محمود صدری
«وحدت خوب و لازم است». «نیازی به میانجیگری برای وحدت نیست، زیرا چنین طرحی ایجاد فرصت برای ضد انقلاب است.» این دو گزاره جانمایه جدالی چند هفتهای در میدان سیاسی است. جمله اول از آن اصلاحطلبان و پارهای از اصولگرایان میانهرو و شماری از شخصیتهای سیاسی و مذهبی خارج از این دو جناح است و جمله دوم از آن حامیان دولت محمود احمدینژاد.
فضای جانبداری و مخالفخوانی با طرحهای میانجیگری و تشنجزدایی بین دو جناح سیاسی، چنان غبارآلود و آمیخته به اظهارات چندپهلو و ضد و نقیض و گاه ستیزهجویانه است که تقریبا هیچ خبر، گزارش و نقل قولی که از بزرگان سیاسی میشود، قابل اتکا و استناد نیست. خبرها مثل برق در آسمان سیاست ایران میآیند و مانند باد میروند بیآنکه ردپای مطمئنی به جا بگذارند و بتوانند پایهای استوار برای تحلیلی منطقی ایجاد کنند. راست و دروغ درهم تنیدهاند، حقیقت و مجاز مخلوط شدهاند و سره را از ناسره به درستی نمیتوان بازشناخت. آسمان سیاست ایران را ابرهای متراکم دربرگرفتهاند و بغضی سنگین در گلوی تحولات گرهخورده است.
دستها، خدنگها به چله کردهاند و بازوان ناتوان زیر فشار چرم کمانها به لرزه افتادهاند. هیچ کس یارای پرتاب خدنگ اول را ندارد. این داستان تازه نیست، اما به تازگی رخ نمایانده است. این رخنمایی چندی پیش و در پی آن حادث شد که روابط حامیان دولت با شماری از رجال و جریانهای سیاسی ایران به مرز آشتیناپذیری رسید و کسانی به چارهجویی برخاستند و برنامه یا طرحی به نام «میانجیگری برای وحدت» بر سر زبانها افتاد. تا امروز کسی به درستی نمیداند آیا اساسا چنین طرحی وجود دارد و کسی یا کسانی پیشقدم میانجیگری شدهاند یا همگان در حال جدال با صورتهای خیالیاند.
تنها سخنانی که تاکنون در اینباره شنیده شده، یکی از آیتالله هاشمی رفسنجانی است که چندی پیش از او نقل شد که شماری از دلسوزان نظام درصددند راهی برای برونرفت کشور از وضع کنونی بیابند، و دیگری خبری است درباره آیتالله مهدویکنی که گفته میشود، تمایل دارد پا پیش بگذارد و افراد و گروههای متخاصم را به نقاط مشترکی برساند. فارغ از این دو خبر آنچه میماند صفآرایی موافقان و مخالفان میانجیگری است که رویاها و کابوسهایشان هیچ شباهتی ندارد و آنچه یکی میگوید، لاجرم با انکار دیگری مواجه میشود.
حالا پرسش این است که اولا جوهر و ماده مرافعه چیست؟ از میانجیگر یا میانجیگران چه کاری برمیآید؟ و چه کسی یا کسانی میتوانند میانجیگر باشند؟ سادهترین و کاهلانهترین پاسخ به این پرسشها، بدبختانه دقیقترین و درستترین پاسخ است: دیگر از کسی کاری ساخته نیست، زیرا یک طرف ماجرا، اساسا قبول ندارد که اوضاع غیر عادی است و وقت گذاشتن برای حل «مسئلهای که وجود ندارد» را بیهوده میپندارد اما روی دیگر قضیه این است که هر اختلاف سیاسی در هر گوشه جهان، دستکم دو سر دارد و انکار یکسویه، موجب توقف تلاشها نمیشود.
آنان که منکر ضرورت مذاکره و میانجیگری برای حل مسئله هستند، معتقدند نظام سیاسی با مشکلی که بتوان عنوان بحران را بر آن گذاشت مواجه نیست، بلکه شمار قلیلی اغتشاشگر و فتنهگر با هدایت و اشاره بیگانگان، قصد براندازی نظام را دارند که باید جلو آنها ایستاد. طبق این برداشت، یک سر مناقشه، افرادی هستند که خارج از جرگه وفاداران نظام اسلامی به شمار میروند و هرگونه مسامحه در برابر آنان، خیانت به شمار میرود.
آیتالله احمد جنتی دبیر شورای نگهبان در زمره این گروه است که عقاید خود را با صراحت بیان میکند. وی در نماز جمعه هفته گذشته تهران با اشاره به حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری گفت: این اقدامات از یک مرکز ناشناخته هدایت میشود و این مهرههایی که ما میبینیم چه گروههای سیاسی و چه غیر آن، دانسته و ندانسته مهرهها و اسباببازیهای آنها هستند و اگر دستگاه قضایی در مقابل آنها سست رفتار کند، خیانت کرده است... این فتنهگران باید به هوش بیایند، توبه کنند و از گذشته خود ابراز پشیمانی کنند تا رأفت اسلامی شامل حال آنها شود، زیرا قبل از رأفت معنایی ندارد.
آیتالله جنتی درباره حوادث احتمالی آینده هم با اشاره به در پیش بودن مراسم 13 آبان (روز دانشآموز و سالروز تسخیر سفارت آمریکا در تهران) گفت: عدهای که مهرههای دست دیگران هستند، مانند روز قدس و بازگشایی مدارس، نقشههایی را در سر دارند که نقش بر آب میشود...» اشاره آیتالله جنتی، در این بخش از سخنانش، به شرکت گروهی از معترضان به نتیجه انتخابات در راهپیمایی روز قدس و تظاهرات دانشجویان در دانشگاههای تهران و صنعتی شریف بود که در روزهای آغازین پس از بازگشایی دانشگاهها رخ داد.
علاوه بر آیتالله جنتی شمار دیگری از چهرههای سیاسی و مذهبی بانفوذ مانند آیتالله احمد خاتمی امام جمعه موقت تهران، آیتالله محمدتقی مصباح یزدی و افراد بسیاری در دولت و زیرمجموعههای آن، تحولات پس از انتخابات را از همین منظر تحلیل میکنند و معترضان و رهبران سیاسی آنان را شایسته مذاکره و مصالحه نمیدانند چه رسد به اینکه آنان را درخور ورود به حیطه وحدت ملی به شمار آورند.
اما بازیگران صحنه سیاسی ایران پرشمارند و در میان آنان کسان زیادی یافت میشوند که با دیدگاه یاران دولت درباره اوضاع و احوال کشور همرای نیستند. حتی چهرههایی مانند محمدرضا باهنر، علی مطهری، احمد توکلی، تعدادی از اعضای جامعه روحانیت مبارز، رجال بانفوذ و مشهوری مانند محسن رضایی و محمدباقر قالیباف و البته همه احزاب و شخصیتهای اصلاحطلب و گروه پرشماری از روحانیون بلندپایه قم در ماههای اخیر به تلویح و تصریح گفتهاند وضع سیاسی کشور پایدار نیست و برای برونرفت از این وضع باید کاری کرد. همه سخنان و پیشنهادات این طیف گسترده تاکنون به سنگ سخت حامیان دولت خورده اما هنوز آثار امید در میان کوشندگان طرح وحدت ملی، به وضوح دیده میشود.
لیکن اراده این کوشندگان در برابر امتناع مخالفان مذاکره، آشتی و وحدت ملی چندان کارساز به نظر نمیآید. علت این وضع را باید در جوهر منازعه و ریشههای 30 ساله آن کاوید. کوشندگان و آفرینندگان انقلاب اسلامی سال 1357 طیفی بسیار متنوع، ناهمگن بودند که آمال و آرزوهای مختلف و بلکه معارض خود را در قالب یک شعار مشترک یعنی سرنگونی رژیم سلطنتی متبلور کردند. فارغ از این شعار مشترک، تقریبا نقطه وصلی بین انقلابیون نبود. اکثریت بزرگی از انقلابیون، گروههای مذهبی بودند که زیر چتر روحانیان انقلابی متشکل شده بودند.
گروه کوچکی از انقلابیون نیز گروههای ملی ـ مذهبی و غیر مذهبی بودند که در همان سالهای نخست پس از پیروزی انقلاب یا داوطلبانه راه خود را از اکثریت جدا کردند یا اینکه برخلاف میل خود کنار گذاشته شدند. کسانی که ماندند مجموعهای از فعالان سیاسی و مذهبی همسو بودند که به جرات میتوان گفت با یکدیگر اختلاف مبنایی و جدی نداشتند. جدالی که از سال 1361 بین اعضا و اجزای جمهوری اسلامی آغاز شد، بیش از آنکه محصول تضادها و تعارضهای عقیدتی و مرامی باشد، بازتاب کمیابی عنصر قدرت بود. مردان معدود جمهوری اسلامی که به مدد تجربه و اضطرار سیاستمدار و اقتصاددان خوانده میشدند، دور صندلیهای مناصب که از تعداد متقاضیان کمتر بود میچرخیدند و در حین این ماراتن، یارگیری میکردند.
به همین علت بود که اختلافات آن زمان از جنس «نزاع برادران» تلقی میشد و خبر آن کمتر به بیرون از سراپرده حکومتی درز میکرد و باز به همین علت بود که در نیمه دهه 1360 انتقادهای نسبتا محترمانه و محتاطانه روزنامه رسالت همه توجهات را به سوی خود جلب میکرد. چون پابهپای کمیابی عنصر قدرت، رگههایی از تفاوتهای خفیف در شیوه ملکداری در حال بالیدن بود. میرحسین موسوی رئیس کابینه جنگ و یا آنگونه که آن سالها مصطلح بود، نخستوزیر دولت خدمتگزار بود. در آن دوران که تنها عصر یکپارچگی جمهوری اسلامی بود، مخالفان دولت موسوی که هنوز رسما عنوان نداشتند و با تسامح به آنان حامیان بازار میگفتند، قدرت چندانی نداشتند. این بیقدرتی دو علت داشت.
اول اینکه وجدان اجتماعی و افکار عمومی همراه دولت و کابینه جنگ بود و ایستادگی در برابر دولت هزینه اجتماعی سنگینی در پی داشت و دوم اینکه امام خمینی(ره) همه نفوذ کلام خود را برای تثبیت و تقویت دولت به کار گرفته بود. در واقع در آن دوران دولت هنوز ادامه انقلاب شمرده میشد و از نظر افکار عمومی و فعالان سیاسی، از آن انتظاری بیش از اداره جنگ و تامین نیازهای اولیه اقتصادی نداشتند.
سالهای پایانی جنگ، دوران شکلگیری نخستین صفبندیهای درون حکومتی بود که در نهایت به انشعاب شماری از اعضای جامعه روحانیت مبارز و شکلگیری تشکلی جدید به نام مجمع روحانیون مبارز انجامید. روحانیون جوانتری مانند مهدی کروبی و مهدی خاتمی در همین دوران راه خود را از گروه دیگری از روحانیون که بعدها راستگرا و محافظهکار خوانده شدند، جدا کردند. این انفصال و تفکیک که با نظارت و ظاهرا موافقت امام خمینی(ره) انجام شد نسبتاً کمهزینه و بدون التهاب بود، گرچه رخدادی مهم و تعیینکننده بود. در آن مقطع تنها لفظ کنایهای که میان سیاستمداران و روحانیون دو طیف عمده شایع بود، تعبیر «اسلام آمریکایی» بود که هر یک از دو جناح میکوشید دیگری را مصداق آن قلمداد کند.
هر کس که مصداق اسلام آمریکایی شمرده میشد از نظر جامعه، مغضوب بنیانگذار جمهوری اسلامی به حساب میآمد، چون تعبیر «اسلام آمریکایی» ابداع امام خمینی(ره) بود یا اینکه دستکم تلقی عمومی این بود اما انشعاب دیگر در جمهوری اسلامی که دست بر قضا اینبار هم در جناح راست رخ داد جدایی یاران هاشمی رفسنجانی از این جریان و شکل دادن کارگزاران سازندگی بود. این انشعاب تازه، ماهیتا با انشعابهای قبلی فرق داشت. این گروه که در جریان انتخابات مجلس پنجم شکل گرفت و با شتابی غیر منتظره رشد کرد، مدعی شیوه جدید ملکداری بود که با شیوه انقلابیون اولیه (روحانیت مبارز و روحانیون مبارز) فرق داشت. روش ملکداری کارگزاران آمیختهای از عناصر سیاسی محافظهکارانه و پارههای اقتصادی و فرهنگی نوآورانه بود.
نوآوریهای کارگزاران در زمینه اجرای اقتصاد آزاد و ترویج فرهنگ شهروندی، آنان را در مظان اتهام دلبستگی به لیبرالیسم قرار داد و این اتهام یا وصف تا امروز با کارگزاران مانده است. در واقع انشعابهای پیش از کارگزاران از نوع کمی بودند و انشعاب کارگزاران از نوع کیفی یعنی تا پیش از کارگزاران دعوا بر سر اثبات برتری بین برادران انقلابی بود اما ظهور کارگزاران، نشانه ورود یک ایدئولوژی تلقی شده و این تلقی نادرستی هم نبود.
پس از انتخابات دوم خرداد 1376 نیروی سیاسی تازهای در قالب جبهه مشارکت پیدا شد که نوآوریهای اقتصادی و فرهنگی کارگزاران را با نوآوری دیگری در حوزه سیاسی تکمیل کرد. این نیروی تازه شیوهای تازه پیش گرفت که کادرهای قدیمیتر جمهوری اسلامی، آن را فاصله گرفتن از بنیادهای اصیل به شمار آوردند.
حال آنکه ادعای این جریان تازه این بود که هدفش بازگشت به ارزشهای اولیه انقلاب 1357 است. طرفه اینکه نیروی جایگزین جبهه مشارکت و جبهه دوم خرداد هم که پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1384 پدید آمد با داعیه بازگشت به ارزشهای اصیل انقلاب پا به میدان گذاشت و پیروز شد. تحولات کمی و کیفی سه دههای که زنجیرهای از ائتلافها و نوسازیها بود اوایل امسال وارد مرحلهای کاملا متفاوت با گذشته شد.
گویی مسیر خطی انشعابها ناگهان متوقف شد و حادثهای سراپا متفاوت شکل گرفت. میرحسین موسوی به میدان انتخابات آمد، در کنار مهدی کروبی، بیتعارض با محسن رضایی و در برابر محمود احمدینژاد یکی از قدیمیترین کادرهای جمهوری اسلامی در برابر یکی از جدیدترین چهرهها قرار گرفت. اینبار شعار بازگشت به آموزههای اصیل انقلاب دیگر برای محمود احمدینژاد مزیت نبود زیرا عصاره نهضت بازگشت، خود به میدان آمده بود اما اهمیت این رویارویی در این شعار نبود بلکه متن و حاشیه جمهوری اسلامی که در برابر یکدیگر صفآرایی کردند، موضوع مهم شد.
جامعه ایران از دهه 1360 تاکنون شنیده و پذیرفته بود که میرحسین موسوی از استوانههای نظام اسلامی است. این لفظ استوانه، پیش از این قویترین لفظ برای تایید مطلق رجال به شمار میرفت و افراد کمشماری به آن مفتخر میشدند. وقتی میرحسین موسوی آنگونه که خود میگوید از نشستن به کرسی ریاست جمهوری منع شد و یا آنگونه که مخالفانش میگویند در انتخابات شکست خورد، جدال از شکل پوستهای پیشین فراتر رفت و در هسته نظام سیاسی رسوخ کرد.
حالا موسوی و حامیانش معتقدند متن انقلاب مغلوب حاشیه آن شده است. بر این اساس، این جدال نمیتواند میانجی داشته باشد زیرا کار میانجی این است که با استفاده از اقتدار معنوی خود دستان طرفهای مناقشه را روی هم بگذارد و با دستان خود به هم بفشارد و پیوندشان بزند.
طبق این قاعده تمثیلی، به نظر میرسد دستانی به این بزرگی در ایران یافت نشود که متن و حاشیه جمهوری اسلامی را به هم بچسباند. این نزاع را باید تحولی تاریخی و بزرگ به شمار آورد و مدتی درنگ کرد تا معلوم شود نظام سیاسی، از این وضع چگونه خارج خواهد شد.
شاید این هم از طنزهای تاریخ سیاسی ایران باشد که جریان اصلاحطلب با حرارت از پیگیری طرح وحدت ملی دفاع میکنند و مخالفان با شدتی بیشتر به مخالفت با این طرح برخاستهاند و انگار اینبار مخالفان داوری درستتری دارند و سایر سران اصلاحطلب در طرحی که این روزها از آن سخن میگویند نمیگنجند. چون ظاهرا او بیش از آنکه مدعی کرسی ریاست جمهوری باشد، آرزومند جان گرفتن متن جمهوری اسلامی است. ابزار این کار هم مذاکره، مصالحه، آشتی و وحدت ملی نیست، بلکه انتظار سیاسی و پویش اجتماعی است.