حجتالاسلام محسن غرویان این روزها بیشتر به بحث و فحص حوزوی اشتغال دارد تا هایوهوی سیاست، اما نگاهش به جناحبندیهای سیاست وطنی نگاهی در خور توجه است؛ نگاهی عقیدتی که در آن از حب و بغض نشانی نیست.
* به نظر شما وجه تفکیک «چپ» و «راست» در ایران از لحاظ جهانبینی است یا روششناسی؟
** بحث چپ و راست در ایران جدا از بحث چپ و راست در کل جهان و جریانهای فلسفی نیست. چپ همیشه به جناحهای منتقد در یک نظام سیاسی گفته میشود. برای مثال زمانی در ایران قبل از انقلاب کمونیستها و گرایشهای سوسیالیستی و مارکسیستی به عنوان گرایشهای چپ شناخته میشدند. آنها در آن زمان منتقد بودند و بعد از انقلاب هم جناحهایی که نگاه انتقادی نسبت به نظام حاکم داشتهاند معمولا با عنوان چپ خوانده شدهاند مانند مجاهدین خلق، چریکهای فدایی خلق و دیگر مارکسیستها.
ولی بعد از اینکه نظام جمهوری اسلامی تثبیت شد و استقرار پیدا کرد، جناح چپ تقریبا منطبق شد بر گروههای مسلمانی که منتقد نظام هستند و در عین اینکه اصول اسلام و اصول دین و مذهب را قبول دارند، یک تفکر اصلاحطلبانه و متمایل به غرب و اندیشههای غربی هم در آنها وجود دارد. از طرف دیگر جناح راست هم منطبق میشود بر اصولگرایانی که بر رهیافتهای مذهبی، دینی و اصول و تفکرات سنتی تاکید میکنند. چپ و راست در حال حاضر به همین دو گرایش اصلاحطلبان و اصولگرایان خلاصه میشود.
* اگر نگاه کوتاهی به تحولات معرفتی و حتی اقتصادی در جناحهای چپ و راست داشته باشیم، میبینیم که هر دو جریان در این 30 سال تحولاتی را پشت سر گذاشتهاند. چپها اگر در دهه اول انقلاب طرفدار نوعی جهانبینی سوسیالیستی و به تبع آن اقتصاد سوسیالیستی هستند در دهه دوم کمکم به سمت جهانبینی راست تغییر موضع میدهند. از طرف دیگر جریان راست که در دهه اول انقلاب، نه از لحاظ معرفتشناختی بلکه از لحاظ اقتصادی به نوعی میتوان آنها را راست خطاب کرد با تغییر موضع در دهه دوم به سمت محافظهکاری در میغلتند. به نظر شما دلیل این چرخش در هر دو جناح چیست؟
** به نظرم میرسد همانطور که جنابعالی هم گفتید، ما دقیقاً آن تفکیکی که بین راست و چپ در جهان داریم را نمیتوانیم بر راست و چپ در ایران منطبق کنیم. من عمدتا وجه ممیز راست و چپ را در سنتگرایی در جناح راست و تجددگرایی در جناح چپ میدانم. با مطالعه و شناختی که از تئوریسینهای جناح راست و چپ و تفکرات این دو جناح بعد از انقلاب دارم اینگونه برداشت میکنم که جناح راست بر حفظ سنتهای مذهبی و اصول دینی تاکید دارد ولی جناح چپ به نوعی پلورالیسم فکری و کثرتگرایی و تکثر در قرائتهای مختلف از دین را میپذیرد و خواهان تجدد و هماهنگی نظام و تفکرات دینی با دنیای جدید است. من وجه تمایز را بیشتر در این میبینم.
* بعد از ارتحال امام(ره) بین دو جناح به شدت بر سر نزدیکی به گفتمان امام و انقلاب بحث بوده و هر دو جناح مدعی بودهاند که گفتمان امام و انقلاب با گفتمان غالب جناح آنها نزدیکی بیشتری داشته است. حال اگر بخواهیم چپ و راست را با گفتمان انقلاب و امام تطبیق بدهیم، فکر میکنید کدام یک از این دو جناح به این گفتمان نزدیکتر است؟
** برداشتم این است که امام از سعهصدر بالایی برخوردار بودند که به دلیل آن سعهصدر و بینش بازی که داشتند، چپ و راست را در اندیشهشان هضم و تحمل میکردند. برخی مواضع امام، برخورد با ارتجاع و برخورد با روحانیتی است که خودش را از سیاست جدا میکند. از طرف دیگر هم ما در آموزهها و اندیشههای حضرت امام میبینیم که با تفکرات التقاطی برخورد میکنند، یعنی امام در مقابل آن دسته از روشنفکران که همه چیز را در جهانبینی و فلسفه غرب میدانند هم میایستند. به نظر من گفتمان امام، نسبت به جریان چپ و راست یک گفتمان فراجناحی بود.
اندیشه امام از غنایی برخوردار بود که نمیشود ایشان را در چارچوب محدود چپ و راست قرار داد. بینش امام هم از لحاظ فلسفی، هم از لحاظ فقهی و هم از لحاظ سیاسی به اندازهای غنی بود که اجل از این تنگنظریها بودند. من نمیتوانم تعیین کنم که چپ و راست کدام در راستای گفتمان امام است. امام فوق این جریانات حرکت میکردند و فکر میکنم این آموزهای است که ما الان نیز به شدت به آن نیاز داریم. ما الان هم باید مشرب را وسیع بگیریم و خودمان را محدود در این حد و مرزهای ریز نکنیم.
* امام در حوزه به عنوان یک روحانی نوگرا شناخته میشدند. نظریه ولایت فقیه یک نظریه سیاسی نوگرایانه بود که توسط امام مطرح شد. بعضا اینگونه مطرح میشود که این نوگرایی که امام در فقه انجام میدهند به مثابه روشی است که ما باید در تکامل مداوم آن بکوشیم. از دیگر سو هر کدام از دو جریان چپ و راست تفسیر و تأویل خودشان را از این نوگرایی دارند. شما فکر میکنید نوگرایی که روش و مقصود امام بود در دو جریان چپ و راست وجود دارد یا این مساله در گفتمان هر دو جریان عنصر مفقوده است؟
** به نظرم میرسد که راست و چپ ما هر دو گرفتار مشکلاتی هستند. جناح راست خیلی پرهیز دارد که تن به نوگرایی بدهد و این به نظر من برای آنها مشکل ایجاد کرده و حضرت امام اینطور نبودند. جناح چپ نیز بر نوگرایی در حد افراط تاکید میکند، به نحوی که این نوگرایی و تجددگرایی میتواند به قیمت از بین رفتن اصول تمام شود. امام از پایههای فکری قوی در فقه، اصول، فلسفه، کلام و معارف اسلامی برخوردار بودند و به نحوی مشی میکردند که هم نوگرایی فکری و نواندیشی دینی داشتند و هم اصول و پایهها را حفظ میکردند. فکر میکنم این نوگرایی و نواندیشی باید بر پایههای مستحکم اجتهادی، فقهی، اصولی و فلسفی استوار باشد که امثال حضرت امام میتوانستند در این مسیر حرکت کنند. این وادی، حساس و خطرناک است و به سلامت گذشتن از آن هم کار هر کسی نیست. برای مثال خود حضرت امام در بحث ولایت فقیه قائل به ولایت مطلقه میشوند. این خودش نوعی نواندیشی و نوگرایی بود.
بحث ولایت فقیه را برخی از علما اصلا مطرح نکرده بودند و برخی هم که مطرح کرده بودند در حد امور حسبیه بود. امام قائل به ولایت مطلقه میشوند و دیدگاه بسیط خودشان را در این مورد موکدا بیان میکنند. این قضیه، نواندیشی و بینش باز حضرت امام را نشان میدهد. از سوی دیگر، زمانی که جبهه ملی لایحه قصاص را مطرح و آن را رد کردند و مساله قصاص را زیر سوال بردند، حضرت امام این تصمیم را زیر سوال بردند و فرمودند که قصاص حکم صریح و فقهی اسلام است و باید به قوت خودش باقی بماند. من با توجه به این نمونهها از اندیشههای حضرت امام، عرض میکنم که ایشان جمع معقولی بین روشنفکری دینی و اصولگرایی بودند. این منش و روش باید در این روزگار هم ساری و جاری باشد.
* هر دو جناح چپ و راست گوشههایی از کلام و منش امام را مستمسک قرار میدهند و اگر خلاف آمدی در تقابلشان با جناح مقابل ببینند. آن مورد را به مصلحتسنجی امام نسبت میدهند. شما جایگاه مصلحتسنجی امام در موضعگیری این دو جناح را به چه صورت میدانید؟
** بحث مصلحت یک بحث جدی است. مصلحتسنجی و مشی براساس شرایط زمان و مکان و مقتضیات روزگار و ملاحظه اینکه در شرایط موجود مصلحت چه اقتضا میکند یک مبنای فقهی و اصولی دارد و از پایههای محکمی برخوردار است. عقل یکی از منابع چهارگانه فقه ماست. سیره عقلا مورد توجه شارع مقدس است و ما در خیلی از مسائل براساس آیات و روایت، ارجاع داده شدهایم به سمت اینکه از عقلای زمانه و از سیره آنها و از حکم عقل پیروی کنیم و اینجاست که ما براساس پایهها، اصول و محکماتی که در فقه داریم باید در عین حال مصلحتسنجی کرده و اقتضای زمانه را در نظر بگیریم. خود حضرت امام در فرمایشاتشان گفته بودند که فقیه زمان و رهبر زمان میتواند به خاطر رعایت مصلحت جلوی انجام حج را هم بگیرد.
یعنی ممکن است یک یا دو سال شرایط اقتضا کند که رهبر و فقیه زمان بگوید که حج هم با وجود اینکه از محکمات دین ما و از عبادیات است، نباید انجام بشود. رعایت مصلحت مورد سفارش است. بنابراین نظرم این است که نباید ما جنبه مصلحتسنجی را در دیدگاه حضرت امام یک مساله بیپایه و اساس تلقی کنیم. مصلحت سنجی مورد سفارش اولیای دین، پیغمبر اکرم(ص) و امامان علیهمالسلام است. برای مثال حضرت علی(ع) مصلحت دیدند که چندین سال در خانه بمانند و سکوت کنند یعنی وارد مبارزه عینی در جامعه برای گرفتن قدرت نشوند زیرا مصلحت اینچنین اقتضا میکرد. بنابراین مصلحتسنجی و رعایت مصالح مومنان پایه فقهی و دینی دارد.
* چند سالی است که مساله قائل بودن به «جمهوری اسلامی» یا «حکومت اسلامی» به محل دعوای دو جناح چپ و راست تبدیل شده است. جناح چپ به شدت بر «جمهوری اسلامی» پافشاری میکند و در مقابل بخشی از جناح راست، به صراحت یا در لفافه «حکومت اسلامی» را مطرح میکند و ادعا دارد که امام، زمانی که عنوان جمهوری اسلامی را در ابتدای پیروزی انقلاب به کار بردند به نوعی مصلحتسنجی کرده بودند. چه اتفاقی میافتد که این مساله به محل اختلاف دو جناح تبدیل میشود و اینکه به نظر شما آیا امام آن زمان که «جمهوری اسلامی» را به عنوان نوع حکومت پس از انقلاب مطرح کردند، مصلحتسنجی کرده بودند؟
** البته من هم زمانی این دیدگاه را داشتم، یعنی در مصاحبهها و نوشتهها هم گفته بودم که دیدگاه حضرت امام، «حکومت اسلامی» است و «جمهوری اسلامی» را بنا بر مصلحت به کار بردند. اما با توجه به تاملات بیشتری که این اواخر پیرامون این مساله داشتم به این دلیل رسیدم که خود مردم و رای مردم هم سهمی از مشروعیت را در نظام اسلامی دارد و دلیلی را تحت عنوان «دلیل افتراض» اقامه کردم و آن دلیل هم این است که اگر ما فرض کنیم دو فقیه و مجتهد عادل وجود دارد که هر دو شأنیت حکومت و رهبری جامعه در عصر غیبت را دارند. ما اگر پرونده این دو فرد را پیش شارع مقدس یا پیغمبر اسلام یا امام زمان(عج) باز کنیم و بگوییم که یکی از این دو فقیه میخواهد رهبری جامعه را در عصر غیبت در دست بگیرد و تنها فرق این دو در این است که یکی از آنها 80 درصد و دیگری 20 درصد رای مردم را همراه خود دارد و از لحاظ علم و عدالت و عمل و فقاهت و اجتهاد این دو مساوی هستند، حال ما اگر این سوال را از پیغمبر اکرم(ص) بپرسیم که شما کدام یک از این دو پرونده را برای رهبری امضا میکنید، قطعا در اینجا پیغمبر اکرم(ص) نگاه میکنند به آن مرجح و رای اکثریت و میگویند من پرونده آن کسی را امضا میکنم که رای اکثریت را به همراه خود دارد.
امضای شرع مقدس به این معناست که پیغمبر سهمی هم برای اکثریت مردم در مورد مشروعیت قائل میشوند. من با این دلیلی که نام آن را «دلیل افتراض» گذاشتهام، معتقدم میتوانیم بین «حکومت» و «جمهوریت»، جمع کنیم و قائل به این شویم که مشروعیت هم از جانب شارع مقدس است، یعنی هم آن شرایطی که رهبر جامعه از لحاظ شرعی باید داشته باشد و هم رای اکثریت مردم. به نظر من اگر بحث را به شکل مطرح و تبیین کنیم، هم ما برای جمهوریت و رای اکثریت سهمی در مشروعیت قائل شدهایم و هم جانب انتصابی بودن را از لحاظ دینی و شرعی برای رهبر حفظ کردهایم. ما در اینجا نوعی ترکیب بین انتخاب و انتصاب داریم که به نظر من دیدگاه حضرت امام هم در طرح مساله «جمهوری اسلامی» همین بوده است. ایشان هم قید «جمهوریت» را آوردهاند و هم قید «اسلامیت» و این دو با یکدیگر قابل تلفیقاند.