تاریخ انتشار : ۱۱ دی ۱۳۹۰ - ۱۱:۴۳  ، 
کد خبر : ۲۳۳۴۱۲
نگاهی به فراز ‌و ‌فرود جنبش دانشجویی

اشتیاق آتش و پر سیمرغ


 مهراوه خوارزمی
دسته‌کلیدش را خلوت می‌کند؛ کلید‌هایی که دیگر به کار باز کردن هیچ‌دری نمی‌آیند. یکی‌شان تا همین یکی، دو سال قبل در دفتر انجمن اسلامی دانشگاه‌شان را باز می‌کرد. اما حالا نه تشکلی باقی مانده، نه دفتری. جنبش دانشجویی هم حالا یکی از همین کلید‌هاست. شاه‌کلیدی که روزگاری نه‌چندان دور به خیلی از قفل‌ها جور می‌آمد. فرقی نمی‌کرد که همچون ماجرای سفارت آمریکا در ارتباطی را قفل می‌کرد یا مانند آنچه در دهه 70 تجربه کرد باب انتقاد و اعتراض را می‌گشود؛ هرچه بود بالاخره کلید بود. امروز اما دیگر نه از گروگان‌گیری خبری است نه از انتظار جریانات سیاسی برای اظهارنظر دانشجویان در مورد انتخابات و مهر تایید آنها بر پای فهرست یک گروه.
نزدیک به دو سال است که اشتراک سیاست با فضای دانشجویی محدود است به برگزاری نشست‌های موسوم به «کرسی‌های آزاداندیشی»، سخنرانی‌ها و مناظراتی که دانشجویان به تماشایش می‌نشینند و اگر سوالی روی کاغذ می‌نویسند، گاه پاسخ گرفتنش مشروط است به اینکه چه رنگ و بویی دارند. غیر از آن، گهگاه هم خبر از تشکیل زنجیره‌های انسانی دور آن تاسیسات و تجمع در برابر این سفارت می‌رسد. خبر‌هایی که سبب این پرسش می‌شوند: آیا دانشجویان از گروهی مرجع و جریان‌ساز به جماعتی تماشاچی و حداکثر نمادین تبدیل شده‌اند؟
جنبش دانشجویی در کمون
جنبش دانشجویی برای اینکه بتواند اسم و رسم یک «جنبش» را بر پیشانی خود بنشاند راه ساده‌ای را طی نکرده است. تا پیش از تاسیس دانشگاه به سبک و سیاقی که امروز می‌شناسیم، این بزرگان بازار بودند که ایستاده بر شریان اقتصاد خط و ربط جریانات سیاسی را دنبال می‌کردند و در پیوند با روحانیت گاه راه اعتراض در پیش می‌گرفتند و کرکره پایین می‌کشیدند. اما با تاسیس دانشگاه تهران به عنوان اولین دانشگاه ایران در حوالی سال 1313 رفته‌رفته رگ نبض مبارزات سیاسی به سمت دانشگاه کشیده شد. به این ترتیب همزاد با پیدایی دانشگاه، جریانی دانشجویی شکل یافت که به تناسب ماهیت خود مطالبات متفاوتی را پیش روی دستگاه حاکمه قرار داد؛ خواست سیاسی و اجتماعی طبقه متوسط مدرن.
گروه موسوم به «53 نفر» نخستین تشکل نیمه‌منسجمی بودند که از میان دانشجویان سربرآوردند. گرچه حلقه اصلی گروه را دانش‌آموختگان کشور‌های اروپایی شکل می‌دادند اما دست‌کم 13 دانشجو جذب گروهی شده بودند که در خلسه مبهم مارکسیسم نفس می‌کشیدند و این‌گونه بود که کلید جنبش دانشجویی ایران پایه‌گذاری شده و نشده در دست جریانات چپ‌گرای مارکسیست قرار گرفت و به روایتی دست‌کم تا سال 1353 همچنان در دست چپی‌ها ماند.
هرچه بود، پس از تحویل حکومت به محمدرضا پهلوی در شهریور 1320 و آزادی باقیمانده «53 نفر» این «حزب توده ایران» بود که در دانشگاه‌های تهران و تبریز صاحب نفوذ شد و دوره‌ای را رقم زد که شاید بتوان آن را دوره کمون جنبش دانشجویی دانست؛ دوره‌ای که هنوز جنبش دانشجویی از جنبشی خودجوش و خودنهاد فاصله بسیار داشت و تا حدود زیادی به حمایت‌های مالی همسایه شمالی و پیروانش در حزب مادر تکیه داده بود.
خیزش از میان آتش
از 28 مرداد سال 32 و تلخ‌ترین حادثه تاریخ سیاسی ایران چند ماهی بیش نگذشته بود که شلیک گلوله و ضرب سرنیزه بر پیکر سه دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران 16 آذر را به نقطه عطف جنبش دانشجویان ایران بدل کرد. تاثیر شهادت سه آذر اهورایی (احمد قندچی، آذر شریعت‌رضوی و مصطفی بزرگ‌نیا) و حادثه 16 آذر به حدی بود که نقطه ثقل مبارزات را تا حدود زیادی از بازار به دانشگاه منتقل کرد و این به معنای آن بود که ابتکار عمل مبارزات در دست قشر تحصیلکرده قرار گرفت و اندیشه‌های سیاسی آن سوی مرز‌ها بیش از پیش به سطح خواست طبقه متوسط جامعه رسوخ پیدا کرد. حرکت اعتراضی دانشجویان دو روز مانده به سفر ریچارد نیکسون، معاون و بعد رییس‌جمهور وقت آمریکا به ایران هنوز بعد از گذشت نزدیک به شش دهه از آن زمان حرکتی در واکنش به دست داشتن آمریکا در کودتای 28 مرداد و نیز تا حدود زیادی ضدامپریالیستی و ضداستکباری تلقی می‌شود. اما به زعم کسانی چون سیدجواد طباطبایی و برخی از فعالان دانشجویی آن سال‌ها این اعتراض ارتباطی با سفر نیکسون نداشته است.
چنان‌که برخی 16 آذر را نقطه عطف تبدیل فعالیت صنفی دانشجویان به فعالیتی ماهیتا حزبی می‌شمارند و برخی دیگر شروع محاکمه دکتر محمد مصدق و ازسر‌گیری رابطه دیپلماتیک با انگلیس را. یکی از دانشجویان فعال آن سال‌ها در خاطرات خود می‌گوید: «بعد از کودتای ۲۸ مرداد و ضربه‌ای که به جنبش ملی و دموکراتیک ایران خورده بود، سلسله‌فعالیت‌های گسترده‌ای در دانشگاه تهران شروع شده بود. در آذرماه دانشگاه خیلی متشنج بود. محاکمه دکتر مصدق دانشجویان را خیلی ناراحت کرده بود. کاردار سفارت انگلیس هم روز ۱۴ آذر وارد تهران شده بود. روز ۱۵ آذر درگیری‌های شدیدی میان ماموران انتظامی که مدتی بود در دانشگاه حضور داشتند، به وجود آمد.» و تاکید می‌کند که «اصلا حضور نظامیان یکی از عوامل اصلی و دایمی تحریک دانشجویان بود.» شاید بتوان از مجموع آنچه در خاطرات دانشجویان آن روزها آمده، این طور برداشت کرد که جنبش دانشجویان ایران در آن مقطع زمانی دست‌کم همان اندازه که به واسطه روحیه چپ‌گرایانه‌اش ویژگی «ضدامپریالیسم» داشته، حرکتی در جهت مقابله با استبداد داخلی نیز بوده است؛ ویژگی‌ای که در تمام سال‌های بعد هرگاه وجه استبداد در حاکمیت جلوه‌گری بیشتری یافت، رونق بیشتری گرفت.
پس از 16 آذر 32 اگرچه بر سنگینی جو پلیسی حاکم پس از کودتا افزوده شد اما حرکت اعتراضی زیر پوست دانشگاه و در رگ‌های جنبشی که حالا دیگر شکل گرفته بود، ادامه پیدا کرد. این درست که تا سال 1338 دانشجویان حتی از یادآوری و بزرگداشت «یاران دبستانی»شان منع می‌شدند اما در آن سال «کمیته موقت دانشجویان» که برای هماهنگ کردن فعالیت‌های صنفی- سیاسی دانشجویان تشکیل شده بود در بیانیه‌ای از «کودتاچیان» که به مزدوری اجانب رفته بودند و از «تجاوز به حریم دانشگاه» ابراز انزجار کرد؛ وقایعی که در طول عمر جنبش بارها تکرار شد و البته هر بار جان تازه‌ای به تحرکات دانشجویی داد.
در سال‌های پس از کودتا همان‌طور که فعالیت‌های حزبی مخفی بود، دانشجویان متشکل در سازمان دانشجویان دانشگاه تهران به فعالیت خود ادامه می‌دادند؛ اکثریتی تحت تاثیر آرای حزب توده و اقلیت تاثیر‌گذاری به طرفداری از نهضت ملی و جنبش ملی دکتر مصدق، فارغ از اختلاف‌ها و متحد برای مبارزه با دولت کودتا.
بعدها اگرچه با کوچ اجباری چپ‌گرایان از تنگنای سیاست به وسعت عرصه فرهنگ و هنر و البته سیاسی شاه و عواملش در افزایش تسهیلات تحصیل در خارج پایه «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» گذاشته شد اما خیلی زود این کنفدراسیون هم به دست چپ‌گرایان افتاد و تا فروپاشی‌اش در سال ۱۳۵۴ (یعنی چند سالی پس از افول جنبش‌های دانشجویی چپ‌گرا در کشور‌هایی چون فرانسه و آمریکا) یکی از قدرتمند‌ترین جریانات دانشجویی ایرانی به شمار می‌رفت. در دانشگاه‌های داخل کشور هم پس از بهمن ۱۳۴۰ و با ورود نیروهای نظامی به دانشگاه تهران اعتراضات بزرگی پدید آمد تا آنجا که کار به مبارزات مسلحانه دانشجویی رسید و بر التهابات موجود افزوده شد.
فراز اسلام‌گرایان و افول چپ‌ها
دمیدن در ساز ملی‌گرایی در اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 خورشیدی، راهی بود که محمدرضا پهلوی برای کسب مشروعیت سیاسی و مقابله با گسترش نفوذ مارکسیست‌ها و اسلام‌گرایان دنبال می‌کرد؛ سیاستی که برخلاف اهدافش‌ به قدرت گرفتن اسلام‌گرایان انجامید و به تناسب آنچه در بطن جامعه روی داد، تاثیر‌گذاری حوزه‌های علمیه بر انجمن‌های اسلامی دانشگاه‌های ایران، اروپا و آمریکا که از اواخر دهه 30 شکل گرفته بودند، فزونی گرفت. هرچند جریانات مارکسیست همچنان در میان بخشی از جنبش دانشجویی نفوذ داشتند و به حیات خود ادامه می‌دادند. اما در این میان اشاعه اندیشه‌های روشنفکرانی چون «محمد نخشب» و «دکتر علی شریعتی» که آمیزه‌ای ایده‌آل‌پسند از اسلام و سوسیالیسم را ارایه می‌دادند، بر استقبال جوانان و دانشجویان از سنت‌ها و تفکرات اسلام‌گرایانه می‌افزود.
هرچند نمی‌شد از نقش افرادی چون مهندس مهدی بازرگان، آیت‌الله طالقانی و دکتر بهشتی در این روند صرف‌نظر کرد اما این سحر کلام شریعتی در روایت روشنفکرانه‌اش از اسلام بود که نیرو و قدرت جنبش دانشجویی را با نفوذ روحانیون یک‌کاسه کرد و سرانجام در سایه رهبری امام خمینی (ره) انقلاب ضداستبدادی و اسلامی بهمن 57 با شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» سرانجام یافت. انقلاب به پیروزی رسید، دولت موقت مستقر شد اما برای دانشجویان که نقش انکار‌ناپذیری در این پیروزی داشتند گویی حرکت انقلابی پایانی نداشت. رادیکالیسم، عصیان و آرمانگرایی معجونی بود که سبب می‌شد دانشجویان حتی یک قدم جلوتر از سیاسیون تصمیم بگیرند و اقدام کنند و البته جنبش دانشجویانی که نمی‌شد سهامداری‌شان را در انقلاب نادیده گرفت، آنقدر اعتبار داشت که مانعی بر سر اجرایی کردن ایده‌هایش نبیند. گیرم بزرگی میان آنها و بزرگان قوم واسطه‌گری می‌کردند و سفیر پسغام و پیغام‌ها می‌شدند. اما فاصله تصمیم جمعی دانشجو برای مقابله با «جاسوسی در سفارت آمریکا» و شایبه «وقوع کودتای 28 مرداد دیگر»، تا بالا رفتن‌شان از دیوار سفارت و گروگان‌گیری آنقدر کوتاه بود که بسیاری از بزرگان انقلاب تنها پس از انتشار اخبار از وقوع آن باخبر شدند.
امام خمینی(ره) طی سخنرانی اقدام «دانشجویان پیرو خط امام» را انقلاب دوم نامید. پس از این حمایت و توصیه امام(ره) به وحدت میان حوزه و دانشگاه بود که دانشجویان نام «دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه» را برگزیدند؛ تشکلی از مجموع انجمن‌های اسلامی دانشجویان که پس از «انقلاب فرهنگی» تا سال‌ها تنها جریان دانشجویی دارای مجوز برای فعالیت سیاسی در دانشگاه‌ها بود.
انقلاب در فضای دانشجویی همچنان ادامه داشت. دانشجویان مشغول نگهداری از گروگان‌هایشان بودند اما هم سر کلاس‌های درس‌شان حاضر می‌شدند و در جلساتی شرکت می‌کردند که در آنها انتقاد از ادامه فعالیت استادان دگراندیش و فعالیت گروه‌های مارکسیست و سوسیالیست موج می‌زد و در نهایت به چهار سال تعطیلی دانشگاه، تغییر برخی کتب مرجع درسی و تصفیه آن از استادان و دانشجویان آن سوی معیار‌های شورای‌عالی انقلاب فرهنگی منجر شد.
تحکیم؛ از وحدت تا افتراق
انتخابات مجلس دوم در راه بود که دانشگاه‌ها بازگشایی شد. بعد از انقلاب فرهنگی اما فعالیت‌های دانشجویی حال و هوای دیگری داشت. وحدت حوزه و دانشگاه از سوی تحکیمی‌ها هم‌سویی تام و تمام تعبیر شد و البته سخت‌گیری شورای دوم تحکیم در صیانت از این خط و ربط و سیاست حامیانه‌اش در قبال مسوولان کار را به آنجا رساند که به باور برخی دانشگاه در آن مقطع دیگر چندان سیاسی نبود. شورای تحکیم یا موضعی نمی‌گرفت یا اگر قرار بود به تناسب شرایط اظهار نظری رسمی از سوی دانشجویان مطرح شود با چندین و چند نفر از بزرگان سیاست و مسوولان مشورت می‌شد. با این همه تاکید بر وحدت، دفتر تحکیم بی‌اختلاف نبود. همچون هر جریان سیاسی دیگری یک طیف بود که سر چپ و راست داشت.
افرادی چون محمود احمدی‌نژاد در شورای اول و کسانی چون حسین رحیمی، شهاب‌الدین صدر و مخبر دزفولی در شورای دوم دفتر تحکیم در منتها‌الیه راست آن ایستاده بودند؛ توازنی نسبی که در شورای سوم با ورود 15 نفر از دانشجویان سیاسی‌تر خط امام به کل به سمت طیف چپ‌ها برهم خورد و جناح راست تحکیم در موضع اقلیت قرار گرفت. هرچه بود دفتر تحکیم وحدت در این سال‌ها به مثابه یک حزب سیاسی فهرست انتخاباتی می‌داد تا جایی که در انتخابات مجلس سوم تشکل تازه‌تاسیس مجمع روحانیون حمایتش را پشت همان فهرستی گذاشت که تحکیم هم معرفی کرده بود. حتی وقتی دفتر تحکیم وحدت به دلیل رد صلاحیت عضوی قهر سیاسی و از ارایه لیست صرف‌نظر می‌کرد آنقدر اعتبار داشت که پای فهرست جریانی سیاسی دیگر مهر تایید بگذارد. اما همه اینها به معنای قدرت نفوذ جامعه دانشجویی و سوژه‌ای به نام «جنبش دانشجویی» نبود زیرا فعالان این تشکل دانشجویی اعتبارشان را نه صرفا از بدنه دانشجویی که از مراودات سیاسی گرفته بودند که در سال‌های نخستین پس از انقلاب شکل گرفته بود.
یک دهه از عمر تحکیم گذشته بود که عضوی طغیان‌کرده از تحکیم، «اتحادیه اسلامی دانشجویان» را به راه انداخت؛ انشقاقی که به مذاق تحکیمی‌ها چندان خوش نمی‌آمد. چنان‌که پیش از آن شکل‌گیری دو تشکل «انجمن‎های اسلامی دانشجویی» و «جامعه اسلامی دانشجویان» نیز با پذیرش «تحکیم» مواجه نشده بود. اما به هر حال نشریه «پیام دانشجوی بسیجی» این تشکل تازه‌تاسیس با رویکردی تند و افشاگرانه دست به دست می‌چرخید. با این همه کلید آنچه اتفاق می‌افتاد، چندان در دست جنبش دانشجویی نبود و بیش از پیش از مراودات و تقابل‌های رایج میان سیاسیون تاثیر می‌گرفت. زمان می‌گذشت و جنبش دانشجویی کلیدی بود که خواه‌ناخواه دست به دست می‌چرخید. این بود که فاصله گرفتن از انقلابی‌گری و فراز و فرود‌های عرصه سیاست در حالی که دانشجویان بخش عمده‌ای از آرمان‌های پیشین خود را دست‌نایافته می‌دیدند، آنها را به سمت جذبه دیدگاه‌های دموکراسی‌خواهانه و لیبرال حاکم بر فضای نظری دنیا کشاند، چه گسترش امکانات ارتباطی جامعه را با نقد و نظر‌هایی فراتر از آنچه تا آن زمان از رسانه‌های داخلی منتشر می‌شد، مواجه می‌کرد. از سوی دیگر در سال‌های منتهی به هفتمین انتخابات ریاست‌جمهوری با حلول تکنوکرات‌ها در قالب حزب کارگزاران و باز شدن نسبی فضای سیاسی جنبش دانشجویی فضای تنفس یافت.
آن هم در شرایطی که نسل نخست دانشجویان پیرو خط امام که برای 15 سال حاکمان بلامنازع دانشگاه‌ها بودند، آرام‌آرام با پایان یافتن دوران طولانی دانشجویی‌شان به عرصه‌های مدیریت کلان وارد شدند و پرچم انقلاب فرهنگی را به دست دانشجویان جوان‌تر سپردند؛ جوان‌تر‌هایی که کاریزمای انقلابی پیشینیان خود را نداشتند اما به همان اندازه در مواضع سیاسی و اجتماعی خود انعطاف‌ناپذیر می‌نمودند. با این حال 40 سال پس از برخاستن بانگ فریاد اعتراضی دانشجویان و پس از بیش از یک دهه هم‌آوایی نسبی میان دانشجویان و سیاستمداران دانشجویان تحکیم وحدتی کلید جنبش را در قفل چرخاندند و باب انتقاد و اعتراض به اتفاقات واقعه سیاسی را گشودند. اما به هر حال این گشایش بی‌مواهب هم نبود. پس از سال‌ها حکم توبیخ و برخورد قضایی از پی سخنرانی‌ها و ایده‌پردازی‌هایی که مهر تایید نداشتند، به استقبال تحرک تازه جنبش دانشجویی آمد. نشست «بررسی موانع شرکت دانشجویان در برنامه‌های سیاسی» در دانشکده پزشکی ارومیه در مواجهه با احکام توبیخ و حتی حکم دادگاه برای سخنرانانش به اولین مانع برخورد.
فرصت کوتاه اما خودساخته
دوم خرداد ۱۳۷۶، فرصتی خودساخته بود که یک ‌بار دیگر قدرت نفوذ جنبش دانشجویی و اهمیت دانشجویان به عنوان یک گروه مرجع را به رخ کشید؛ حمایتی که پس از سال‌ها قوه مجریه را به جریان چپ و روحانیون چپ‌گرا بازگرداند؛ حمایتی که در سال‌های حضور اصلاح‌طلبان در قوای مجریه و مقننه دانشجویان را به یکی از رصد‌کنندگان و بستانکاران اصلی آنها تبدیل کرد. حالا جامعه مدنی، حقوق بشر، دموکراسی و مردمسالاری واژه‌هایی بودند که جایگزین انقلابی‌گری، آرمانگرایی و امپریالیسم‌ستیزی شده بودند. اما گویا این شعار‌ها و انتظار‌ها از منظر سیاست‌مداران، حتی چپ‌گرا‌ترین‌هاشان، بیش از حد تند و تیز بود و در نتیجه فرصتی برای پاسخ گرفتن نداشت. تیرماه سال 78 جنبش دانشجویی جان گرفته و نگرفته با یکی از تلخ‌ترین حوادث تاریخی‌اش روبه‌رو شد؛ و البته نقطه آغازی شد بر اختلافات سلسله‌واری که دفتر تحکیم وحدت و انجمن‌های اسلامی دانشجویان را به افتراق می‌کشید.
اولین افتراق در وحدت تحکیمی‌ها در آستانه انتخابات مجلس چهارم شکل گرفته بود؛ اختلاف بر سر اینکه تحکیمی‌ها برای حوزه انتخابیه تهران فهرست 30 نفره بدهند یا با هفت یا هشت عضو فعال خودشان راهی انتخابات شوند. هرچند در نهایت رد صلاحیت چند کاندیدای تحکیمی آنها را از شرکت در انتخابات منصرف کرد اما بالاخره آن بحث‌ها آغازی بود بر شکل‌گیری صف‌بندی‌های داخلی. حالا تحکیم سه طیف داشت؛ «طیف ارزشی»، «طیف تهران و بهشتی» و طیف «متمایل به جریانات ملی – مذهبی». اگرچه با حکمیت‎های برخی اصلاح‎طلبان در سال 80 میان دو طیف ملی - مذهبی و تهران وحدت و یگانگی برقرار شد اما بالاخره درست یک سال پس از هشتمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری این صف‌بندی‌ها با شکل‌گیری دو طیف علامه و شیراز سویه جدی‌تری به خود گرفت. سال ۱۳۸۱ انجمن‌های اسلامی سه دانشگاه رشت، شیراز و شاهرود به طور جداگانه و در جلسه‌ای که در دانشگاه شیراز برگزار شد، شورای مرکزی دیگری را انتخاب کردند؛ شورایی که به طیف شیراز یا طیف اقلیت دفتر تحکیم معروف شد. در مقابل شورای مرکزی اصلی چون نشست سالانه‌اش را در دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی برگزار کرد به طیف علامه شهرت یافت؛ اتفاقی که تاثیر در پیش گرفتن سیاست‌های کنترل‌کننده جنبش دانشجویی در آن نادیدنی نبود. به این ترتیب در تمام سال‌های بعد در حالی که طیف علامه خود را نماد بروز ویژگی اعتراضی جنبش دانشجویی می‌دانست، از سوی طیف مقابل به افراطی‌گری و دورافتادگی از آرمان‌های انقلابی متهم می‌شد. همان‌طور که طیف شیراز از سوی منتقدانش جریانی «دولت‌ساخته» تلقی می‌شد. برچسب‌هایی که گویی خواه‌ناخواه بر صاحبان‌شان تاثیر می‌گذاشتند. همان‌طور که «افراطی» خوانده‌ها در سال‌های بعد دیدگاه‌هایی چون «عبور از خاتمی» و «تحریم انتخابات» را مطرح کردند و «دولت ساخته» خطاب‌شده‌ها وظیفه خود را در حمایت از سیاست‌های رسمی جست‌وجو کردند.
زمان گذشت. اصلاح‌طلبان انتخابات سال 84 را به جریان اصولگرا باختند. حالا از پس سال‌ها و اتفاق‌ها اغلب فعالان دانشجویی انگ‌ افراط‌خورده مهاجران سخنور این سو و آن سوی عالم‌اند. حتی طیف شیراز هم طیف پررنگی نیست. بعد از حوادث انتخاباتی یکی، دو سال اخیر کلید به دست دانشجویان فعال در «بسیج دانشجویی» و «انجمن اسلامی دانشجویان» داده شد. گویا تندرو‌تر از آنها «جنبش عدالت‌خواه دانشجویی» است که گهگاه بیانیه‌ای علیه این و حمایت از آن صادر می‌کند. بیانیه‌هایی که وجه سیاست خارجی در آنها غالب است. اما شاید بتوان گفت این روز‌ها در هیاهوی مهم‌ترین پرونده‌های اقتصادی و تردید‌برانگیز‌ترین موضع‌گیری‌های سیاسی جای اعلام نظر و ایفای نقش «جنبش دانشجویی» خالی است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات