تاریخ انتشار : ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۱:۱۵  ، 
کد خبر : ۲۳۴۹۰۵

سه شکل کلاسیک استعمار


دکتر احمد رهدار
استعمار در عام‌ترین معنی خود به معنی استثمار دیگران است بدون رضایت آن ‎‎ها و بدون پرداخت هرگونه عوضی. استعمار از گذشته تاکنون، به اقتضای شرایط خود، از نوع کهنه تا فرانو تغییر شکل داده، اما به‌رغم این تغییر و تطور، روح آن ـ سلطه بر دیگران ـ همچنان حفظ شده است. تغییر یک شکل استعمار به شکل دیگر ـ مثل همه دیگر پدیده ‎‎های اجتماعی ـ به شکل تدریجی و نه دفعی بوده است؛ به همین علت، جز از طریق ارایه شاخصه ‎ها، روش‌ ‎ها و ابزار نمی‌توان میان این اشکال، مرز مشخص زمانی ـ مکانی معرفی کرد.
عصر ما شاهد یکی از پیچیده‌ترین اشکال استعمار است که با ویژگی‌ ‎هایی چون پنهان بودن، منتشر بودن، مجهز بودن به ابزار تکنیکی پیش رفته و... شناخته می‌شود. در این عصر، دول غربی موسوم به جهان اول، نماد استعمار و دول شرقی موسوم به جهان سوم، نماد استعمارزدگی هستند. شناخت ماهیت و وجوه برنامه ‎‎های استعماری در هر عصری به همراه تاریخ تطور و تحول آن ‎‎ها به اشکال پیچیده و پیچیده‌تر، به استعمارزدگان کمک می‌کند تا بهتر بتوانند با آن ‎‎ها مقابله کنند. این نوشتار در صدد است تا ضمن برشماری خصوصیات اشکال مختلف استعمار، به تبیین پدیده استعمار فرانو ـ که پیچیده‌ترین شکل استعمار در عصر ماست ـ بپردازد.
جهان‌گشایی و کشورگشایی
جهان‌گشایی قدیمی‌ترین شکل استعمار به معنی عام آن است که از اشغال صرفا نظامی کشور ‎های همسایه به ضمیمه چپاول و غارت عمدتا سریع آن ‎‎ها سود می‌جوید. در این نوع استعمار، کشور استعمارکننده، استعمار کشور ‎های دیگر را از مرز ‎های همسایه خود شروع می‌کند و تا جایی که بتواند، ادامه می‌‌دهد. در جهان‌گشایی به دلیل فقدان برنامه ‎‎های درازمدت، فقدان ابزا‌ر ‎های ارتباطی و مواصلاتی، فقدان ابزار ‎های کنترلی فراگیر و... کشور استعمارکننده نمی‌تواند حضور فیزیکی مستمر و دایم در خاک کشور استعمارشونده داشته باشد، مگر این ‎که آن خاک را ضمیمه خاک خود کرده و برایش حاکمی از جانب خود بگمارد. بنا به همین مشکلات، کشور استعمارکننده می ‎کوشد در وقت کم، حداکثر منابع ممکن از کشور استعمارشونده را استحصال کند.
در جهان‌گشایی فقط استحصال منابع کشور استعمارشونده مطمح نظر استعمارکنندگان نیست، بلکه از آن ‎جا که معمولا انگیزه ‎‎های جهان‌گشایی ریشه در خصومت کشور ‎های همسایه دارد، جهان‌گشایی‌ ‎ها نوعا همراه با انتقام‌جویی شدید بوده است. به همین علت، میراث جهان‌گشایی‌ ‎ها برای کشور ‎های استعمارشونده همواره تخریب و ویرانی بوده است. میزان این تخریب‌ ‎ها گاه به اندازه ‎ای بوده که با تخریب‌ بمب‌ ‎های اتمی در عصر ما برابری می‌کرده است. به ‎عنوان مثال، نرون شهر رم را با تمام ابنیه و اماکن و حتی انسان‌ ‎های درون آن به آتش کشید یا اسکندر تمام تخت جمشید را ویران کرد و... عمق این فاجعه ‎‎ها زمانی معلوم می‌شود که هزینه ‎‎های صرف شده با امکانات و مقدورات آن زمان در ساختن این شهر ‎ها در نظر گرفته شود. این هزینه ‎‎ها به اندازه ‎ای بوده است که به ‎سختی بازسازی دوباره شهر ‎های تخریب شده را ممکن می‌کرده است.
در عصر ما نیز، هرگاه کشور اشغال‌کننده از بقای درازمدت خود در کشور اشغال‌شونده اطمینان کافی نداشته باشد، از شیوه چپاول و غارت سریع بهره می‌گیرد؛ همچنان که در اشغال کویت در ابتدای دهه 90 قرن گذشته توسط عراق چنین شد. با توجه به وجود سازمان‌ ‎های بین ‎المللی، رسانه ‎‎های جمعی، بیداری ملت‌ ‎ها و... می‌توان گفت که جهان‌گشایی در عصر ما میل به صفر پیدا کرده است.
استعمار کهنه
1) اشغال نظامی
در این نوع استعمار، کشور استعمارکننده به اشغال نظامی کشور استعمارشونده می‌پردازد و طی یک برنامه‌ریزی نسبتا طولانی‌مدت تلاش می‌کند تا همه منابع زیرزمینی آن را چپاول کند. در بیشتر موارد در این نوع استعمار، نوعی مقاومت از جانب مردم کشور استعمارشونده در برابر استعمارکنندگان مشاهده می‌شود که به نوبه خود باعث می‌شود که کشور استعما‌رکننده ناگزیر به اعطای برخی اصلاحات و خدمات نسبت به آن ‎‎ها باشد. همچنان که در تمام یک سده اشغال هندوستان توسط انگلیس، شاهد چنین مقاومت مردمی از جانب مردم هند و نیز اعطای برخی اصلاحات و خدمات از جانب انگلیس هستیم.
اشغال نظامی یک کشور، برای کشور استعمارکننده ـ جدا از هزینه هنگفتی که دارد ـ تبعات تاریخی زیادی به بار می‌آورد. یکی از مهمترین این تبعات، تحقق نوعی نفرت تاریخی از کشور استعمارکننده در ذهنیت جمعی کشور استعمارشونده است. چنین نفرتی ـ به‌ویژه به ضمیمه رشد بیداری توده ‎‎های استعمارشونده و نیز ظهور برخی جریان‌ ‎های ناسیونالیستی و شووینیستی ـ از نوعی عصبیت قومی، منطقه ‎ای و حتی دینی برخوردار می‌شود که به ‎سادگی از بین نمی‌رود و حتی در شرایطی که کشور استعمارشونده استقلال یافته و به‌طور تاکتیکی روابطی دوستانه با کشور استعمارکننده برقرار می‌کند، در لایه ‎‎های باطنی‌تر فرهنگ ملت استعمارشونده حضور دارد و به نوبه خود می‌تواند بسترساز مقدمات اعتراض و حتی انقلاب علیه کشور استعمارکننده باشد.
2) گذار از همسایگان ارضی
در استعمار کهنه، کشور استعمارشونده ضرورتا همسایه کشور استعمارکننده نیست و بلکه به ‎لحاظ تجربه و مصادیق تاریخی، در بیشتر موارد، کلیومتر ‎ها از آن دور است (بسیاری از کشور ‎های شرقی در قرون استعماری (قرون 18 و 19 میلادی) در حالی ‎که کیلومتر ‎ها از کشور ‎های اروپایی دور بودند، مستعمره آن ‎‎ها بودند). به همین علت، کشور استعمارکننده در فرآیند استعمار با مشکلات عدیده ‎ای روبه ‎روست؛ از سویی نیروهای خودش به اندازه کافی در کشور استعمارشونده حضور ندارند، از سوی دیگر، مقاومت گسترده و فراگیری ـ هرچند به شکل نرم و پنهانی ـ در مردم استعمارشونده وجود دارد و از سویی هم، امکان این ‎که بتواند در کوتاه‌مدت نیرو ‎های انسانی بیشتری از کشور خود وارد کشور مستعمره کند، تا حد قابل ‎توجهی منتفی است. به‌رغم این، سود حاصل از غارت کشور استعمارشونده به اندازه ‎ای است که برای کشور استعمارکننده با همه مشکلاتی که فرارو دارد، مقرون به صرفه است.
استعمارگران با پی‌گیری منافع خود در مرز ‎های دور از سرزمین‌شان، از دو جهت سود می‌برند؛ از سویی، منابع و منافع کشور استعمارشونده را استحصال می‌کنند و از سویی، تا حد قابل ‎توجهی خود را از خطرات خارج از کنترلی ـ از قبیل شیوع بیماری‌ ‎های واگیردار و کشنده، وقوع زلزله و سیل، حمله خارجی و... ـ که ممکن است کشور استعمارشونده را تهدید کند، دور نگاه می ‎دارند. چه، بسیاری از این خطرات ذکر شده، در صورتی ‎که کشور استعمارشونده همسایه کشور استعمارکننده باشد، به‌طور جدی می‌تواند برای آن نیز خطرآفرین باشد.
3) بیداری نخبگان ملل مستعمره
در نتیجه این نوع استعمار، نوعی بیداری در برخی از افراد ملت مستعمره به‌ ‎وجود می‌آید. بیداری ناشی از استعمار کهنه نوعا منحصر به «نخبگان» دینی، علمی، سیاسی و نظامی کشور استعمارشونده ـ و نه ضرورتا همه آن ملت ـ است. نخبگانی که در بیشتر موارد به ‎دلیل فقدان بیداری عمومی ملت‌شان، تنها مانده و جان خود را بر سر این مقاومت و بیداری از دست می‌دهند. در کشور ما، در قرون اخیر ـ هرچند هیچ ‎گاه به ‎طور رسمی مستعمره هیچ کشور اروپایی واقع نشده، و تنها به ‎طور غیررسمی استثمار می‌شده است ـ عمده این نخبگان، نخبگان دینی بوده‌اند؛ به ‎عنوان مثال؛ افرادی چون سید جمال‌الدین اسدآبادی، شیخ‌ فضل‌ا... نوری، آیت‌ا... حاج‌آقا نورا... اصفهانی، آیت‌ا... مدرس و... از جمله این نخبگان هستند که در کوران استعمار، فریاد بیداری ملت ایران را سر داده و در راه این بیداری، زهر تبعید را چشیده و نهایتا شربت شهادت را سر کشیدند.
پارادوکس مهم استعمار و نخبگان بیدار ملل مستعمره در این نکته نهفته است که هرگونه عکس‌العمل استعمار در قبال این افراد در نهایت به ضرر خودش تمام می‌شود. استعمار نه می‌تواند به نخبگان بیدار ملل مستعمره اجازه دهد تا افشاگری کنند؛ زیرا در این صورت، پس از مدت کوتاهی جمع قابل ‎توجهی از مردم نیز به آن ‎‎ها می‌پیوندند و شعار استقلال و آزادی را فراگیر می‌کنند و نه می‌تواند با آن ‎‎ها برخورد خصمانه داشته باشد؛ زیرا در این صورت، عصبیت دینی ـ ملی ملت مستعمره را فعال کرده و خشم پنهان آن ‎‎ها را آشکار و فراگیر می‌سازد و به نوبه خود باعث بیداری بیشتر مردم می‌شود. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که معمولا استعمارگران از میان دو محظور فوق، گزینه دوم را برمی‌گزینند و همان تجربه ـ همچنان که حضرت امام (رحمت ‎ا... علیه) وقتی در سال 42 دستگیر شدند، به شاه فرموده بودند که چه مرا بکشید، چه زندانم کنید و چه آزادم بگذارید، در همه شرایط به ضرر شما تمام خواهد شد ـ گواه آن است که هر بار یکی از نخبگان ملل مستعمره مورد برخورد خصمانه استعمارگران قرار گرفته، نه ‎تنها صدای اعتراض مستعمره‌شوندگان خاموش نشده، بلکه بلندتر و گسترده‌تر شده است.
استعمار نو
1) حضور غیرفیزیکی و بهره‌وری از مجریان بومی
استعمار نو شکلی از استعمار است که در آن، کشور استعمارکننده حضور فیزیکی خود در کشور استعمارشونده را به حداقل رسانده است. در این نوع استعمار، مجریان، جمعی از افراد خود کشور استعمارشونده هستند و نیرو ‎های اندک کشور استعمارکننده در کشور مستعمره معمولا زیردست این نوع مجریان، اعمال وظیفه می‌کنند. ایران عصر پهلوی و ترکیه عصر آتاتورک دو نمونه بارز این نوع استعمار هستند.
مجریان بومی استعمار نو به شکل کاملا مستقیم و واضحی مورد حمایت کشور استعمارکننده قرار می‌گیرند. این مجریان بنا بر دو نوع سیاست تربیت می‌شوند:
الف) تجربه تاریخی نشان می‌دهد که کشور انگلستان بیشتر متمایل بوده تا مجریان خود را به ‎طور خانوادگی وابسته به خود کند. آن ‎‎ها روی برخی از خانواده ‎‎ها (عمدتا خانواده ‎‎های اشراف و درباری که به‌طور پیشینی نوعی تضاد و تقابل با توده مردم در آن ‎‎ها مشاهده می‌شود) سرمایه‌گذاری می‌کنند: فرزندان آن ‎‎ها را برای تحصیل به مدارس و دانشگاه ‎‎های خود دعوت می‌کنند؛ مشکلات سیاسی‌ای که خود آن ‎‎ها با برنامه‌ریزی پنهانی برای‌شان درست کرده‌اند، به‌طور علنی و ظاهرا بدون چشم‌داشت و دستمزد برطرف می‌کنند؛ آن ‎‎ها را به عضویت در گروه ‎‎ها و کمیته ‎‎های مخفی مثل فراماسونری درمی‌آورند؛ و... انگلیسی‌ ‎ها بر این باورند که سرمایه‌گذاری خانوادگی روی وابستگان شرقی‌شان از دوام و قابلیت بهره‌برداری بیشتری برخوردار است؛ چه در این صورت، همه اعضای خانواده، آلوده سیاست شده‌اند و هیچ‌کدام در میان خانواده و فامیل تحت‌ فشار روانی قرار نمی‌گیرد.
ب) عمده استعمارگران غیرانگلیسی از سیاست سرمایه‌گذاری خانوادگی روی مجریان استعمار نو تبعیت نمی‌کنند. آن ‎‎ها بسته به اقتضای شرایط، گاه تنها یک فرد را از میان یک خانواده‌ کشور مستعمره‌شان برای این کار تربیت کرده‌اند. آن ‎‎ها بر این باورند که این شیوه، در صورت فاش شدن خیانت این مجریان بومی، هزینه کم‌تری را بر کشور استعمارکننده تحمیل می‌کند. این در حالی است که بر اساس شیوه انگلیس، در بسیاری از موارد، دولت استعمارکننده با ملاحظه نیرو ‎های فعال خانوادگی که در خدمت آن هستند، مجبور است برخی از نیرو ‎های غیرفعال، سوخته، ناکارآمد و حتی پرهزینه برای خود را مورد حمایت قرار دهد.
در استعمار نو ـ برخلاف استعمار کهنه که در آن، میان استعمارگران و نخبگان ملت مستعمره هیچ معامله ‎ای صورت نمی‌گیرد و هرچه از زمان استعمار می‌گذرد، نوعا روابط خصمانه میان آن دو شدت می‌یابد ـ نوعی معامله نانوشته، اما کاملا‌ آشکار و هویدا میان آن ‎‎ها برقرار می ‎شود. بدین‌صورت که استعمارگران از نخبگان حمایت می‌کنند و اهداف عمدتا سیاسی آن ‎‎ها را اعم از تلاش برای اعطای مناصب مناسب بدان‌ ‎ها و نیز عزل رقیبان‌شان و... برآورده می‌کنند و متقابلا نخبگان نیز حافظ منافع استعمارگران می‌شوند. در عقبه تاریخی ما عصر پهلوی‌ ‎ها نمونه روشنی از عصر استعمار نو است که در آن نوعی معامله میان نخبگان سیاسی ـ فرهنگی و استعمار انگلیس (در عهد پهلوی اول) و آمریکا (در عهد پهلوی دوم) صورت گرفته که بر اساس آن، از سویی، جدا از آن ‎که جایگاه سلطنت با مدد انگلیس در اختیار رضاشاه قرار می‌گیرد، تداوم آن در خانواده‌اش نیز تضمین می‌شود و از سوی دیگر، رضاشاه و ایادی‌اش ـ اعم از ایادی سیاسی مثل تیمورتاش، تقی‌زاده و... و ایادی فرهنگی مثل فروغی‌ها، کسروی و... ـ جدا از این ‎که رسالت نهادینه‌ کردن فرهنگ غربی را در اعماق فرهنگ ایرانی بر عهده گرفتند، در مسائل مستحدث نیز حافظ منافع انگلیس شدند.
2) بیداری توده‎ها
در نتیجه این نوع استعمار، نوعی بیداری ـ این‌بار نه فقط در میان نخبگان که خودشان همکار استعمار شده‌اند، بلکه ـ در توده مردم به‌ ‎وجود می‌آید. میزان این آگاهی به اندازه ‎ای است که نخبگان را وادار به عکس‌العمل و انتخاب می‌کند؛ آن ‎‎ها باید نسبت خودشان را با مردم صریحا اعلام کنند که «با» آن ‎‎ها یا «بر» آن ‎‎ها هستند. در شرایط اوج بیداری توده ‎‎ها سکوت و حد وسط بودن نخبگان بی‌معنی تلقی می‌شود. فشار افکار عمومی در چنین شرایطی به اندازه ‎ای است که نخبگانی که نمی‌خواهند با استعمار خارجی و استبداد داخلی باشند و در عین ‎حال از روحیه انقلابی چندانی هم برخوردار نیستند، ناگزیر می‌شوند برای مدتی، تا اندازه ‎ای رنگ جماعت به خود گیرند.
بیداری توده ‎‎ها بدترین شرایط برای کشور استعمارکننده است؛ زیرا پرهزینه‌ترین نوع مقابله را می‌طلبد که در اکثر قریب به اتفاق موارد هم ناکام می‌ماند. تفاوت بیداری نخبگان و بیداری توده ‎‎ها را می‌توان با یک مثال توضیح داد. در نظر بگیرید که یک یا چند شیر درنده هر از چند گاهی به یک روستا حمله کنند و هر بار تعدادی از مردم آن روستا را بدرند. مسلما‌ تکرار این وضعیت، پیران و ریش‌سفیدان روستا و نیز جوانان غیور آن را بر آن می‌دارد که تصمیمی نهایی بگیرند. آن ‎‎ها بالاخره مبارزه نهایی با شیران را تصویب می‌کنند و در زمانی خاص بدان‌ ‎ها حمله می‌کنند. آن ‎‎ها حتی اگر در این حمله باز هم تعدادی تلفات بدهند، اما کار را یک‌سره کرده و شیر ‎ها را خواهند کشت. حال اگر به ‎جای یک یا چند شیر، هزاران و بلکه میلیون‌ ‎ها ملخ یا مورچه حمله کنند، آیا بازهم می‌توان با آن ‎‎ها مقابله کرد؟ شاید پاسخ مثبت باشد، اما مسلم است که مبارزه با میلیون‌ ‎ها ملخ و مورچه به ‎مراتب هزینه‌بردارتر از مبارزه با چند شیر است. بیداری توده ‎‎ها علیه استعمارگران به هجوم میلیون‌ ‎ها ملخ و مورچه می‌ماند. تجربه تاریخی نشان داده است که استعمارگران نمی‌توانند توده یک کشور را از بین ببرند، اما آن ‎‎ها بار ‎ها و بار ‎ها نخبگان مخالف خود را توانسته‌اند از بین ببرند.
3) حذف دین از مناسبات قدرت
در استعمار نو، حداقل در مقام نظر (و البته تا حد قابل ‎توجهی نیز در مقام عمل)، دین در مناسبات قدرت ملاحظه نمی‌شد. داستان حذف یا به کنار رفتن دین در حوزه اجتماعی از ابتدای غرب جدید تا پایان عصر استعمار نو، مراحلی به شرح ذیل را طی کرده است:
الف) به‌ویژه پس از انقلاب کبیر فرانسه، در تاریخ‌نگاری غربی‌، تاریخ به دو حوزه سنتی و مدرن تقسیم شد. سنت در عرض مدرن قرار گرفت و پایان آن به آغاز مدرن تعریف شد. ورود بشر به عصر مدرن، قهری تفسیر شد و در نتیجه، سنت تنها در خاطرات انسان غربی و متعلق به امری مربوط به گذشته و بیرون از ساحت حیات بالفعل انسان غربی قرار گرفت.
ب) در گام دوم، دین به سنت تفسیر شده و در محدوده کارویژه ‎‎های آن نیز تقلیل یافت یا لااقل بخش قابل ‎توجهی از حوزه سنت، دینی تلقی شد و طبیعی است که با تمام تلقی شدن عصر سنت، عصر دین تقلیل یافته بدان نیز تمام تلقی شد.
ج) در گام سوم، دین تقلیل یافته به سنت، از حوزه اجتماع، رانده و منحصر به حوزه فردی شد و بدین‌گونه حضور و مرجعیت دین در حوزه ‎‎های اجتماعی منتفی و بدتر این ‎که مناسبات و قواعد اجتماعی حاکم بر مناسبات دینی شد و دین یکی از عناصر و نهاد ‎هایی تلقی شد که سرنوشت آن در سیاست‌ ‎های اجتماعی تعیین می‌شد.
د) در گام چهارم، «آموز‌ه ‎های» این دینِ تقلیل‌یافته نیز در اندیشه کانتی به اخلاق صرف، در اندیشه دورکیمی به کارکرد اجتماعی، در اندیشه ویتگنشتاینی به بازی‌ ‎های زبانی و... تقلیل یافت و بدین‌گونه سایر کارکرد ‎های این آموزه ‎‎ها از سویی و کارکرد ‎های کلی دین از سوی دیگر مورد غفلت قرار گرفت.
هـ) در گام پنجم، تفسیر آموزه ‎‎های تقلیل‌یافته دینی به ملاکات فردی سپرده شد و همه افراد اجازه یافتند تا آن ‎‎ها را مناسب با آن ‎چه می‌پسندند، تفسیر کنند. در نتیجه این گام، دین به یک امر سیال بدون تعینی تبدیل شد که تنها کارویژه آن، مؤیدسازی برای خواست‌ ‎های افراد ـ آن هم بدون هرگونه منطق و ملاک عمومی و مشخص ـ بود

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات