نادر صدیقی
موریس بلانشو (Maunice Bianchot) درباره جنبش تودهای، دانشجویی مه 68 فرانسه میگوید:
«مه 68 در انتهای یک تصادف بیپروژه، بیبرنامه و خوشوقتانه، درست حال و هوای یک عید را برایمان به دنبال آورد. [مه 68] انفجاری از روابط را در درون خود محقق نمود، فضایی به وجود آورد که در دل آن هرکس، نخستین فردی را که مقابل خویش میدید، مستقل از تمایزان سنی، طبقاتی و یا جنسی در آغوش میکشید. گستره مشترکی از یک خانواده مجهول به وجود آمده بود. بدون پروژه: این است آن گسترهای که در آن واحد سرشار از شانس و تنگنا است. مه 68 برخلاف انقلابات کلاسیک با سرنگونی یک قدرت و جایگزینی یک حکومت دیگر متمایز نمیشود. مشخصه آن تسخیر مکانهای بیاهمیتی همچون باستیل، قصر زمستانی و مجلس ملی نبود، بلکه این لحظهای بود که خوشبختی ناشی از همزیستی برابر همگان را تامین میکرد، لحظهای که هر کس به نحوی یکسان به حق سخن گفتن و برابر بودن نایل میگردد... در آن لحظه نفس سخن گفتن مهمتر از آن چیزی بود که بر زبان آمد. شعر شکل گفتار روزمره را به خود گرفته بود.»(1)
به این ترتیب موریس بلانشو در کتاب خود پیرامون مه 68 ضمن نقد مرکزیتگرایی، پلانگرایی و پروژهگرایی، بدیل مناسبات عرضی و روابط افقی و Transversal را در برابر آن مینهد. زیرا در مناسبات افقی، افراد به صورت برابر حقوق قرار گرفته و سلسله مراتب به آن صورت در آن جایی ندارند. این حال و هوای کارناوالی متضمن آن همبستگی است که اوضاع و احوال یک عید به همراه میآورد. مگر نه این که مطالبات فرزندان در روزهای عید مرزهای پدرسالاری را در مینوردد؟ در دیماه سال 1368 نیز هنگامی که آذریهای آن سوی ارس ضخامت پانصدمتری سیمهای خاردار و تراکم مرزی را گسسته و خود را به آب زدند، گسستی به مراتب شدیدتر از مه 1968 در امپراتوری «برنامه» و «پروژه» و «پلان» به وجود آمده بود. از آن روزها تابلویی زیبا از پیروزی مناسبات افقی بر روابط عمومی، سلسه مراتبی و تمامتگرایانه در خاطرم مانده که فراموش نمیکنم:
خلق انبوهی در دو سوی ساحل ارس گرد آمده و به تبادل صمیمانهترین شعارها و درودها مشغول بودند، در این هنگام قطاری که از باکو عازم نخجوان بود هنگام عبور از یالتپه مشرف بر رودخانه، متوقف گردید. مسافران پیاده شدند و آنچنان که گویی مراسم یک سنت و یا مناسک آیینی را به جای میآوردند نسبت به مردم این سوی مرز ادای احترام کرده و سپس به راه افتادند. در این سوی ساحل نیز کسانی را میدیدی که نامههای خود را به سنگ قلاب بسته و آن را همچون قهرمانان پرتاب دیسک به آن سوی رود میفرستند...
برای اولین بار بود که میدیدم قانون آهنین قطار در جایی خارج از ایستگاه خود متوقف میشود، آن هم نه به تصادفی دلخراش و نقصی فنی بلکه به اراده داوطلبانه انسانهای ساکن آن و برای اولین بار بود که میدیدم یک وسیله ارتباط باستانی، یعنی برنامهپرانی توسط سنگ قلاب بر یک وسیله ارتباطی مدرن پیشی میگیرد. اگر این تابلوی زیبای ارتباطی را در فضای سیاسی آن روز در نظر گرفته و در چارچوب امپراتوریای هنوز پابرجا، قرار دهیم مفهوم آن روشنتر درک خواهد شد؛ اگر قرار بود آن نامه از مجرای بوروکراتیک و رسمی خود ارسال شود ابتدا میبایست از پلدشت به ماکو و تبریز و تهران رفته و از آنجا عازم مسکو شده و نهایتاً پس از طی یک مسیر چند هزار کیلومتری به آن سوی ارس برسد. به این ترتیب در چنان حال و هوای سیاسی،حمل آن نامه بر یک محمل سنگی و عبورش از عرض رودخانه نمادی بود از تولد مناسبات عراضی به جای مناسبات عمودی و سلسه مراتبی.
به این ترتیب در دیماه سال 68 لحظهای طلایی به وجود آمده بود تا نوعی سیاست خارجه جدید در امتداد افقی همان نامهپرانیها شکل گیرد. اما بوروکراسی از هر نوع که باشد در برابر هر نوع مناسبات افقی چه در سطح تودهوار خود و چه در گستره جامعه مدنی مقاومت میکند و تن سرد آن هر نوع پیوند عضوی گرم را دفع میکند.
چند روز قبل رئیسجمهور در سخنرانی خود خطاب به اعضای شورای شهر تهران، سخن از «کوچکتر شدن دولت» به نفع شوراها به میان آورد. کوچکترشدگی و خراطی مشابهی نیز میبایست در عرصه وزارت خارجه به سود جامعه مدنی صورت گیرد. در جهان «جهانی شده» امروز عرصه وزارت «خارجه» نمیتواند کماکان خصلت خارجی و فراگیر زمینی خود را از فراز سر مردم سرزمین خود به پیش ببرد. چند سالی است که کارشناسان سیاسی کشورمان از عقبماندن کشورمان در مقایسه با رقبای منطقهای سخن میگویند، اما آنها نیز هنگامی که نوبت به ارائه راهحل غلبه بر این عقبماندگی میرسد، در جلد بوروکراتها رفته و در جایی بسیار دور از «جامعه» نسخههای «دولت»محورانه ارائه میدهند، این کارشناسان هنگامی که به درستی تابوشدگی «مسأله مذاکره با آمریکا» را نقد میکنند، نتایج عجیب و غریبی از دل این تابوی شکسته استخراج مینمایند. آنچنان که گویی بلافاصله پس از شکستن این تابو، ناگهان اهرمی معجزهآسا از فراز ویرانههای آن سر بر خواهد آورد و راهحلی «میانبر» و «جهشوار» برای غلبه بر عقبماندگی در سطح فراسرزمینی و فروملی پدیدار خواهد شد. نقد این تابو اگرچه از موضع فعالین جامعه مدنی صورت میگیرد اما منتقدین پس از عبور از مرحله سلبی نقد خود و در لحظه ارائه یک بدیل ایجابی، تمامی تئوریهای مربوط به جامعه مدنی را فراموش کرده و تصور میکنند حل مساله «مذاکره» به خودی خود و به طور اتوماتیکوار منجر به ایجاد جاپایی استوار در خزر و قفقاز و آسیای میانه و یا حوزه خلیجفارس و خاورمیانه خواهد شد. در اینجا، مفهوم «دولت» چنان سیطرهای بلامنازع و نامرئی بر اذهان مییابد که حتی نقد مواضع دولتی و یا حکومتی نیز به کمک همان مفاهیم «دولتی» و نه «جامعهای» صورت میگیرد. حل معضل «مذاکره با آمریکا» از طریق ارتقاء کشورما به مدار بالاتری از توان ملی و از طریق میل به یک موضع «برابر حقوق» میتواند یک پیششرط لازم برای اعمال حاکمیت ملی در سطح منطقه باشد. اما فراموش نکنیم که پیشرفت مذاکره در هر سطحی که باشد نمیتواند همچون گزینهای کافی برای دور زدن مسائل مربوط به جامعه و مسائل محلی و منطقهای باشد. به عنوان مثال درکی نزال و عقبمانده از مساله «رابطه با آمریکا» معتقد است ترکیه از آن رو توانسته در قفقاز و یا آسیای میانه از کشور ما جلوتر بزند که با آمریکا مسألهای ندارد اما چنین درکی عرصه عقبماندگی را از جامعه و یا جامعه مدنی دور کرده و همه چیز را به مسأله «رابطه» فرو میکاهد. فراموش نکنیم که ترکیه به رغم همه ورشکستگیهای فاجعهبار اقتصادی و به رغم سایهای سنگین که نظامیان بر پیکره دموکراسی این کشور افکندهاند، به پیشرفتهای حیرتآوری در عرصه جامه مدنی نایل شده است.
در پرتو همین پیشرفت و توسعه مدنی است که نظامیان حتی اگر بتوانند به طور موقتی اسلامگرایان این کشور را از عرصه دولت دور کنند باز هم نمیتوانند چنین نیرویی را از عرصه جامعه مدنی حذف نمایند.
از سوی دیگر نباید فراموش کنیم که جناحهای راستگرای سیاسی و نظامیان ترکیه همان دولت مستعجل حزب رفاه اسلامی را نه با توسل به حربههای صرفاً نظامی همچون کودتا بلکه با توسل به همه ظرفیتهای «قانونی» برانداختند. حضور سنگین بخش دیگری از جامعه مدنی [بخش سکولار و صرفاً دموکراتیک] باعث گردید تا کودتای نظامی از عرصه سیاسی کشور عقب رانده شود. تحت تأثیر همین رشد مدنی بود که آشتیناپذیرترین رقبای سکولار و لائیک حزب رفاه، شعار «نه کودتا نه شریعت» را به شعار مسلط خود بدل ساختند. چیزی که تصور آن تا قبل از سالهای میانی دهه 80، یعنی سالهای رشد و بلوغ جامعه مدنی غیرممکن بود.
به عبارت دیگر این رشد و گسترش جامعه مدنی بود که هزینه کودتا را بالا برد و نظامیان را ناچار ساخت تا حتی در براندازانهترین اقدامات خود به ابزارهای قانونی (ولو قوانین متحجر و قدیمی) متوسل بشوند و در پشت یک سلسله نقابهای «حقوقی» و «مدنی» سنگر بگیرید. برای این که درک روشنتری از حضور نسبتاً نیرومند جامعه مدنی در ترکیه داشته باشیم کافی است نگاهی اجمالی به آماری که در «دومین سمپوزیوم تشکلهای مدنی ترکیه» ارائه شد بیفکنیم.
مجری این سمپوزیوم در سخنان افتتاحیه خود گفت به رغم این که در کشوری همچون ترکیه سایه ساختار دولتی مقتدر و مرکزیتگرا هنوز هم بر سر جامعه مدنی سنگینی میکند:
«براساس آماری ناقص که در دست داریم شصت هزار کانون، دو هزار بنیاد، حدود هزار سندیکا و پانصد تشکل صنفی، یعنی حدود شصت و پنج هزار تشکل غیردولتی در ترکیه وجود دارد که از آن میان حدود 35 تا 40 هزار تشکل براساس ابتکارهای اساساً محلی شکل گرفتهاند. به عنوان مثال تشکلهای «خانه و مدرسه» کانونهای ساخته شده توسط مساجد و تشکلهای مربوط به زیباسازی روستا و محله.»(2)
بنابراین هنگامی که از تأثیرگذاری ترکیه در منطقه آسیای میانه و یا قفقاز سخن میگوییم میبایست توجه داشت که عمده این نفوذ و گسترش به میانجیگری تشکلهای مدنی مستقل و یا نیمه مستقل صورت میگیرد. حتی تا آنجا که بورژوازی مهاجم و پویای ترکیه و یا به عرصههای صرفاً اقتصادی باز میگردد، باز هم دولت و وزارت خارجه همچون نماینده و خدمتگزار این طبقه عمل میکند و نه همچون فیلترهای باندی ـ محفلی و سرعتگیر.
در کشور ما نیز رخدادهای دی 68 میتوانست همچون نقطه آغازی برای انتقال بخشی از وظایف وزارت «خارجه» به داخل و ابتکارهای خودجوش مردمی و نخبگان محلی باشد. در آن مقطع تلاقی تودهوار مردم دو سوی مرز ظرف مدت کوتاهی تابوها و لولوهای برساخته و مصنوع آکادمسینها و روشنفکران و مهندسین امور «هویتی» را شکست. لولویی به نام «خطر تجزیه» که همواره بر مبنای محاسبهای غلط از سرمایههای وحدت ملی استوار شده و از بیاعتمادی به مردم ـ به ویژه مردم مناطق مرزی ـ تغذیه میکند، بیاعتباری خود را نشان داد.
آکادمسینهای ناسیونال ـ فاشیست وابسته به شاه در طول سالیان دراز و در لابراتوارهای تاریخنگاری و ادیباتشناسی و قومنگاری به ابداع و اختراع تابوها و لولوهایی در جهت تحکیم ساختار یک نوع ناسیونالیسم ضددموکراتیک و آزادیستیز، مشغول بودهاند. اما این بار در مقطع دیماه 68، این طرف روسی بود که لولوی تجزیهطلبی قومی را علم نمود تا کشتار 20 ژانویه 1990 باکو را به نام دفاع از تمامیت ارضی هر دو سوی ارس توجیه نماید.
افسونی که متاسفانه در این سوی قضیه و در ورای حصارهایی که بوروکراسی دولتی را از مردم جدا میسازد، کارگر افتاد و مانع از آن شد که تجربه دیماه 68 در اعتماد به مردم تا منتهای منطقی خود فراروید. اما ظرف همان مدت کوتاه و در جریان همان تماس افقی در سطح تودههای آن سوی ارس و مردم کشور خودمان بسیاری از برساختهها و لولوها و اشباح مصنوع آکادمسینهای هویتپرداز شوروی و شاه فرو ریخت و بازار هیولایی جلوهدادن هویتهای گوناگون ملی در اذهان یکدیگر را از رونق انداخت.
خصلت «کارناوالی» رخداد دی 68 را درست در همین جا میبایست دریافت؛ کارناوال نه به مفهوم صرفاً شادخوارانه آن بلکه به مفهوم «گذرانی که بر مدار نزدیکی با هر کس و هرچیز و شکستن فاصلهها استوار است»(3) به این لحاظ رخداد دیماه 68 که از تخریب دیوارهای آهنین امپراتوری آغاز شده، در استمرار تودهوار خود به شکستن بتوارههای هویتی و مصنوع ایدئولوگهای شاه و شوروی راه برد.
به کمک تحلیل میخائیل باختین از کارناوال میتوان گفت که رخداد مذکور برای لحظاتی کوتاه همه قوانین و قواعد صلب و سخت مرزبندیهای خرافی ایدئولوگها را تعطیل نمود و همه بافتههای «آکادمیک»، «جدی»، «رسمی» و «کلاسیک» را درباره هویتهای متمایز و دیگرستیز، گسیخت. ملغمهای از درهمآمیزی هویتهای گوناگون، برای مدت کوتاهی هم که شده الگویی از چندصدایی فراسرزمینی را به نمایش گذاشت. همین بیحرمتی به مرزها و مرزبندیهای مصنوع هویتپردازان شاه و شوروی بود که به دنبال خود موجب سراسیمگی و تشویق قدرتهای منطقهای و جهانی گردید: نخستین سراسیمگی به خود مسکو برمیگشت که برای توقف روند ملاقات تودهوار در دو سوی ارس، کشتار باکو در 20 ژانویه را سازماندهی نمود. این کشتار با استقبال آشکار غرب مواجه گردید. ریچارد لمان Richard Lehman کنگرسمن آمریکایی به همراه 26 عضو دیگر کنگره طی نامهای به گورباچف به حمایت از او در جریان لشکرکشی ژنرال یازوف به باکو پرداختند. تورگوت اوزال رئیسجمهور وقت ترکیه همزمان با کشتار باکو در واشنگتن به سر میبرد و در کنفرانس مطبوعاتی «International of Washington» در پاسخ به خبرنگاران درباره این واقعه گفت:
«اگر حقیقت مطلب را بخواهم بگویم [واقعیت این است که] ترکهای [جمهوری] آذربایجان به آذربایجان ایران بیشتر تمایل دارند تا ترکهای آناتولی. آنها با مختصری تفاوت لهجه به ترکی واحدی سخن میگویند. اما در این میان یک تفاوت مهم وجود دارد، آنها [جمهوری آذربایجان] شیعه هستند ولی ما سنی هستیم.»
سخنگوی وقت وزارت خارجه خانم Margaret Tutwiller نیز از «احترام» وزارتخانه متبوع خویش در قبال «تدابیر» نظامی ژنرال یازوف سخن گفت و در همین ایام بود که برخی چهرههای اپوزیسیون مقیم خارج از کشور نگرانی خود را از گسترش تماس تودهوار و بیمرز آشکار نمودند. حسن نزیه در پیامی به «آذربایجانیهای آن سوی مرز» از آنان خواست «آرزوی مسافرت و دیدار بستگان و هموطنان ایرانی را به پس از سرنگونی جمهوری اسلامی» موکول نمایند. (کیهان لندن ـ شماره 284). نشریه «اکثریت» ارگان سازمان فداییان خلق سرازیر شدن مردم جمهوری آذربایجان به جانب مرزهای جنوبی را ناشی از «عدم آگاهی در برخی مسلمانان جمهوری آذربایجان» و «توهم» آنان دانست. این نشریه رخداد دیماه 68 را «به درجاتی تاوان عملکرد و نتایج روش دولت در عدم بازتاب حقایقی که در ایران آخوندزاده میگذرد»(4) قلمداد نموده و اضافه نمود «تصویر واقعی از رژیم جمهوری اسلامی... هنوز از دید آنان [مردم آن سوی ارس] دور نگه داشته شده است.»(5)
اما اتحاد شوروی از هیچ تلاشی در جهت ارائه یک تصویر مخدوش از این سوی مرز و در جهت ابداع یک هویت غیرستیز و «متفاوت» از آن طرفیها مضایقه و دریغ نکرده بود. در واقع این شکسته شدن تصاویر برخاسته ایدئولوگ شاه و آکادمسینهای شرقشناس روسی بود که به کشتار 20 ژانویه باکو منجر گردید. رخداد دیماه سال 68 به این لحاظ فاصله و شکاف میعنی بین تصویرپردازیهای مالوف شرقشناسان روسی و هویتپردازان محلی در باکو به وجود آورد. ایگور بلیایف شرقشناس روسی با سراسیمگی فراوان در قبال شکستهشدن تصاویر استالین ساخته از هویت «شمال» و «جنوب» واکنش نشان داد و باکوییها را نصیحت نمود که نباید مرزبندیهای استالینی را فراموش کرده و از «ستم ملی» در «جنوب» غافل بمانند. این بار نوبت بالاش آذر اوغلو دبیر اتحادیه نویسندگان جمهوری آذربایجان بود که به او پاسخ بدهد. با در نظر گرفتن این که آذر اغلو درست در نوک پیکان پروژه هویتسازی شورویها قرار داشت و اساسا انتصاب کاملاً سیاسی وی بدین سمت در سال 1983 توسط مقامات حزبی در جهت تیزاندن «مسأله جنوب» صورت گرفته بود، مجادله قلمی وی و بلیایف در لحظه دیماه 68 مفهوم خاصی مییابد. آذر اوغلو در این مجادله مقاصد نفاقآلود مسکو را افشا مینماید:
«پس از خواندن مقاله «آذربایجانیها، آیا خلق تجزیه شده هستند» نوشته ایگور بلیایف 7 فوریه 1990، تعجب کردم و این سؤال به ذهنم رسید که در زمانی که سخن از آشکارگویی (گلاس نوست) و دموکراتیزاسیون میرود، ذکر حوادث غمناکی [از به اصطلاح «ستم ملی»] که بر سر یک خلق رفته و به زیر سؤال بردن آن چه مفهومی را تعقیب مینماید؟
مولف میکوشد برخورد سرد و غیردلسوزانه جمهوری اسلامی نسبت به آذربایجان جنوبی را آگراندیسمان کرده و به کسانی که گویا در آذربایجان شمالی در اندیشه ایجاد «جمهوری اسلامی» هستند یادآور شود که جمهوری اسلامی چگونه برخورد منفی با آذربایجانیهای خودش دارد... انسان به فکر میرود که مؤلف مقاله چرا فقط این وضعیت غیرنرمال را به ایران نسبت میدهد و وجود چنین حالاتی در دیگر کشورها را به طور کلی در محاق میگذارد؟
مقاله در یک تحلیل خیلی سطحی میکوشد تا برخورد آیتالله خمینی با آیتالله شریعتمداری را به «آذربایجانی» بودن شریعتمداری نسبت دهد و حال اینکه این درگیری دلایل عمیقتر از آن چیزی داشته که بلیایف نشان میدهد. مؤلف مقاله آن دلایل را یا نمیداند و یا نمیخواهد بنویسد و فقط مسائل مربوط به رفتار با آذربایجانیها» به درد او میخورد و فقط آن را برجسته میکند. در همین جا باید بگویم که اولین نخستوزیر پس از انقلاب مهندس بازرگان یک آذربایجانی بود و رهبر دینی کشور در حال حاضر آذربایجانی است که در زمان آیتالله خمینی رئیسجمهور بود.»
همچنان که گفتیم طرح چنین مطالبی از سوی کسانی که خود زمانی متولیان اصلی پیشبرد مرزبندی استالینی در ابداع هویتهای غیرستیز بودند، حاکی از رخنه و شکافی است که در امتداد رخنه و شکاف مرزهای آهنین و سیمهای خاردار به وجود آمده بود. رهبری کشورمان در آن ایام برخلاف انتظار مقامات حزب کمونیست که میخواستد ایران به نیابت ارتش سرخ به روی مردم مرزشکن آتش بگشاید، به ملاقات تودهوار و بیمرز خوشآمد گفته و متقابلاً «ناشیگری» ارتش سرخ را به شدت مورد تهاجم قرار دادند.
در واقع برای لحظاتی کوتاه هم که شده شکاف و رخنه معینی در دیوار صلب و سخت تئوریهای «امنیتی» تئوریسینهای شاهنشاهی به وجود آمده و روند اعتمادسازی در قبال آذربایجان، این خطه از حالت یک «نقطه آسیبپذیر» و «نقطه ضعف» خارج و به مزیت نسبی و نقطه قوت در پیشبرد یک سیاست خارجه واقعاً ملی بدل میساخت. دقیقاً همین روند اعتمادساز داخلی بود که در سویه مقابل بیاعتمادی به سیاستهای مشترک گورباچف و غرب در اعمال «استاندارد دوگانه» بر علیه جمهوریهای جنوبی را دامن میزد. خانم سوناکیله استاد دانشگاه بغاریچی استانبول در همان زمان طی مقالهای با عنوان «آذربایجان، غرب، شوروی و ترکیه» در روزنامه «جمهوریت» نوشت:
«در حال حاضر مداخله نظامی شوروی در آذربایجان از سوی غرب میتواند با «تفاهم» مواجه گردد، اما پویایی جدید و منافع جدید میتواند شکل این «تفاهم» را دگرگون کند. ایالات متحده کماکان منطقه مهم نفتی قفقاز را همچون سکوی پرش شوروی به دریاهای گرم میداند.»
مقاله جمهوریت سپس به واکنش نسبتاً یکپارچه و «پرمعنای غرب» در استقبال از مداخله نظامی ژنرال یازوف اشاره کرده و با آوردن نمونههایی از این تفاهم مینویسد:
«گورباچف که در چارچوب سیاست گلاس نوست و پروستاریکا [در جمهوریهای غیرمسلمان] در نهایت دقت و جستوجوی راهحلهای آزاد و دموکراتیک است در آذربایجان از این خط عدول کرده و استاندارد دوگانه برقرار نمود. او با احتساب اینکه چنین مداخلهای واکنش چندانی در غرب برنخواهد انگیخت، در آذربایجان مداخله نظامی نمود.»
خانم سوناکیله در پایان مقاله خود هشدار میدهد: «جناب گورباچف نمیبایست حقانیت سیاستهای اعمالشدهاش را با معیارآفرینهای غرب بسنجید و بر آن بنا کند... اختلافات در چنین چارچوبهایی، گروههای اسلامی را هم در ترکیه و هم در دیگر کشورهای مسلمان تقویت خواهند نمود و پیشبرد کار سیاست معتدل و دنیوی را با مانع مواجه خواهد ساخت.»(6)
در هر حال چنانچه دیدیم رخنه و شکافی که در تئوریهای هویتپردازانه شاه و شوروی به وجود آمده بود نهایتاً با علم کردن لولوی «تجزیهطلبی» توسط متخصصین جنگ روانی در آن سوی قضیه به هم آمد و اوضاع بر وفق سابق برگشت. رخداد دیماه 68 اگر با روندهای ملاقات بیمرز تودهای در آن سو و این سوی رود راین در اروپای واحد مقایسه شده و با تجربه زیسته اروپایی معاصر تلفیق گردد استعداد فرارویی به یک رخداد دورانساز و فلسفی را دارد و میتواند نقطه آغازی برای پرورش خیالواره یک بلوک وسیع آسیایی و منطقهای باشد. من به ویژه در این خصوص رویکردی هابرماسی را در نظر دارم که میگوید:
«با توجه به عواملی مثل بسط حقوق بشر و دموکراسی اکنون دولت ـ ملت صورت انتزاعیتر و جدیدی از ادغام اجتماعی را در فراسوی مرزهای تباری و زبانهای ملی امکانپذیر ساخته است. امروز این وظیفه پیشروی ما قرار گرفته است که این فرایند را در قلمرو انتزاعی گامی دیگر به جلو ببریم. فرایندی از تصمیمسازی که بتواند از مرزهای ملی در گذرد مستلزم عوامل یگانگی بیشتری است و این خود نیازمند رشد یک حوزه عمومی اروپایی و یک فرهنگ سیاسی اروپایی است. در چنین زمینهای از گفتوگوی پساملی، آگاهی مربوط به عضویت جمعی باید از بطن منافع کنونی سر برآورد شاید ما بتوانیم از بصیرتی نیرو بگیریم که همکاران ما در دوره ورمارتز (پیش از مارس) از آن بیبهره بودند. و آن اینکه هویتهای جمعی ساخته میشوند، نه آنکه یافته شوند. چنین هویتی از یگانگی ناهمگنها ساخته میشود.»(7)
هابرماس این سخنان را از طریق بازگشت استعلایی به دوران 1846 آلمان بیان میکند. یعنی دورانی که هنوز ناسیونال ـ فاشیسم به سرنوشت محتوم آلمان بدل نشده بود و هنوز بحث بین خاصگرایان آلمانی با عامگرایان این کشور درباره حقوق بشر و مواعید جهانشمول قوانین اساسی آمریکا و انقلاب فرانسه باز بود. بازگشت استعلایی ما به دوران مشروطه یعنی به دورانی که هنوز مرزبندیهای بعدی مستحکم نشده و نوعی ماه عسل مشروطهگی در سطح کل منطقه، روشنفکران اصلاحطلب و مشروطهخواه ترک و عرب و فارس را یکجا گرد میآورد، میتواند با رویکرد هابرماسی قرابتهایی داشته باشد.