در شرق بسته میشود مثل پیمان شانگهای یا پیمان دوگانه روسیه و چین و وتوهای اخیر آنها در شورای امنیت به همین جهت است.
پوتین هم که قصد دارد دوباره به میدان بیاید با شعار «قدرت اقتصادی ما میتواند پشتوانه قدرت نظامی باشد و مقابل غرب بایستیم» میخواهد وارد شود؛ این قصهاش در سوریه تعیینکننده بود، اگر امریکا سوریه را میگرفت خاورمیانه جدید را شکل میداد و روسیه و چین را تحت فشار قرار میدادند، اما موقعی که ایران و روسیه در قضیه سوریه محکم ایستادند اینها عقب نشینی کردند، غرب به تمام معنا از سوریه عقب نشینی کرد.
* آیا روسیه میتواند ابرقدرت آینده باشد؟
** آینده سه کشور آلمان، روسیه و چین خیلی مهم است؛ اینها میتوانند هم ساختار اقتصادی، هم نظامی و هم فرهنگی تولید کنند که ثقل این کشورها روسیه است. اگر پوتین موفق شود سرکار بیاید غیر از قدرت نظامی و اقتصادی که الآن روسیه دارد میتواند قدرت فرهنگی را از طریق پیوند فرهنگی با آلمان و ایران تشکیل دهد.
اگر آنگلا مرکل در آلمان برود (که احتمال 99 درصد خواهد رفت) و پیوند آلمان و روسیه شکل بگیرد اتفاق مهمی رخ خواهد داد. تا امروز هرآنچه غرب تولید کرده از فرانسه بوده است، چه مارکسیسم که مارکس در پاریس قصد داشت نتیجه را تعریف کند، چه انقلاب فرانسه و چه قبلش، اصلاً انقلاب فرانسه باعث شد تا غرب شکل بگیرد، همانطور که گفتم بنیان مدرنیسم را ناپلئون فرانسوی پایهگذاری کرد، و الآن یک بار در دوره همین سارکوزی قرار شد اتحادیه کشورهای مدیترانهای درست کنند تا خودش را به محور تبدیل کند که آلمان بشدت مخالفت کرد چون راهی به مدیترانه ندارد. در حقیقت فرانسه میخواست آلمان را در مخمصه بگذارد که آلمان زیر بار این اتحادیه نرفت، این نشان میدهد شرق و غرب در یک جدالی هستند.
چون آلمان نیمیشرقی و نیمی غربی است ولی فرانسه کاملاً کاتولیسیسم غربی را تبدیل میکند به غرب؛ در انقلاب فرانسه هم همین کار را کرد، سکولاریسم را آورد و لائیسیسم را به وسیله ناپلئون اجرا کرد. الآن این فرانسه است که بعد از سارکوزی جا خواهد ماند و این در حال رخ دادن است؛ سارکوزی و مرکل جزو بازماندههای محافظهکاری امریکا هستند، مرکل اصلاً با پول امریکا به سر کار آمد، من یک شاگرد آلمانی داشتم که میگفت مرکل کاشته امریکاییها در آلمان است، یا سارکوزی هم همین طور که یک یهودی میآید بر یک کشور کاتولیک حکومت میکند و تمام ساختارهایش را هم به سمت امریکایی کردن برد. اما این دارد به هم میریزد.
* نقش ایران در محور آلمان، روسیه و چین را بیشتر توضیح میدهید؟
** نقطه ثقل این محور ایران است. چون اینطوری میتوانند از جنوب امنیت را حفظ کنند، با اینکه مثلاً ما کشوری مثل پاکستان را داریم که از لحاظ قدرت نظامی به خاطر داشتن سلاح اتمی در وضیعت خوبی است موشک هم دارد، اما از نظر اقتصادی نمیتواند در برابر امریکا مقاومت کند برای همین ذلتها را میپذیرد، عملیات سی آی ای را میپذیرد، تا اعتراض هم کند از لحاظ اقتصادی راضیاش میکنند.
هند هم هنوز نتوانسته از داخل کشورش با یک میلیارد جمعیت به لحاظ اقتصادی بلند شود. بمب اتم و موشک دارد اما گرسنه هم در این کشور بسیار زیاد است. این نمیتواند یک سیستم بازتولید قدرت اقتصادی و نظامی را درست کند، از بعد فرهنگی هم بشدت امریکا زده و غرب زده است. به خاطر اینکه مستعمره انگلیس بوده چنین ساختاری دارد.
پس با این ساختار هند هم نمیتواند حرکت کند، اگر چین بخواهد به عنوان قدرت عمل کند باید ایران را در خاورمیانه مرکزثقل قرار دهد یعنی با تعامل ایران است که میشود اوراسیا را شکل داد. ایران علاوه بر جمعیت خوب اگر یک عقلانیت جهانی پیدا کند، میتواند بسیار بسیار تأثیرگذار باشد.
اگر پوتین توانست روسیه را به اینجا برساند چون توانست تمرکز ایجاد کند و با یک جهتگیری مستقیم، حرکت کند، اگر امروز نتوانیم نقشمان را در اوراسیا پیدا کنیم در آینده به مشکل خواهیم خورد، مشهد، قزوین، تهران، تبریز و زاهدان یعنی خطه شمالی که برش قطری به ایران میدهد اینها جزو اوراسیا هستند، مشهد یکی از بهترین شهرهای اوراسیا است اگر نتوانیم در مشهد برنامهریزی کنیم در آینده آلماتی و آستانه در قزاقستان میشویم؛ در بعد استراتژیک ایران در آینده اوراسیایی است، مخصوصاً چون ما با آلمان و چین فاصله داریم این جهتگیری را باید به سمت روسیه ببریم؛ یعنی الآن پیوندهای فرهنگی و دانشی ما با روسیه خیلی مهم است.
اگر بخواهم توضیح بدهم باید بگویم تلاش مشروطه این بود که ما را از ارتباط با روسیه نگه دارد و به سمت انگلیس ببرد؛ و ما را انگلیسی کند که بعد رضاخان بیاید و بعد هم محمدرضا شاه؛ اکثر تحصیلکردگان بعد از انقلاب رفتند انگلیس و اکثر رابطههای اقتصادی ما هم با انگلیس درست شد امریکا رفت انگلیس جای آن را گرفت.
انحطاط ایرانی در این 150 سال اخیر با انگلیسی شدن ما آغاز شد البته این از زمان شاه عباس شروع شد، که «انحطاط ایرانی» و «اقتصاد انگلیسی» فرمول آن است حتی شاهعباس تولید ابریشم شمال را از بین برد بخاطر شرکت انگلیسی! یعنی از دوره شاه عباس اول این قصه پیش آمد که بعد از مشروطه و قاجاریه اوج گرفت. انگلیس توانست روسیه را در قصه مشروطه کنار بگذارد و مشروطه نهضتی بود که ایران را انگلیسی کرد. تجدد ما یک تجدد انگلیسی بود و اینها بحث مفصلی دارد.
* یعنی الآن باید مناسبات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را با روسیه تقویت کنیم؟
** الان ما باید با روسیه کار کنیم، یعنی ایران باید با روسیه تمام رابطههای دانشگاهی و حتی روحانیت و حوزه را با این کشور گسترش دهد، هم ایران برای روسیه بکر است و هم روسیه برای ایران بکر است.
بعد استراتژیک روسیه، در جنوب ایران است لذا باید ارتباطات راهی همچون راه آهن، حتی جاده از ایران به روسیه بشدت افزایش پیدا کند، یعنی راه آهن ما باید در تهران مسافر سوار کند در مسکو پیاده کند و برعکس. ولی این باید با معنا باشد نه بیمعنا، اینکه صرفاً بار کنیم ببریم فایده ندارد باید رابطه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و غیره تعریف شود.
روسها در بحثهای فرهنگی و فلسفی بسیار بحثهای قشنگی دارند که خیلی نزدیک به ما است، وقتی «خیام» ما اینقدر با نهیلیسم روسی ارتباط دارد نشان میدهد که ارتباطات گستردهای وجود دارد، «خیام» داستایوفسکی روسیه است. همه اینها با هم اشتراکات عرفانی دارند، این نهیلیسم روسی با عرفان ایرانی و نقش خیام در آن خیلی جالب است. روسها بشدت به خیام علاقهمندند و حتی یکی از علایق پوتین خواندن اشعار خیام است.
* این تمایل از سوی روسیه هم هست؟
** شدیداً، ولی متأسفانه چون خودشان هم غرب زده هستند (این موضوع را قبول دارند) و نفوذ سازمانهای جاسوسی غربی در این کشور زیاد است این عوامل باعث شده بین روابط ایران و روسیه فاصله ایجاد شود، یعنی یک واسطههایی خدشه ایجاد میکنند تا ما روسیه را نفهمیم و آنها هم ما را نفهمند. الان ما باید یک مرکز روسیه شناسی ایجاد کنیم، یا یک مرکز اوراسیاشناسی، این را حتی باید در مشهد راهاندازی کرد. آلمان و روسیه و چین را با محور ایران مطالعه کنند؛ آلمانها کتابهای زیادی نوشتند در مورد اوراسیا و ایران را محور قرار دادند، باید منابع اوراسیا همه جمعآوری شود. سمینارهای مشترک ایجاد شود یعنی سالانه و ماهانه این سمینارها بین ایران، چین، روسیه و آلمان برگزار شود.
* در صورت تشکیل این محور قدرت برخورد امریکا چگونه خواهد بود؟
** اگر این اتفاق بیفتد امریکا، اروپا را قربانی میکند، یعنی فرانسه، چون امریکا تمایل دارد که با شرق کار کند، مطمئن باشید اگر شانگهای هم درست شود امریکا میخواهد خودش مستقیم وارد شود و تعامل ایجاد کند.
* یعنی اگر این محوری که شما فرمودید ایجاد شود امریکا وارد آن خواهد شد؟
** اگر اقتصادش بکشد، یا تعریف کند که قدرت نظامیاش دیگر قدرت برتر نباشد بلکه یک قدرت در حال تعامل باشد که میخواهد در ابعاد اقتصادی و نظامی تعامل کند از جمله با ایران و در خلیج فارس، بله؛ آن وقت عربستان بیهوده میشود، امریکا تمام تلاشش را میکند که نفت عربستان را از دست ندهد، حالا اگر با ایران تعامل کند مشکلی در این باره هم نخواهد داشت. این را هم باید توجه کنیم کشورهایی که با ما در تعامل بودند در آنها انقلاب نشده است مثل عمان، قطر، الجزایر با اینکه وسط انقلابات بودند، در سوریه هم اینها توطئه کردند.
* با توجه به تحولات اخیر، ترکیه چه جایگاهی خواهد داشت؟
** در قصه اوراسیا ترکیه کارهای نیست، چون ترکیه هرگز نمیتواند قصه خودش را با شرق این کشور و قفقاز درست کند، اینها مشکل دارند ارمنیها، شیعهها، کردها در شرق ترکیه هستند برای همین همه اینها عقب ماندهاند و ترکیه فقط آن سرش را که به سمت اروپا رفته آباد کرده، آنکارا به آن طرف.
لذا شرقش دست خودش نیست شرقیهایش هم دشمن غرب این کشور هستند؛ اتفاقا اسلامگراها از همین شرقیها تغذیه شدند اما به سمت غرب رفتند یعنی قدرت را از شرق مثلاً از مناطقی مثل «قاضی انتب» و «دریاچه وان» گرفتند ولی به طرف غرب رفتند، ترکیه اردوغان خواهد باخت و یک نسل جدیدی روی کار خواهد آمد.
* دوباره از اسلامگرایان میآیند؟
** حالا خیلی جناح دارند هم ملیگرا دارند و اسلامگرا و غیره؛ باید متحد شوند یک نسلی از کردها، شیعههای علوی و سنیها باید بیایند چون این سیستم قبول نیست، این سیستم میخواهد سنی گری عثمانی در آورد و این تهدیدی برای ایران، عراق، کردها، ارمنستان و قفقاز است حتی با آذربایجان هم اینها نتوانستند راه بیایند. اگر آذربایجان هم عقلانیت داشته باشد از لحاظ فرهنگی باید به سمت ایران بیاید؛ قفقاز باید اینگونه شکل پیدا کند.
ترکیه هم باید اینگونه برنامهریزی کند، این ساختار و فرمول برای آینده نگری ماست، ما باید این مطالعه را شروع کنیم و این رابطه را کلان ببینند، انتخابات آینده مجلس و ریاست جمهوری ما هم باید بر این اساس برگزار شود اینکه در انتخابات سال 88 انگلیسیها با پیاده نظام وارد شدند و با رسانه هایشان مثل بیبیسی فارسی و غیره تبلیغ کردند یعنی اینکه دارند قافیه آینده را میبازند، میخواستند دست نشانده بیاورند تا اقتصاد انگلیس را بگرداند و آن را تکمیل کند و وقتی شکست خوردند الآن گرایشها دارد برعکس میشود، چیزی که در آینده روسیه و پوتین و آلمان میبینیم همین است.
امریکا هم دیگر وارد جنگ خاصی نمیشود حتی در خاورمیانه. جمهوریخواهان هم ریزش میکنند، چون دیگر اقتصاد امریکا جواب نمیدهد تا جمهوریخواهان از آن استفاده نظامی کنند، در وال استریت فرهنگ قدرت طلبی امریکا در حال فرو ریختن است، ساختار اقتصادی امریکا دیگر با ساختار سیاسی و فرهنگیشان نمیسازد. امریکا باید از نو ساختارش را بازسازی کند.
* امریکا اگر بخواهد بماند باید چه کار کند؟
** دیگر نباید روابطش را بر اساس ابرقدرت جهانی تعریف کند، باید تعاملی وارد شود چون وقتی قدرت اقتصادی نداشته باشد قدرت نظامیاش هم بیخود خواهد شد؛ اگر بخواهد جنگ هم بکند بدون اقتصاد که نشدنی است شاید در قرن نوزدهم میشد اما آیا امروز امریکا میتواند به چین حمله کند با این اقتصاد؟! میتواند روسیه و ایران را بگیرد؟ شعار اوباما این بود که ما از افغانستان خارج میشویم، اتفاقاً اگر بروند اوضاعشان از این بدتر خواهد شد، وقتی به درون خودشان بروند تازه میفهمند که چه مشکلاتی دارند. امریکا چه در عراق و افغانستان بماند و چه آن را ترک کند مشکلش بیشتر خواهد شد، بماند زلزلهوار خواهد ریخت برود دیرتر فرو میریزد.