طی چند هفته گذشته سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران، هدف حملات گسترده جریانهای راست و اقتدارگرا بود.
گفتار دکتر سیدهاشم آقاجری در مراسم تجلیل از آقای کدیور، نخستین دستمایۀ جریانهای مزبور در خط برخوردی بود که اکنون با آشکار شدن دیگر پردههای آن، فراتر از «برخوردی موردی» جلوه میکند. لُبّ گفتار برادر آقاجری در مراسم مزبور، به تبیین کارکرد انحرافی و افیونی دین در طول تاریخ و نقش تاریخی دین در معنای عام آن (که دربرگیرنده دین فرعونی و موسوی هر دو است) اختصاص داشت.
در سرتاسر گفتار آقاجری در باب کارکرد افیونی دین در طول تاریخ قید «در خدمت قدرت و ثروت» به نحو ملفوظ موجود بود و تنها جملهای نیز که به اقتضاء نواقص هر سخنرانی بدون این قید آورده شده، با عنایت به جملات پس و پیش مقید به قیدی معنوی بود. بیشک برخورد با متن گفتار او اگر از سر «زیغ» سامان نمییافت میتوانست با ردّ متشابهات، به محکماتِ متن، به سرانجام شایستهای ختم شود. اما از قرآن که بالاتر نیست اگر زیغ موجبات تفسیر فتنهجویانه قرآن راه فراهم میآورد چرا با تفسیر متنهای بشری فتنهانگیزی را اراده نکند1؟
انبوه مطالب مندرج در بلندگوهای نشریاتی خاص طی چند هفته اخیر جز بازگویی مکرر مضمونی واحد چیزی در چنته نداشت و لذا برای برخورد خاص با هر یادداشت و گفتار در ضمن این «خط برخورد» موضوعیتی نمیتوان تصور کرد.
اما در این میان متن توضیحی که تهیهکنندۀ آن یکی از منسوبین استاد مطهری است و امضای شورای نظارت بر آثار شهید مطهری را در ذیل خود دارد از وضعیت متفاوتی برخوردار است2.
چرا که به هر حال سخن از استاد مطهری است و هزینهای که در منازعات سیاسی به سخیفترین وجه از اعتبار او میشود و برای سازمانی که (گرچه در ساحت اندیشه موضوعیتی برای ارادتورزی قائل نیست) اما خود را فیالجمله وامدار رأی و منظر مطهری میداند و کماکان ترویج آن را برای نسل امروز بایسته میداند. سکوت در اینچنین مواضعی شایسته نیست.
بررسی تکتک مدعاهای نویسندۀ «توضیح» به دلایل مذکور در همین یادداشت در ظرفیت مجال دیگری است اما اجازه دهید مروری داشته باشیم بر اصلیترین مواضع آن: نویسندۀ «توضیح» نوشتۀ خود را با اشاره به سخنان دو تن از اعضاء سازمان با این پرسش آغاز کرده است که آیا «استاد مطهری نیز همین سخنان را گفتهاند یا قضیه برعکس است، استاد مطهری در راه مبارزه با همین افکار به شهادت رسید؟»
وی پس از طرح این پرسش به گوشهای از آراء استاد در باب نقش مذهب در تاریخ بشری اشاره میکند و سعی میکند با استناد به فراز مزبور از آراء مرحوم مطهری به منظور خود که تقابل ایدئولوژیک سازمان با آراء استاد است نائل شود. وقتی نویسندۀ «توضیح» سوال خود را با نقل فراز پیشگفته از آراء مرحوم مطهری همراه میکند، گویی لُبّ کلام امثال آقاجری و تاجزاده را این تلقی کرده که «مذهب «علیالاصول» در تاریخ کارکردی تخدیری و در پیوند با زر و زور داشته است».
حال آن که با رجوع به متن گفتار «آقاجری» مساله را درست برعکس میبینیم. وی در همان سخنرانی به صراحت میگوید: «تشیع حقیقتطلب، عدالتخواه، تشیعی که بنیادش بر نظریه و خردورزی بود و از مجادلات و مباحثات کلامی امثال مرتضی و مفید و طوسی آب خورده بود و از عقلانیت اعتزالی بالیده بود و توانسته بود بدون اتکا به قدرت و سرمایه در مرکز چهارراه تندبادهای کلامی و فلسفی و فکری و فقهی، خود را حفظ کند، در جادۀ تاریخ در دورۀ صفویه با غلبۀ تفکر اخباریگری با تفوق مناسک با تبدیل شدن یک دین ایمانی و معرفتی به یک مجموعۀ مناسکی و ریچوالیستیک برای حفظ خودش چارهای نداشت جز اینکه اتکا بکند به قدرت و شمشیر سلطنت».
اگر آقای علی مطهری متن کامل سخنرانی را دقیقاً مطالعه نموده بود مسلماً میدید که به هیچوجه در نظر سخنران کارکرد تاریخی دین به کارکرد افیونی آن منحصر نیست: و لذا نویسنده توضیح به مخالفت استاد با رأیی اشاره نموده است که محل نزاع مربوط نیست.
در موضعی دیگر نویسندۀ «توضیح» ادعا میکند که «آقای آقاجری در سخنان خود بیان دیگری از تز معروف مارکس ارائه کرده است». اما باز هم باید اظهار داشت که یا نویسنده توضیح به تز معروف مارکس کما هو حقه آشنا نیست (و از این بابت باید تأسف خورد که فردی یا اینچنین بهره علمی متولی شورای نظارت بر نشر آثار شهید مطهری شده است) و یا متن سخنرانی و توضیحات مکرر سخنران و ما را پس از آن نخوانده و به مسموعات خود اکتفا کرده است و یا آنکه اساساً همۀ مساعی وی برخاسته از سوائق غیرمعرفتی و انگیزههای سیاسی است و فیالواقع! و سیاهی لشگر جریانهایی شده است که برخورد با سازمان را در مقطع کنونی لازمۀ ضروری پاسداشت قدرت و ثروت نامشروع خود میدانند.
آقاجری در متن سخنرانی خود صراحتاً ابراز میدارد که «تز معروف مارکس بیانگر بخشی از حقیقت» و به عبارت دیگر توضیحدهندۀ بخشی از واقعیتهای تاریخی است و قادر به توضیح تمامی تعینهای گونهگون دین در حیات تاریخی بشر نیست. به سخن دیگر نه تنها سخن وی آنگونه که عضو «شورای نظارت» ابراز داشته است بیانی دیگر از تز معروف مارکس نیست بلکه نقد آن است و اذعان به گسترۀ محدود و ناقص اندیشه مارکس تا حد بخشی از حقایق تاریخی.
البته ممکن است نویسنده اشکال کند، که حتی قول به کارکرد افیونی دین (در معانی عام و خاص آن) رأی استاد مطهری نیست و استناد آن به ایشان ناموجه است اما متاسفانه یا خوشبختانه هرچند نویسنده «توضیح» علاقهمند باشند که بین مرحوم مطهری و اینچنین رایی فراق اندازد، اما چهره آن مرحوم مستقل از خواست و ناخواست ارباب قدرت و عوامل آنها، از ویژگیهای خاص خود برخوردار است: یکی از (و تنها یکی از) شواهد مربوط به این پذیرش همان استنادی است در کتاب ده گفتار که در متن توضیحات آقاجری به آن اشاره شده است.
و نویسنده «توضیح» در سراسر جوابیه پاسخ ندادهاند که بالاخره، آن گفتار از آن استاد مطهری هست یا نه و اگر هست چرا اینچنین روی ترش کردهاند و فحشها و تهمتهایی را که در کارخانه جریانهایی معلومالحال ساخته و پرداخته شده است را نثار سازمانی کردهاند که حتی تا همین اکنون به پرچمداری دفاع از آراء مطهری و شأن پاتولوژیک او در جنبش روشنفکری، دینی در چالش با دیگر روشنفکران شهره است.
آیا نویسندۀ «توضیح» مستند مورد اشاره آقایان آقاجری و تاجزاده (از آراء استاد مطهری) را با متن مدعا (یعنی قول به کارکرد افیونی دین [در کنار کارکرد رهائیبخش آن]) نامربوط میدانند؟ اگر میدانند به چه دلیل؟ آیا لازم نبود که در جوابیهای که ظاهراً در جهت نقد همین استناد نگاشته شد به جای انبوهی از فحشها و اهانتها، به دلایل خود نیز اشارهای میکردند.
نویسنده «توضیح» در فرازی دیگر ادعا میکند که «زر و زور و تزویر از شاهبیتهای جزوات گروههایی مانند منافقین و فرقان بوده است» گیریم چنین باشد؛ ثم ماذا؟ اگر قرار بر پیدا کردن این مشابهتهای صوری در متنهای مختلف بیعنایت به (فضای متمایز هر یک از متنهای مزبور باشد) میتوان رویکرد سیاسی - ایدئولوژیک امام را هم در کنار همان رویکرد گروههای معلومالحال نشاند. حال آنکه بعید است نویسندۀ جوابیه به اینچنین سنخیتی تفوه کنند3.
به عنوان مثال حضرت امام در فراز از نوشتجات خود با بکار بردن تعبیر «زر و زور و تزویر» مینویسد: «چه خوب است که بعضِ سرانِ سرسپردۀ کشورهای اسلامی به اربابان و خدایان زر و زور و تزویر خود، این نکته را جدی گوشزد کنند که اینقدر از منافع خود در خلیجفارس سخن نگویید، برای اینکه همین مساله موجب حساسیت شدید مردم منطقه است»4.
وانگهی برای دریافت لُبّ و گوهر یک تفکر یا رویکرد به شاهبیتهای آن یا صرف میزان فراوانی یک تعبیر در گفتارهای تولیدی از سوی صاحبان آن عنایت نمیکنند. درک جوهرۀ یک تفکر و مقایسه آن با جوهرۀ تفکر دیگر نیازمند نوعی کوشش عقلی و ورزش ذهنی است که با نگاه صوری و مقایسه مکانیکی بین متنهای مختلف امکانپذیر نیست.
متاسفانه نویسنده «توضیح» نه تنها در فهم «مدعا» و «استنادات مربوطه آن» و اتیان «مستند یا شاهد خلاف» و لذا «خدشه بر مدعا» ناتوان است بلکه در فرازهایی از جوابیه کلمات قصاری را از خود شرف صدور بخشیده که از سویی تأسفانگیز و از آنجا که نویسنده ظاهراً خواسته رابطه خود با استاد مطهری را از رابطه نسبی به حیطه مفسری آرا و وی غیرگسترش دهد خجلتآور است.
وی در فرازی از همان جوابیه به این سخن هاشم آقاجری اشاره میکند که: «روحانیت رسمی و نهاد دینی که پیوند خورده است با قدرت و سرمایه، قرائت و تفسیر خود از دین را میکند نماد دین و تمام قرائتهای دیگر را به عنوان عناد و کجاندیشی سرکوب میکند نه با گفتوگو و تعاطی فکری و علمی که با استفاده از قدرت و سرمایه» و نویسندۀ جوابیه از این سخن نتیجه میگیرد که: «آقای آقاجری در ادامۀ سخنان خود هرگونه جزمیت و قطعیت در دین را آفت میشمرد». اما پس از ملاحظه «مستند» آدمی حیران میماند که مگر مرحوم مصنف! قائل به ربط نبودهاند که برای اثبات مدعای خود اینان شاهد را با قرعه یا چشمبسته دست به فرازی از یک گفتار بردن را امکانپذیر میدیدهاند؟
سخن از قرائتپذیری دین کجا؟ و نفی هرگونه جزمیت از دین کجا؟ آیا از نظر نویسنده ادعای دوم عبارةٌ اخری ادعای اول است؟ جالب اینکه نویسنده جوابیه در فرازی دیگر اظهار میدارد که «مکتبی که قطعیت ندارد و همه را به گفتمان میخواند مکتب نیست». واقعاً آیا متن «توضیح» را فرد دیگری غیر از نویسنده هم خوانده است؟
حتما نه! وگرنه به ایشان تذکر میدادند که اینچنین با آبروی خود قمار نکند «مکتبی که همه را به گفتمان میخواند» یعنی چه؟ آیا مقصود معنای خاص این واژه و مثلا تعبیر فوکویی آن است؟ بعید به نظر میرسد چرا که در این صورت جمله معنای سازوار و محصلی ندارد شاید نویسنده جوابیه از «گفتمان» گفتوگو را فهمیدهاند که در این صورت صرف تصور قسمت نخست مدعا نامیسر است.
نویسنده «دعوت همگان به گفتوگو» را عطف به «قطعیت نداشتن» کرده است و ظاهراً این دو عبارت را عبارةٌ اخری یا لازمۀ یکدیگر دانسته است اما واقعاً چرا؟ بین «دعوت به گفتوگو» و «قطعیت نداشتن» چه استلزام منطقی برقرار است؟
اما نقش خاص استاد شهید مطهری در جنبش روشنفکری دینی (که نویسنده جوابیه به آن اشاره کرده است) نیازمند مجال دیگری است که ظاهراً مجال پرداختن به آن در این موضع نیست چرا که همانطور که آوردیم میزان دقت و تضلع نویسنده در پرداخت به موضوع و به خصوص شیوه بحث و فحص علمی در نوشته او نشان میدهد که ورود در آن حوزه در این چنین موضعی آب در هاون کوبیدن است.
اما با اشاره به حرکتی که چندی است نویسنده محترم شروع نموده است به همینقدر اکتفا کنیم که پیشتر از اینها دیگرانی هم از رندان سیاسی احسان شریعتی را مستمسک اهداف سیاسی خود ساختند و سعی کردند با مستمسک قرار دادن او و در نهایت هزینه کردن از نام و یاد پدر بزرگوار او خط سیاسی خود را پیش برند و دیدیم که آن بنده خدا را در چه چاه ویلی فرو بردند منتها خوشبختانه او پس از مدتی به هوش آمد و بیآنکه همچنان نان اعتبار پدر خود را خورد، دنبال کار و زندگی خود رفت بر نویسنده «توضیح» است که از سرنوشت احسان شریعتی پند گیرد و در همان حیطههایی که صلاحیت و استعداد آن را دارا است راه خود گیرد که همین نمونه اخیر آشکارا نشان میدهد که سعی در «تکیه زدن در جای بزرگان بیآنکه اسباب بزرگی همه فراهم شود» چه ثمرات آبرو بر باد دهی در پی خواهد داشت.
«شورای نظارت بر آثار استاد مطهری» تا آنجا که چاپ و فروش باقیات الصالحات آن بزرگ را «حَد» خود میدانست و به این مهم مشغول بود، هم خدمتی به جامعۀ تشنه امروز میکرد و هم از قِبَل حق التالیف کتابهای استاد، معیشت جمعی رونق میگرفت.