مهدی تاجیک
یک دستفروش میانسال کنار متروی میرداماد تهران در روزهایی که تبلیغات انتخابات سراسر پایتخت را فرا گرفته بود عکسی از میرحسین موسوی بالای سرش نصب کرده بود به نشانه حمایت از او. این فروشنده که نماینده مناسبی از طبقه فرودست و مهاجر تهران به شمار میآمد با حرارت از این کاندیدا به عنوان کسی یاد میکرد که میتواند مشکل فقر و کسب غیر قانونیاش را حل کند. برای او آزادی مطبوعات و تقویت نهادهای غیر دولتی اهمیت چندانی نداشتند اما رونق کسب و کار برایش اهمیت داشت. او و کسانی چون او را شاید بتوان حامیان روایتی از اصلاحطلبی دانست که تفاوتهای معناداری با اصلاحطلبی دهه 70 دارد.
در دهه 70 جوانان خوشپوشی که با شور و شوق برای محمد خاتمی تبلیغ میکردند دغدغههایی از جنس فرهنگ و سیاست داشتند و هر چند اقتصاد نیز برایشان مهم بود اما اولویت نخستینشان نبود. دلسردی این جوانان از سیاستهای خاتمی زمانی روی داد که برنامههای اصلاحی دولت وی برای پیشبرد توسعه سیاسی به بنبست خورد. ناکامی نسبی برنامههای توسعه سیاسی باعث شد که رونق فعالیتهای اقتصادی و بسامان شدن تجارت در این دوران چندان به چشم نیاید و تحتالشعاع ناکامیهای سیاسی قرار گیرد. حامیان جوان خاتمی در دهه 70 در انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم عمدتا آرای خود را به نفع رقبای رییس دولت به صندوق ریختند. آنها با دستفروش فرودست کنار متروی میرداماد از یک جهت شباهت پیدا کردند و این پدیدهای است که میتواند نشانهای بر تحول معنای اصلاحطلبی نیز باشد.
معنای گم شده
کوششهای جسته و گریخته آکادمسینها و حتی نخبگان ابزاری برای تعریف چارچوبی مفهومی از واژه اصلاحطلبی تاکنون ناکام بوده است. آخرین تلاش از این دست را محمد خاتمی صورت داد که سال گذشته سلسله جلساتی را با عنوان «تبیین اصلاحات» میزبانی کرد و از دل مجموعه مباحث سخنرانان این جلسات، متونی نیز منتشر شد. اما نه این تلاش و نه تلاشهای مشابه دیگر نتوانستهاند روایتی از اصلاحطلبی ارائه دهند که مورد قبول نسبی کنشگران این جریان قرار گیرد. در فقدان یک تعریف عام از اصلاحطلبی، دشواریهای بررسی این گفتمان و سیر تحول آن دو چندان میشود.
شاید یکی از معدود راههای موجود برای غلبه بر این دشواری استفاده از نمادهایی در گفتمان اصلاحطلبی باشد که کمتر بر سر آن منازعه بوده است. مقایسه نمادهای این گفتمان در نیمه دوم دهه 70 شمسی که محمد خاتمی آن را نمایندگی میکرد با ویژگیهای اصلاحطلبی نیمه دوم دهه 80 که میرحسین موسوی و مهدی کروبی آن را نمایندگی میکنند تا حدی به روشن شدن سیر تحول گفتمان اصلاحطلبی کمک خواهد کرد.
تغییر، شعار همیشگی
وعده تغییر وضع موجود همیشه وعدهای وسوسهانگیز و تحریککننده بوده است. جریانهای اصلاحطلب نقطه عزیمت خود در حوزه سیاسی را بر مبنای تحریک مخاطبان با استفاده از عناصر تغییردهنده گذاردهاند. این شیوهای مرسوم در سیاستورزی اصلاحطلبانه است که شرق و غرب نمیشناسد. عنوان «چپ» نیز که معمولا برای معرفی جریان اصلاحطلبی ایران استفاده میشود بیشتر از آن که جنبههای اقتصادی و ضد امپریالیستی را دربر گیرد متوجه شیوه تغییرطلبانه این جریان است. از اینرو، اراده برای تغییر وضع موجود را میتوان برگ برنده اصلاحطلبان در انتخابات ریاست جمهوری سال 76 دانست.
این اراده گرچه در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی با دستاندازهای فراوان رو به رو شد و ناکامیهای عملی توسعه سیاسی؛ مخاطبان فراوانی را سرخورده کرد اما باز تاکید بر «تغییرطلبی» بود که سرمشق کاندیداهای اصلاحطلب در انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم قرار گرفت. شعار یکی از آنها در انتخابات به طور مشخص شعار «تغییر» بود و مضمون تمام انتقادهای کاندیدای دیگر نیز در تغییر وضع موجود خلاصه میشد. شعارهای تغییرطلبانه این دو کاندیدا بسیاری از مخاطبان اصلاحطلبی در جامعه را پس از سالها سرخوردگی دوباره امیدوار کرد و به میدان سیاست آورد. اصلاحطلبی دهه 70 و اصلاحطلبی دهه 80 از جهت تاکید بر «تغییرطلبی» مسیری مشابه را پیمودند هرچند که سرنوشتی مشابه نداشتهاند.
پروژه ناکام
روایت محمد خاتمی از اصلاحطلبی معمولا در یک عنوان دو کلمهای خلاصه میشد «دموکراسی دینی». او از دل این دو واژه مفاهیم مختلفی را استخراج میکرد ولی بیش از هر چیز نگاهش متوجه حوزه سیاست بود. تلاش او و دوستانش برای توسعه با کامیابیهای سریع و سپس ناکامیهای دامنهدار روبهرو بود. کوششهای خاتمی برای دموکراتیزه کردن نهاد دولت به ویژه پس از برگزاری نخستین انتخابات شوراهای شهر و روستا به بار نشست اما سلسله ناکامیهایی که در اثر رد صلاحیت نمایندگان اصلاحطلب برای تصدی مسئولیتهای حساس سیاسی رقم خورد، توفیقهای اولیه را نیز کماثر کرد.
با این حال خاتمی و همفکران او تا روزی که در نهاد ریاست جمهوری مشغول کار بودند پرونده دموکراتیزه کردن نهادهای حاکمیت را باز نگاه داشته بودند. پس از 4 سال دوری اصلاحطلبان از دولت و واگذاری امور به محافظهکارانی از جنس احمدینژاد، محمد خاتمی با حضور در میدان انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم بسیاری از تحلیلگران را به این نتیجه رساند که وی در صورت پیروزی قصد ادامه مسیر پیشین و کوشش در راه توسعه سیاسی خواهد داشت اما حضور غیر منتظره میرحسین موسوی در صحنه رقابتها و متعاقب آن کنارهگیری خاتمی سوالهای زیادی را درباره اینکه آیا موسوی ادامهدهنده راه خاتمی است یا نه ایجاد کرد.
موضعگیریهای موسوی در روزهای ابتدایی پس از کاندیداتوری نیز به گونهای بود که نظر هواداران خاتمی را جلب نمیکرد. حتی بسیاری از هواداران دو آتشه خاتمی مردد بودند که میتوانند روایت موسوی از اصلاحطلبی را بپذیرند و به آن اعتماد کنند یا خیر. با این حال گذشت زمان روشن کرد که موسوی نیز مانند خاتمی با ادبیاتی متفاوت از خاتمی، قصد توسعه سیاسی را در سر میپروراند و پروژه دموکراتیزه کردن جامعه را دنبال میکند. سیر حوادث حتی به گونهای پیش رفت که اکنون بسیاری از تحلیلگران اراده موسوی برای توسعه سیاسی را به مراتب بیشتر از اراده خاتمی ارزیابی میکنند.
هرچند شرایط کاملا متفاوتی که این دو شخصیت در آن قرار گرفتند اجازه داوری منصفانه و دقیق درباره اینکه کدامیک اراده بیشتری برای توسعه سیاسی داشتهاند را دشوار کرده است. محمد خاتمی گلهمند است از اینکه چرا دستاوردهای اقتصادی دوران دولتمداریاش همواره تحتالشعاع ماجراهای سیاسی قرار میگیرد. رشد سرمایهگذاری خارجی، فاصله گرفتن از اقتصاد دولتی و بها دادن به بنگاههای بخش خصوصی رئوس دستورالعملهای خاتمی در دوران ریاست جمهوریاش بودند.
او ادامهدهنده راه هاشمی رفسنجانی در حوزه اقتصاد بود. بدنه اقتصادی دولت وی متشکل از تکنوکراتهایی بود که در زمان هاشمی تربیت شده بودند و گرچه برخی از سیاسیون چپگرای جناح اصلاحطلب، اقدامات هاشمی برای تعدیل اقتصادی را به شدت زیر سوال میبردند اما مدیران اقتصادی خاتمی ادامه خصوصیسازی و تلاش برای کوچک کردن بدنه دولت را تجویز میکردند.
خاتمی از تکنوکراتهایی که با دولتش کار کردهاند راضی به نظر میرسد. او بارها با افتخار از دستاوردهای اقتصادی دوران اصلاحات سخن گفته و در پی آن است که این دستاوردها بیشتر در معرض دید جامعه قرار بگیرد. شاید وی میخواهد به منتقدانش ثابت کند که دولت اصلاحات درگیر و دارهای مربوط به توسعه سیاسی از رشد اقتصادی غافل نمانده است. خامی در دوران کوتاه کاندیداتوریاش در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری نیز به نسبت سابق زمان بیشتری را برای صحبت ترویج دیدگاههای اقتصادیاش مصرف میکرد تا به نوعی جبران گذشته شود. او باز هم از بها دادن به بخش خصوصی، کوچک کردن بدنه دولت و تسهیل سرمایهگذاری خارجی به عنوان سرفصلهای اقتصادیاش سخن میگفت.
با این وجود کاندیداتوری میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری تردیدهای فراوانی را درباره اینکه وی در صورت پیروزی تابع کدام مشی اقتصادی خواهد بود، به وجود آورد. موسوی به عنوان کسی شناخته میشد که دیدگاههای اقتصادی سوسیالیستی دارد. در دوران نخستوزیری وی شیوه توزیع کوپنی برای دسترسی به کالاهای ضروری از سوی دولت تجویز میشد و بخش خصوصی نحیف و کمجان بود. نگاه موسوی به عدالت توزیعی و توجهش به طبقه مستضعف باعث میشد که غالب تحلیلگران وی را از بعد اقتصادی فردی جامعهگرا و حامی اقتصاد دولتی بدانند.
مجموعه مشاوران اقتصادی نیز که موسوی در کنار خود داشت به این ظن و گمانها دامن میزد. روی سخن موسوی در میتینگهای انتخاباتی به ویژه وقتی که پای مباحث اقتصادی به میان میآمد با طبقه فرودست بود. او خود را حامی فرودستان معرفی میکرد و از همینرو نیز توانست اقبال بخش قابل توجهی از حاشیهنشینها و حتی افرادی در طبقه متوسط را به دست آورد که کسب و کارشان به دلیل رکود دامنهدار در سالهای گذشته دچار بحران شده بود. موسوی میکوشید با طبقه فرودست با زبان خودشان صحبت کند و این کاری بود که اصلاحطلبان دهه 70 معمولا از آن پرهیز داشتند.
برای مثال او در نخستین نطق تلویزیونیاش زمانی نسبتا طولانی را به بیان مشکلات مربوط به افزایش نرخ سیگار در دوران جنگ اختصاص داد که با واکنش منفی بسیاری از روشنفکران و تحصیلکردگان طبقه متوسط مواجه شد اما مخاطب اینگونه صحبتها فرودستانی بودند که اندک تفاوتی در نرخ سیگار نیز بر نان شبشان تاثیر میگذاشت. هوادارانی که موسوی به مرور در میان مستضعفان پیدا کرد او را مصمم ساخت که در ادامه تبلیغات انتخاباتی از شیوههایی که عدالت توزیعی را تجویز میکند، بیشتر استفاده کند. کسانی چون دستفروش کنار مترو بر مبنای چنین تبلیعی به موسوی متمایل شده بودند با این حال موسوی پرهیز داشت از این که به عنوان یک جامعهگرا شناخته شود.
او در مصاحبههای زمان انتخابات بارها منکر تعلق خاطرش به اقتصاد دولتی شد و حتی اذعان کرد که شیوه توزیع کوپنی دوران نخستوزیریاش صرفا به دلیل مشکلات ناشی از جنگ بوده است. موسوی برای برائت از اتهام سوسیالیست بودن بارها از سرمایهگذاری خارجی و واگذاری امور به بخش خصوصی دفاع کرد و در مواردی حتی پیشروتر از خاتمی ظاهر شد اما در مجموع روایتی که موسوی به عنوان نماینده اصلاحطلبی دهه هشتاد در حوزه اقتصاد عرضه کرده است محافظهکارانهتر از اصلاحات اقتصادی دوران خاتمی است.
موازنه غیر ممکن
محافظهکاران در تمام دوران اصلاحات از این که دولت اجازه رواج فرهنگهای غیر دینی را صادر کرده یا چشم بر تهاجم فرهنگی بسته، ابراز نارضایتی میکردند. خواسته آنها برخورد قهرآمیز با مواردی چون بدحجابی، مراودات دختران و پسران در سطح شهر، ممانعت از برگزاری کنسرتهای موسیقی سبک جدید و جلوگیری از اکران تئاترها و فیلمهایی بود که به گونهای ارزشهای مدرن را نمایندگی میکردند. دولت خاتمی تلاش میکرد موازنهای میان مطالبات روبهفزونی نسل جوان برای برخورداری از آزادیهای اجتماعی و انتظارات اقشار مذهبی برقرار کند. برقراری این موازنه به حدی دشوار بود که معمولا هر دو گروه را ناراضی میکرد. بارها و بارها گروهی از محافظهکاران تندرو در اعتراض به سیاستهای فرهنگی خاتمی کفنپوشان به خیابانها آمدند تا فریاد اعتراضشان را به دولت برسانند.
جوانان شیفته فرهنگ مدرن امکان اعتراضی مشابه برای بیان مطالباتشان را نداشتند اما در عوض با سبک پوشش مد روز خود و با ترویج موسیقی و فیلم و کتابهای محبوبشان عملا نشان میدادند که انتظار اتخاذ چه سیاستهای فرهنگی را از دولت دارند. با این حال دولت اصلاحات کوتاهمدتی پس از روی کار آمدن، از سیاستهای فرهنگی خود که مبتنی بر «تساهل و تسامح» بود، عقبنشینی کرد. استعفای معنادار عطاءالله مهاجرانی از سمت وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نشان داد که خاتمی علاوه بر دستاندازهایی که برای اجرای برنامههای مربوط به توسعه سیاسی با دست و پنجه نرم میکند، چه مشکلات عظیمی نیز برای برقراری موازنه در حوزه فرهنگی دارد.
مدل مطلوب خاتمی برای مدیریت فرهنگی مدلی توازنبخش بود که بتواند لایههای مختلف اجتماعی را با گرایشهای فکری و مذهبی متفاوت در حد متوسطی از رضایت نگاه دارد اما تجربه این دوران نشان داد که گفتمان اصلاحطلبی دهه 70 نهایتا موفقیت چندانی در اجرای پروژه مدیریت کجدار و مریز فرهنگی نداشته است. یک دهه بعد وقتی میرحسین موسوی و مهدی کروبی نمایندگی جوانان طبقه متوسط شهری را در انتخابات ریاست جمهوری به عهده گرفتند سطح انتظارات نسل جدید به مراتب افزایش یافته بود. دسترسی آسان به شبکههای ماهوارهای، بهرهمندی از اینترنت و تلفنهای همراه به ابزارهایی برای نسل جدید تبدیل شده بودند که رشد مطالبات این نسل را دامن میزدند.
جوانان کوششهایی بیسابقه برای بهرهمندی از فضاهای مجازی جهت معرفی نیازها و انتظارات فرهنگیشان از دولت به خرج دادند. نمادهایی که در حمایت از کاندیداهای اصلاحطلب به کار گرفته شده همگی محصول هنر مدرن و شیوه تبلیغاتی مدرن بودند. موسوی به عنوان کسی که بخش عظیمی از طبقه متوسط طرفدار اصلاحات را در انتخابات نمایندگی میکرد، به انتظارات این جوانان با ادبیات خاص خود پاسخ داد. او از برخوردهای قهری با پدیده بدحجابی به شدت انتقاد کرد، وضعیت حاکم بر عرصههای هنری را اسفناک و شعارش را «دولت فرهنگی، فرهنگ غیر دولتی» قرار داد. این شعاری بود که علاوه بر جوانان مدرن شهری محرک بسیاری از هنرمندان نیز بود. تعبیری که موسوی از این شعار داشت، وظیفه دولت در حیطه فرهنگ را به یک وظیفه نظارتی تقلیل میداد و شیوههای مهندسی فرهنگی را به حاشیه میراند.
الگوی فرهنگی موسوی لااقل در شعار پیشروتر از الگوی خاتمی به نظر میرسید. شاید بخشی از این پیشروی نیز محصول تجربههایی بود که از دوران اصلاحات حاصل شده بود اما به هر حال روایت موسوی از اصلاحطلبی فرهنگی، دخالت دولت در عرصههای هنری را حداقلی میکرد. او در کمپین انتخاباتی خود با جوانانی روبهرو بود که شیک میپوشیدند و آرزوهایی امروزی داشتند. او زبان حل نسل جوان دهه 80 را کشف کرده بود و قصد نداشت ترمزی برای آن باشد.
یک راه، دو سرنوشت
سرنوشت نخواست که موسوی راهی کاخ ریاست جمهوری شود تا روایت او از اصلاحطلبی با روایت محمد خاتمی در میدان عمل مقایسه شود. شاید اگر موسوی به ریاستجمهوری میرسید حتی برای اصلاحطلب نامیدن او باید تامل بیشتری میکردیم چرا که وی از ابتدای کاندیداتوریاش قصد داشت خود را یک اصلاحطلب معتقد به اصول بداند و همین اکراه برای معرفی کردن خود به عنوان اصلاحطلب، داد بسیاری از کنشگران سیاسی را در آورده بود اما به هر حال اکنون در صفبندی سیاسی ایران میرحسین موسوی نماینده برجسته جریان اصلاحطلبی به شمار میآید و چهرههایی چون مهدی کروبی و محمد خاتمی در پشت سر وی قرار گرفتهاند.
جابهجایی رهبران اصلاحطلب در گذر زمان نشانهای بر صیقل خوردن گفتمان اصلاحطلبی نیز بوده است. به نظر میرسد تاثیری که ویژگیهای شخصیتی محمد خاتمی بر گفتمان اصلاحطلبی دهه 70 بر جای گذاشت، میرحسین موسوی نیز با ویژگیهای شخصیتیاش بر گفتمان اصلاحطلبی دهه 80 بر جای گذارد. خاتمی و موسوی گرچه از جهت عمل در چارچوبهای قانونی با یکدیگر همنظرند اما تفاوتهای مهم از نظر صراحت لهجه، میزان مدارا با رقیب و بهرهگیری از توان اجتماعی موجود به نفع خود دارند. این تفاوتها میتواند سرنوشت کاملا متفاوتی را برای گفتمان اصلاحطلبی دهه 80 رقم بزند.