فاضل میبدی
دور فلکی یکسره بر منهج عدلست
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
حافظ
از این که هر انقلابی دارای ارزشهای فردی و هنجارهای اجتماعی است، جای هیچ انکار نیست. شاید پیشدرآمد غالب تحولاتی که در جهان سیاست رخ مینماید، شعار گسترش آزادی و تحقق عدالت اجتماعی باشد و انقلاب اسلامی ایران نیز از این پیشدرآمد جدا نبود و مردم ایران برای تحقق این دو شعار عدالت و آزادی - با یک رژیم دیکتاتورمآب و ستمپیشه در تقابل قرار گرفتند و در نهایت آن را از بن برکندند.
پرسش مهمی که در اینجا رخ مینماید، این است که چه عامل و یا عواملی ممکن است آزادی و عدالت اجتماعی را در محاق و تیرگی فرو برد و عرصه آزادی را تنگ و تنگتر نماید. در اینجا، به مناسبت یادکردی از رخداد تلخناک هفتم تیر برآنم تا پرسش یاد شده را پاسخ دهم. در میان عواملی که ممکن است آزادی را به استبداد و عدالت را به تفاوتهای غیرقابل توجیه تبدیل نمایند، دو عامل نفاق و تحجر است که به عنوان حشرات سمی، زودتر بر درخت انقلاب مینشیند و آن را از ریشه مسموم مینماید.
رویداد هفتم تیر ماه معلول نفاق و خشونت بود تا آزادی را - به عنوان شعار محوری انقلاب - از نظام جمهوری اسلامی بگیرد و سرنوشت نظام را به دست تحجر سپارد. اگر تاریخی به داستان نگاه کنیم، نمیتوان منافق و متحجر را از هم تفکیک کرد. هرچند دارای دو چهره متناقضاند، یکی در دل هیچ اعتقادی ندارد و دیگری چون خوارج در راه عقیده خود جان میسپارد، ولی در نهایت مقصد و مقصود واحدی را دنبال میکنند و آن عبارت است از بیاعتقادی به دموکراسی واقعی و نظامی که مبتنی بر آرای مردم باشد. تاریخ صدر اسلام بیانگر این مدعاست.
قران کریم طشت رسوایی منافقین را در زمان حضور پیامبر(ص) بر زمین کوفت و فرمود، این چند چهرگان هیچ اعتقادی به خدا و پیامبر ندارند. پس از مرگ پیامبر تشکیلات منافقین به شکل ناپیدا در آستین ارتجاع و خوارجپیشگان ضربههای کاری خود را، یا از راه ترور و یا از راه تنگنظری و جمود، بر پیشانی عدالت زد و مولود نامیمون این دو آمیزش، پیدایش میمونصفتان بنیامیه بود. یعنی منافقین و متحجرین که آداب و رسوم جاهلیت را با پادشاهی بنیامیه - ولی به نام اسلام - بازگرداندند.
در میان عزیزان و پاکانی که در حادثه غمبار هفتم تیر به سوی خدا پر کشیدند، دو تن از آنان بیشتر مبغوض نفاق و تحجر بودند، یکی آیتالله دکتر بهشتی و دیگری حجتالاسلام والمسلمین محمد منتظری.
دکتر بهشتی از عالمانی بود که در زمان خود حضور داشت و اسلام را در ظرف زمان حاضر نگاه میکرد و چون جمودگرایان هیچگاه بر آرای خود تعصب و تصلب نمیورزید و همواره انسان را در حال «شدن» میدانست و اندیشه او، همواره در تکاپو بود.
موقعی که برخی بر افکار دکتر شریعتی تاختند و او را تا مرز کفر و الحاد رساندند و این مساله اختلافات زیادی را در میان طلاب جوان، به ویژه در مدرسه حقانی قم، برانگیخت و سخنرانیهای تند و یکجانبه علیه حسینیه ارشاد و دکتر شریعتی ایراد گشت، مرحوم بهشتی با نگاه باز و سعه صدری که داشت، در یکی از خطابههای توصیهآمیز خود به برخی طلاب متعصب حقانی چنین گفت: «شما طلاب مدرسه نمیتوانید با این اسلوب بار بیایید وگرنه لااقل بنده نمیتوانم در چنین مدرسهای ذرهای در کارها سهیم باشم.
مدرسهای که بخواهد یک مشت انسان لجوج، پرخاشگر بیجا و متعصب تربیت کند که نتوانند با هم دو کمله حرف بزنند چه ارزشی دارد؟ در این صورت چه خدمتی به اسلام و به حق کردهاند؟ به چه انگیزهای؟ ...شرط اول خدمت در مدرسه این است که انسان منصف، اسلام انصافآور، تشیع انصافآور، در مدرسه پا بگیرد. برخوردها باید منصفانه، منطقی، آرام، متین، روشنگر و امکان فکر گسترده دادن، باشد. تحجر، تعصب، جمود مطالب را زود در چارچوبهای محدود آوردن و تاختن، هرگز نمیتواند آهنگ تربیت مدرسه باشد. اگر هست، بنده از این مدرسه نیستم...» (شریعتی جستوجوگری در مسیر شدن، 59).
وی خطاب به کسانی که دکتر شریعتی را از مسیر اسلام خارج میدانستند، گفت: «من در مرحوم دکتر، در حد آشنایی با نوشتهها و گفتارها و مذاکرههایی که با او داشتم، یک چنین پویندگی میدیدم. دکتر از دید من، از اندیشه آمیخته به مکتبهای اروپایی و نو، یا عرفان ایرانزمین و هند، یا آمیزههای دیگر، همواره به سوی شناخت اسلام زنده سازنده پیشبرنده خالصتر حرکت میکرد و این حرکت مرهون ذهن وقاد، قریحه سرشار، روح تشنه، دل جستوجوگر و تلاش کمنظیر شبانهروزی او در راه فهمیدن و فهماندن بود.» (همان، ص 31)
بهشتی پیش از این که خواهان اجرای عدالت در عرصه جامعه باشد، رعایت انصاف و اعتدال را در همه عرصهها، به ویژه عرصه فکری و فرهنگی دنبال میکرد. طبیعی بود که چنین عالمی باید مبغوض متحجرین قرار گیرد و با تیغ نفاق از پای درآید؛ چون نفاق و تحجر دو لبه یک قیچی هستند تا عدالت را ساقط کنند. منافق نهال سرد و سیاه خشونت میکارد و متحجر از آن بهره میبرد و به زعم نگارنده بنیانگذار ریشههای خشونت در جامعه منافقین بودند که مبارزات خود را از رقابت فکری و سیاسی، به میدان «ارهاب» و خشونت و ترور کشاندند.
در هنگام تدوین قانون اساسی که صحبت از قانونی کردن شکنجه بود، بهشتی در برابر آن ایستاد و به خاطر چند استثنا خشونت و شکنجه را قانونی نکرد و قاعده آزادی را در صحنه سیاست حفظ کرد و او میدانست که نقطه اشتراک نفاق و تحجر خشونت است و هر دو برآنند تا جامعه را به سود خود تکصدایی کنند.
بهشتی هیچگاه سخن خود را با تعصب و تجزم دنبال نمیکرد و او همواره اهل حکمت و موعظه بود و مرکب جدال را به نحو احسن رام میساخت و این برجستگیها به این باز میگشت که این فکور فرزانه فرزند زمان خود بود. عالم دینی اگر از زمان خود عقب بماند و دنیایی که در آن حضور دارد، نشناسد، به دام تحجر میگراید و ناخواسته ابزار دست منافقان و چند چهرگان میشود.
از دیگر فرزانگانی که مدام تلاش مینمود تا طلاب را در ظرف زمان خود قرار دهد و دریچه ذهن عالمان را به دنیای بیرون بازگشاید، شهید محمد منتظری بود. او در سال 1324 در خانوادهای سرشار از زهد، دانش و شجاعت به دنیا آمد و در کنار خوان اندیشه پدری چون آیتالله منتظری تعلم و تزکیه خود را آغازید و این پدر در تربیت فرزند چنان کوشید که امام خمینی در مقام تسلیت به آیتالله منتظری چنین فرمود: «از فرزند شما شناختی دارم که باید به شما با تربیت چنین فرزندی تبریک بگویم.»
عمر پربار این شهید از بیست نگذشته بود که به فراسوی مرزهای ایران میاندیشید و با جبهههای نجاتبخش در دنیای اسلام، به ویژه فلسطین، پیوندی وثیق داشت و مبارزان نامدار جهان عرب و اسلام او را به عنوان مبارز بینالملل میشناختند.» مرحوم محمد همیشه در هجرت و جهاد بود و روزگاری در کنار پدرش در زندان شاه همراه با شکنجههای زیاد به سر برد و زندان و شکنجه و سلول این اراده آهنین را از کار نینداخت و به فرموده امام خمینی درباره این شهید: «...از آن بدتر شکنجههای روحی از قبل بدخواهان عمری به سر برد.»
از یاد نمیبرم که محمد منتظری در کنار مدرسه فیضیه میایستاد و با طلاب راجع به فلسطین و الجزایر صحبت میکرد و روزگاری که داشتن روزنامه و رادیو در نزد بعضی، از امور قبیحه به شمار میرفت، محمد نه تنها روزنامه با خود داشت که طلاب جوان را توصیه میکرد از روزنامه و اخبار جهان فاصله نگیرند. او از امام صادق(ع) نیک دریافته بود که: «العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس.» عالمان آشنای به زمان نیرنگهای روزگار به آنان هجوم نمیآورد و چنان دید خود را گسترانده بود که به گفته امام خمینی: «او با دید وسیعی که داشت، سعی در گسترش مکتب و پرورش اشخاص فداکار مینمود.»
خلاصه تیغ نفاق و تحجر چون دو لبه قیچی آزادیخواهان و عدالتجویان را از پا درآورد و برخی را در قربانگاه خشونت، ترور کرد و عالمان پاک و فرهیختهای را از دامن ملت برگرفت. بنابراین باید کوشید و هشیار بود تا تنگنظریها که همواره همراه با خشونت است، پیش از این دام خود را نگستراند تا جامعه، به ویژه جوانان را به سراب سرخوردگی و یأس و دلافسردگی نکشاند و گفته خواجه شیراز تحقق یابد که:
کان مردی و مروت معدن صدق و صفا
جوهر عدل و سیاست عنصر لطف و کرم
زینهار ایدل مکن انکار صـاحبـدولتان
کاندر این سودای کج بوجهل گردد بوالحکم