رشد سریع اقتصادی در نیمه دوم قرن بیستم در کشورهای شمال، عامل مهمی در کاهش فقر و محرومیت انسانی بود و همین امر سبب شد که از سال 1960 تاکنون، بنابر آنچه سازمان ملل متحد در گزارش توسعه انسانی در سال 1977 منتشر ساخته است، میزان مرگ و میر در کشورهای در حال توسعه، به کمتر از نصف، و میزان سوء تغذیه تا حدّ یک سوم کاهش یابد و نیز نسبت کودکانی که از دسترسی به مدرسه ابتدایی محروم بودند، از نصف به کمتر از یک چهارم برسد.(1) علت آن که غرب در این زمینه به ظاهر موفق به نظر میرسد توجه به شرایط مادی بوده است.
در واقع، باید گفت: پیشرفتهای مادی سبب گردیده عده زیادی از افراد با تمام وجود امیدوار شوند که میتوان بر فقر و محرومیت فائق آمد و ریشه آن را از سراسر عالم برکند، ولی طولی نکشید که این باورها به تردید تبدیل گردید.
کشورهای ثروتمند شمال بین تورّم و عقبگرد دست و پا میزنند، در حالی که حتی در دوران وفور، قادر به هضم بیکاری، برطرف کردن فقر مطلق و... نمیباشند(2)
از اینرو، ناکامی و کارا نبودن برنامههای رشد و توسعه اقتصادی، برای فقر و بیکاری را، حتی در کشورهایی که بیشترین رشد و توسعه اقتصادی را در این چند دهه پس از جنگ جهانی دوم داشتهاند، شاهدیم.
ما تصور میکنیم که سرمایهداری پاسخ درستی برای نابسامانیهاست، ولی بسیاری از گرسنگان و بیخانمانها با ما موافق نیستند.(3)
آنقدر مسأله و مشکل وجود دارد که نتوانیم خود را ملتهای سرمایهدار موفقی ارزیابی کنیم.(4)
آلوین تافلر در کتاب موج سوم، وضعیت اقتصادی جهان صنعتی را چنین توصیف میکند:
در اواخر دهه 1960 بالاخره، بحران عمومی نظام صنعتی به مرحله انفجار رسید. اعتصابها، سیاهی و تباهی، از همپاشیدگی، جنایت و پریشانیهای روانی سراسر جهان موج دوم را فرا گرفت... اقتصاددانان هشدار دادند که امکان دارد نظام مالی به طور کامل سقوط نماید... با عمیقتر شدن بحران عمومی نظام صنعتی، تیرگی و کسادی کشورهای پیشرفته صنعتی را فرا گرفت و ناگهان، میلیونها نفر در سراسر جهان، نه تنها نسبت به کارساز بودن خطمشی موج دوم به تردید افتادند، بلکه از خود پرسیدند که چرا باید با تمدنی به رقابت برخاست که خود در آستانه چنین از همپاشیدگی عمیقی قرار گرفته است.(5)
به هر حال، وضعیت توزیع درآمدی در غرب بنا بر گزارشهایی که میرسد، حکایت از آن دارد که غرب نتوانسته است مشکل فقر را حل نماید. در سال 1993، گزارش منتشرشده دولت انگلستان حاکی از آن بوده است که درآمد واقعی ده درصد پایین جمعیت انگلستان در سال 1979 تا 1990 چهارده درصد کاهش داشته، در صورتی که متوسط درآمد خانوار در آن کشور 36 درصد افزایش داشته است(6) و یا در آمریکا بنابر گزارش دفتر برنامه و بودجه کنگره ایالات متحده، 40 درصد خانوادههای آمریکایی در پایان همین دهه (1989) با شرایط سختتری روبهرو شدهاند.
البته این وضعیت اسفبار محدود به مسائل اقتصادی نمیشود، بلکه دامنه مسائل اجتماعی را نیز گرفته که به اعتراف بعضی از شخصیتها و صاحبنظران مسائل جهانی در کشورهای صنعتی، رهاورد رشد اقتصادی و توسعه، چیزی جز انسانهای بیروح، بیهویّت و عاری از اخلاق انسانی نبوده است.
از جمله پیامدهایی که توسعه در غرب به همراه داشته است، میتوان به موارد ذیل اشاره نمود:
1. فقر و عدم تعهد
الف. از لحاظ اقتصادی، فقر مطلق و شکاف درآمدی؛
ب. از لحاظ اجتماعی؛ از دست دادن ارزشهایی همانند احساس وظیفه، تعهد، مسؤولیت و نوعدوستی.
شاهد بر این مدعا، گفتههای الگور است:
ما در تمدن کنونی، در جهان غیرواقعی و دروغین مرکّب از گلهای پلاستیکی، قلمرو فضایی، تهویه مطبوع... سالنهای تفریحات و خوشگذرانی... و قلبهای بیاحساس و تخدیر شده از کافئین قهوه و نشئه از مشروبات الکلی، مواد مخدّر و خیالات اغفالکننده... به سر میبریم.(7)
چهره واقعی جامعه غرب را چارلز بی. هندی به وضوح ترسیم میکند:
ما هرگز این منظور را نداشتیم که بیارتباط با دیگران و تنها باشیم... ما به واژههایی مثل وفاداری، وظیفه و تعهد با شک و تردید مینگریم.(8)
2. نابودی انسانها
امروزه غربیها به این نتیجه رسیدهاند که چون فقرا بار سنگینی برای توسعه اقتصادی به شمار میآیند، بهتر است آنها را از بین ببریم. فقرا مسؤول فقر خویش هستند و با وجود این، بار سنگینی برای توسعه اقتصادی به شمار میآیند. پس میتوان بدون تأسّف، خویشتن را از دست آنان رها ساخت.(9)
به همین دلیل است که مثلاً به کشور مصر پیشنهاد میدهند: برای دستیابی به توسعه و بهترین راه مقابله با بحران اقتصادی این است که هر سه سال یک بار، بگذاریم سه میلیون انسان در این کشور از گرسنگی از بین بروند.(10)
3. خودفراموشی و سردرگمی
خود اندیشمندان غربی اقرار دارند: هدف از آفرینش انسان این نبوده است که موجودی درون تهی باشد تا در نتیجه، به صورت ارقامی بیمعنا و بیهدف، در فهرست حقوق قرار بگیرد و هر روز در رنگی و نقشی ظاهر شده، مواد اولیه اقتصاد را تشکیل دهد. اگر قرار باشد انسان اینگونه باشد، توسعه اقتصادی وعدهای پوچ و بیمحتواست. به نظر این دسته از اندیشمندان غربی، مشکل اصلی در این است که ما در انتخاب عناصر اصلی توسعه دچار اشتباه شدهایم و چنین میپنداریم که افزایش راندمان و رشد اقتصادی از لوازم توسعه و پیشرفت هستند. از اینرو، برای رسیدن به این اهداف، خود را فدا کرده، فراموش میکنیم که ما خود باید معیار و شاخص همه چیز باشیم.(11)
4. بیحرمتی و تجاوز
به اعتقاد اندیشمندان، جنایتها و اعمال وحشیانه در این جوامع به حدّی است که حتی بچههای کوچک و زنان مسن از هرزهگریها و تجاوز در امان نیستند. تجاوز و بیعفّتی در این جوامع، به گونهای است که هر ساله در آمریکا قریب 300 هزار، و در آلمان 160 هزار زن مورد تجاوز قرار میگیرند(12)
در واقع، در هر شش دقیقه در آمریکا یک زن مورد تجاوز قرار میگیرد. هر روزه بر شمار زنان اروپایی دارای فرزند بدون شوهر افزوده میشود.(13)
5. نابودی خانواده
متأسفانه خانواده در این جوامع به حدّی سقوط کرده است که در صورت ادامه چنین روندی، دیری نخواهد پایید که دیگر چیزی بهعنوان «خانواده» در این جوامع یافت نخواهد شد. در یک نظرخواهی انجام شده از افراد بین 16 تا 24 سال، که مرکز ثقل ایجاد خانواده را شکل میدهند، سه چهارم آنها معتقدند: زن به تنهایی میتواند فرزند را به گونهای موفقیتآمیز که پدر و مادر زندگی میکنند، تربیت کند.(14) یا در سوئد، افزون بر نیمی از اطفال خردسال از زنان و مردانی به وجود آمدهاند که هرگز پیوند زناشویی در بین آنها برقرار نشده است.(15)
بنابراین، میتوان گفت: توسعه در غرب، تنها یک بُعد از کمال را دربرداشته، آن هم بعد مادی و تکامل و پیشرفت در ابزار بوده است. آن چه در کشورهای غربی اتفاق افتاده، صرفا رشد و توسعه اقتصادی بوده است، نه توسعه انسانی همهجانبه و پایدار؛ زیرا در ابعاد انسانی، نه تنها توسعهای صورت نگرفته، بلکه به نوعی انهدام ارزشهای انسانی را به همراه داشته است.
6. کنار نهادن همه ارزشهای والای انسانی (16)
نظام سرمایهداری، عالیترین شکل نظام اقتصادی سیاسی که مطابق فطرت و عقل بشر باشد، نیست و در درون خود دارای تضادهایی است. امروزه مشکلاتی به تدریج، در این نظامها جلوهگر میشوند که برخاسته از نوع این نظام هستند. انواع مشکلات روانی همچون پوچ و بیهوده جلوه نمودن زندگی، حاکمیت اقتصاد بر مغزها و اندیشهها در سود و رشد سرمایه و کنار زدن همه ارزشهای والای انسانی از جمله تراوشهای سمّی این نظام هستند که پیشبینی میشود روزی به فروپاشی آن بینجامند. نظامی که در آن، ثروت حدّ و مرز نمیشناسد نمیتواند با فطرت بشر سازگار باشد. این نظام کمال مطلوب انسان را دارا نیست تا بتواند آینده روشنی برای وی نوید دهد و از چنان قدرت سیاسی اقتصادی برخوردار گردد که از هرگونه حرکت توسعهای مستقل، جلوگیری کند.
علاقه به رفاه مادی در این نظام، به گونهای رسوخ نموده است که هر چیزی را با دلار میتوان معامله کرد. شخصیتهای سیاسی و علمی، فرمولهای سرّی نظام تجهیزات علوم و فناوری، همه میتوانند خریداری شوند. شواهد تاریخی ثابت کردهاند که اتحاد جهان سرمایهداری نیز از استحکام کافی و ضمانت اجرایی لازم برخوردار نیست و تنها میتواند جنبه ظاهری داشته باشد.(17)