تاریخ انتشار : ۱۴ دی ۱۳۹۰ - ۱۱:۲۱  ، 
کد خبر : ۲۳۳۴۵۶

اختلاف‌های سیاسی با پرچم اقتصاد


مجتبی نادی
در مورد زمان پیدایش چپ و راست اسلامی چندان اجماعی وجود ندارد از این‌رو است که هر کسی بر مبنای معیار انتخابی خود زمانی را برای انعقاد نطفه این دو جریان در نظر گرفته است. پس ما به ناگزیر نظرات مختلف را پیرامون این دو جریان به تفکیک خواهیم گفت.
برخی معتقدند که ریشه چپ اسلامی را می‌بایست در مبارزات پیش از پیروزی انقلاب اسلامی جست‌وجو کرد اما در سوی دیگر کسانی قرار دارند که شکل‌گیری چپ اسلامی را به اختلافاتی که میان انقلابیون در مجلس دوم رخ داد نسبت می‌دهند، اختلافاتی که سرانجام در مجلس سوم منجر به دوپاره شدن جامعه روحانیت مبارز و شکل‌گیری مجمع روحانیون مبارز و قرار گرفتن آن در کنار دوگانه حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شد.
جریان چپ اسلامی در سه سال اول انقلاب، یعنی تا نیمه سال 1360، سهم چندانی در اداره کشور به ویژه در قوه مجریه نداشت. اما با آغاز نخست‌وزیری میرحسین موسوی در مهر 1360، نفوذ چپ بر تشکیلات و ساختار حکومتی افزایش یافت و به دنبال این دگرگونی، قوه مجریه و بیش از نیمی از مجلس شورای اسلامی و قوه قضائیه در اختیار جریان چپ قرار گرفت و این سیر تا اواخر 1370 ادامه یافت.
در مورد زمان پیدایش راست اسلامی نیز اختلاف نظرها بسیار است اما همگان بر این نکته اذعان دارند که تولد رسمی و سیاسی این جریان به شکل‌گیری مجلس اول پس از پیروزی انقلاب و با اندکی اغماض شکل‌گیری جامعه روحانیت مبارز و تشکیل حزب جمهوری اسلامی برمی‌گردد. اما این نکته را نیز نباید فراموش کرد که قرار گرفتن راست اسلامی در قامت یک جناح سیاسی در واقع واکنشی بود به شدت گرفتن فعالیت جناح رقیب یعنی چپ‌های اسلامی در ابتدای دهه 60 و تصاحب منصب نخست‌وزیری از سوی نماینده آن جریان یعنی میرحسین موسوی.
اقدامات چپ‌گرایانه میرحسین موسوی در زمان به دست گرفتن قدرت که تا حدودی واکنشی به جنگ تحمیلی نیز بود مخالفت‌های جدی را در میان راست‌گرایان مجلس دوم برانگیخت که نهایتا باعث انسجام بیش‌تر راست‌ها و قرار گرفتن آنها در قامت یک جناح سیاسی مشخص و قابل تمییز از جناح چپ شد. انشقاق در جامعه روحانیت مبارز و انشعاب مجمع روحانیون مبارز به تضعیف بیشتر جناح راست منجر شد. دور بودن جناح راست از قدرت تا شکل‌گیری دولت هاشمی رفسنجانی و به دنبال آن تشکیل مجلس چهارم ادامه یافت، اما با پایان یافتن دولت‌سالاری چپ، قدرت‌یابی جناح راست آغاز شد.
اگرچه رئیس‌جمهور وقت، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی می‌کوشید از هر دو جناح در اداره امور استفاده کند، در عمل سیاست‌های جناح راست بود که در اداره امور کشور اعمال می‌شد و به دنبال این تحول، جناح چپ به حاشیه رانده شد و این مساله تا انتخابات ریاست جمهوری هفتم و انتخاب سیدمحمد خاتمی به ریاست جمهوری ادامه یافت.
شعارهای سیاسی دو جریان چپ و راست در دهه شصت به‌رغم اینکه در مواردی با هم مشابهت‌هایی داشت اما در برخی حوزه‌ها، به ویژه حوزه اقتصادی، با هم در تضاد بود و همین اختلاف دیدگاه بود که باعث بروز بحران‌های جدی در انتخاب مجدد میرحسین موسوی در میانه دهه 60 شد. گرایش‌های سیاسی مشترک چپ و راست در دهه 60، غرب‌ستیزی، ضدیت با اسرائیل و آمریکا و توافق بر سر ادامه جنگ بود در حالی که نقطه اختلاف آنها هم در پذیرش و عدم پذیرش اقتصاد دولتی بود. به بیان روشن‌تر راست‌ها ابتدا در حوزه اقتصاد و سپس در حوزه سیاست با چپ‌ها اختلاف پیدا کردند.
راست‌ها مخالف سهمیه‌بندی کالاها، دولتی شدن تجارت داخلی و اساسا مخالف مداخله گسترده دولت در اقتصاد بودند در حالی که چپ‌ها هم متاثر از شرایط جنگی و هم تحت تاثیر اندیشه‌های سوسیالیستی، اعتقادی خلاف نظر راست‌ها داشتند. به بیان دیگر آن جریانی که در دهه 60 چپ اسلامی خوانده می‌شد، طرفدار مداخله فعال دولت در امور اقتصادی بود و اعتقاد داشت که پیشبرد اقتصاد فقط از طریق دستگاه‌های دولتی ممکن است و تمرکز اصلی فعالیت اقتصادی مردمی نیز در چارچوب تعاونی‌ها می‌بایست تجلی داشته باشد.
دوران نخست‌وزیری میرحسین موسوی را می‌توان مصداق بارزی از اجرا کردن دیدگاه‌های این جناح دانست که به‌رغم محاصره اقتصادی و شرایط جنگ تحمیلی، دولت در تامین نیازهای اولیه مردم و جلوگیری از افزایش تورم و صعود قیمت‌ها خود را نسبتا موفق نشان داد.
با روی کار آمدن جریان راست به ویژه در زمان ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی در اوایل دهه 70، تمام فعالیت‌های جناح چپ در حوزه اقتصادی براساس مقابله با سیاست‌های اقتصادی این دولت سازمان‌دهی شد. آنها به ویژه به تک‌نرخی کردن ارز و کاهش سوبسیدها اعتراض می‌کردند، اما با انتخاب سیدمحمد خاتمی به ریاست جمهوری و شکل‌گیری دولت اصلاحات که عملا پس گرفتن قدرت به وسیله جناح چپ محسوب می‌شد، این جریان نه تنها از سیاست‌های اقتصادی گذشته خود فاصله گرفت بلکه در عمل سیاست‌های اقتصادی دولت هاشمی رفسنجانی را در اقتصاد دنبال کرد. شاهد مثال این امر حضور مردان اقتصادی دولت هاشمی رفسنجانی به عنوان کارگزاران سازندگی در دولت خاتمی بود و باید گفت از این دوره به بعد اختلافات میان چپ‌ها و راست‌ها دیگر نه در حوزه اقتصاد که در حوزه سیاست تبلور پیدا می‌کند.
چپ‌ها و راست‌ها
به باور محمد‌مهدی روشنفکر در تحقیقی که تحت نام گونه‌شناسی چپ و راست در ایران دارد، قدیمی‌ترین و مشخص‌ترین تشکیلات جناح راست اسلامی،‌ هیات‌های موتلفه اسلامی است که در دهه 1340 تاسیس شد و از معدود گروه‌های مبارزی است که بعد از انقلاب با همان عنوان قبل از انقلاب به فعالیت‌ خود ادامه داد و هیچگونه وقفه‌ای در فعالیت آن ایجاد نشد و این فعالیت همچنان ادامه دارد.
جامعه روحانیت مبارز تهران که در سال 1356 تاسیس شد، موثرترین تشکل جناح راست به شمار می‌رود. حزب جمهوری اسلامی اگرچه همه نیروهای انقلاب را در خود جای داده بود، با توجه به ماهیت و عملکرد آن در دوره فعالیتش باید به عنوان یکی از احزاب وابسته به جناح راست از آن نام برد که در مقابل جریانات لیبرالی و رادیکالی بنی‌صدر و رجوی ایستاد و توانست موثرترین سهم را در حفظ و تداوم انقلاب اسلامی داشته باشد.
از دیگر احزاب و گروه‌های راست‌گرا باید به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، جامعه اسلامی مهندسین، جامعه اسلامی دانشجویان، جامعه انجمن‌های اسلامی بازار و اصناف، جامعه اسلامی زنان، جامعه اسلامی فرهنگیان، جامعه اسلامی دانشگاهیان و دیگر تشکل‌های همسو اشاره کرد. جناح راست در مجلس دوم حدود صد کرسی را در اختیار داشت ولی در مجلس سوم در اقلیت بود، اما در مجلس چهارم در اکثریت بود. این جناح در مجلس پنجم تا حدودی متزلزل شد و حدود صد کرسی را در اختیار داشت و در مواردی جناح میانه‌رو هم با آن همراهی می‌کرد. جناح راست که در مجلس ششم در اقلیت بود و در مجلس هفتم، اکثریت محسوب می‌شد، در مجلس هشتم نیز اکثریت را دارد که به نام اصولگرایی مطرح است.
مشخص‌ترین ریشه تشکیلاتی جناح چپ، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی است که همان اوایل انقلاب تاسیس شد. این سازمان به تدریج دچار صف‌بندی سیاسی و اقتصادی شد و به گفته بهزاد نبوی، از بنیان‌گذاران اولیه سازمان، آغاز صف‌بندی از نیمه دوم سال 1360 بود. به دنبال اختلافاتی که در سازمان مجاهدین به وجود آمد، این تشکل در سال 1365 اعلام انحلال کرد و در سال 1370 مجددا فعالیت خود را با نام سازمان «مجاهدین انقلاب اسلامی ایران» آغاز کرد که این فعالیت همچنان ادامه دارد.
مجمع روحانیون مبارز تاثیرگذارترین تشکیلات جناح چپ است که فروردین 1367 از جامعه روحانیت مبارز منفک شد؛ انشعابی که گرچه در اعتراض به گنجانده نشدن نامزدهایی چون فخرالدین حجازی، محمود دعایی و هادی غفاری در فهرست انتخاباتی جامعه روحانیت ایجاد شد، در اختلافات مبنایی و نگرشی ریشه داشت. مجمع روحانیون مبارز اصطلاح «اسلام آمریکایی» را از ادبیات رهبر انقلاب اسلامی به عاریت گرفتند و راستگرایان جامعه روحانیت را به چوب تبعیت از آن راندند و موفق شدند اکثر کرسی‌های مجلس سوم را در اختیار بگیرند. از دیگر گروه‌ها و احزاب وابسته به جناح چپ، باید از اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان (دفتر تحکیم وحدت)، انجمن‌های اسلامی معلمان، انجمن‌ اسلامی مهندسان، خانه کارگر، انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه‌ها، جبهه مشارکت ایران اسلامی و دیگر تشکل‌های همسو نام برد.
سجاد نوروزی
مقدمه:
گفت‌وگو با عماد افروغ، رخدادی چند وجهی محسوب می‌شود، چه آنکه مصاحبه‌شونده هم دستی بر آتش فلسفه دارد و هم‌پایی در گلیم سیاست. لاجرم، گفت‌وگو با او نیز همواره از اردوگاه سیاست به دیار فلسفه و بالعکس در نوسان است، نوسانی که دلپذیر است و نشان از ریشه‌دار بودن امر سیاسی دارد.
در گفت‌وگو با دکتر عماد افروغ سخن از فلسفه، سیاست و فرهنگ رفت تا نسبت این مولفه‌ها با راست و چپ ایرانی مشخص شده و عیان شود که در سال 88، راست و چپ ایرانی چگونه روزگار می‌گذراند و چگونه اسلوب نظری و عملی خود را سامان می‌دهد، اسلوبی که طی این سالیان همواره در نظر و دگرگونی بوده است.
دکتر افروغ اکنون بازنشسته رسمی محسوب می‌شود، اما به قول خودش «فعال مدنی» است. همین امر است که گفت‌وگو با او را جذاب کرده و این پرسش را مطرح می‌کند که آیا بازنشستگی رسمی در ترادف با فعالیت مدنی است و روند آن را تسهیل می‌کند؟
دکتر افروغ در بخشی از این گفت‌وگو از ارتباط انقلابی بودن و تنها ماندن سخن می‌گوید. طرفداران گفتمان اصیل انقلاب اسلامی از دو سو مورد تهدید قرار گرفته‌اند. از سویی جریان‌های سکولار به این جریان می‌تازند و از سوی دیگر جریان‌های تندرو این جریان را هدف گرفته‌اند. از همین‌رو گرچه این گفتمان اکنون درون حاکمیت حضور دارد اما با توجه به دو گرایش مخالفش احساس تنهایی هم می‌کند.

* اگر موافق باشید بحث را از یک مدخل تئوریک مرتبط آغاز می‌کنیم. رخ عیان کردن مفهوم چپ و راست در ایران را مسامحتا می‌توان از دوران مشروطه دانست. آن زمان البته نه در نام «چپ» و «راست»، بلکه در محتوای عقیدتی گروه‌ها و افراد این مسلک‌ها قابل رصد بود. بر همین اساس پرسش من این است که عطف به خصایصی که نوعا دلالت بر ناقص بودن درک ما از تجربه غربی دارد چگونه این امر قابل بررسی است، یعنی از حیث جامعه‌شناسی سیاسی این تکثر مفهومی ـ علمی را چگونه می‌توان تحلیل کرد؟
** من از شما پرسشی دارم؛ این چه نقصی است که تا این برهه دوام داشته است؟!
* شاید نکته جالب بحث ما بررسی همین امر باشد.
** بله، اما من احساس می‌کنم خود این نگاه که ما تا اشکالی در قضایا می‌بینیم مارک ناقص بودن به آن بچسبانیم و توجهی به فلسفه پیدایش و مکانیزم رخ عیان کردن و جامعه‌شناسی حیات آن نداشته باشیم، ممکن است باعث شود این تلقی به وجود آید که در پس از این انگ‌زدن‌ها پیش‌داوری خاصی نهفته است. فکر می‌کنم در سطح مفهومی ـ چه فلسفی و چه جامعه‌شناسی ـ این قضیه باید مطرح شود که اساسا آیا نیازی به گروه‌بندی هست یا خیر و آیا این گروه‌‌بندی‌ها اجتناب‌ناپذیرند یا اجتناب‌پذیر؟ با این وصف، باید همدلانه با این گروه‌بندی برخورد کرد. به نظر من، یک تصویری وجود دارد که متضمن نفی این صف‌آرایی‌هاست...
* یعنی تکثر را بر‌نمی‌تابد؟
** احسنت. چون تکثر را بر‌نمی‌تابد، هیچ وقت سعی نکرده است که با امراض این پدیده‌ها برخورد طبیبانه داشته باشد. تا یک آفتی دیده است ـ که من آفت‌ بودن آن را تایید می‌کنم ـ تلاش کرده ریشه‌اش را بزند و بعد بگوید که اساسا اینها از بیخ و بن نباید وجود داشته باشد. اکنون هم در شرایط فعلی، بنده می‌توانم این رویکرد را رصد کنم. تا یک مساله‌ای درست یا نادرست اتفاق می‌افتد، عده‌ای از سر تفسیر خاص توده‌وارانه از جامعه بالعاب دین، تیشه به ریشه مطلق این گروه‌بندی‌ها می‌زنند، اول باید دید به لحاظ فلسفی و به لحاظ جامعه‌شناختی اساسا مفری از این گروه‌ها هست؟ آن وقت می‌شود داوری کرد.
به نظرم، پیش‌داوری‌های ما همواره بر نگاه ما حاکم بوده است، ما جایی می‌گوییم هر وجه شناختاری تا حدی تحت تاثیر وجه هنجاری است، اما هیچ وقت توصیه نمی‌کنیم که وجه شناختاری شما همان وجه داوری‌تان باشد. فکر می‌کنم ما باید به لحاظ مفهومی بحث کنیم که جامعه مطلوب به لحاظ سیاسی چه جامعه‌ای است؟ آیا جامعه‌ای یکدست که در آن گروه‌بندی و تفکیک و تکثر نباشد و در آن مهبطی برای بروز تضادها نباشد، جامعه مطلوب و اساسا امکان‌پذیری هست؟
مشکل ما اینجاست، این مساله با تفاسیری خاص در برهه‌هایی از تاریخ بعد از انقلاب تشدید شده است، تفسیرهایی که در نظر و عمل متناقض‌اند و چه بسا میان نظر و عمل دچار شکاف باشند. ما گروه‌ها و افرادی را سراغ داریم که عملا با رفتار خود گروه‌بندی‌ها را تایید می‌کنند اما به طور نظری گروه‌‌گرایی را زیر سوال می‌برند. به گروه خود، اصالت می‌دهند اما حاضر نیستند همین را تعمیم دهند به دیگری. من شخصا حسب نوع نگاهی که به لحاظ فلسفه سیاسی دارم و این فلسفه سیاسی من ریشه در فلسفه نظری من دارد و باز هم حسب نگاه جامعه‌شناختی‌ام، هیچ‌گاه نمی‌توانم جامعه‌ای که در آن تکثر و اختلاف نباشد، مطلوب بشمارم. چرا! می‌شود جامعه بی‌تکثر را «درست» کرد.
اما این جامعه پایدار نیست و از آن یا باید به صفت توتالیتر یاد کرد، یا جامعه ساده مکانیکی اولیه. جامعه‌ای که وحدت صوری دارد اما سرشار از نفاق باطنی است. حال ممکن است برخی بگویند آقا این حرف غربی‌هاست. خیر این حرف‌ها را اتفاقا حکمای اسلامی گفته‌اند، خواجه نصیرالدین طوسی این مسائل را مبنایی‌تر از یکسری اتفاقات اجتماعی تحلیل می‌کند و می‌گوید به دلیل وجه جسمانی حیات دنیوی ما مفری از تفاوت‌ها و اختلافات‌ نیست. در عین حال اگر فلسفه با عقل سروکار دارد، من از بزرگترین عقل عالم هستی یعنی ذات‌باری تعالی که افلاطون از آن به عنوان عقل آفریننده نام می‌برد، یاد می‌کنم. حضرت حق چگونه عالم را خلق کرده است؟
* متکثر خلق کرده است...
** بله. متکثر خلق کرده است. آموزه‌هایی هم که از سوی او آمده، موید تکثر است. می‌گوید شما را از زن و مردی آفریدیم و بعد به شعوب و قبایل تقسیم کردیم که «همدیگر را بشناسید». تفاوت و تکثر،‌ اساس هویت و شناسایی است. یعنی اگر این تفاوت‌ها نبود، ارتباطی هم نبود و حتی به یک معنا حیات اجتماعی وجود نداشت. بر این اساس،‌ جامعه‌شناسی که سه فرآیند تجمع، تفکیک و انسجام را مطرح کرده، می‌تواند مدعی شود که من از پشتوانه فلسفی نیز برخوردار هستم. حتی می‌توان تحقق تفاوت‌ها و تکثرهای جامعه‌شناختی را برخوردار از پشتوانه دینی و قرآنی نیز دانست. بنابراین معتقدیم یک حلقه واسط و پیوندی بین نگاه جامعه‌شناختی و فلسفی و دینی وجود دارد.
* اینجا برای من سوالی پیش می‌آید. می‌دانم که شما منتقد رویکردهای صوری وحدت‌محور هستید و جمع‌گرایی متصلب را بر‌نمی‌تابید. حال پرسش این است، اگر این تکثر صوری بود، تکلیف چیست؟ یعنی قشر نخبه‌ای پیدا شد که بدون توجه به فرآیندهای تفکیک در عرصه مدنی، در عرصه رسمی یکسری فرآیند‌های تفکیک صوری را تعریف کردند و بعد خواستند وجوه تکثر ادعایی خود را به عرصه مدنی تحمیل کنند به نحوی که آن تکثر مدنی اصیل منکوب شود، آن وقت تکلیف چیست؟
** این در واقع یک نفاق نقاب‌دار است. وقتی وحدت صوری جامعه را فرا می‌گیرد، خواه ناخواه اختلاف‌ها به زیر می‌رود و نفاق حاکم می‌شود، چرا که در این وحدت، نفاقی وجود دارد و ریشه‌دار نیست. شما سوال بسیار خوبی طرح کردید، ممکن است نمایی از تکثر را ببینیم که تکثر واقعی را منکوب کند. اسم این را می‌شود گذاشت نفاق نقاب‌دار. ما با تحلیل آن نفاق می‌توانیم پی به اختلافات واقعی ببریم. فکر می‌کنم این امر که شما گفتید، شکل جدیدی است و تامل بیشتری را می‌طلبد. من عملا الان جامعه‌ای را سراغ ندارم که واقعا با تکثر صوری بخواهد جلوه‌ای از تکثر‌گرایی واقعی را به نمایش بگذارد...
* یعنی می‌فرمایید تکثر‌‌گرایی مدنی لاجرم تحمیل خواهد شد؟
** نه، من می‌گویم سراغ ندارم جامعه‌ای که به صورت ارادی بخواهد تکثری را به نمایش بگذارد و این نمایش، قطع نظر القائات هژمونیک، بتواند دوام داشته باشد. تلاش می‌کنم سوال شما را به نیکی فهم کنم. مثلا ممکن است عده‌ای بفهمند که جایگاهی نقد و تکثر دارد و بعد بکوشند تا این جایگاه به نمایش گذاشته شود. زمانی که بنده بحث «نقد درون‌گفتمانی» را مطرح کردم، اردوگاه رقیب فکر می‌کرد این امر یک تاکتیک است. نمی‌دانم تا چه حد می‌شود در عالم سیاست «بازی» کرده و بازیگری پیشه کرد. اگر شما برای سوالتان شاهد مثالی دارید، طرح کنید.
* ایران قبل از انقلاب! شاه، حزب مردم و حزب پان‌ایرانیسم داشت و آخر‌الامر گفت که همگی ادغام شوند. یا حزب بعث که فراکسیون‌های مختلف داشت. این امر البته یک شمای کلی است، اما جلوه‌ای که الان متاخر‌تر است این است که می‌آیند تکثری را به بهانه‌ای منکوب می‌کنند و بعد تلاش می‌شود ما به ازای خوش‌خیم‌تر از آن بسازند. این یک رفتار سیاسی است که شاید نتوان بحث فلسفی راجع به آن داشت. اما پرسش این است که بازخورد از پایین به بالا چه خواهد بود؟ آیا جامعه‌ای که گرایش خود را حذف شده می‌یابد، مابه‌ازای تولیدی را قبول می‌کند؟
** چون علاقه‌مند هستم همیشه پاسخ فلسفی بدهم، این سوال را بسیار جالب می‌یابم. این امر را ممکن است ما در برهه‌هایی از تاریخ اجتماعی خود به صورت یک واقعیت دیده باشیم. ممکن است حاکمی برای خالی نبودن عریضه دست به یکسری اصلاحات صوری بزند، مانند رژیم پهلوی. البته در برخی مقاطع چندین نمایش‌هایی را در برخی دولت‌های پس از انقلاب هم دیده‌ایم با این تفاوت‌ها که این نمایش‌ها آنقدر غیر طبیعی مانند زمان شاه نبوده و کمتر حالت تصنعی داشته است. پیش از آنکه اراده‌ای واضح در پس آن باشد، به عنوان یک امر ساختاری مذموم باید از آن یاد کرد. یعنی دولت‌های حاکم، برای تحکیم قدرت خود احزابی را تشکیل می‌دهند، اما اینکه نمایشی از تکثر را شاهد باشیم، جای بحث دارد.
برای من اما این سوال مطرح است، نظام سیاسی‌ای که تکثر را ظاهرا برمی‌تابد، اما باطنا برنمی‌تابد، چه نظامی است؟ به تعبیر افلاطون آریستوکراسی است؟‌ سلطنتی است؟ تیموکراسی است، الیگارشی، دموکراسی یا استبدادی است؟ به نظر من رژیم‌های سیاسی‌ای را از این دست را می‌توان «استبداد جدید» خواند، شکل جدیدی از استبداد که همراه با عوام رئیس به عنوان ویژگی ذاتی دموکراسی مورد انتقاد افلاطون باشد. به عبارت دیگر حالت مخاطبان دموکراسی امکان‌پذیر می‌شود.
چون علی‌القاعده استبداد به معنای یکه‌‌سالاری با دموکراسی به معنای مردمسالاری قابل جمع نیست، مگر آنکه در نظام‌های به ظاهر دموکراتیک با سازوکار عوام‌فریبانه و هژمونیک اما به ظاهر مردمی روبه‌رو باشیم. که البته برخی در مقام نقد نظام‌های دموکراسی معتقدند که در عمل گروهی حاکم‌اند که می‌کوشند با استیلای هژمونیک در فرآیند انتخابات اثرگذار باشند.
اگر حکومتی در مشروعیت خودروی پشتوانه مردمی حساب باز نکرده باشد، نمی‌تواند رو به تکثرگرایی‌های صوری بیاورد. شاید ترکیبی از دموکراسی و استبداد بتواند برای تئوریزه کردن تکثرگرایی‌های صوری وجه فسلفی و نظری خوبی بر دست بدهد. نظام‌هایی که به گونه‌ای هم تاکید بر فضیلت دارند و هم تاکید بر رای مردم، در معرض و شرف چنین بلیه‌ای هستند.
ما هم می‌توانیم در معرض چنین آسیبی باشیم. فی‌الجمله پاسخ من این است که نظام‌هایی می‌توانند به تکثرگرایی صوری رو بیاورند که قدرت‌اش را داشته باشند و این قدرت هم پشتوانه نظری لازم را داشته باشد و هم حمایت مردمی. امروزه همانگونه که اشاره شد غرب لیبرال دموکراتیک هم دچار این بلیه است و منتقدین این نظام فکری، مفهوم اغوا که شکلی از اعمال قدرت است را در این جوامع جاری و ساری می‌دانند.
* با این مقدمه نسبتا مفصل تئوریک، بهتر است به داستان چپ و راست در ایران بپردازیم. شما چه قبل از انقلاب و چه پس از انقلاب در عرصه سیاسی کشور حاضر بوده‌اید...
** من اینقدر که شما می‌گویید سن ندارم ولی بسیار خب... (می‌خندد)
* قبل از انقلاب چند سالتان بود؟
** 20 تا 21 سال.
* اینها را بنویسم؟!
** بله بنویسید. (خنده) وگرنه خلق‌الله فکر می‌کنند ما قبل از انقلاب عضو حزب خاصی هم بوده‌ایم!
* بسیار خب، پس از انقلاب داستان چپ و راست بر سر زبان‌ها افتاد. بسیاری می‌گفتند پس از حذف گروه‌های معاند، الزاما باید یک‌دستگی درون حاکمیت اتفاق می‌افتاد، اما چنین نشد و داستان راست و چپ خود را نشان داد. این امر را چگونه تحلیل می‌کنید؟ آن چپ و راست دهه 60 اگرچه اشتراکات بسیاری داشتند، اما بعضا با یکدیگر مواجهه‌های سختی هم داشتند. از نظر جامعه‌شناسی سیاسی چگونه می‌توان به این امر نگریست؟
** تا آنجایی که من در خصوص جریان‌شناسی سیاسی در ایران تامل داشته‌ام و با توجه به پدیده‌ای به نام انقلاب اسلامی و مولفه‌های آن، باید توجه داشت که تلاش این بود که جامعه‌ای آرمانی و ایده‌آل شکل بگیرد. ممکن است برخی از این آرمان‌ها مغایر با واقعیت متکثر جامعه و مبتنی بر وحدت صوری نیز بوده باشد، اما به تدریج واقعیت‌ها خودشان را تحمیل کردند.
عقلای قوم همواره از تکثر استقبال کرده و می‌کنند. به هرحال در آن شرایط به تدریج شاهد صف‌آرایی‌ها شدیم. تشکیل حزب جمهوری اسلامی، مخالفت‌ها با آن در پی انشعاب سازمان مجاهدین انقلاب، جدایی مجمع روحانیون از جامعه روحانیت و اختلاف سلیقه‌های اقتصادی و سیاسی و حتی فرهنگی بی‌شمار تماما مثال‌هایی از صف‌آرایی‌های سیاسی در دهه اول است که برحسب شرایط بحرانی جنگ برخی بروز آنها را غیر عادی تعبیر می‌کردند. البته هنوز این گروه‌بندی‌ها شکل عقلانی و تراکم‌ یافته به خود نگرفته بود، یعنی کاملا به گروه‌های سیاسی مرزبندی شده تبدیل نشده بود، اما به هر حال دیدگاه متفاوت خود را عرضه می‌‌کرد.
* یعنی چپ و راست شکل گرفت؟
** بله. اما ریشه چپ و راست مصطلح اول انقلاب را نباید به اوایل مشروطه مرتبط کرد. شما می‌توانید این امر را انجام دهید به شرطی که بیگانه‌گرایی در رویکردتان نباشد.
* عامل خارجی را در نظر ندارم. منظور من در سوال آغازین نوعی گرته‌برداری از غرب بود. یعنی نوعی گرایش ذهنی به غرب، نه اینکه از آنجا دستور گرفته باشند. بالاخره چپ همیشه با آرمان‌خواهی تعریف می‌شده و راست با محافظه‌کاری و سنت و دین...
** اعتقاد ندارم در مشروطه علی‌الاطلاق، گرته‌برداری تام بوده باشد. جامعه‌ای که آزادی بخواهد، خواه ناخواه تکثر را می‌طلبد. تفاوت‌های اوایل انقلاب و جدال چپ و راست «واقعی» بود، اما «پخته» نبود. من چون آن زمان روی این جدال‌ها مطالعه می‌کردم، می‌دانم که جدل‌ها واقعی بود.
انقلاب به ما حق تنفس سیاسی داد و خواه‌ناخواه این تفاوت‌ها نمایشی نبود. چپ و راست آن موقع، واقعی‌تر از الان بود. عده‌ای طرفدار اقتصاد آزاد و قانون به اصطلاح طبیعی عرضه و تقاضا بودند. من روی این مساله همان موقع مطالعه می‌کردم...
* البته یک پای دعوا هم بودید!
** من هنوز هم یک پای دعوا هستم! (خنده) عده‌ای در بحث اقتصاد اما خواستار ایفای نقش پررنگ توسط دولت بودند و به اقتصاد برنامه‌ای اعتقاد داشتند. حال ممکن است بگویید تحت تاثیر مسلک‌های چپ بودند، ایرادی ندارد. اما آنها به «عدالت اجتماعی» به معنای بسط طبقه متوسط نظر داشتند. در برابر اینها که بر «عدالت اجتماعی» تاکید می‌کردند، راست‌ها از «عدالت فردی» سخن می‌گفتند. یادم می‌آید سمبل این دو تفکر اقتصادی یکی مرحوم آیت‌الله آذری‌قمی بود و دیگری آیت‌الله هاشمی رفسنجانی. من شش ماه تمام روی دیدگاه‌های اقتصادی این دو مطالعه و سیستم اقتصادی این دو را استخراج کردم و به این جمع‌بندی رسیدم که یک نظام اقتصادی باید متشکل از هدف، مبنا، اجزا و روابط باشد.
هدف نظام اقتصادی آقای هاشمی، بسط طبقه متوسط و استقرار عدالت اجتماعی بود. مبنای این نظام بیشتر کنترل دولت بود و آقای هاشمی عنایتی ویژه به اقتصاد دولتی و تعاونی داشت. برای آقای آذری قمی، هدف، عدالت فردی بود، مبنا اما نظارت دولت بود. یعنی ایشان برای دولت تنها نقش نظارتی قائل بود، نه کنترلی، ما این دعواها را الان هم در دنیا می‌بینیم. اجزای سیستم اقتصادی آذری‌قمی بیشتر بخش خصوصی بود و رابطه را هم با فقه مصطلح تعریف کرده و شرح می‌داد.
اگر بخواهم قضاوتی داشته باشم نسبت به این دیدگاه‌ها به نظر می‌رسد که امام(ره) نگاه سومی داشتند و در مقاطعی تفکر آقای هاشمی به ایشان نزدیک‌تر بود. امام معتقد به نقش قابل توجهی برای دولت بودند و از دولت حداکثری در اقتصاد حمایت می‌کردند و تاکید داشتند که فقه مصطلح پاسخگو نیست و باید به احکام حکومتی و زمان و مکان توجه داشت. البته پس از جنگ سیاست‌های اقتصادی آقای هاشمی در زمان تصدی ریاست جمهوری از مباحث عدالت‌طلبی ایشان در خطبه‌های نماز جمعه فاصله گرفته و به اقتصاد شبه‌لیبرال و شبه‌سرمایه‌‌داری و با تسامح به اقتصاد آزاد مرحوم آذری قمی نزدیک می‌شود.
* پس فرآیند تفکیک دهه 60، کاملا اصیل و واقعی بوده است؟
** بله، چپ، چپ بود چون عدالت‌خواه بود و راست، راست بود چون گرایش به اقتصاد آزاد داشت. اما من الان این مرزها را به هم ریخته می‌بینم. می‌بینم که این مرزها به هم ریخته و اکنون به جایی رسیدیم که همه چیز دگرگون شده است. تعجب می‌کنم همان وعده‌ای که تصویری از اسلام به دست می‌دادند که براساس آن نظارت بر حکومت، تعریف شده و دولت‌‌ها اختیارات محدود دارند، بعد از آنکه امام بحث ولایت مطلقه را مطرح کردند، آنچنان ولایت‌گرا شدند که تمام آن ضوابط و قاعده‌های نظارتی و حدودها و به عبارتی مطلق نظارت‌ها از بین رفت!
برخی از آنان با اصالت بخشیدن به نظم سیاسی و قدرت و فراموشی نقش ابزاری آن، اندیشه را تابع قدرت می‌دانند و به گونه‌ای مدافع قدرت شخصی و غیر ضابط‌اند و خارج از معیارهای فقهی و عقلی البته با لعاب و پوشش ولایت باطنی و عرفانی می‌شوند.
* همان‌هایی که امر ولی‌فقیه را بر دو نسخه مولوی و ارشادی می‌دانستند؟
** بله، اینها یک دفعه چنان مولوی‌گرا شدند که حد و نساب ندارد. از طرف دیگر در همان گرایش چپ هم موارد عجیبی دیده شد. برخی هم در طرف مقابل که خودشان روزی زمینه‌ساز طرح ولایت مطلقه بودند دفعتا تصویری از ولایت فقیه به دست دادند که کاملا با آن دیدگاه قبلی‌اش ناسازگار بود و به لحاظ درک اقتصادی‌شان هم تلون وجود دارد. دفعتا کسانی که در آن شرایط طرفدار اقتصاد بازار بودند، حالا علم «عدالت اجتماعی» را بلند می‌کنند و آنهایی که طرفدار عدالت اجتماعی بودند، طرفدار اقتصاد نئولیبرال می‌شوند. توقع این بود که ما هرچه به دوران جدید نزدیک می‌شویم، شاهد عقلانیت بیشتری باشیم، اما فرمالیزم بیشتر شد و از عقلانیت سیاسی دور شدیم. سوال این است که چه عواملی در جامعه ما باعث فاصله‌گیری از عقلانیت و تحزب می‌شود و تا این حد دگرگونی موضع پیش می‌آید.
* پرسش من هم همین است. آیا ظهور پوپولیسم و رخ عیان کردن چپ‌گرایی در جامعه راست‌گرایی که می‌کوشد فرآیند‌های تفکیک را در متن جامعه از بین ببرد و یکسان‌سازی اجتماعی را صورت دهد که گروه خودش حاکم مطلق شود و بعد هم در سخنرانی‌ها مرتبا ضد حزب و تحزب سخن می‌گوید،‌ باعث نشده که در سال 88 شاهد باشیم چپ‌ها ساز راست بزنند و راست‌ها ساز چپ؟
** پدیده‌‌ای که شما می‌گویید نوظهور است. بگذارید قضیه را عقب‌تر ببریم و به سال‌های پس از جنگ بپردازیم. ما توقع داشتیم پس از جنگ آن تفکیک نیم‌بند و نیمه عقلانی تبدیل بشود به تفکیک عقلانی و حزب واقعی از دل این تفکیک‌ها زاده شود. این امر حادث نشد، ما پوپولیسم را بعد از جنگ نداشتیم.
* چطور می‌گویید نداشتیم؟ آن شعارهای سازندگی و افتتاح نیم‌بند پروژه‌ها و... پوپولیسم نبود؟
** نه، پوپولیسم نبود. البته می‌توانیم نقدش کنیم و بگوییم پراگماتیستی بود. تحلیل من این بود که ما نیاز داشتیم به یک تفکر عقلانی که بیاید و در امتداد آن عقلانیت نیم‌بند و غیر پخته، یک عقلانیت تمام عیار را به نمایش بگذارد و احزاب واقعی را سامان دهد. این اتفاق نیفتاد. فکر می‌کنم بخشی از ماجرا یعنی فقدان حزب، به رابطه ساختاری قدرت و ثروت بازمی‌گردد. این امر مانع از تحزب می‌شود.
* یعنی این رابطه اجازه شکل‌‌گیری چپ و راست واقعی را نمی‌دهد؟
** عرض می‌کنم. بعد از جنگ را باید با پارادایم رابطه قدرت ـ ثروت تحلیل کرد. این امر دو مولفه دارد: یکی اقتصاد نفتی و دیگری تمرکز‌گرایی در اداره کشور. این امر به لحاظ ساختاری وجود داشت و اینکه قدرت دولتی به عنوان سرمنشا دستیابی به سرمایه‌های اقتصادی ـ سیاسی و فرهنگی خود به خود به لحاظ ساختاری شرایط را برای نضج عقلانیت سیاسی آماده نمی‌کند. در غرب، فقدان رابطه قدرت ـ ثروت عیان است. اما در اینجا چون دولت اتکا به نفت دارد، این رابطه خود را نشان می‌دهد.
در این میان مشکلاتی هم وجود دارد که به گروه‌ها برمی‌گردد و گروه‌ها باید با عقلانیت بیشتری به سوی تحزب می‌رفتند، اما از آنجا که ذهنیت تفکیکی نداشتند، نتوانستند تحزب را نشو و نما دهند. بنده نمی‌خواهم به تحلیل مستقیم دولت‌های پس از جنگ بپردازم، اما اخیرا فضای عجیبی به وجود آمده که راهبران آن هیچ تکثری را بر‌نمی‌تابند و کاملا به سوی یک جامعه توده‌وار در حال حرکت هستند. این جریان تصوری از جامعه مطلوب دارد که در آن تکثر مذموم و مانع است. یعنی اگر در دوران گذشته ما یک تفکیک متلون و غیر عقلانی را تجربه کردیم که از تفکیک دهه اول فاصله داشت اینجا اساسا صورت مساله تفکیک پاک شد.
البته این سخن به این معنا نیست که این امر از صحنه اجتماع حذف شده، بلکه از دستور کار حکمرانان ما خارج شده است. یعنی حداقل بخش غالب و اجرایی هیچ تکثری را برنمی‌تابد یا وقتی که بحث ضرورت تفکیک مطرح می‌شود، به صورت صوری ادعای طرفداری از تفکیک می‌کند.
* با این وصف شما پوپولیسم حاکم را چپ می‌دانید یا راست؟
** فکر می‌کنم در اقتصاد به چپ کلاسیک گرایش دارد، اما در آزادی به راست!
* عجب ملغمه‌ای شد!
** بله. البته این امر در برخی از احزاب در دوران جنگ جهانی دوم هم وجود داشت، آنها هم ملت‌گرا بودند اما به لحاظ اقتصادی سوسیالیست محسوب می‌‌شدند.
* پس پرسش اصلی ما می‌تواند این باشد که با این پوپولیسم چه باید کرد؟
** شخصا معتقدم در یک جریانی، تفسیری از دین به کار گرفته شده که در این تفسیر تکثر و عقلانیت مهم انگاشته نمی‌‌شود. ظاهرا برداشت‌های خاصی حاکم شده است که می‌کوشد حد فاصل مدنی میان صدر و ذیل جامعه حذف شود. این حد فاصل، نخبگان هستند. در ضمن درکی که از مردم ارائه می‌شود مطابق با واقع نیست، چرا که مردم متشکل از تمایلات گوناگون هستند. حضرت امیر(ع) می‌فرمایند؛ «ان رعیت طبقات» مردم از طبقات و تمایلات گوناگون هستند. به نظر می‌رسد عده‌ای می‌خواهند تفسیری به دست دهند که نخبگان یا از خاستگاه واقعی خود جدا شوند یا حذف شوند.
یعنی تفسیری از نخبگان به دست می‌دهند که دیگر نمی‌شود به آنان گفت خواص. اگر نخبگان قرار باشد حرف حاکمان را بزنند که دیگر نخبه نیستند. اصلا قرار است نخبگان حرف متفاوت بزنند. یعنی به نظر من بین نخبگی و خلاقیت رابطه‌ای وجود دارد و نخبه باید حرف خودش را بزند، نه «دیگری» را. ما نمی‌توانیم بگوییم که در نظام اسلامی، همه مردم باید مطیع باشند و از نخبگان بخواهیم که حرف عوام را بزنند. در این صورت قضیه نخبگان سالبه انتفاء موضوع می‌شود.
* به عنوان پرسش آخر، دکتر عماد افروغ خود را چپ می‌داند یا راست؟
** من همیشه تلاش کرده‌ام یک روشنفکر باشم و دلمشغولی‌ام حفظ حقوق شهروندی است.
* خب از منظر چپ به این حقوق می‌نگرید یا راست؟
** بیشتر کوشیده‌ام نقش روشنفکری داشته باشم که حقوق شهروندی را به حقوق اقتصادی و سیاسی تقلیل نمی‌دهد. بنابراین سعی می‌کنم نگاه جامعی داشته باشم. روشنفکر، چپ و راست نمی‌شناسد. من همواره منتقد دولت‌هایی بوده‌ام که مردم را از حقوق اساسی‌شان محروم می‌کنند.
در دوران پس از جنگ، اصلاحات و دورانی که در آن به سر می‌بریم، همواره منتقد سیاست‌های یک‌جانبه بوده‌ام. اما دقت داشته باشید که ما در حال رشد هستیم. نباید یک تصویر واحد از افروغ سال 88 و سال 57 داشته باشید. اما وجه مشترک سال 57 و 88 برای من، تفکر انقلابی است. البته تفاوت دیگری هم وجود دارد، من خودم را انقلابی‌تر و البته تنهاتر احساس می‌کنم و گمان می‌کنم باید رابطه‌ای میان تنهایی و انقلابی ماندن باشد یا به قولی انقلابی‌ها تنها مانده‌اند با توجه به سختی‌ها دوران استقرار، تمام هم و غم من این بوده که معیارهای انقلاب اسلامی و وجوه حکمی و نظری آن فهم و بازتولید شود و گرفتار مصلحت‌سنجی‌های کاذب و بعضا تمدنی نشود. باور کنید، جمع وجوه نرم‌افزاری و فرهنگی انقلاب و وجوه سخت‌افزاری و تمدنی آن به غایت دشوار است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات