* سکولار بودن علوم انسانی موجود که بسیار برآن تأکید میشود به چه معناست ؟ فهم این معنا در دستیابی به علوم انسانی اصیل چگونه میتواند مؤثر واقع شود؟
** بزرگترین خردهای که بحق بر علوم انسانی غربی وارد میشود «سکولار» بودن آن است اما سکولار دقیقاً به چه معناست؟ بهترین ترجمه «سکولار» دنیوی است و عموماً به سیستم حکومتی که قوانین آن بر اساس قوانین دینی تنظیم نشوند و ضامن اجراییاش نیز نیروهای دینی نباشد «سکولار» گفته میشود.
این غلط نیست اما به عمق مسئله راهی پیدا نمیکند. باید گفت نقطه مقابل دنیا آخرت است و مسئله اصلی ربط دنیا و آخرت میتواند باشد. چیزی که از این دو در ذهن ما هست فقط «ترتیبی» است به این معنا که آخرت جایی است که از نظر زمان و مکان پس از دنیا است و این هم درست است اما کامل نیست. نکته این است که دنیا بر آخرت «مترتب» هم هست. اگر این مسئله در نظر گرفته شود میتوان سکولار و علم سکولار را درست تعریف کرد.
معنای دیگر دنیا بجز پست بودن، نزدیکتر بودن است و دنیا چیزی است که به ما نزدیکتر است و آن معنای پشت سر آن امری دیگر و آخرت است. بنابراین «امر سکولار» امری است که در آن دنیا «مقصود بالاصاله» باشد. به عبارت روشنتر «امر سکولار» امری است که «سامان خاصی از امور در دنیا را قصد میکند» و مد نظر قرار میدهد. با تعبیری وام گرفته شده از عرفای ما میتوان گفت که امر سکولار امری است که در آن به جای «معنا»، «صورت» مقصود بالاصاله بوده باشد. یک نمود امر غیر سکولار میتواند ما را در فهم چیستی امر سکولار مدد رساند. به عنوان مثال در وظیفه و تکلیف محوری، برآنیم که به وظیفه خود عمل کنیم و «نتیجه» را به صاحب آن واگذاریم.
نتیجه همان سامان خاص امور در دنیاست. مثلاً کسی را در نظر آورید که درس میخواند و قبول شدن یا نشدن را مربوط به خود نمیداند و تنها به وظیفهاش عمل میکند. این یعنی معنایی برگرفته و صورت رها شده است. به تعبیر دیگر «سامان خاص امور» که همان قبول شدن است مقصود بالاصاله نیست. امام(ره) میفرمودند: «ما چه بکشیم و چه کشته شویم پیروزیم». یعنی اگر دشمن سرزمین ما را تصرف نماید و ما را ساقط هم بکند باز ما پیروزیم چون جوانانی تربیت کردهایم که از شهادت استقبال میکنند. اینجا سامان امور دنیوی به معنای غلبه ظاهری ما بر دشمن است. پس اگر غلبه بر دشمن «مقصود بالاصاله» باشد، هدفی «سکولار» خواهد بود. در نتیجه اگر هر گونه تصویری از تعین خارجی امور مورد هدف قرار گیرد «سکولار» خواهد بود. اما اگر به معنا عمل شود و نتیجه واگذار شود و مقصود بالاصاله معنا و تکلیف باشد، هدف دینی و اخروی خواهد بود.
به عنوان مثال سامان خارجی امور را در دوره هارون الرشید در نظر بگیرید که امپراتوری مقتدری بر سر کار است و علم بسیار رایج است و ترجمهها در حال صورت گرفتن است و متکلمان سخت مشغولند و قلمرو اسلام بسیار گسترده شده است. بنابراین سامان خارجی امور علیالظاهر عالی است اما «دینی» نیست. این خانه گلین حضرت فاطمه(س) است که بدون هر گونه امپراتوری لب لباب دین در آن یافت میشود.
ما گاه بدون آنکه تأمل حقیقی روی آنچه میگوییم، داشته باشیم از خدا «مجد و عظمت اسلام و مسلمین» را میطلبیم. در این طلب، مدلول مجد و عظمت اسلام و مسلمین چیست؟ اگر مراد پهناوری قلمرو و سایر اموری است که برشمردیم، عهد هارونالرشید و مأمون را میتوان عهد «مجد و عظمت» نامید. اما اگر مراد «عزت» مسلمین بوده باشد، در همان زمان حلقه کوچک اطرافیان ائمه عظیمتر و صاحب مجدتر از همه کبکبه امپراتوری در ظاهر اسلامی هارون و مأمون بودند.
تمایز امر سکولار و غیرسکولار (دینی) منحصر به حیات اجتماعی نیست و حتی در حیات فردی نیز نافذ است.اینجا یعنی در حیات فردی بهترین ملاک قصد «معنا» در امر دینی و قصد «صورت» یا همان قصد سامان خاص و متعین امور در دنیاست.
به عنوان مثال اگر معنای وسیله حمل و نقل این باشد که ما را از جایی که هستیم به جایی که دوستتر داریم ببرد معنای آن «رفتن» و در بیان عمیقتر «وصال» است. حال اگر کسی واقعاً برایش وصال مطرح باشد اینکه رنگ خودرو چیست آیا میتواند مهم باشد؟
پس کسی اگر معنا را گرفت سامان خارجی امور دنیا برایش بیاهمیت خواهد شد و هر چه از سوی خداوند به عنوان نتیجه اراده شد در مقابل آن تسلیم خواهد بود. به ما وعده داده شده که اگر معنا اخذ شود صورت هم با ما هست. اینگونه است که توصیه شده از خدا بخواهیم «فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه» اما باید دقت کرد که اصالت با آخرت است و ترتبی بین این دو وجود دارد.
* بنا بر تعریفی که ارائه دادید علم انسانی سکولار چگونه علمی است و بر این اساس علم دینی چگونه میتواند به وجود بیاید؟ آیا سایر علوم طبق این تعریف از سکولار بودن در امان بودهاند؟
** با این تعریف از سکولاریسم، علوم انسانی سکولار علومی خواهند بود که «وضع خاصی در دنیا را مقصود بالاصاله گرفتهاند». به عنوان مثال در اقتصاد، توسعه اقتصادی اصالت دارد اما اگر علم اقتصاد دینی وجود داشته باشد «قناعت» در آن به عنوان یک اصل مطرح است. البته قناعت در آن به معانی آن نخواهد بود که امروز از چیزی استفاده نشود که برای فردا و نسل بعدی بماند که این هم صورتبندی دیگری برای سامان امور در دنیا خواهد بود بلکه قناعت برای خود قناعت مورد نظر است. در چنین اقتصادی به قناعت به عنوان یک ارزش ذاتی نه به عنوان راهی برای ذخیره برای آینده و دیگران اندیشیده میشود. عقل بدون دین هم میتواند به صرفهجویی به جهت مصرف دیگری و آیندگان توصیه کند پس «امر دینی» آن کجا خواهد بود؟ دینی بودن قناعت (به عنوان نمونهای از وجه تمایز عمیق علم اقتصاد دینی و علم اقتصاد سکولار) به این معناست که بدانیم قناعت خود به معنای اصابت به حقیقت است، یعنی هر گاه ماده کمتری در دنیا برای رسیدن به معنا مصرف شود این علامت تقرب به حقیقت است.
مثالی شاید موضوع را روشنتر کند. فرض کنید در مقابل یک تابلوی نقاشی که معلولی فاقد دست با پاهای خود آن را نقش زده ایستادهاید. این تابلو شاید چندان برتر از تابلوهایی که افراد به لحاظ جسمی سالم آن را کشیدهاند، نباشد اما تحسین و تمجید فراوان شما را بر میانگیزد. چرا؟ آیا صرف نداشتن دست قابل تمجید است؟ مسلماً خیر. پس این اعجاب و تمجید دقیقاً متوجه چیست؟ به نظر من ما در مواجهه با چنین تابلویی «صوب به حقیقت» را حس می کنیم و این صوب اعجاب و تمجید ما را برمیانگیزد که آن صوب بدان دلیل است که از ماده یا به قول عرفا صورت کمتری برای تحقق دادن به معنا استفاده شده است. به عبارت دیگر در اینجا قناعت ورزیده شده و قناعت فینفسه علامت صوب به حقیقت است. بنابراین در اقتصاد غیرسکولار قناعت به جای مصرف آن هم نه برای «صرفه جویی» و امری در دنیا، بلکه به خاطر خود قناعت صورت میگیرد.
البته علوم طبیعی نیز به همان اندازه علوم انسانی سکولار هستند. خطا اینجاست که گمان شود علوم انسانی از آسیبهایی رنج میبرند که علوم طبیعی ندارند. اگر در علوم انسانی به انسان از نگاه قدسی نگاه نشده در علوم طبیعی نیز همین گونه است. پس نسبت تمام علوم با سکولاریسم یکی است و به همان اندازه که علوم انسانی سکولار است پزشکی و فیزیک نیز سکولار است. شاید علت عدم تمرکز بر آنها این است که مسرفانه از دستاوردهای علوم طبیعی استفاده میکنیم اما چون در علوم انسانی مسئله بارزتر خود را نشان میدهد، به فکر میافتیم.
* آیا پس از این مناقشه و تلاش برای تبیین استقلال علوم انسانی، علمی غیر سکولار شروع به جوانه زدن نکرده است؟ شرایط این جوانه زدن را چه شرایطی میتوان توصیف کرد؟
** در علومی که ایجاد شدهاند نمونهای هنوز وجود ندارد اما در فلسفه علوم انسانی، آرای «گادامر» بسیار به این امر نزدیک میشود، البته با وجودی که از سال 1960 که گادامر «حقیقت و روش» را منتشر کرد تا امروز سالهای زیادی گذشته است و انتظار میرفت که علوم انسانیای متناسب با آنچه او خطوط کلی فلسفیاش را ترسیم کرده، طی این سالها جوانه زنند اما کار بسیار سخت و مسئله بسیار بغرنج است. «هیرش و املیو بتی» به گادامر نقد میکنند که روشی برای تفسیر و تأویل درست از غلط ارائه نداده است اما گادامر میگوید هرمنوتیک فلسفی او مثل تراژدی است که به هیچ دردی نمیخورد. در آن چون تراژدی به قصور و تنهایی ذاتی آدمی پی میبریم که همین را باید فهمید. علت به وجود نیامدن این علوم غیرسکولار این بوده که «هر گونه قصد ایجاد، خودش مقصود بالاصاله دیدن سامان خاصی در امور دنیا» بوده است، یعنی این علم باید پس از فهم این معنا، خود به خود به وجود بیاید و اگر قرار است صورتی روی آن را بپوشاند باید خود به بار بیاید. این فهم بسیار باریک و بسیار به فهم عرفانی ما نزدیک است، وقتی سامان خاصی از امور اراده شود جلوی «فهم» معنا را میگیرد و معنای اخروی پوشیده میماند و محقق نمیشود.
* عـلـمی کـه معطوف به هدفی نباشد و هدفی دنیایی را نشانه نگیرد و در پی تغییر جهان و تسلط بر طبیعت نباشد آیا میتواند در تعریف موجود «علم» قرار بگیرد یا باید در علم بودن آن تردید کرد؟
** ممکـن اسـت گفته شود علمی که سامان خاصی از امور را مدنظر قرار ندهد و معطوف به هدفی دنیایی نباشد «علم» نخواهد شد و حتی فلسفه نیز نخواهد بود و به خود «دین» میپیوندد و خود آن میشود. دیگر «علم دینی» شکل نمیگیرد بلکه خود دین است که امتداد مییابد. گویی چیزی علم است که بر آن باشد تا چیزی را در دنیا «تغییر» دهد. منتها همیشه قسمتی از فهم ما در برخورد با دنیا خود را جدا میکند و به سمت آن میرود که «چه باید کرد؟» اگر علم پاسخ به این سؤال دانسته شود که اکنون چه کار کنم همیشه قسمتی از بدنه معرفت خود به خود، خود را جدا میکند و به آن پاسخ میدهد.
پس اگر علوم انسانی به طرف دینیشدن و غیرسکولار بودن بروند حاصل آن «دین» خواهد بود اما از دین که معرفت و فهم است به تبع حضور قهری ما در دنیا، قسمتی از این معرفت و فهم خود را جدا خواهد کرد تا به این پاسخ دهد که اکنون در این موقعیت انضمامی چه باید کرد؟ و آن «علم دینی» خواهد بود.
ارسطو، اصطلاحی دارد به نام «فرونزیس» که غیر از کاربرد حکمت در عمل است بلکه حکمتی است که ذاتاً عملی است. گادامر مثال میزند که بسیاری از فهمها از راه به کار بردن حاصل میشود و یک قاضی وقتی متن قانون را با موردی که اتفاق افتاده تطبیق میدهد، در حین به کار بردن، مورد عینی است که بر نص قانون تأثیر میگذارد و آنرا تغییر میدهد. پس وقتی در حال به کار بردن است تازه فهمیده میشود و این همان «فرونزیس» است.
بنابراین حتی اگر تلاش برای ساخته شدن علم دینی به دین شدن بینجامد یک تجلی از آن به پرسش «اکنون و در مواجهه با این موقعیت چه باید کرد» معطوف خواهد شد و آن پاسخها بدنه این علم را تشکیل خواهد داد. در نتیجه کار ما فقط و فقط «فهم» کردن معناست و آن «واهب الصور» است که به آن صورت میبخشد. بجز فهم، بقیه امور مطلقاً ارتباطی با آدمی ندارد و حتی اینکه اول فهم صورت میبندد و سپس، عمل وفق فهم رخ میدهد تعبیر درستی نیست بلکه فهم، خود عمل است.