تاریخ انتشار : ۰۹ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۱:۱۴  ، 
کد خبر : ۲۳۴۱۴۱

تکمله‌یی درباره پارادایم همه‌گیر «چه باید کرد»


ساسان آقایی
«با ما، یا بر ما»؛ این را زمانی «جرج واکر بوش» بر زبان آورد که نیویورک و ایالت‌های متحد بر خرابه‌های برج‌های دو قلوی تجارت جهانی می‌گریستند. گرچه آن زمان، بسیاری این گفته رییس‌جمهور وقت آمریکا را «واکنشی احساسی» دانستند، نه یک «الگوی عمل» اما رویدادهای پس از یازدهم سپتامبر 2001 نشان داد که نومحافظه‌کاران خانه سفید حتی در ساعت ده بامداد 11 سپتامبر 2001 می‌دانستند که «چه باید کرد؟» «یا با ما، یا بر ما» خیلی زود بدل به یکی از بنیان‌های «یکجانبه‌گرایی آمریکایی» شد و بر مبنای همین «استراتژی»، ایالات متحده آمریکا، یک ماه بعدتر افغانستان را هدف قرار داد و بدون توجه به مخالفت بسیاری از هم‌پیمانان سنتی خود، روسیه و چین، در مارس 2003 خاورمیانه را از شر صدام حسین آسوده ساخت. شتاب آمریکا در واکنش به یازدهم سپتامبر، برای بسیاری شبهه‌آور بود. خیلی‌ها در سراسر گیتی، انگاره‌های متفاوت و البته گاهی بدبینانه در توجیه یازدهم سپتامبر به کار بستند تا فرو ریختن برج‌های دو قلوی تجارت جهانی، واکنش‌های فوری آمریکا و جنگ علیه حکومت‌های پیشین افغانستان و عراق را «از پیش برنامه‌ریزی شده» قلمداد کنند. برای آنها سندهای بسیاری هم به دست آمد؛ «ساعت چهار بعدازظهر یازدهم سپتامبر 2001، CNN گزارش داد که مقام‌های آمریکایی، از احتمال دست داشتن بن‌لادن در حمله‌های تروریستی، سخن می‌گویند»، «ساعت 4:30 دقیقه بعدازظهر جرج بوش که به پناهگاهی مخفی انتقال داده شده بود، به سوی واشنگتن بازگشت» و «فردای یازدهم سپتامبر، چنی در نشست امنیتی دولت بوش گفت که وقت زدن او [صدام] فرا رسیده»، تنها یک ماه بعدتر هم، آمریکا به افغانستان حمله کرد. برای منتقدان آمریکا این همه شتاب در فرآیند یازدهم سپتامبر، نشانه خوبی از برنامه‌ریزی یک «فیلم هالیوودی» است که بهانه نومحافظه‌کاران برای «لشگرکشی» به منطقه شد؛ آنها می‌پرسند چرا تنها در یک ماه بعدتر جنگ افغانستان هزاران کیلومتر آنسوتر از خاک آمریکا آغاز شد. البته در یک نکته می‌توان با باورمندان نگاه‌های بدبینانه به تفاهم رسید؛ بله، واکنش‌های ایالات متحده به یازدهم سپتامبر «برنامه‌ریزی شده» بود. اشتباه نشود؛ سیاستمداران وقت آمریکا، برای ساخت یک فیلم هالیوودی به اسم «9/11» کارگردانی چیره‌دست را استخدام نکرده بودند که آنها برای رودررو شدن با رویدادهایی مشابه یازدهم سپتامبر «برنامه» داشتند.
این برنامه‌ها از کجا آمده بود؟ از چیزی که «استراتژی» نام می‌نهیم. در اینجا درباره درستی یا نادرستی استراتژی آمریکایی و استراتژی جمهوریخواهان آمریکا سخن نمی‌گوییم، بحث درباره «ارزش خود استراتژی» است و از آنجا که «داشتن یک استراتژی بد از نداشتن استراتژی بهتر است»، حتی اگر راهبردهای جرج بوش پس از یازدهم سپتامبر را اشتباه بدانیم، باز هم فوریت، همگونی و ابتکار عمل دولت موقت آمریکا در کنترل بحران یازدهم سپتامبر، می‌تواند نمونه‌یی مثبت و روشن از ارزش استراتژی باشد.
ارزش استراتژی را زمانی می‌توان برآورد کرد که هدفی روشن پیش‌روی شما باشد. داشتن استراتژی، شما را قادر می‌سازد که براساس هدفی ثابت و اصول اساسی، تصمیم‌گیری‌های متفاوتی را در بازه‌های زمانی مختلف داشته باشید که در نهایت شما را در رسیدن به هدف پیروز می‌سازد. بیشترین مفهومی که امروز از استراتژی برداشت می‌شود، «استراتژی سیاسی» بویژه در روابط بین‌الملل است و پس از آن «استراتژی نظامی» که بیانگر کلاسیک‌ترین استفاده از استراتژی است، جایگاه دوم را دارد. برای بیان بهتر مفهوم استراتژی می‌توان آن را نقشه راهی از مجموعه تاکتیک‌ها، ابزارها و نیروها دانست که برای رسیدن به هدف شما را یاری می‌کند. استراتژی یک قطب‌نماست که در رسیدن به یک هدف بلندمدت، مسیر درست را روشن کرده و اجازه انحراف از آن را نمی‌دهد. اساس استراتژی سیاسی را باید Rationality یا عقلانیت دانست چرا که عقلانیت همواره در پی «بیشترین فایده با کمترین هزینه» است و استراتژی از این امر پیشگیری و گم کردن هدف یا افتادن به مسیرهای ناهمگون را ناممکن می‌سازد. از آنجا که خردورزی تنها شاخصه ساختارهای دموکرات است و با ساختارهای بسته نسبتی پیدا نمی‌کند، بنابراین بسیار بدیهی است که دولت‌های بریافته از دموکراسی، بیشتر وقت‌ها براساس تبیین استراتژی به سودمندی می‌رسند و در برابر آنها دولت‌های استوار بر استبداد، در نظام جهانی بازنده خواهند بود. همین امر می‌تواند سرنوشت کارزارهای سیاسی جهانی را روشن کند و پاسخی برای «استیلای جهان پیشرفته» بر «جهان پیش نرفته» باشد. ساختارهای دموکراتیک از استراتژی برای پیروزی در رقابت بهره می‌برند و ساختارهای بسته جهان در بحران فقدان استراتژی ناچار به پذیرش پیروزی رقیب هستند؛ چه، آنها نه خیلی می‌دانند که چه می‌خواهند و نه می‌یابند که از چه راهی باید به خواسته خود برسند. روشن‌ترین برهان فقدان استراتژی را می‌توان در پرسش «چه باید کرد؟» یافت.
در کشورهای توسعه‌نیافته مدام و مستمر با این پرسش روبه‌رو هستیم که «چه باید کرد؟». پارادایم «چه باید کرد» در کشورهای این‌چنینی، نه تنها همواره در میان نخبگان حکومتگر در جریان است که «چه باید کرد» در میان جامعه، بین مردم و حتی مساله‌های فردی و شخصی نیز امتداد پیدا می‌کند. چه، به تقریب هیچگونه استراتژی برای رسیدن به هیچ هدفی وجود ندارد. راست ماجرا این است که در این جامعه‌ها، هدف فاقد مفهوم درستی است؛ پس استراتژی رسیدن به هدف نیز تهی از هر بن‌مایه‌یی خواهد بود. هدف‌ها تبیین می‌شود اما در سطح تبیین باقی می‌ماند و درباره چگونگی رسیدن به آن یا مناقشه‌یی رخ نمی‌دهد یا این مناقشه‌ها بدون نتیجه رها می‌شود. بسیاری از استراتژیست‌ها در کشورهای مختلف هدفی را تعیین می‌کنند که از سرگردانی نجات یابند اما در راه رسیدن به هدف، سرگردان و چون سرگردانند، خیلی زود چراغ هدف‌ها و مقصدهای دیگر فریبنده به نظر می‌رسد و از هدف پیشین به سوی هدفی تازه سوق می‌یابند. به این ترتیب درگیر یک «بازی هدف» می‌شوند و هر روز یک هدف را بیان می‌کنند. «چه باید کرد» البته هیچگاه پرسشی بیهوده نبوده است. ساختارهای خردورز، برای رسیدن به هر هدفی، هر بار از خود می‌پرسند؛ چه باید کرد، آن را به مناقشه می‌گذارند و به این ترتیب استراتژی خود را تبیین می‌کنند، سپس امکان‌ها، ابزارها و نیروها در چارچوب این استراتژی به کار گرفته می‌شود تا به هدف دست یابند. پاسخ فوری آمریکا به پرسش «چه باید کرد در برابر فاجعه یازدهم سپتامبر»، «جنگ با بنیادگرایان اسلامی به هر روش ممکن» بود. جرج بوش این جنگ را از مسیر «یکجانبه‌گرایی» پیمود و باراک اوباما اینک با ماشین «اتحاد جهانی» به سوی هدف می‌رود؛ می‌بینید که استراتژی اجازه نداده، هدف گم شود، تنها روش‌ها برای رسیدن به نتیجه‌یی بهتر و کم‌هزینه‌تر تغییر یافته‌اند.
در این بین، در ایران وضعیت متفاوت است. بحران فقدان استراتژی در ایران ما البته نه برای امروز است، نه برای دیروز که بیشتر شاید بیانگر یک ناتوانایی جهش‌یافته ایرانیان باشد که در تمام بخش‌ها نیز تداوم دارد؛ هم در میان دولت‌داران و هم در میان منتقدان، هم سپهر همگانی با آن روبه‌رو است و هم حوزه خصوصی از آن بهره‌مند! «کرومیت روزولت» در نتیجه‌گیری برنامه «کودتا در ایران» خود که به سازمان CIA ارایه داده، می‌نویسد: «با توجه به ناکارآمدی شناخته شده ایرانیان در برنامه‌ریزی و عمل به شیوه‌یی کاملا منطقی، ما هرگز انتظار نداریم که چنین طرحی، همانند عملیاتی که پرسنل غربی انجام می‌دهند، بررسی و اجرا شود». اشاره او به «ناکارآمدی شناخته شده ایرانیان در برنامه‌ریزی» شاید روشن‌ترین اشاره در تاریخ معاصر ما به بحران فقدان استراتژی باشد. با وجود همین ناتوانمندی رایج، اما آنها توانستند، «چه باید کرد» خود در برابر دولت مصدق را دنبال و با استفاده از همین استراتژی به موفقیت برسند، شاید این زخم تاریخی، برای قیاس تاریخی و سیاسی ما و آنها، نمونه خوبی باشد؛ در زمانی که غرب استراتژی خود را در برابر «بحران مصدق» یکدست و اجرایی می‌کرد، در ایران حزب توده، جبهه ملی، روزنامه‌نگاران، اعضای دولت و مردم، همه می‌پرسند «چه باید کرد؟» و در این همه کسی پیدا نشد که در خلال مجال تاریخی سه روزه میان دو کودتای 25 تا 28 مرداد،‌ حتی یک پاسخ نصفه و نیمه به این پرسش بدهد. در حقیقت هیچ‌کس نه در دولت و نه در بیرون از دولت به درستی نمی‌دانست که برابر کودتا چه باید کرد؟ شاید سلسله بیهوده و بی‌نتیجه چه باید کردهای ما بازمی‌گردد به این اشتیاق که همیشه دوست داریم پرسنده باشیم نه پاسخ‌دهنده.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات