سیدمحمد روحانی
بهمن ماه 1376، دوازدهمین سالی بود که شب شعر انقلاب اسلامی در مرکز آموزشی علامهحلی، وابسته به سازمان استعدادهای درخشان، برگزار میشد. من مجری آن شبهای پرخاطره شعر بودم و یکی از شاعران، قطعهای را در مدح رییسجمهور وقت ـ آقای خاتمی، که البته در آن جلسه حضور نداشت ـ قرائت کرد.
بهخاطر دارم که در جواب آن شاعر گفتم: رییسجمهور یک کشور، هر کسی که باشد، به خاطر آرای مردمی که به او رأی دادهاند، به منزله سرمایه ملی آن کشور است و کسی حق ندارد این سرمایه را ضایع کند. اما پاسداری از این سرمایه، نه به معنی تملق او را گفتن است و نه به معنای انتقاد از او نکردن. پاسداری از این سرمایه، هوشیاری و حفظ اصول و ارکانی است که نه فقط آقای خاتمی، بلکه هر کس دیگری، اگر شأن و ارزشی داشته باشد، بهخاطر همان اصول و ارکان است.
سپس بیتی از حافظ را به آقای خاتمی تقدیم کردم؛ آن جا که میفرماید:
لعل تو که هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد
یعنی از همان سال 76 نگران لبهای مردمان دونی بودم که طمع در لعل لب رییس یک جمهوری اسلامی داشتند.
اکنون نزدیک دوازده سال از آن شبها میگذرد و من هنوز هم نگران لبهای آقای خاتمی و سخنانی هستم که از میان آنها به بیرون میتراود.
شاید گزاف نباشد اگر بارزترین پدیده دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی، دست کم در عرصه فرهنگی را جنجالهای بیپایان مطبوعاتی و رواج بیحد و حصر استدلالهای مبتذل ژورنالیستی بنامیم. برای من همیشه عجیب بود؛ کسانی که توطئه دشمنان خارجی علیه انقلاب ما را یک توهم مینامیدند، تمام تحلیلهایشان در خصوص مسائل داخلی بر این پایه استوار بود که گروهی موسوم به مافیای قدرت در صددند تا هر روز ـ یا دست کم در هر 9 روز (!) ـ یک بحران دهشتناک برای آقای خاتمی و مردمی که به او رأی دادهاند، بهوجود آورند. تقریبا به یاد ندارم که در طول هشت سال دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی، کسی از او انتقادی کرده باشد و روزنامههای پر سر و صدای طرفدار ایشان، در صبح فردای آن، آغاز موج جدیدی از توطئه و دسیسه بر علیه رییسجمهور ـ بلکه بر علیه جمهوریت نظام ـ را تیتر نکرده باشند.
شعار آزادی و آزاداندیشی دادن و سپس رقبا را نه به ضرب استدلال منطقی که به زور جنجال و تبلیغات ژورنالیستی از صحنه بیرون کردن، به نفع هر کس و هر چیزی باشد، به نفع آزادی و دموکراسی نیست.
اما در این میان، بدترین اتفاقی که افتاده، قربانی شدن بسیاری از حقایق مسلم دینی و فلسفی در ذهنیت برخی از افراد جامعه و خصوصا جوانان و دانشجویان ما بوده است. قصد دارم در این مجال کوتاه، به یکی از این اتفاقات بد، اشارهای گذرا داشته باشم: مسئله جمهوریت و اسلامیت.
بهروشنی پیداست که برای برخی از بزرگان اصلاحطلب، اسلامی بودن این جمهوری بیشتر شبیه یک تعارف سیاسی است. حداکثر حرفی که میزنند این است که اگر به رأی اکثریت مردم گردن بنهیم، خود به خود اسلامیت نظام محفوظ خواهد ماند؛ چراکه مردم ما مسلمانند. به عبارت سادهتر، جمهوری اسلامی در نظر آنان، چیزی به جز یک جمهوری لیبرالی در میان مسلمانان نیست؛ همین.
عدهای دیگر از آنها فکر میکنند که جمهوری اسلامی، تلفیقی از 2 رکن مستقل بهنام جمهوریت3 و اسلامیت است. در نتیجه همین نگاه بود که عدهای پیدا شدند و از حاکمیت دوگانه سخن گفتند.
همه این حرفها در حالی مطرح میشد و میشود که وقتی خوب نگاه کنی، میبینی که حتی از معنا و مفهوم دموکراسی نیز، درک عمیقی در نزد نظریهپردازان اصلاحات وجود ندارد. بهجرئت میتوان گفت در میان سخنگویان اصلاحطلبی، میدان در دست کسانی است که باور دارند اعتقاد به دموکراسی، اعتقادی فرا ایدئولوژیک و بروندینی است. این همان چیزی است که متفکران غربی لیبرالیزم بهدنبال آن هستند و همین طرز فکر است که به سکولاریزم میانجامد. به گمان بنده، بزرگترین خطای تئوریک اصلاحطلبان ما همین است که فکر میکنند اعتقاد به دموکراسی، اعتقادی است که فارغ از مبانی ایدئولوژیک ما فراهم آمده است.
برای نشان دادن این خطای بزرگ تئوریک، کافی است بکوشیم به این سئوال ساده اما اساسی پاسخ دهیم که: اصلا چرا باید به دموکراسی پایبند بود؟
پاسخ ما به این سئوال، هر چه که باشد، از دو حال خارج نیست: یا چنین است که دلیل ما برای پایبندی به دموکراسی، خود دموکراسی است؛ و یا دلیل دیگری برای پایبندی ما به دموکراسی وجود دارد.
واضح است که اعتبار دموکراسی و مبنای پایبندی ما به آن، نمیتواند بهواسطه خود دموکراسی فراهم آمده باشد و اگر کسی خلاف این را بگوید، به سرعت میتوان نشان داد که دچار تناقضگویی و گرفتار یک دور منطقی شده است.
وقتی سئوال میکنیم که چرا باید به رأی اکثریت عمل کرد، در واقع میخواهیم ببینیم که: آیا دموکراسی و عمل کردن بر اساس رأی اکثریت، کار درستی است یا نه؟ یعنی در این لحظه هنوز بهدرستی دموکراسی اعتقادی نداریم. در این صورت، چگونه میتوانیم به استناد خود دموکراسی ـ در حالیکه هنوز بهدرستی آن اعتقاد نداریم ـ برای دموکراسی اعتبار قائل شویم؟ وقتی هنوز نمیدانیم که آیا مراجعه به رأی اکثریت کار درستی است یا نه؛ چگونه میتوانیم برای تصمیمگیری در قبال همین مسئله به رأی اکثریت مراجعه کنیم؟
از همینجا میتوان نتیجه گرفت که اعتبار دموکراسی و مبنای پایبندی ما به آن ـ منطقا ـ نمیتواند بهدلیل خود دموکراسی باشد. پس با چه مبنایی میتوان معتقد به دموکراسی شد؟
پاسخ روشن است. تنها و تنها، در چهارچوب یک جهانبینی و یک انسانشناسی است که میتوان برای دموکراسی اعتبار قائل شد. چراکه اساسا، بدون داشتن جهانبینی و انسانشناسی، هیچ استدلال معتبری نمیتوان ارائه کرد و از آن نتیجه گرفت که جمهوریت و دموکراسی از نظامهای سیاسی دیگر، بهتر ـ یا حتی بدتر ـ است.
هر استدلالی که بخواهد ثابت کند جمهوریت بهتر از نظامهای دیگر است، بهناچار باید تعریفی از بهتر و بدتر، ملاکی برای تعیین آنها و بالاخره تعریفی از سعادت بشر و راه رسیدن به آن ارائه کند؛ و ارائه اینها یعنی داشتن یک جهانبینی، یک انسانشناسی و در نهایت ایدئولوژی خاصی که مبتنی است بر آن جهانبینی و انسانشناسی.
پس وقتی از جمهوریت ـ یا هر نظام سیاسی دیگری ـ سخن میگوییم، ناچاریم قبل از هر چیز معلوم کنیم که جهانبینی و ایدئولوژی ما چیست. آنگاه بر اساس آن جهانبینی و تعریفی که از سعادت انسان و راههای رسیدن به آن ارائه میدهیم، میتوانیم نظام سیاسی مطلوب خود را تعیین کنیم.
وقتی دانستیم که اعتقاد به جمهوریت ـ تنها و تنها ـ در درون یک ایدئولوژی امکانپذیر است، آنگاه در تعریف جمهوری اسلامی میتوان گفت که جمهوری اسلامی عبارت است از جمهوریخواهی برآمده از اسلام و متکی بر جهانبینی و ایدئولوژی اسلامی. برای ما، جمهوریت اگر خوب است، یعنی به نفع سعادت دنیا و آخرت ماست. بنابراین جمهوریت اگر خوب است، بر پایه اسلام و به خاطر اسلام است که خوب است. پس جمهوری اسلامی، تلفیقی از دو رکن جدا از هم ـ جمهوریت و اسلامیت ـ نیست. خطای بزرگی است اگر گمان کنیم که ما بدون این که به اسلام کاری داشته باشیم، جمهوریت را پذیرفتهایم و حالا میخواهیم بین این چیزی که ـ فارغ از دینمان ـ پذیرفتهایم و دینمان، نوعی سازگاری فراهم آوریم.
اکنون شما نگاه کنید به استدلالاتی که توسط بعضی از بزرگان اصلاحطلب ـ و حتی شخص آقای خاتمی ـ درباره جمهوریت و اسلامیت مطرح میشود. ببینید، آنها در باره نسبت میان اسلام و جمهوری چگونه میاندیشند؟ سکولاریسم که شاخ و دم ندارد. وقتی شما این موضوع را القا کردید که خارج از چارچوبهای جهانبینی و ایدئولوژی اسلامی، میتوان در خصوص نظام سیاسی مطلوب ـ هر نظامی که میخواهد باشد، چه جمهوریت، چه سلطنت، و چه هر چیز دیگری ـ حرف زد و تصمیم گرفت، در حقیقت مشغول رواج سکولاریسم هستید؛ و کار با قسم خوردن و گفتن این که ما لاییک و سکولار نیستیم، درست نخواهد شد.
وقتی آقای خاتمی بارها این جمله را تکرار میکند که «در روزگار هجوم اطلاعات، بدون تکیه بر مردمسالاری، نمیتوان از تحقق حکومت دینی حرف زد»، احساس خوبی به من دست نمیدهد. نمیخواهم بگویم این حرف غلط است، ولی احساس میکنم این حرف از دهان کسی بیرون میآید که از درون دین و بر پایه دینش به دموکراسی نرسیده است. بلکه در بهترین حالت، بهخاطر ضرورتهای دنیای امروز، و فارغ از اعتقادات دینیش، به سراغ دموکراسی رفته و حالا میکوشد میان دو عنصر مستقل از هم، یعنی دینداری و مردمسالاری، التقاطی فراهم آورد. اگر این حدس من درست باشد، باید بگویم که این استدلال آقای خاتمی، استدلال خوشیمنی نیست. جمهوری اسلامی را ترکیبی از دو عنصر مستقل از هم ـ یعنی جمهوریت و اسلامیت ـ شمردن، از یک سو نشان میدهد که صاحب این فکر هنوز نفهمیده که دموکراسی به شکل اجتنابناپذیری پیچیده در درون یک ایدئولوژی است؛ و از سوی دیگر ـ چنانچه پیشتر اشاره کردم ـ در نهایت به نوعی نگاه سکولاریستی ختم میشود.
آقای خاتمی، جمله بارها گفته شده ی دیگری در همین راستا دارد که باز همیشه مرا نگران میسازد. این که: «در جوامع مذهبی مثل ایران، هرگز نمیتوان بدون توجه و بدون اتکاء به دین، به سوی دموکراسی و مردمسالاری حقیقی رفت.» باز هم نمیخواهم بگویم که این حرف غلطی است. اما انگار که برای گوینده این سخن، دین و دینی بودن مردمسالاری، آنطور که باید اصالت ندارد. هدف دموکراسی است ـ آن هم مستقل از دین ـ اما بهناچار باید دین را نیز در نظر گرفت، چراکه مردم این کشور عمیقا پایبند به مذهبند. شاید آقای خاتمی بهراستی علاقهای به سکولاریزم و لائیسیته نداشته باشد، اما بسیاری از استدلالات او درخصوص جمهوریت و اسلامیت به چیزی جز ترویج سکولاریزم نمیانجامد. من فکر نمیکنم صرفا با دل بستن به این که خاتمی فرزند این انقلاب، مقید به شرع، و یک روحانی و روحانیزاده اصیل است، بتوانیم خیالمان را آسوده کنیم.
من از آقای خاتمی ـ دقیقا بهدلیل این که یک روحانی و روحانیزاده اصیل و فرزند انقلاب امام خمینی است ـ انتظار دارم، که با شجاعت تمام، سعادت دنیا و آخرت بشر را در گرو دین و دینداری بداند. انتظار دارم بهعنوان یک مدرس فلسفه سیاسی متوجه این نکته باشد که دفاع منطقی از دموکراسی، فارغ از یک چهارچوب ایدئولوژیک، امکان ندارد. بنابراین انتظار دارم رهیافتش به مردمسالاری ـ صراحتا ـ از درون دین و بر پایه دین باشد. آیا شما این صراحت را در کلام او میبیند؟
راستی، چه کسی از لبان خاتمی بوسه میچیند؟