* چرا نظریهپردازی بومی در علوم انسانی ایران اتفاق نمیافتد؟
** فشارهای اقتصادی و اداری خیلی مهم است. کسانی که بخواهند واقعا کار کنند، با مشکل اقتصادی روبه رو می شوند. البته خیلی وقت ها از امکاناتی هم که داریم، درست استفاده نمی کنیم.
* از نظر تئوریک چه مانعهایی وجود دارد؟ دانشجویان علوم انسانی در کلاسهای درس مجبورند حرفهای متفکران غربی را بشنوند، بدون این که زمینهای برای تطبیق این آموختهها با شرایط بومی پیدا کنند.
** این ها خیلی مهم نیست. بنده در همین شرایط هر دو هفته یک مقاله تولید می کنم که با استقبال روبه رو می شود و بسیاری می گویند که مثلا مقاله های فلانی نوآوری دارد....
* پس چرا امثال شما بازتولید نمیشود؟
** باید پرسید چرا حال که هستم بعضی ها کمک نمی کنند؟ بعضی وقت ها کمک که نمی کنند، مانع هم درست می کنند. در ضمن سازوکار درستی هم برای بازتولید این جریان وجود ندارد. سیاستگذاران این حوزه، سازوکار درستی برای این کار ندارند. کسانی که می خواهند برای دانش بومی سیاستگذاری کنند، نقشه و سازوکار خاصی ندارند.
باید برای تهیه این نقشه با کسانی که در این حوزه کار کرده اند مشورت شود. چند سال است که بحث تولید علم و معرفت نرم افزاری طرح شده، اما چون سازوکارهای مناسبی نداشته ایم، این جریان در علوم انسانی به نتیجه دلخواه نرسیده است. اکنون در بحث علوم انسانی بومی هم باید به سازوکارهای کارآمد فکر کنیم.
* چرا علوم تجربی و فنی در کشور ما برخلاف علوم انسانی پیشرفت خوبی داشتهاند؟
** بودجه یک گروه فنی دانشگاه تهران در یک ماه، بهاندازه بودجه یک سال همه دانشکده علوم انسانی دانشگاه تهران است. علوم انسانی برخلاف علوم فنی و تجربی کلان نگر است. علوم انسانی عکس هوایی اوضاع و احوال را تهیه می کند و می تواند بعد کلان ایران را نشان دهد. تا وقتی که کلان نگری وجود نداشته باشد، فردنگری باعث ایجاد تضاد و تعارض است. هرکشوری که کلان نگر باشد، پیشرفت خوبی هم می کند. در ایران کسی برای خودش برنامه ریزی کلان ندارد.
بچه های ما باید بتوانند برای خودشان برنامه های ده ساله داشته باشند. اما وقتی کلان نگری نباشد، این برنامه ریزی هم محقق نمی شود. علوم تجربی و فنی نمی توانند این قدرت کلان نگری را به انسان بدهند. کشوری که علوم انسانی نداشته باشد، مسئله ها را فرد می بیند. این مسئله را هگل سیصدسال پیش درباره هند گفت. او می گفت هند شش هزار سال تاریخ دارد، اما جریان این تاریخ برای ملتش خودآگاهی به وجود نمی آورد؛ یک کشور عقب مانده خواهد بود.
هندی ها این مسئله را فهمیدند و امروز پیشرفت های خوبی کرده اند. تذکر این مسئله کار علوم انسانی است، کار فلسفه است. تمام مشکلات ما از بی سوادی در علوم انسانی است. وبر بیست وهفت جلد کتاب دارد؛ بعضی ها یکی دو جلدی که از کتاب های او به فارسی ترجمه شده را خوانده اند و نظریه پردازی کرده اند، واقعا همان یکی دو جلد را چقدر فهمیده اند؟ هر مفهومی برای آن که درست فهمیده شود، احتیاج به یک مصداق دارد.
کسی را در ایران نمی شناسم که وبر، مارکس یا پوپر را فهمیده باشد. بیشتر این حرف ها شعر و شعار است. سال هفتادوسه بود، یکی از استادان برجسته جریان روشنفکری دینی که خود را شاگرد پوپر می دانست، سرکلاس «فلسفه علم الاجتماع» مرتب به هگل فحش می داد. پایان ترم از ما خواست مقاله ای درباره «علت های عقب ماندگی علوم تجربی در ایران» بنویسیم. کتاب «پدیدارشناسی روح هگل» را برداشتم و براساس آن یک مقاله نوشتم. این استاد که مرتب به هگل ناسزا می گفت پایین مقاله آن قدر از من تعریف و تمجید کرد که حساب نداشت.
معلوم شد که هگل را درست نخوانده و فقط به دلیل این که پوپر با هگل مشکل داشته، استاد ما هم به او فحش می داده است. یک بار هم یکی از مارکسیست های معروف ایران می گفت که بارها کتاب «پدیدارشناسی روح هگل» را خواندم، اما نفهمیدم. این از مارکسیست ها، آن هم از لیبرال ها. باید درباره اصل علوم انسانی بحث کنیم، مسئله ما فعلا بومی یا غیربومی بودن علوم انسانی نیست. در علوم انسانی دچار جهل مرکب هستیم و غرور و تکبر به جای علم نشسته است.
* چطور میگویید که کسی در ایران علوم انسانی را نفهمیده است؟
** محال است کسی چیزی را بفهمد و بعد نتواند درباره آن نوآوری کند . چون فهم درست علوم انسانی کلان نگری می آورد. اگر توانستیم نقشه هوایی را ببینیم، می توانیم بگوییم که مثلا فلان نقطه کوهستانی است یا دشت است. پس معلوم می شود از علوم انسانی چیزی نمی دانیم.
* حالا چه کارهایی باید انجام داد؟
** خیلی چیزها باید عوض شود، ساختار برنامه ریزی باید عوض شود. در ایران مرتب سراغ جنبه های فنی و پزشکی و علوم تجربی رفته ایم، این ها جنبه حیوانی زندگی بشرند. این حرف هایی که در علوم انسانی می زنیم لطیفه است، نه روشنفکر سکولار و نه غیر آن، هیچ کدام چیزی از علوم انسانی نفهمیده اند؛ این اصطلاحات هم مد و لباس است که هرازچندگاهی عوض می شود. شاید در کل ایران یکی دو نفر بوده اند که چیزی از این داستان فهمیده اند. آن هم به شدت ناقص و درهم. در علوم انسانی امروز ما فقط سرشاخه ها مصرف می شود و به علوم انسانی خیلی مصرفی نگاه می کنیم.
کسی کتاب های اصلی مارکس و فروید و... را نمی خواند. درست برعکس اروپا و آمریکا. در قم همه طلبه ها کتاب های اصلی را می خوانند. کسی حتی کتاب های آیت ا... جوادی را به عنوان کتاب درسی قرار نمی دهد. بحث های آیت ا... جوادی یکی از توضیح های اسفار، قرآن و علامه است. حتی کتاب های علامه طباطبایی هم به عنوان کتاب ها درسی نیست. طلبه ها فقط آن را مطالعه می کنند. به همین خاطر می شود بگوییم که در قم طلبه ها علوم اسلامی یا شیعی سیصدسال اخیر را می خوانند. اما مثلا در دانشکده الهیات دانشگاه تهران کسی «اسفار» نمی خواند.
پس باید انتظار داشته باشیم که از این دانشکده علوم اسلامی بازتولید شود. بهترین افراد این دانشکده آقای مطهری و آقای مفتح بودند که آن ها هم بیان کننده های باسوادی بودند، نه این که نظریه پرداز الهیات باشند. شریعتی هم در جامعه شناسی همین طور است، او هم چند نظریه خارجی را تقریر کرده، اما چون اروپا را دیده بود در ایران منبرهای جذابی درباره دین و علوم انسانی برگزار کرد؛ همین.
* حالا آیا غرب واقعا در علوم انسانی پیشرفته است؟
** بله
* شاخصههای این پیشرفت چیست؟
** همین تئوری های کلانی که دارد. همین که در جنگ روانی و جنگ نرم اخیر برنده شد و ما باختیم. چه کسی در ایران هست که در ماجراهای اخیر نباخته باشد. اگر ما علوم انسانی قوی داشتیم این اتفاق ها برای ما پیش نمی آمد تا به این جا برسیم.
* یعنی آنها براساس تئوریهای علوم انسانی توانستند تأثیر بگذارند؟
** دانشگاه آکسفورد سال های روی این موضوع کارکرده بود. تمام قصه اخیر از آکسفورد تغذیه تئوریک می شد. محققان علوم انسانی آکسفورد، در خدمت وزارت خارجه و سازمان های امنیتی انگلستان هستند. نه این که بگوییم همه این افراد جاسوس هستند؛ آن ها تئوریسین هایی هستند که در خدمت این دستگاه ها قرار دارند. سازمان های امنیتی انگلستان اخبار و اطلاعات را به آن ها می دهند و آن ها هم تئوری پردازی می کنند.
همه خبرهایی را که در سفارت ها جمع می شود و سازمان های امنیتی به دست می آورند به آن ها می دهند تا تئوری پردازی کنند. ما هم باید آدم های متفکر دانشگاه ها را جمع کنیم و به آن ها پول خوب بدهیم و سرمایه گذاری کنیم تا به نتیجه برسیم. مثلا اگر بیست نفر متفکر را جمع کنیم، به هرکدام سالی پنجاه میلیون تومان بدهیم می شود، سالی یک میلیارد تومان که اصلا در محاسبه هزینه های کشور چیزی نیست. باید چند سال سرمایه گذاری کنیم و بعد آن ها افرادی متفکر و تئوری ساز می شوند که می شود از آن ها درباره تصمیم ها، تئوری خواست.
در کشورهایی مثل ما دید کلان نگر نیست؛ در رشته های فنی و پزشکی پیشرفت می کنیم، اما در علوم انسانی خبری نیست. مغز کوچک مانده اما دست و پای ما رشد زیادی کرده است. باید کسی مغز ما را تقویت کند شانزده سال پیش گفتم اولین قدم این است که کتاب های اصلی غرب و شرق را از متن اصلی آن ها ترجمه کنیم. ما امروز حتی چیزی از روسیه، هند، چین و ژاپن نمی دانیم.
* بعضی از دانشگاهها در کشور تجربههایی درباره علوم انسانی بومی و اسلامی و بحث میان رشتهایها دارند، این تجربهها چقدر مؤثر بوده؟
** هنوز نتیجه های بارزی نداشته است. مثلا ساختار کتابخانه های این مرکزها باید به گونه ای باشد که اطلاعات را پردازش کند، اما کتاب هایی که در این کتابخانه ها هست همان هایی است که در کتابخانه های دانشگاه های دیگر است؛ در حالی که این ها باید پردازش علمی برای آموزش داشته باشند.
* چگونه؟
** مثلا پایاننامهای که در رشته های میان رشته ای نوشته می شود، باید در کتابخانه در کنار کتاب های اصلی قرار بگیرد و به صورت یک پیوست برای آن درآید و بعد هم به سرعت چاپ شود. اما در ایران سازمان ها علیه هدف ها کار می کند. سازمان های علوم انسانی در ایران، علیه علوم انسانی است. چون با روش ها و رویه های فنی کار می کنند. برآورد یک استاد علوم انسانی در ایران براساس مقاله ISI است و بیشترین امتیاز برای همین مقاله ها در نظر گرفته می شود؛ در حالی که برخلاف علوم فنی و تجربی، علوم انسانی را می سازد.
وبر، مارکس و... هیچ وقت ISI ننوشتند، کتاب نوشتند، در اروپا هنوز هم همین طور است. در ایران از علوم انسانی فقط صورتی هست در این قصه ها. ما حتی از پاکستان هم عقب تریم. پاکستان چون نفت ندارد به فکر افتاده، اما ما عقب ماندگی های خود را با نفت و پول آن جبران می کنیم. دانشگاه زیبا می سازیم و خیال می کنیم دانشجو ساخته ایم. زیباترین دانشگاهی که دیده ام دانشگاه اردن است که از قضا عقب مانده ترین دانشگاه هم همان جاست.
اگر دانشگاهی شیک بود باید بدانیم که ویترین است. ما به جای کلان نگری پول نفت داریم. و این پول نفت فردبینی ما را بازتولید می کند. یک روز در غرب می گویند جهانی شدن، ما هم می گوییم جهانی شدن؛ روز دیگر می گویند توسعه، ما هم می گوییم توسعه؛ بعد می گویند تجدد و ما هم میگوییم تجدد.
* امروز چه چیزی باید بگوییم؟
** این که بدانیم چه چیزی باید گفت احتیاج به یک «سنتز» دارد. سنتزی از گذشته خودمان گذشته غرب و از دین. این یک هرمنوتیک سه شاخه است که ایرانی ها به طور ناخودآگاه همیشه در این هرمنوتیک سه گانه فکر می کنند. در صدساله اخیر کتاب های زیادی در حوزه دین تولید شده است، اما در بعد غرب شناسی کسی آن را نمی فهمد و ما فقط نوعی غرب نمایی داریم. کسی که فرانسه درس خوانده ادای فرانسوی ها را درمی آورد، آن که انگلیس درس خوانده ادای انگلیسی ها را در می آورد و... استادان ما که از غرب آمده اند، حتی درنوع چای و قهوه خوردن خود تأثیر پذیرفته اند.
جالب است که بعضی وقت ها همه استادان در یک گروه و در یک رشته و در یک دانشکده درس می دهند. بعد دانشجو می ماند که از کدام طرف برود. به فرهنگ آلمانی عمل کند یا انگلیسی یا.... . خود استادان هم با هم دعوا دارند و یکدیگر را سرکلاس ها تخطئه می کنند. درس خوانده های آمریکا، آلمان، استرالیا، انگلیس، فرانسه و... هرکدام کاملا تیپ فکری و روش جداگانه ای دارند و با هم دعوای راهبردی می کنند. ایرانی ها هم که کاملا از همه این ها جدا هستند. با این گسل های معرفتی ساختاری و پارادایمی، چطور می شود از دانشکده علوم اجتماعی یا هر دانشکده علوم انسانی توقع داشت که تولید علم کند.
* حرفهای کسانی مثل فردید، جلال و... که با تسلط فکری غرب مخالف بودند چقدر میتواند مؤثر باشد؟
** اینها هم سرشاخه هستند و نمایشگرند. فردید در حد یک «شومن» است؛ همانطور که مارکسیستها هم هر کدام «شومن» یک رشته و یک نحله هستند. مثلا شومن هیدگر در ایران فردید است. ادای آنها هستند.
* بحث هرمنوتیک سه شاخه را توضیح میدادید.
** دین در حوزه بازتولید میشود. بازتولید غرب در دانشگاه است که امروز فضای آن غربنمایی است نه غربشناسی. بازتولید ایرانیت هم در حکومت است. این هرمنوتیک سه شاخه با هم در حال کار کردن است. اسلامیت، ایرانیت و غربیت. این سه باید به سنتز مناسب برسند. افراد یا جریانهایی هم هستند در جامعه که نماینده هر کدام از این شاخهها هستند. افراد مختلف از سمت شاخههای مختلف وارد این هرمنوتیک شدهاند. مثلا شریفی از سمت غربیت وارد میشود. زرینکوب و سیدحسین نصر از سمت ایرانیت وارد میشوند و شهید مطهری هم از سمت اسلامیت میآید.
جالب است که هر سه در جایی مثل حسینیه ارشاد به هم میرسند. اسلامیت نماینده جهانبینی و جهانپدیداری ماست. ایرانیت واقعیت زندگی ما در ایران است و غربیت با جهانیت واقعیت دنیای بیرون است. وقتی این سه با هم نسازند یا در اسلامیت میمانیم، مثل دوره رضاشاه یا در ایرانیت یا در درک دنیای جدید و غرب. امروز بعد از این اتفاقهای اخیر ما وارد یک فضای جهانی شدیم، اما تئوری مناسب برای آن نداریم. دشمن دانا ما را وارد یک فضای جهانی کرد. این اتفاقها باعث شد که ما اوج بگیریم.
* چگونه این اتفاقها را اوج گرفتن میدانیم؟
** امروز مجبوریم تمام ساختارهای خود را بازسازی کنیم و برای این که از این وضعیت بیرون بیاییم همه احساس میکنند که باید به جلو حرکت کرد. همین توجه دوباره به علوم انسانی یکی از نشانهها است. چون واقعا همه دیدند که جنگهای روانی و نرم چقدر میتواند مؤثر باشد.
همه دیدند که پشت این جریان انقلاب مخملی بحثهای علوم انسانی بود که از دانشگاه آکسفورد بیرون آمده بود و کسانی مؤثر بودند که تحصیل کرده انگلیس بودند یا تحتتأثیر این جریان بودند. پس عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. این وضعیت فعلی ما را به سمت یک وضعیت جانی هل میدهد. وسط استخر بزرگی افتادیم که موج هم زیاد دارد. امروز حتما و باید شنا یاد بگیریم.
امروز دیگر نباید این اتفاقها را به صورت حزبی و ژورنالیستی تحلیل کنیم یا به عنوان یک ناظر بیطرف بایستیم و مختصات نقطهای که هستیم را پیدا کنیم. امروز باید این هرمنوتیک سه شاخه ایران را فعال کنیم. باید همه کتابهای کلاسیک غرب در ایران ترجمه شود، باید همه کتابها و اثرهای فکری و فرهنگی گذشته خودمان را بازتولید کنیم. باید قبول کنیم که ابنسینا فقط مربوط به حوزههای علمیه و فلسفه اسلامی نیست. باید در حوزه علوم اجتماعی آن را بازتولید کنیم. امروز باید دانشجویان را هدایت کنیم که فروید را خوب بخوانند و بوعلی را هم همینطور.
خاصیت این هرمنوتیک سه شاخه این است که از هر سمت که وارد آن شویم، دو شاخه دیگر نیز خودبهخود بازتولید میشوند. مثلا شهید مطهری از سمت اسلامیت آمد و توانست جهانیت و ایرانیت را در کتابهایی مثل «علل گرایش به مادیگری» و «خدمات متقابل اسلام و ایران» بازتولید کند. شریعتی از غربیت آمد با اسلامیت و ایرانیت آشنا شد و به اندازه فروش بازتولید تئوریک هم کرد.
در بعضی جاها هم اشتباه کرد که من با او مخالفم. زرینکوب هم از سمت ایرانیت آمد هم غرب را در کتابهایی مثل نقد ادبی و... بازتولید کرد و هم با کتاب کارنامه اسلام اسلامیت را بازتولید کرد. اتفاقا افرادی مثل فردید در این هرمنوتیک سه شاخه جایی ندارند. آنها فقط جنبه نفی دارند. حتی کسی مثل حمید عنایت که از سمت غرب آمده توانسته در کتاب اندیشه سیاسی در اسلام، اسلامیت را به نوعی بازتولید کند. ما این ساختمانها را داریم.
فقط نهادهای سیاستگذار باید روی آن کار کنند تا این هرمنوتیک تقویت شود. باید تمام اسلام، ایران و غرب را بازتولید کنیم. و این خاصیت این هرمنوتیک است. وقتی مثلا اسلامیت را خوب خواندیم و فهمیدیم، دنبال مصداق میگردیم تا مقایسه کنیم. این مصداقها ایران و جهان هستند. شهید مطهری همین کار را کرد. چه کسی بهتر از مطهری غرب را شناخت او در «علل گرایش به مادیگری»، خیلی خوب غرب را شناخته است.
برای همین هم امثال زرینکوب و عنایت ارادت شدیدی به شهید مطهری پیدا میکنند. یعنی از هر کدام از این شاخهها که وارد شویم، حتما به دو شاخه دیگر میرسیم. محال است که ایرانیت را بازتولید کنیم، اما اسلامیت و جهانیت و غربیت بازتولید نشود. محال است جهانیت بازتولید شود، اما اسلامیت و ایرانیت بازتولید نشود و محال است اسلامیت را بازتولید کنیم، اما جهانیت و ایرانیت بازتولید نشود.
* در این هرمنوتیک سه شاخه و جریان بازتولید بعضیها هم هستند که مثلا اسلامیت را بازتولید میکنند، اما از آن به سکولاریسم میرسند. این را چگونه تفسیر میکنید؟
** این جریانها سواد ندارند. کسی که فقه را بخواند میفهمد که فقه ما براساس عرف و عقلانیت عرفی است و حتما مصلحت و حفظ نظام اجتماعی در آن خواهد آمد، اما چون در اسلام فقه با فطرت درمیآمیزد سکولار نمیشود. هرکس که بگوید من سکولار هستم، ضداسلام هستم یا ضد دنیای جدیدی هستم یا ضدایرانیت هستم از نظر من سواد ندارد.
باید کاری کنیم که جهالت از بین برود و این کار دولت است چون مثلا ترجمه کتاب هگل پول میخواهد. بیاییم یک بار همه کتابهای هگل را ترجمه کنیم و آن وقت حوزههای ما هم باید اینها را بخوانند. البته امروز در حوزههای ما بیشتر از دانشگاهها این کتابها خوانده میشود. ما نباید بترسیم انسانهایی که جهل دارند میترسند.
کافی است در تاریکی یک چراغ روشن کنیم، تمام وحشت ما از بین خواهد رفت. ما امروز در روشن کردن همین یک چراغ ماندهایم.
امروز بزرگترین مشکل ما سازمانهای متکفل برنامهریزی برای علوم انسانی هستند، ارزیابان علمی استادان ISIگرا هستند نه علمگرا. ساختار این سازمانها برخلاف هدف علوم انسانی بومی است. در ساختار آموزش عالی ما رشتههای فنی اصل قرار گرفتهاند.
و رشتههای علوم انسانی که باید کلاننگر باشند، به گوشهای رانده شدهاند.
تا وقتی رشتههای فنی بر علوم انسانی حاکم است، اتفاقی نمیافتد. البته دین یک اتفاق تاریخی است. در دوره امیرکبیر پلیتکنیک و دارالفنون وارد کردند و همینطور شد رشتههایی فنی بر علوم انسانی مسلط شدند. بعد علوم انسانی تبدیل شد به علوم قدیمه. این مبانی غلطی بود که هنوز هم پابرجاست. با این مبنا افراد ضعیف به علوم انسانی میآیند آنها استادان ضعیفی میشوند و این ضعف بازتولید میشود.