حسین قدیانی
1- اگر هر روزی و هر شبی، جلوه خداست، پس چرا ما فقط به تعداد محدودی از ایام، رخصت مقام یوماللهی میدهیم؟! در اینکه 22 بهمن 57 از روز قبل و بعدش، ویژهتر است و در اینکه 23 تیر 78 و 9 دی 88 از روزهای پس و پیششان، مخصوصترند، البته هیچ شکی نیست، لیکن چه لزومی دارد این تمایز را با عنوان «یومالله» ممتاز کنیم؟! مگر نه این است که هر روز، روز خداست؟!
1/ یک: اگر چه هر روز، روز خداست اما آدمی، گاه هست که تجلی خدا را در روزی مثل 9 دی 88 واضحتر میبیند و این جلوه معنیدار را با پوست و گوشت و استخوان و حواس ظاهریاش درک میکند. نه که استغفرالله، جلوه خدا کم و زیاد شود بلکه قصه به ضعف آدمی برمیگردد. خداوند منان گاهی برای جبران ضعف بنده خود، خود را در دیده بندگانش، آشکارتر از قبل نشان میدهد و الا خداوند همیشه آشکار و آشکارتر است. ضعف از دیدگان ماست که برای دیدن بهتر دست قدرت خدا، به روزی همچون 9 دی نیاز مبرم داریم. صرف نظر از ضعف ما، خدا همان قدر که در فتنه 88 خدا بود، در یومالله 9 دی هم خدا بود. این تفاسیر غلط ما از شکست و پیروزی است و این عجول بودن آدمیزاد است که موجب میشود گاهی پررنگتر از قبل، دست قدرت خدا را ببینیم. کم پیش میآید بندهای مثل خانم «زینب» یابنده خدا باشد و حتی در روزگار سختی هم «ما رایت الا جمیلا» بگوید. آنکه هرگز در روزگار فتنه 88 سخنانش رنگ و بوی یأس نگرفت، رهبر ما بود. خیلی فرق دارد خامنهای با ما. او مرد خداست و مردان خدا، نگاه شان به فراز و نشیب روزگار، فرق میکند با ما. واضحتر سخن بگویم؛ نامههای سرگشاده و نالههای اشرافانه، امثال مرا شاید تکان دهد اما آنکه آموزگار حکمت است، با تلخ و شیرین روزگار، جور دیگری کنار میآید. او در ایام «عسر» همان طور پروردگار را میبیند که در روزگار «یسر». چرا که حکیم است، حکیم.
1/ دو: ما اما در 9 دی، دیدیم دست قدرت خدا را. شناور بودیم در این دست. دست قدرت خدا همان بود که شاد کرده بود اعماق قلبمان را. اینک به جای یأس، امید را میدیدیم و به جای کینه، سینههای مملو از سکینه. اینک معمای فتنه، حل شده بود برای ما. احساس میکردیم قفل آشوب، با کلید حضور، باز شده است اما ساحل پیشرو، از جنس آتش نبود. گلستان بود. آب زلالی بود که سیراب میکرد کام تشنهمان را. این شد که 9 دی، برای ما «یومالله» شد. دیدیم که دست قدرت خدا به آستین یک ملت، شرف حضور داده است و به وضوح شنیدیم؛ «اذا جاء نصرالله والفتح* و رأیت الناس یدخلون فی دینالله افواجا* فسبح بحمد ربک و استغفره انه کان توابا». آری! بهترین جای استغفار، در اوج فتحالفتوح است. استغفار از اینکه؛ چرا همیشه نمیبینیم، دست قدرت خدا را.
1/ سه: گمانم «اشک شوق» ملت در آخرین لحظات یومالله 9 دی، تفسیر همین استغفار باشد. دل شاد، وقتی با دیده بارانی، گره میخورد، یعنی که فیالحال، بهترین وقت حمد و سپاس خداست و نیکوترین زمان استغفار. آستین ما کجا و دست قدرت خدا کجا؟! ما کجا و خدا کجا؟!... یادش بخیر! غروب 9 دی، تقاطع ولیعصر و انقلاب، مادر شهید دین محمدی را دیدم که عصازنان داشت میرفت. رفتم جلو به قصد سلامی و علیکی. گفت: خدا دیگه چه جوری باید بگه دوسمون داره؟! از این واضحتر میتونه دیگه خدا با ما حرف بزنه؟! از این واضحتر میتونه دیگه خودشو نشون بده؟!
2- سوال اینجاست؛ چه کسانی 9 دی را آفریدند؟! آیا فقط خانواده شهدا؟! فقط بسیجیان؟! فقط حزباللهیها؟! فقط سپاه؟! فقط کارمندان؟! فقط کارگران؟!
2/ یک: 9 دی از نظر من، یعنی آنچه من با چشم خود دیدم، کسی نبود الا همین مردم کوچه و بازار.
مردم کوچه و بازار، یعنی مردم کوچه و بازار. یعنی آحاد ملت. یعنی همه. یعنی همان کسانی که جلوی دوربین صدا و سیما از قیمت مرغ و گوشت و تخممرغ، گلایه میکنند. یعنی من، تو، او، ما، شما، ایشان. یعنی خانواده شهدا به علاوه خانوادههایی که شهید ندادهاند. یعنی بسیجیان به علاوه کسانی که اسما یا حتی رسما عضو بسیج نیستند. یعنی حزباللهیها به علاوه کسانی که لزوما هر جمعه، نماز جمعه نمیروند و هر پنجشنبه، بهشت زهرا نمیروند. یعنی در یک کلام، همین مردم کوچه و بازار.
2/ دو: اینکه حالا چه طیفهایی در یومالله 9 دی، بیش از اقشار دیگر، بودند و چه گروههایی از مردم، کمتر؛ آنجا که ما داریم درباره کلیت ملت یکپارچه ایران، حرف میزنیم، اصلا محلی از اعراب ندارد. ملت ایران یعنی ملت ایران؛ خواه مردش ریش داشته باشد، خواه نداشته باشد. ملت ایران یعنی ملت ایران؛ خواه زنش، چادری باشد، خواه پوشش دیگری اختیار کرده باشد. ملت ایران یعنی جمع 24 میلیون و 13 میلیون و رای محسن رضایی و آرای باطله و رای شیخ! یعنی نه حتی 40 میلیون رای، بلکه به عدد همه آن انسانهای شریفی که در برخی شهرستانها روز 8 دی و در اغلب شهرستانها روز 9 دی به خیابان آمدند. ملت ایران یعنی 40 میلیون رای در «انتخابات جمهوری اسلامی» و صدالبته بیش از این تعداد در «امتحانات انقلاب اسلامی».
2/ سه: الحمدلله نوشتهها و دلنوشتههای ایام فتنهام همچنان هست. همان زمان هم، نه سنگ 24 را به سینه میزدم و نه سنگ 13 و نه سنگ دیگری، بلکه علیالدوام از 40 میلیون رای، مینوشتم. آنجا که سخن از اصل انقلاب اسلامی است، و دیگر سخن از ایام انتخابات نیست، برای ما، بیش از آنکه 2 طرف میز مناظره، اهمیت داشته باشد، 2 طرف میدان مبارزه موضوعیت دارد. انتخابات، شاید دعوای فلانی بود و بهمانی اما فتنه، جنگ آمریکا و اسرائیل بود با جمهوری اسلامی. ما، سربازان انقلاب اسلامی بودیم و سران فتنه و سران نفاق و خواص بیبصیرت، سربازان دشمن. اینک میخواهم حرف دیگری بزنم؛ ملت ایران، یکی هم یعنی اکثریت آن کسانی که روز 25 خرداد به خیابان آزادی آمدند تا قانونی یا غیرقانونی، به نوعی، اعتراض خودشان را به تقلبی که سران فتنه مدعیاش بودند و خواص بیبصیرت، همراهیاش میکردند، نشان دهند.
2/ چهار: روز 25 خرداد، اگر چه واپسین ساعات شبش، در بلوار کاوه، جلوی مجتمع سبحان -آری! سبحان؛ همان جا که ادعا میشد سند مظلومیت جنبش سبز است!- متاثر از اصابت سنگی بزرگ، نزدیک بود به کاروان بپیوندم اما بعد از ظهرش، رفته بودم خیابان آزادی. قطعا نه به خاطر پیوستن به معترضین، بلکه برای سرک کشیدن و ارضای این نیاز مشترک یک نسل، که نه اول انقلاب را دیده بودیم و نه جوانیمان در جنگ گذشته بود! بگذریم که خبرنگار، باید خبر را از وسط میدان بنگارد! بگذریم که جوانانی مثل من اصولا همه جا هستند! بگذریم که فکر میکردیم شاید برای امنیت شهر، به ما هم نیاز شد!
آن روز بر ترک موتور یکی از دوستان نشسته بودم و بالطبع، مسیر میدان امام حسین تا میدان آزادی را چند باری رفتیم و آمدیم. به جنبش فیالحال مرده سبز، بخواهم حال داده باشم، شعاع جمعیتشان در اوج ساعت تراکم راهپیمایی 25 خرداد، از نزدیکیهای تقاطع انقلاب و جمالزاده بود تا نزدیکیهای میدان آزادی، تقاطع استاد معین. یعنی آنجایی که انتها و ابتدای راهپیماییشان، مستقر شدند و به قول اهل فن؛ به هم دست دادند، در بهترین حالت همین حدود بود که نوشتم. اگر چه اینگونه تبلیغ کرده بودند که راهپیمایی از میدان امام حسین تا میدان آزادی است، لیکن وقتی سر راهپیمایی به نزدیکیهای میدان آزادی رسید، ته آن، تقاطع انقلاب و جمالزاده بود. البته با یک تذکر بسیار لازم که جمعیت، اغلب اوقات، فقط در یکی از 3 لاین خیابان آزادی در حال حرکت بود. مسیر شرق به غرب، تقریبا، و مسیر غرب به شرق، کاملا باز بود و راهپیمایی، عمدتا در لاین اتوبوس روی خیابان آزادی جریان داشت، الا آن دقایقی که موسوی به جمع راهپیماییکنندگان پیوست و حدود نیم ساعت، هر 3 لاین در یک طول محدود و معین، رنگ جمعیت را به خود دید. هر چند که هرگز چنین جمعیتی، اصلا و اصولا قابل قیاس با راهپیماییهای کشوری و سراسری 22 بهمن و 9 دی نیست و چنین مقایسهای از اساس، خطاست، اما نگارنده بر این باورم؛ وقتی که ما داریم از ملت ایران، یعنی از آفرینندگان یومالله 9 دی حرف میزنیم، حتما شرکتکنندگان در راهپیمایی 25 خرداد سال 88 هم شاملش میشوند. چرا که آن مردم در روز 25 خرداد، بنا به القائاتی، دست به اعتراضاتی زده بودند اما وقتی که بصیرتافزایی به نحو شایسته صورت گرفت، در روز 13 آبان، جمعیتشان به شکل محسوسی کم شد و این روند نزولی تا روز قدس و بعد هم روز عاشورا خودش را نشان داد، به گونهای که میتوان از آن به عنوان «دومینوی ریزش جمعیت» یاد کرد. طرفه حکایت اینجاست که هر چه از شعاع این جمعیت کم میشد، جهت و سمت و سوی شعارها هم عوض میشد! کمی باید طول میکشید تا اعتراض به شورای نگهبان و وزارت کشور، جایش را بدهد به شعار علیه اصل ولایت فقیه! و مرگ بر جمهوری اسلامی! عجبا! فتنهگران در روزی، از این 2 شعار، به شکل رسمی، رونمایی کردند که به خیمه امام حسین(ع) هم رحم نکردند. جنبش سبز، بیآنکه خود بخواهد، ثابت کرد؛ انقلاب اسلامی را نمیتوانی قبول نداشته باشی الا اینکه حرمت عاشورا را نگه نداشته باشی جنبش سبز، بیآنکه خود بخواهد، نشان داد؛ فقط کسانی علیه ولایت فقیه، شعار مرگ سر میدهند، که در روز عاشورا سوت و کف میزنند. جنبش سبز، بیآنکه خود بخواهد، نشان داد؛ سیدعلی حسینی خامنهای، امامی از تبار امام عاشوراست، یا باید هیچ کدام را قبول نداشته باشی، یا باید ولایت هر دویشان را بپذیری. با این همه، لازم به ذکر است که ما وقتی میگوییم «جنبش سبز»، نه مرادمان آن 13 میلیون است و نه مخاطبمان، شرکتکنندگان در راهپیمایی 25 خرداد. بیشک اگر سران فتنه، همان روز 25 خرداد، پرده از نفاقشان کنار میزدند و میگفتند که «تقلب، اسم رمز آشوب عاشورا و شعار علیه اصل ولایت فقیه است» و اگر رک و راست، اعلام میکردند که آتشزنندگان خیمه عزای سیدالشهدا را «مردان خداجو» میدانند، در آن راهپیمایی هم، همان تعداد حاضر میشدند که در روز عاشورا دست به آشوب زدند. آری! این فقط فرد منافق است که تقلب میکند و به اسم خط امام، رای جماعتی را میدزدد. قطعا ما، اتفاقات تلخ و خونبار آخرین دقایق راهپیمایی 25 خرداد، واقع در میدان آزادی را، حق داریم به حساب سران فتنه بریزیم اما حق نداریم به پای اغلب راهپیماییکنندگان روز 25 خرداد بنویسیم. بیشک در انجام این کار غیرقانونی، بیش از راهپیماییکنندگان، حتی گمانم بیش از سران فتنه، خواص بیبصیرت آن روزهای پر تب و تاب، مقصر اصلی بودند و لابد شمای خواننده بهخوبی میدانید چه دارم میگویم و چه کسانی را دارم میگویم.
2/ پنج: با همه این اوصاف، آیا ممکن است کسی یا کسانی، هم در راهپیمایی 25 خرداد شرکت کرده باشند و هم در راهپیمایی روز قشنگ چهارشنبه؟! یعنی گذشته از حضرات خبرنگار و عکاس و چه و چه، در هر دو راهپیمایی، همراه جمعیت بوده باشند؟! آری! ممکن است و این اتفاق افتاده است و این اتفاق، اصلا چیز عجیب و غریبی نیست. اگر بخواهم راه دوری نروم، اشاره میکنم به چند تن از اقوام و آشنایان خودم، که یکی دوتاشان را در هر دوی این روزها و با همین چشم خودم دیدم. بعدها و به همین منوال، البته چیزهایی از فک و فامیل و در و همسایه شنیدم که مکمل دیدههایم بود. همین نکته را بعدا با شمار دیگری از دوستان و همکاران و روزنامهنگاران، در میان گذاشتم که آنها هم با بیان مصادیق خودشان، دیدهها و شنیدههای مرا تایید کردند. با این همه و از آنجا که اصلا از شعار دادنهای بیدلیل و بیمنطق خوشم نمیآید، کتمان نمیکنم که اصولا جنس، هدف، آرمان و آرزوی شرکتکنندگان در 2 راهپیمایی فوقالذکر، با هم تفاوتهای فاحشی داشت، لیکن هر دوی اینها ملت ایران بودند و هستند. وقتی ما از کلیتی به نام «ملت ایران» حرف میزنیم، آنچه قطعا رنگ میبازد و محلی از اعراب ندارد، سلیقهها و عقیدههاست.
بگذارید اشاره کنم به یک دوست، یعنی یک همسایه. قبلا که ساکن محله مجیدیه جنوبی بودم، همسایه دیوار به دیوارمان، کمی تا قسمتی بیخیال انقلاب بود و اصلا شاید ضدانقلاب. این فرد و خانوادهاش کلا در 3 انتخابات جمهوری اسلامی شرکت کردهاند. دوم خرداد به خاتمی رای دادند، سوم تیر به هاشمی و 22 خرداد به موسوی. روز 25 خرداد بودند، اما... اما نخیر! روز 9 دی نیامده بودند. همچنان که بنا به گفته خودشان، تا به حال در هیچ راهپیمایی 22 بهمنی هم شرکت نکردهاند. القصه! فردای 9 دی، توی کوچه، همدیگر را دیدیم و مثل خیلی وقتها، حرفهایمان کشید به سیاست. آنچه من در آن گفتوگو گفتم، مهم نیست. مهم حرفهای آقاسعید است که چند جملهاش را با حفظ دقیق امانت میآورم؛ «من به خاتمی و موسوی و هاشمی، به هر کدومشون یه بار رای دادم، اما عمرا برای هیچ کدوم، جون بدم. اینا نشون دادن حتی ارزش اون راهپیمایی 25 خرداد رو هم ندارن... من شاید این نظام رو قبول نداشته باشم اما برای دشمنی با جمهوری اسلامی، به خیابون نمیام. واسه چی بیام؟! برای کی؟! حالا مثلا بیبیسی، دلش واسه من سوخته؟! من الان کار و بار خودمرو دارم، زندگی و زن و بچه خودمرو دارم، امنیت خودمرو دارم، کاسبی خودمرو دارم، ولی فردای جمهوری اسلامی، هیچ معلوم نیس کدوم اینارو داشته باشم، کدومشرو نداشته باشم. فردای جمهوری اسلامی یعنی اغتشاش، یعنی اینکه مملکت را بسپریم دست همون جغلههایی که تلویزیون، الان داشت نشون میداد. اینقدرش که دیگه عقلمون میرسه. جمهوری اسلامیرو دوس نداریم، خودمونرو که دوس داریم».
2/ شش: ما وقتی از قول کلیت ملت ایران، تیتر میزنیم که؛ «ملت ایران»: حتما آقاسعید و خانوادهاش هم شامل میشوند، حتی اگر 25 خرداد آمده باشند و 9 دی نباشند. از نظر جمهوری اسلامی و از نظر ولی فقیه، حتما اینها هم ملت ایرانند. جمهوری اسلامی مکلف امنیت آحاد ملت است و ملت یعنی مردم کوچه و بازار. هنوز فتنه 88 نشده بود که «آقا» در باب مضرات اردوکشیهای خیابانی، یکی هم اشاره به مبحث ناامنی کرد. همچنان که 10 سال قبل از این، در نخستین نماز جمعهای که بعد از یومالله 23 تیر خواندند، به قصد دشمن برای ایجاد ناامنی در کشور تاکید فراوان کردند. کشور وقتی روی آسایش و امنیت به خود میبیند، که فیالمثل، آشوبگران عاشورا امنیت نداشته باشند. البته که منافقین باید بترسند از قوه قهریه حکومت. باید بسته باشد دستشان چرا که حتی آن عده محدودی هم که از اساس، جمهوری اسلامی را قبول ندارند، لیکن اولا؛ امنیت را دوست میدارند و ثانیا؛ از نظام، مطالبه امنیت و کسب و کار و زندگی و آسایش دارند، که حق محفوظی است برای شان. لذا ما وقتی از ملت ایران حرف میزنیم، امثال آقاسعید شامل این کلیت میشوند، جدای از اینکه چه نگاهی به جمهوری اسلامی دارند، اما ناامنکنندگان کشور، بویژه سران فتنه، نه فقط در حاکمیت، بلکه در تعریف ما از ملت هم نمیگنجند. کسانی که دارند برای شرکت در انتخابات و ورود به حاکمیت، شرط میگذارند، شرطشان فقط برای حکومت نیست، بلکه مخاطب اصلی زبان درازشان ملت است. چرا که از ملت و حاکمیت، به یک اندازه دور افتادهاند.
3- آنچه پای آحاد ملت را در 2 روز هشتم و بویژه نهم دی ماه به خیابانهای تهران و شهرستانها کشاند، چه بود؟! قطعا عوامل مختلفی دخیل بود، که مهمترینش آشوب عاشورا بود اما فلسفه حضور معنیدار، سراسری و بیسابقه ملت در یومالله 9 دی، جز این نبود که مردم از همه اقشار به صحنه آمدند تا به عملکرد رهبر درباره مدیریت بحران فتنه، صحه بگذارند. شعارها، تصاویر، دستنوشتهها، قطعنامهها و... جملگی حکایت از آن داشت که از نظر مردم، رهبرشان به خوبی امور را هدایت کردهاند. میتوان گفت که مردم آمده بودند تا پای کارنامه 20 ساله رهبر عزیزشان، یک فوق 20 درخشان بگذارند.
آری! اگر چه اصولا این «آقا»ست که باید ما را تایید کند، لیکن گاهی لازم است که ملت، در تایید گفتار و رفتار ولی امر خود، قیامت به پا کنند و این هر دو در کنار هم زیباتر جلوه میکند. در این باره باید به نکاتی اشاره کرد.
3/ یک: هر آنچه از صبر و کرامت و متانت و بصیرت و حکمت لازم بود، رهبر انقلاب در قبال جریان معترض - جریان فتنه بعد از این- نشان داد. نخست، افراد معترض را به حضور پذیرفتند و دعوت به آرامش و پیگیری شکایتها از مجرای قانون کردند. در اقدام بعد، وزارت کشور و شورای نگهبان را امر کردند در چارچوب راهکارهای قانونی، با جریان اعتراض، کمال همکاری را بکنند. در عین حال، مردم را صرف نظر از علاقهشان به افراد منتخب خود، توصیه به وحدت، قانونگرایی و خویشتنداری کردند. با این همه سران جریان معترض، از آنجا که از جای دیگری دستور میگرفتند، جز بر طبل ابطال انتخابات نمیکوفتند. فتنهگران، نه فقط رای اکثریت، بلکه کل انتخابات را تخطئه کرده بودند. اینجا 2 کار مهم انجام داد «آقا». یکی دفاع ایشان از 40 میلیون رایی بود که در صندوق انتخابات ریخته شده بود. از آنجا که فتنهگران، به جای مدرک و سند، اغتشاش و دیکتاتوری ارائه میکردند، رهبر انقلاب، نه فقط به ایشان ذرهای باج ندادند، بلکه از یکایک آرای 40 میلیون ایرانی شریف، پاسداری کردند.
دیگر اقدام رهبر در این مقطع، دفاع از رای اکثریت و نامزد پیروز بود. همچنان که در دوم خرداد 76 برخلاف نیت و عزم جماعتی که ایام فتنه 88 بدل به خواص بیبصیرت و البته بیمعرفت شده بودند، باز هم «آقا» از نامزد پیروز و رای اکثریت، دفاع کردند. مساله برای رهبر، نه خاتمی بود و نه احمدینژاد، که اصولا شأن رهبر کجا و شأن افراد کجا؟! آنچه برای «آقا» موضوعیت داشت، کلیت رای مردم بود، نیز رای اکثریت. برای خواباندن فتنه، ضروری بود که رهبر انقلاب، به 2 نظر، ابراز نزدیکی کنند؛ یکی نظر 40 میلیون رای و دیگری نظر رای اکثریت و نامزد پیروز. در نماز جمعه 29 خرداد، دوست و دشمن فهمید که رهبر انقلاب، به عنوان علمدار انقلاب، پای انتخابات، نتیجه کلیاش و نامزد مورد علاقه اکثریت مردم، همچون کوه ایستاده است، چرا که ولی فقیه، توأمان ضامن اسلامیت و جمهوریت جمهوریاسلامی است. همین تدبیر رهبر انقلاب، باعث شد که دیگر اجتماعی مثل 25 خرداد شکل نگیرد؛ مردمی که تا این زمان، همزبان سران اعتراض شده بودند، اغلب فهمیدند تقلب، بیش از آنکه وجود خارجی داشته باشد، معبری برای آشوب است و مأمنی برای باز کردن کینههای بدری و عقدههای خیبری. آن ایام، سران اعتراض، به جای مجرای قانون و مسیر کرامت رهبر، از مسیر فتنه، حرکت میکردند. اینگونه شد که سران اعتراض، سران فتنه خوانده شدند، چرا که جز اغتشاش و آشوب و هرج و مرج، به هیچ صراطی مستقیم نبودند. فردای آن نماز جمعه تاریخی، یعنی روز 30 خرداد، اتفاقی که رخ داد این بود؛ مردمی که به سران فتنه رای داده بودند، ذره ذره از فتنهگران دانه درشت، جدا شدند و جایشان را به منافقین بعضا مسلح دادند. روز 13 آبان و روز قدس، قدر مسلم این بود که نشان داد، همراهکنندگان سران فتنه، مردم معترض به انتخابات نیستند. بخشی ولو کوچک از ملت بزرگ ایران نیستند، چرا که اعتراض به نتیجه انتخابات، قطعا ربطی به شعار «جمهوری ایرانی»، «نه غزه، نه لبنان» و روزهخواری و... نداشت. این روند تا روز عاشورا ادامه داشت و دیگر قطعا میتوان گفت؛ کسانی که در عاشورا آشوب کردند، جملگی جیرهخوار دشمنان ملت بودند. در تمام این چند ماه، «حضرت ماه» با درایتی حکیمانه، چند کار مهم و اساسی کردند.
3 / دو: میان سران فتنه با بدنه اجتماعیشان فاصله انداختند. صبر همراه با بصیرت رهبر کافی بود که مردم معترض، ملتفت شوند نیت سران فتنه از طرح تقلب، چیز دیگری است. مردم معترض دیدند که رهبر انقلاب، حتی آن اوایل، از در نصیحت و خیرخواهی، جنس سران اعتراض را از فتنهآفرینی جدا خواندند اما مساله اینجا بود که سران فتنه، لایق دست پدری رهبر انقلاب نبودند، بلکه از دست معلمین انقلاب مخملی دیکته مینوشتند. خاک بر سرشان، با این لیاقتشان! چرا که آدم، گوشت خروس خانه خودش را بخورد، شرف دارد که از مال جورج سوروس ارتزاق کند. آدم آه نداشته باشد که با ناله سودا کند، شرف دارد که از مال و منال ملک عبدالله بالا برود.
3/ سه: در طول این نزدیک به 7 ماه، یعنی از 22 خرداد 88 تا یومالله 9 دی، سران فتنه، هر آنچه بهانه لازم بود، دست قانون و عدالت دادند تا بلکه مجازات شوند، لیکن رهبر انقلاب با همان حکمت علوی همیشه همراهشان، در عین اینکه مطالبه عدالت در حق سران فتنه را تا امروز و تا همیشه زنده نگه داشتهاند، کار مهمتری کردند و آن، مجازات سران فتنه در 2 دادگاه بود؛ دادگاه افکار عمومی مردم معترض به انتخابات و دادگاه افکار عمومی ملت ایران، که حتما شامل حال معترضان هم میشد. بدینسان هرگز یخ پروژه مظلومنمایی سران فتنه نگرفت و آرزوهایی از جنس «پیراهن عثمان» را به گور بردند.
3/ چهار: ابتکار دیگر «آقا» این بود؛ با نوعی کرامت حکیمانه، اجازه دادند گره فتنه با دست خود مردم باز شود و همه چیز به پای مردم نوشته شود. رسانههای استکبار در طول ایام فتنه، با استناد به تحرکات فتنهگران، مدام چهره مردمی نظام را زیر سوال میبردند، لذا جا داشت رهبر تا روزی مثل روز عاشورا، بلکه تا یومالله 9 دی، صبر آمیخته با حکمت و هشدار و بصیرت کنند تا این خود ملت ایران باشد که بر دهان سران فتنه بکوبد. مهمتر از این کوبیدن، آنچه در ورای تدبیر رهبر انقلاب رخ داد، جز این نبود که اصولا جمهوری اسلامی، همچنان به مردمش مینازد و ذرهای در مردمی بودن نظام، خلل وارد نیامده، تا آنجا که دفع فتنهای در قد و قواره فتنه 88 را هم میسپارد دست خود ملت.
3/ پنج: متاثر از مورد فوقالذکر و از آنجا که دفع فتنه، در یک فرآیند کاملا مردمی صورت گرفت، جهان اسلام به 2 برداشت رسید؛ یکی اینکه جمهوری اسلامی همچنان نظامی مردمی است، دیگری اینکه آمریکا باز هم سنگ روی یخ شد و حریف جمهوری اسلامی، به عنوان الگوی ذاتی ملل آزادیخواه نشد. بیگمان جواب ندادن پروژه انقلاب مخملی در ایران و ختم فتنه به یومالله 9 دی، جرقه اصلی «بیداری اسلامی» را در اذهان ملل مسلمان کلید زد. (خواننده را ارجاع میدهم به متن «تقدیر بیداری اسلامی در یومالله 9 دی رقم خورد»).
4- یومالله 9 دی نشان داد مقبولیت خامنهای، چیزی از جنس مقبولیت خمینی است و فقط محدود به رای خبرگان ملت در مجلس خبرگان رهبری نیست. یومالله 12 بهمن 57 واضحتر از هر رفراندومی، ملت ایران به استقبال از امام خمینی شتافت، تا اگر برای «جمهوری اسلامی» نیاز به صندوق انتخابات باشد اما برای رهبری این نظام، هرگز نیازی به انتخابات نباشد. مساله اینجا بود که مردم، قبل از 12 و 22 بهمن 57 هم امام را به عنوان رهبر انقلاب پذیرفته بودند و آنچه در لسان ملت، عیان بود، حاجتی به بیان رای نداشت. بگذریم که آن رای باشکوه به جمهوری اسلامی در یومالله مظلوم 12 فروردین، معنای آشکارترش، رای به رهبری امام خمینی بود. در یومالله 9 دی 88 نیز مردم با حضور حماسی خودشان و در یک رفراندوم زنده که از رای در صندوق، فراتر بود، به خیابانها آمدند و اگر چه قبلا نیز از طریق خبرگان، دست بیعت با خامنهای داده بودند اما این بار در شکل و شمایل ملموستری، تکمیل کردند بیعتشان را. در یومالله 9 دی 88 معلوم شد که هم با واسطه خبرگان و هم بدون این واسطه، سیدعلی حسینی خامنهای، تنها منتخب تودههای ملت در سراسر ایران، برای رهبری است. رهبری که ملت، با واسطه خبرگان و در انتخابات، به او «رای» میدهند اما لازم اگر باشد، از نثار «جان» هم برای ولی فقیه دریغ ندارند. از همین روست که نگارنده بارها نوشتهام؛ نسبت 9 دی با خامنهای، همان نسبت 12 و 22 بهمن است با خمینی. اگر اشبهالناس به خمینی، خامنهای است، اشبهالایام به 22 بهمن، یومالله 9 دی است. به نکات زیر دقت کنید.
4/ یک: در مردمسالاری دینی بر خلاف دموکراسی پوشالی غرب، که به غروب تماشایی، دیدنی و خندیدنی نظریه لیبرال- دموکراسی در مقام عمل انجامیده، آدمهایی که رای میدهند، از رایهایی که به صندوق ریخته میشود، مهمترند. رای برای آدمهاست، نه آدمها برای رای. جمهوری اسلامی از مردم، فقط رای در انتخابات را نمیخواهد، بلکه حضور در امتحانات را هم میخواهد، لذا از آنجا که مردم بر رایشان برتری دارند، در جمهوری اسلامی، مشارکت، فقط محدود به قبل از انتخابات نمیشود. در دموکراسی غربی، همین که مردم، رایشان را به صندوق میاندازند، وظیفهشان را تمام و کمال انجام دادهاند اما در مردمسالاری دینی، بعد از اخذ رای، تازه نقش مردم شروع میشود. در دموکراسی غربی، برگه رای، موجودی بیجان است اما از آنجا که در جمهوری اسلامی، نقش خود مردم، یعنی نفس وجودشان، حتی از نقش رایشان، برجستهتر است، یومالله 9 دی از 2 خرداد و 22 خرداد و 3 تیر و... مهمتر جلوه میکند. صندوق رای را بسیاری از کشورها دارند، حتی گاهی در نظام آلسقوط زپرتی هم انتخابات برگزار میشود! صدام هم چند باری پای مردم را به صندوق انتخابات کشاند! اما آنچه از رای مردم مهمتر است، تاثیرگذاری خود مردم است، بر سرنوشتشان، بعد از رایی که به صندوق میاندازند. همین تاثیرگذاری و همین حضور است که تفاوت اساسی مردمسالاری دینی را با دموکراسی غرب نشان میدهد. در جمهوری اسلامی، رای مردم به صندوق ختم نمیشود، بلکه نقش مردم، تازه بعد از رایی که در صندوق میاندازند، آغاز میشود. در مردمسالاری دینی، علاوه بر مفهوم «رای»، مفهوم دیگری به نام «بیعت» وجود دارد که حتی بدون واسطه برگه رای است. آنچه هر از چند گاه، رنگ عوض میکند، رای است اما آنچه ثابت و لایتغیر است، «دست بیعت» است.
4/ دو: یومالله 9 دی، بیانگر برتری بسیار مهم نظام جمهوری اسلامی است با بسیاری از نظامهای مدعی دموکراسی. همان مردمی که چند ماه پیش از این 40 میلیون رای در صندوق انتخابات این نظام ریختند، این بار خودشان به صحنه آمدند تا ثابت کنند در جمهوری اسلامی، مشارکت مردم، هرگز محدود به صندوق انتخابات نمیشود. اصولا در جمهوری اسلامی اگر چه رای مردم، تعیینکننده است، اما خود مردم و حضور در صحنهشان حتی از آرایشان، تعیینکنندهتر است. قصه رای، اگر یک قصه موسمی و چند سال یک بار است، لیکن ماجرای حضور در صحنه، یک ماجرای دائمی و حاکی از این است که مردم، اصولا انقلاب اسلامی را مال خودشان میدانند و خود را ولینعمت انقلاب اسلامی. تعامل ملت با انقلاب اسلامی، به گونهای است که انگار، کلیت ملت ایران، انقلاب را مال بابای خودشان، بلکه ملک طلق خود میپندارند و قطعا خیلیها از درک مفهوم جملهای که گفتم، عاجزند. اینکه مادر شهیدان یزدانخواه، با «آقا» میگوید: «شرمندهام که دیگر برای راه ولایت فقیه، فرزندی ندارم.» ناظر بر جمله بالاست و بیش از آنکه از منظر تواضع یا موضع غرور باشد، متاثر از این واقعیت و حقیقت است که مردم، خود را صاحب انقلاب میدانند و در برابرش، بشدت احساس مسؤولیت میکنند. لابد جز این نیست که آحاد ملت در باز کردن گره فتنه، با حکومت، همکاری بی مزد و منت میکنند. قطعا اگر دموکراسی در کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس و فرانسه، عمق مردمسالاری ما را داشت، حکومتهایشان در مقابله با مشکلات و قیامها و جنبشها و اعتراضات، این همه احساس تنهایی نمیکرد.
4/ سه: «راهپیمایی حکومتی» شیرینترین زخم زبانی بود که دشمن میتوانست نثار یومالله 9 دی کند و نفهمید که با این طعنه، دارد اوج مردمسالاری جمهوری اسلامی را ثابت میکند. ایراد از جمهوری اسلامی نیست که چرا میتواند راهپیمایی حکومتی برگزار کند، بلکه این نقطه قوت نظام ماست. ایراد از حکومتهایی است که مردمشان را اسیر آرایشان کردهاند و رایشان را زندانی صندوق بیجان انتخابات. مردم در دموکراسی غربی، بیش از آنکه آزاد باشند رای بدهند، در «اسارت آزادی»، بلکه در زندان رایشان، دست و پنجه نرم میکنند و دقیقا از همین روست که در باز کردن گرههای گوناگون سیاسی و اقتصادی و معیشتی، نه فقط با حکومتشان همکاری نمیکنند، بلکه به جنبشهای مختلف اعتراضی میپیوندند. جمهوری اسلامی اما همچنان که در پایتخت خود راهپیمایی 25 خرداد را دارد، این توانایی را هم دارد که در مقیاسی غیرقابل قیاس، یومالله 9 دی را در ابعاد سراسری، خلق کند و معنای دقیقتر و عمیقتری از مفاهیم «ولایت فقیه»، «ملت» و «مردمسالاری دینی» به جهان معاصر ارائه دهد. در غرب اما رای مردم بهانهای ظاهرا زیباست که زبانشان خفه باشد و اینچنین است که 99 درصد مردم دنیا، از دست نظام سلطه و بردهداری مدرنش به ستوه آمدهاند. در جمهوری اسلامی اما تفسیر رای مردم، با خود مردم است؛ همان مردمی که 22 خرداد را آفریدند، خالق 9 دی شدند.
ما هستیم، پس رای میدهیم، نه اینکه چون رای میدهیم، پس هستیم. ما هستیم، پس علاوه بر رای، راهپیمایی میکنیم و گره فتنه را با دست قدرت خدا باز میکنیم. یومالله 9 دی بهترین روز بود برای اثبات اینکه در انتخابات 22 خرداد، اصلا و ابدا تقلب نشده. اگر چه گفتهاند؛ «البینه علی المدعی» اما به جای سران کفر و فتنه و نفاق، این ملت ما بود که برای اثبات سلامت انتخابات 22 خرداد، مدرکی حی و زنده از جنس یومالله 9 دی ارائه کرد. حالیا! چهارشنبه، گویی آرا از دل صندوقها بیرون آمده بودند. فریاد میزدند و شعار میدادند. در جمهوری اسلامی، دل رای، در کنج صندوق نمیگیرد. رای نمیمیرد. راهپیمایی میکند. نمیپوسد. پوست میاندازد و جوان میشود. حالا دختربچههایی که 22 بهمن اولین سالهای جنگ، روی دوش پدرانشان، بلندقدترین آدمیان راهپیمایی شده بودند، با تصویری از عکس پدر، بالای دست، در تلاقی نسلها، آمده بودند تلافی! نه رای ما درون صندوق میمیرد و نه خون نیاکان ما درون خاک. گفت: «ای روح خدا! مبارکت باد/ 30 سال جوان شد انقلابت». آقای دشمن! رای ما، راه ما، صندوق انتخابات ما، راهپیمایی ما، یومالله 9 دی ما، زنده است؛ حرفی هست؟! آقای دشمن! خون شهدای ما در رگ ملت ما زنده است؛ حرفی هست؟! آقای دشمن! ما اصلا حیفمان میآید که مردمسالاری نظام جمهوری اسلامی را با دموکراسی دروغین غرب، قیاس کنیم؛ حرفی هست؟! آری! بگذار سوار اسب سفید خاطرات شویم و بخوانیم؛ «چهارشنبه، اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، رانندهاش میگفت؛ ۲۲ بهمن، نوشابه و ساندویچ هم میدهند. ما ۲۲ بهمن هم میآییم. برای چنین ملتی که جانش بر کف است، جان باید داد. جمهوری اسلامی به مردمش میرسد؛ حرفی هست؟! ما با رهبرمان آنقدر «نداریم» که هر وقت اراده کنیم، چفیهاش را میگیریم؛ حرفی هست؟! آنقدر دوستش داریم که با یک اشارهاش نشانی خیابان انقلاب را میگیریم و میآییم، ساندیس هم میخوریم؛ حرفی هست؟! سران غرب به فکر مردمان خود باشند که اول سال نو از سرما یخ نزنند. ما اینجا رابطهمان با رهبرمان گرم گرم است».