* جنابعالی در یک سخنرانی با موضوع «نسبت جامعه دینی و جامعه مدرن» در تعریف جامعه دینی، آن را جامعهای دانسته بودید که دینداریش در عمل جمعیاش نمود پیدا کند. بهعبارتی در تصمیمات مهم عمومی، دینداریش ظهور داشته باشد. سئوال این است که با گذشت سه دهه از حیات جمهوری اسلامی و برخی معتقدند که تجربه جمهوری اسلامی شکست خورده، برخی دیگر بر این باورند که ما هنوز به آن چیزی که میخواستیم.
یعنی جامعه دینی نرسیدهایم و راه درازی در پیش داریم. بهویژه، در مورد انتخابات دهم و مسایل بعد از آن، ایشان معتقدند که وقایع رخ داده غیراخلاقی و غیرشرعی است و اتفاقا یکی از جاهایی که معتقدند مشروعیت جامعه دینی زیر سؤال رفته، در نحوه برخورد با معترضان یا بهاصطلاح جنبش سبز، بوده است. سؤال من این است که تحلیل کلی شما از سه دهه حیات جمهوری اسلامی، بهویژه با عطف به انتخابات دهم چیست؟ چقدر دینداری ما در عمل جمعیمان نمود پیدا کرد؟ نحوه عمل ما در وقایع اخیر، چه از طرف حکومت و چه از طرف معترضان، تا چه اندازه میتواند عیار دینی بودن جامعه ما باشد؟
** شما با اشاره به یک نقطه ظریف و دقیق شروع کردید. جامعه دینی براساس مفهومی که در متون و ادبیات مباحث اجتماعی هست، صرفا مجموعهای از افراد متدین نیست. بلکه جامعه، درواقع، یک «تجمع عامل» است. یعنی همانطور که ما عاملیت را به فرد نسبت میدهیم و میگوییم تقی عامل است، تصمیم میگیرد و عمل میکند؛ همینطور هم یک تجمع میتواند عامل باشد. یک شرکت، یک تجمع عامل است، یک حزب و از همه مهمتر یک جامعه. مبنای تجمعات عامل، «عقلانیت عمل» است. آنچه عامل X را از عامل Y جدا میکند، در عقلانیت متفاوت عمل است. گاهی دو عمل، ظاهرشان کاملا یکسان است، ولی عقلانیتهایشان فرق دارد؛ یکی برای رضای خدا پولی را انفاق میکند، دیگری برای اینکه دل طرف مقابل را بهدست بیاورد، یا برای ریا یا بهمنظور خودنمایی؛ از لحاظ فیزیکی، هردو یکی است.
اما چون عقلانیت پایهشان فرق دارد، این دو عمل، از زمین تا آسمان با هم فرق دارند. بنابراین «جامعه دینی»، یک تجمع عامل است که اعمال، کنشها و واکنشها در آن جامعه، براساس عقلانیت دینی یا اسلامی بنا شده است. این یک معیار است و کاملا با «جامعه دینداران» متفاوت است. بر اساس این تعریف، حکومت دینی نیز حکومتی است که عقلانیت پایهاش، در تصمیمسازی و در فهم شرایط و در انتخاب گزینهها و تعیین برنامههای اقدام و نیز در نفس هر اقدامش مؤثر است؛ در همه این عرصهها دین حضور دارد. تلقی مرحوم بازرگان، تلقی از حکومت اسلامی، آنچنان که در یکی از کتابهایش نوشته است، همان حکومت سوییس بود که البته بهواسطه تقیدات دینی، در آن شرب خمر، زنا و چندکار دیگر تعطیل شده است. این همان حکومت دینداران است. حکومت دینداران، همان حکومت سکولار است. یعنی لازم نیست که عقلانیت اسلامیمان را در عمل جمعی پیاده کنیم، بلکه مبنای آن عقلانیت سکولار است؛ مقولهای فرادینی است. یعنی همه میتوانند در این عقلانیت عرفی مشارکت کنند، از جمله این که ممکن است بهطور مثال، اسلام هم بهنحوی در انگیزههای ما حضور داشته باشد، ولی قطعا شرط بایسته اقدامات ما نیست.
* مقصود از عقلانیت سکولار چیست؟ آیا بین عقلانیت فنی و عقلانیت ابزاری تمایز قایل هستید؟
** علیالاصول، عقلانیت سکولار معتقد است که ما برای گزینش کارهایمان لازم نیست به سطحی از انگیزههای بالاتر برسیم. همین قدرکافی است که در هر گزینشی، حساب نفع و ضرر کنیم و براساس بهترین نفع و ضرری که در همان سطح از عمل هست، اقدام کنیم. تفاوت تنها در سطح است. بهطور مثال، از زمان دوران دمکراسی طلایی پریکلس در یونان، دانش طبیعی بشر بهمعنای Science، دانشی سکولار بود. تا قبل از این اگر رعد و برق میشد یا زلزله میآمد، ما برای علت این پدیدههای طبیعی، به سراغ آسمان میرفتیم. یک خدا و ربالنوع برای رعد و برق و یک الهه هم برای باران تعریف کرده بودیم و ادعا میشد که رعد و برق نتیجه دعوای این دو با یکدیگر است. دانش یونان در زمان پریکلس، سکولار شد، یعنی گفتند پدیدههای طبیعی، دلایلش در سطح طبیعت، زاده دانشمند (Scientist) و در سطح فراطبیعی، زاده فیلسوف است.
متافیزیک به همین معناست. اما در مورد اعمال انسان چطور؟ آیا در اینجا هم میتوانیم به صورت سکولار بحث کنیم یا خیر؟ یعنی وقتی میپرسیم چرا این عمل از یک فرد سر زده است، استدلال کنیم که او حیوانی است که چند انگیزه دارد: شهوت را دوست دارد، قدرت را دوست دارد، ثروت را دوست دارد؛ بنابراین باید دلایل اعمالش بر مبنای یکی از این سه انگیزه باشد. وقتی دلایل انجام اعمال بر این اساس باشد، نسخهای که برای آن فرد مینویسیم هم بر همین اساس است. این همان توجیه سکولار از پدیدههای انسانی است.
منظور از پدیدههای انسانی هم آن پدیدههایی است که انسانها بهعنوان عامل در آن شرکت دارند و مربوط به عمل اختیاری انسانهاست. مهمترین نکته در تلقی سکولار این است که وقتی اعمال اختیاری انسانها، سکولار میشود، یعنی به سطح کاملا عرفی و مادی تنزل پیدا میکند، فهم آن نیز افت پیدا میکند. در این صورت بسیاری از اعمال انسانی و پدیدههای اجتماعی را نمیتوان فهمید. همین تلقی سکولار در حوزههای متفاوتی دردسرساز میشود. بهطور مثال، همین تلقی سکولار است که موجب تمایز تاریخ شرقشناسان از تاریخ اسلامی (غیرشرقشناسی) میشود. مونتگمری وات – شرقشناسی است که اتفاقا مرحوم شریعتی او را خیلی دوست دارد - وقتی میخواهد به مبحث «غیبت» امام زمان (عج) در عصر غیبت بپردازد، میگوید که شیعه میخواست قدرت خود را بهعنوان اپوزیسیون حفظ کند. از اینرو علمای شیعه، بحث «ائمه» را جعل کردند و با گذر زمان و حوادثی که رخ داد، علما دریافتند که دیگر نمیتوانند با اتکا به امامی که حاضر است، قدرت را در اختیار داشته باشند. پس به این نتیجه رسیدند که بگویند امام، غایب شده است و قدرت را بین خودشان تقسیم کنند. غیبت کبری در نتیجه این تصمیم علما شکل گرفت. این یک نمونه از توجیه سکولار پدیده غیبت است.
این توضیح سکولار در مقابل توضیح واقعبینانه (Realistic) است. توجیه واقعبینانه، تعهدی به سکولار بودن ندارد، بلکه برخی پدیدهها را توجیه میکند که این پدیدهها میتوانند توجیه کاملا سکولاری داشته باشند، اما تعهد ما صرفا به واقعی بودن است. فیالواقع، مبنای رئالیستی، نقطه مقابل مبنای سکولار است. در تلقی واقعبینانه، ما خود را محتاج استدلال برای وجود خدا، غیبت امام میدانیم. با این همه، در این توجیه، محقق، متعهد به هیچچیز نیست، جز تحقق واقعیت، در حالیکه در توجیه سکولار محقق میگوید هر چیزی باید در مبنای این جهانیاش قابل توجیه باشد. در حوزه اخلاق هم میتوان همین تفاوت را نشان داد. در جوامع غربی، بسیاری از اخلاقیات، نرم و هنجارهایی که رعایت میشود، چرا اینقدر از آنها تبعیت میشود؟ چون در قانونشان آمده است. این اخلاقیات، مبنای سکولار دارد، یعنی حساب و کتاب کردهاند و دیدهاند که سرجمع، به نفعشان است. همه این احساس را دارند که اگر به این ترتیب رفتار کنند، برایشان بهتر است. یک نمونه از این اخلاقیات این است که باید از حوزه خصوصی مواظبت کرد. هیچچیز نباید در حوزه خصوصی دخالت کند. دلیلش چیست؟ دلیلش این باور است که در سیستم سکولار، بهترین حالت این است که هر فردی از امکاناتش، بیشترین استفاده را ببرد: بیشترین لذت و کمترین زحمت. هرچیزی که لذت را بیشینه (Maximize) کند، مطلوب است.
این یک اصل اخلاقی است. بنابراین، طبیعی است که تا وقتی من پا توی کفش دیگری نمیکنم، در خانهام هستم، میتوانم هرکاری بکنم. در چنین شرایطی، امر به معروف و نهی از منکر کردن خلاف و نامطلوب است. امر به معروف و نهی از منکر، فضولی است. اگر دیدم که همسایه مان دارد شرب خمر میکند، مادام که شرب خمر او برای من ایجاد مزاحمت نمیکند، من نباید در کار او دخالت کنم. دیگر فجایع اخلاقی، مادام که بیرون از خانه نیست، محدود به خود فرد است. چرا چنین است؟ چون اساسا جامعه باید بهگونهای باشد که بیشترین لذت و کمترین زحمت را برای تکتک افراد فراهم آورد. این یک مبنای سکولار است، در حالی که مبنای رئالیستی جور دیگری مسئله را میبیند.
* این مبنای رئالیستیک، چگونه در جمهوری اسلامی بهکار گرفته شده و وضعیت فعلی تا چه اندازه نتیجه آن مبانی است؟
** جمهوری اسلامی، بر مبنای عقلانیت اسلامی بنا شد، بدین مبنا که اسلام هم برای حوزه خصوصی است و هم برای حوزه عمومی. به عبارتی، وقتی میگوییم حکومت اسلامی، مقصودمان فقط این نیست که قوانین ما اسلامی است، بلکه بدین معناست که باید همه تصمیمسازیهای ما در فضای عقلانیت اسلامی باشد. حتی در مواردی که برای مصالح عمومی تصمیمسازی میکنیم، باید ایدهآلهایمان را براساس عقلانیت اسلامی انتخاب کنیم، اما بهتدریج این تفکر مورد چالش قرار گرفت. دوران اصلاحات، درواقع، دوره اوج چالش با همین مبنای رئالیستیک بود. اصلاحطلبی در ایران، از اساس با این فکر شکل گرفت که حکومت باید سکولار باشد، ولی احساسات و سنتهای دینی را باید حفظ کنیم. باید به دین احترام گذاشت، قرآن را نوازش کنیم، ولی آن را محدود به حوزه خصوصی کنیم.
اما از آنجا که بحث از فرستادن دین به حوزه خصوصی با مقاومت مواجه میشد، ادعا کردند که ما باید برداشت جدیدی از دین داشته باشیم و گفتند ما باید دینداری شخصی را اصل قرار دهیم تا خود فرد تصمیم بگیرد و دینداریاش را بروز دهد. بر مبنای این قرائت جدید، مدعی شدند که چون دینداری شخصی اصل است، پس باید در تقدسهای دینی که اموری غیرفردی هستند، یکییکی تردید کرد تا همهچیز قابل سؤال شود. اینرویه تا بدانجا دنبال شد که مدعی شدند قرآن، چیزی جز روایت خود پیغمبر از یک تجربه معنوی نیست. این مبانی سکولاریستی در دوره جمهوری اسلامی باب شد و با این مبنا، افراد هم پرچم دین داشتند، هم پرچم اصلاحطلبی. پرچم دینی، پوششی برای مبنای سکولار بود. چیزی غیر از این نیست.
* بهعبارتی، شما این سه دوره یا دستکم دوره اصلاح طلبی را نوعی تقابل عقلانیت دینی ( عقلانیت وحیانی) با عقلانیت سکولار میدانید؟
** نمیخواهم بگویم تقابل، میخواهم بگویم اصلاحطلبی در ایران، بعد از دهه اول، بهتدریج اینطوری رشد کرد.
* شما در جایی گفتهاید که مجاهدین خلق بهواسطه رویه التقاط – نفاق – تقابل، کارشان به ضدیت با انقلاب و جمهوری اسلامی کشید. اضافه کردهاید که اصلاحطلبان هم همین رویه سهگانه را طی کردهاند و میکنند و این وجه تشابه آنها با مجاهدین خلق است. آیا مبنای التقاطی بودن آنها از همین مبنای عقلانی سکولار است؟
** دقیقا از همینجاست. سازمان مجاهدین، فعالیتشان را با عرق اسلامی آغاز کردند، آمدند، اما مدهوش زیباییهای مارکسیستی بودند. ادعا کردند که باید اسلام را انقلابی کرد و اسلام انقلابیشان، نشان داد که مبانی شناختی آنها، تا چه اندازه عجیب و غریب است. اصلاحطلبان هم یک عده بچههای متدین بودند که خیلیهایشان در انقلاب زحمت کشیده بودند، اما آرامآرام، مجذوب تفکرات سکولار – لیبرال شدند و دیدند خیلی هم مشکل ندارد، یعنی شما نمازتان را میخوانید، حجتان را میروید، گریهتان را هم میکنید و ضمنا میتوانید در مشی اجتماعی، سکولار هم باشید. لذا اصلاحطلبی در ایران، از اول بنایش کج بود و بر یک فهم غلط از دین و حکومت دینی استوار بود که کاملا با فهم امام و فهم انقلاب تقابل داشت. کافی است شما به انبوه ادبیات سیاسی- نظری دوران اصلاحات نگاه کنید که در این دوره هشتساله، آشکارا و پوست کنده، رویکرد التقاطی آنها را نشان میداد. اصلاحطلبی بعدها با شکست سیاسی روبهرو شد و نخواست خود را علاج کند. البته آنها شکست سیاسیشان را ارجاع دادند به اعمال زور و اخلال از طرف گروه مقابل خود و مدعی شدند که آنها ما را خانهنشین کردهاند.
از همینرو در انتخابات اخیر گفتند که ما باید این پرده قدرت را بشکافیم و برای همیشه از این لایه بیرون بیاییم والّا حیات سیاسی ما پایان یافته است. از قضا، عقلشان رسید که از انتخابات بهعنوان یک مَرکب استفاده کنند و تئوریشان هم این بود که مردم را به خیابان بیاوریم و کاری را که نتوانستیم با رقابت معمولی سیاسی حل و فصل کنیم، با زور به انجام برسانیم. در این میان، مجموعهای از مشوقها و کمککنندهها هم وجود داشت؛ اولا گفتند: دولت آقای احمدینژاد، بهعلت نوع رفتارش، مخالفان قویای در میان اصولگرایان دارد و حتی سراغ برخی نیروهای اصولگرا که از احمدینژاد دلخور بودند، هم رفتند. گفتند و به آنها وعده دادند که اگر شما کمی آرام بگیرید، خودمان بعدها از شما حمایت میکنیم! دوم دیدند که مثلا علما از آقای احمدینژاد دلخوشی ندارند. بعضی از علمایی که گروههای اصلاحطلب اینها را به هیچوجه قول ندارند. بهطور مثال، بهسراغ آقای آیتا... صافی رفتند که اساسا از دست همین اصلاحطلبان، در دهه شصت، اصلا از شورای نگهبان رفت. بماند که اصلاحطلبان، در مشی خودشان اصلا فقها، استنباط جواهری و سنتی فقه را قبول ندارند. اما در عین حال، وقتی دیدند این علما هم یک مقدار نگرانی راجع به آقای احمدینژاد دارند، احساس کردند فرصت خوبی است.
سوم دیدند که غربیها هم دل خوشی از دولت ایران ندارند. برای آنان اینها همه مشوق بود. لذا پروژهشان را «کلید» زدند؛ اما در حقیقت، کلید نخورد. زیرا پدیدههای اجتماعی را نمیتوان طراحی کرد، روبان را پاره کرد و به بهرهبرداری رساند. به نظرم اصلاحات، یک خبط بسیار بزرگ تاریخی مرتکب شد و ما حالا اصلاحاتی را میخواهیم که در داخل چارچوب عقلانیت اسلامی خودش را تعریف کند، در حالیکه تا قبل از این در چارچوب سکولار بود. این اصلاحات عینا میتوانست در فرانسه و آلمان هم باشد. هیچ تفاوتی ندارد. ما اصلاحات خودمان را میخواهیم. در چارچوب عقلانیت اسلامی که ما را به یک جامعه مدرن اسلامی برساند. این ما را به یک جامعه مدرن لیبرال میرساند. این که نسخه هزاربار جویده غربیهاست و اساسا چیز جدیدی به ما نمیدهد.
* ارزیابی شما از عملکرد اصولگراها و دولت در قبال این عقلانیت دینی چه هست؟ این انتخابات را دولت برگزار کرد و بخشی از وقایع پیش آمده پس از آن به واسطه اقدامات دولت بود. شما تا چهاندازه این اقدامات را منطبق بر عقلانیت دینی میدانید؟
** مسئله انتخابات، فقط بخشی از عمل جمعی ما در نظام اسلامی است. البته انتخابات در کشور ما خیلی مشکل دارد که نهتنها در این انتخابات، بلکه در انتخابات دورههای قبلی هم بوده است. بزرگترین مشکل انتخابات هیچ کدام از این نحوههای برگزاری نیست، بلکه این است که ما مشارکت را هیچوقت جدی نگرفته و برای آن آماده نمیشویم. ببینید! وقتی کسی میخواهد رییسجمهور شود، این شخص باید مدتها تمرین داشته باشد، در سطوح مختلف تجمعات حزبی کار کرده باشد، راجع به مسایل مملکت تمرین داشته باشد و کار با بقیه را تمرین کرده باشد. باید حزب، سالها برای یک انتخابات برنامهریزی کند و بداند که اصلا میخواهد چه کند و چه برنامههایی دارد. حال، وقتی ما انتخاباتمان را جدی نمیگیریم، نیرو برایش تربیت نمیکنیم و سیستمهای حزبی ما ناکارآمد است (که البته این نقیصه بین هر دو جناح اصولگرا و غیراصولگرا مشترک است)، هرگونه انتخاباتی هم برگزار کنیم، محصولش خیلی نمیتواند جدی باشد یا اگر هم جدی باشد، بیآسیب نمیتواند باشد. پس اولین اشکال ما در مسایل انتخابات، جدی نگرفتن امر حکومت است.
ما امر حکومت برایمان امری فرعی است. نزدیک انتخابات که شد، جلسات ریشسفیدی میگذاریم و مشتقی و مشقنبر و مشحسن مینشینند و بحث میکنند که چه کسی رییسجمهور شود و چه کسی نشود! یک سالونیم هم با هم بر سر و کله میزنیم و همهچیز تمام میشود تا بعد! این بدترین نوع کار است، یعنی ما اگر حکومت اسلامی برای مان مهم باشد، از همین امروز باید برای انتخابات بعدی کار کرده و نیروهای خوبمان را بیاوریم. البته کار و عملیات مهم، تهیه بالا میخواهد. حتی اگر کسی رییسجمهور نشود، تهیهاش را باید داشته باشیم.
* میخواهید بگویید که در کشور ما فن حکومتداری وجود ندارد؟ فرمولی برای حکومت کردن وجود ندارد؟
** این حرف شما درست است. یعنی موضوع سیاست، هم فلسفه است، هم علم است، هم مهندسی هست و هم فندانی. اگر ما بخواهیم حکومت و سیاست را جدی بگیریم، باید به همه اینها توجه کنیم، منتها این یک مدخل دارد؛ برای اینکه ببینیم کجاهای کار ما آسیب دارد. بهنظر من، اولین آسیب انتخاباتهایی که ما برگزار میکنیم، عدم جدی گرفتن خود امر حکومت است. دومین آسیب، آسیب در نحوه رقابت است. رقابت یعنی چه؟ من میخواهم بگویم برخی جاها قوانین رقابت، بی در و پیکرتر از رقابتهای غربیهاست. یکی از آنها بودجه است. در هر صورت، بودجه انتخابات در ایران، امر پنهانی است. این خیلی چیز بدی است. اصلا فرض کنیم که شرکت در انتخابات، خیلی خرج دارد. بهطور مثال برای اینکه نماینده مجلس شوید، سهمیلیارد تومان خرج برمیدارد. آن چیزی که اهمیت دارد این است که مخارج گفته شود، نه این که بگوییم هیچ خرجی نمیکنیم و هیچ پولی نداریم، اما یواشکی، دهمیلیارد تومان خرج کنیم. این پول از کجا میآید؟ من معتقدم حتما باید رقابتها را درست و قانونی کنیم.
اشکال دیگری که ما در انتخابات داریم و در این انتخابات اصولگرایان داشتند، این است که ما باید برای مردم «شعار» داشته باشیم. در این انتخابات، اصولگراها حضور منسجم نداشتند. من ماهها قبل از انتخابات در مصاحبهای پیشنهاد کرده بودم با همه اختلافاتی که با آقای احمدینژاد هست، اصولگراها باید با وی جمع شوند، وی نیز تعامل کند و یک جبهه معقولی تشکیل شود و در این جبهه، شعار معقول، روش انتخابات معقول و رقابت معقول را طراحی کنیم. منتها این کار از هر دو طرف نشد. هم آقای احمدینژاد استقبال نکرد، شاید احساس بینیازی کرد و گفت که من خودم میتوانم برنده شوم و هم اصولگراها خیلی جدی نگرفتند، بهعلت دلخوری از گذشته. اینروش، درست نیست. یعنی ما باید قبل از انتخابات ماهها فکر کنیم که چه شعاری میخواهیم به مردم بدهیم. اصلا این جناح، در انتخابات، میخواهد چه کاری را در چهار سال آینده انجام دهد؟ اینهاست که انتخابات را درست میکند. اگر اینها درست باشد، در این صورت انتخابات معقولی داریم. البته نبود اینها معنایش این نیست که گروهی سوءاستفاده کنند. درست مثل این است که جایی، در خانه باز است و کسی میرود دزدی میکند. اینکه در خانه باز است، تجویزی برای دزدی کردن نیست.
اما اینکه چرا در خانه باز بوده، خود، مسئولیتی است که انجام نشده است. به نظرم جناح اصلاحطلب هم از این جهت، بحران سنگینی داشت. هیچ کس حرف حسابی در انتخابات نداشت. تمام مبنای اصلاح طلبان این بود که آقای احمدینژاد دروغ میگوید، چیزهای خرافهای دارد، تعرضهای مختلف به افراد دارد. اینکه شعار نیست. حداقل، دو کلمه اثباتی داشته باشید! بگویید که میخواهید چه کار کنید؟ البته معلوم شد که اینها میخواهند چه کار کنند. به نظر من جناح اصلاحات، تصمیم گرفت از فرصت انتخابات استفاده کند، بسیج کند، سازماندهی کند و بعد در یک لحظه، حتی هنوز صندوقهای انتخابات بسته هم نشده بود، اعلام کند که آقای موسوی پیروز انتخابات است. مثل اینکه اصلا انتخابات، شمارش آرا و اعلام پیروزی از سوی شورای نگهبان و وزارت کشور به آقای موسوی احاله شده است.
این اصلا با هیچ فرم دموکراتیکی قابل پذیرش نیست. پس جناح اصلاحات، کاری به آینده بهعنوان رقابت نداشت. میخواست مسیر خودش را برود و چالش خود را با نظام به اصطلاح رو کند. من خدمت شما بگویم اگر در عالم فرض، مشی اصلاحات موفق میشد، مردم میریختند به خیابان و در اثر فشار خیابانی، دولت انتخابات را باطل میکرد و آقای موسوی هم رییسجمهور میشد، از قضا این ختم دمکراسی در ایران بود. چون این فن را که فقط ایشان (موسوی) بلد نبود، دیگران هم میتوانستند به خیابان بیایند و آنها هم برای خودشان رییسجمهور انتخاب کنند. این آخر خط دمکراسی و آخر یکپارچگی ایران بود. رهبر معظم انقلاب، با کار متهورانه و بسیار دقیقاش، هم دمکراسی را در ایران نجات داد تا اینطور نباشد که کسی خودش اعلام کند من برندهام رییسجمهور شود و هم کشور و وحدت ملی و وحدت آب و خاک را حفظ کرد و این حادثه بسیار عظیمی است. ما اینها را به برکت داشتن ولی امر دانا و شجاع داریم.
* اجازه بدهید ما از بحث انتخابات خارج شویم و به همان مسئله قبلی بازگردیم. طیفی از نظریهپردازان که عمدتا در همین جناح اصلاحطلب هم هستند، اما نه لزوما در چارچوب جمهوری اسلامی بلکه بیشتر در خارج از چارچوبهای آن، معتقدند که ما از انقلاب مشروطه به این سو در حال طی کردن یک روند سکولاریزاسیون هستیم و معتقدند که اتفاقا خود انقلاب اسلامی 1357 هم مرحله بسیار مهمی است در همین روند سکولار شدن. از جهت اینکه به رأی دادن مردم و اهتمام به حقوق آنها، که درواقع مبنای سکولاریزاسیون و دمکراسی است، بها داده میشود و در نتیجه، امور عرفیتر میشوند و از آنها تقدسزدایی میکند. دوم خرداد 1376، ایستگاه دیگری بود برای تکمیل روند سکولار شدن و بالاخره حتی روی کار آمدن آقای احمدینژاد هم گام بلندتری است بهسمت سکولار شدن.
از جهت اینکه وی مرتبا این حوزههای دینی را زیر سؤال میبرد و تقدسزدایی میکند. بهطور مثال، نحوه ارتباط وی با علما، یا نحوه ارتباط وی با رهبری، مسئله زنان و وزیر شدن آنها یا ورود زنان و دختران به ورزشگاهها و حوزههایی از این قبیل. سئوال این است که آیا این یک فرآیند محتوم سکولار شدن است و از جمله آقای احمدی نژاد هم دارد همین کار را انجام میدهد؟ یا اینکه جامعه ما بهواسطه بافت فرهنگی و داشتههای تاریخیاش، ویژگیهای متفاوتی دارد و همانطور که خیلیها معتقدند نه تنها جامعه ایران بهسمت سکولار شدن نمیرود، بلکه عناصر دینیاش قویتر هم میشود؟
** اینکه ما مبنای «سکولار» را مبنای «عرفی» ترجمه میکنیم، با قدری تسامح همراه بوده و نیازمند دقت است. چون عرف، اصطلاحی است که حتی در شرع ما هم معنا دارد. سکولار یعنی ما فهمان را از وقایع و حوادث و نیز تصمیماتمان را برمبنایی غیر از مبانی شرعی و امثال آن استوار کنیم. یعنی ما هیچ تعهدی به هیچ مبنای شرعی نداریم. براساس همان خواستهای خیلی خاکی و این جهانی انسانی توجیه کنیم. این مبنای سکولار است. حال تفاوت این دو زمانی کاملا آشکار میشود که یک عرف ممکن است بگوید من میخواهم تماما برمبنای اسلام عمل کنم. عرفی هست، اما سکولار نیست. به نظرم این استدلال خیلی بدی است که ما باید کلا بهسمت مبنای سکولار برویم، به این دلیل که هرچه خوبی در عالم هست، مبتنی بر سکولاریسم است یا اینکه اسلام، قدرت جوشش ندارد.
در حالیکه عقلانیت اسلامی، خودش، قدرت جوشش دارد. از سوی دیگر، تلقی ما از نظام اسلامی، تلقی آخر خطی نیست، تلقی اول خطی است. از زمان ارسطو و افلاطون وقتی میخواستند حکومت و جامعه ایدهآل، آرمانی و اوتوپیایی را تصویر کنند، شرایط آخر خطی را میگفتند. مثلا سقراط میگفت که آخر خط، خوبیاش این است که هیچ کس مالی ندارد، سر هر چهار راه یک دیگ آش هست، آدم وقتی میخواهد میخورد و اصلا نیاز ندارد به خانه ببرد. شهر مردان و شهر زنان هم جداست و مردم خیلی راحت زندگی میکنند. این، آخر خطی است. اسلام، آخر خطی تعریف نشده و این ویژگی بسیار پرتحرک اسلام است. اسلام، اول خطی است، یعنی ما میگوییم، میخواهیم شرایطی را ایجاد کنیم که همان فضای عقلانیت اسلامی است. در این شرایط، نهالی غرس شده و آن نهال زندگی جمعی اسلامی است. حالا این نهال باید تطورات خود را داشته باشد. ما نمیگوییم آخر خط اینطور است، ما میگوییم اول خط چطور است و لذا در باز است برای اینکه نهادها و واقعیتهای اجتماعی (Social facts) بسیار نابی در آینده ظهور کند که ما حتی تصورش را هم نمیکردیم.
اینکه فکر کنیم اسلام آخر خطی است، معنایش تحجر اسلام است. مثلا ما در نظام اسلامی میگوییم باید امر به معروف و نهی از منکر باشد، این یک بنای اول خطی است. جامعهای که امر به معروف و نهی از منکر در آن باشد، به کجا میرود؟ بگذارید کم کم پیدا شود که به کجا میرود. نگوییم که چون این تحقق پیدا نکرد، پس تحقق یافتنی نیست. اصلا تحقق مربوط به ظهور واقعیات اجتماعی است. ما انقلاب اسلامی و نظام اسلامی را اول خط میبینیم و حالا میخواهیم در داخل آنها، بنیانهای اجتماعی و انسانهای جدید رشد کنند. چه بسا در رشد طبیعی این قضیه نهادها و ساختارهای مدنی پیشآید که اصلا هیچ وقت نمیتوانستیم تصور کنیم. بنابراین، این تلقی که همهچیز به سمت مبنای سکولار میرود، درست نیست. این تلقی نوعی پیشداوری در خود دارد که هرآنچه غیرسکولار است، مردنی و رفتنی است و هرآنچه سکولار نیست، داغان است. این تلقی خیلی یک طرفه است.
* آقای دکتر! شما گفتید تلقی دینی، تلقی اول خطی است و بقیهاش مشخص نیست. یعنی ما گذاشتهایم خود را ظاهر کند. دقیقا مسئله همین جا خودش را نشان میدهد که چه کسی مشخص میکند جامعه به کجا میرود؟ مسئله اصلی مخالفان یا منتقدان جمهوری اسلامی همین است که از قبل نگوییم که جامعه مطلوب و ایدهآل کجاست یا برای یک عده مرجعیت قایل شویم که بگویند ایدهآل کجاست، راه را مشخص کنند تا دیگران در این مسیر بروند. آنها هوادار دمکراسی دینداران هستند. به این معنا که اگه فرضا هفتاد درصد جامعه دینداران هستند، بیستدرصد هم که لاابالیاند و ده درصد هم اعتقادی ندارند.، اکثریت دیندار، طی فرآیند دموکراتیک قدرت را در اختیار میگیرند و کسی که در اثر رای آنها به قدرت میرسد، چون نماینده علایق دینی آنهاست، ارزشهای دینی را پاس میدارد و حکومت خودبهخود دینی میشود.
حال اگر در بیست سال آینده، نوع و سبک دینداری مردم تغییر کرد و در مسیر دیگری قرار گرفت، حاکمان هم متناسب با آن تغییر میکنند. جامعه بدین ترتیب راه خودش را پیدا میکند. دولت، تابع افکار دینداران میشود. شما در مقابل میگویید که الگوی موردنظر شما «خودش، مسیر خودش را پیدا میکند» یا خودش را ظاهر میکند. این چه معنایی دارد؟
** ببینید! این خیلی تفاوت دارد با اینکه بگوییم جامعه ما، جامعه دینداران است. ما دنبال جامعه اسلامی هستیم، ولی جامعه اسلامی، یک محصول تمام شده نیست. اصلا درباره یک فرد مسلمان، در زمینه تحقق خارجی، افراد با درجات مختلفی مسلمانند این اسلامیت در تفاوت نیست. اسلامیت شرایط را ایجاد کرده است و یک نفر رتبه پنج را میگیرد و دیگری رتبه ده را و خداوند هم گفته است که همه اینها درجات دارند. یک جامعه اسلامی هم همینجور است. یک چالش است. ما ملت ایران در این برهه تاریخی، در سیر وضعیتهایی که داریم، در فضای عقلانیت اسلامی دستاوردهای مختلفی میتوانیم داشته باشیم. هیچکس با ما قوم و خویشی ندارد. در نظام الهی، چون ما ایرانی هستیم و خوشگل هستیم، پس ما باید به حد اعلای امور دست پیدا کنیم. چه بسا ما در برخی جاها رتبه پنج به دست آوریم و کسانی در مصر و یمن و اتیوپی، حکومت اسلامی تشکیل بدهند و رتبه پانزده را بهدست بیاورند. یعنی باید بین عقلانیتی که در فضای عمل هست از یکسو و دستاوردهای ما بهعنوان تحققدهندگان آن در یک مسابقهای در عالم وجود از سوی دیگر، تمایز قایل شویم. ما نمیتوانیم بگوییم که هم در مسابقه هستیم، و هم در دم، قواعد مسابقه را عوض کنیم. اینطور دیگر مسابقهای وجود ندارد. اینجا یک انتخاب بزرگ است. میخواهیم بر مبنای رهنمود الهی حرکت کنیم یا میخواهیم اصلا آن را رها کنیم.
خودمان هرجوری خواستیم، عمل کنیم. خدایمان، خودمان باشیم یا بنده خدا باشیم. عقلانیت اسلامی باشد یا عقلانیت خودمانی!؟ روشن است که انتخاب ملت ما در انقلاب، عقلانیت اسلامی بود. منتها ما باید در فضای عقلانیت اسلامی، جوهر اجتماعیمان را شکل دهیم. این دیگر بستگی به عُرضه ما دارد. ما باید برایش بجنگیم، همانطور که جنگیدیم. باید برایش تلاش کنیم، باید برایش زحمت بکشیم تا افقهای جدید از واقعیات اجتماعی را بهوجود بیاوریم. اینکه ما بگوییم حالا که جامعه ما مطلوب نیست، اصلا مطلوب کجاست؟ مطلوب این است که ما در عقلانیت اسلامی، دستاوردهای روز به روز متحولتری تولید کنیم. مطلوب اینهاست. حتی جامعههایی که سکولار هستند و دمکراسی لیبرال هم دارند، الان هیچکدام آخر خطی نیستند. تازه میگویند ما باید ببنیم چه واقعیتهای اجتماعی (Social facts)ای در حال شکلگیری هست. این که بگوییم عقلانیت اسلامی را کنار بگذاریم تا مردم هرطور میخواهند تصمیم بگیرند، نتیجه اش دیکتاتوری است. دستکم این است که باید بهجای آن، دمکراسی لیبرال را بگذارند.
چون در آنجا باز هم شرایط اولیه هست (بهطور مثال، جان راولز از پیششرطهای آزادیهای اساسی بحث میکند). شما نمیتوانید بگویید هرطور مردم خواستند، زیرا حتی اگر ما اسلام را هم رها کنیم، باز باید عقلانیت دیگری جایش بگذاریم. مثلا جان راولز سه گروه عقلانیت تعریف کرده یا هابرماس سیستم دمکراسی مباحثهای را پیش نهاده است. حتما باید یک عقلانیتی وجود داشته باشد. این دوستانی که میگویند عقلانیت اسلامی را کنار بگذاریم تا دینداران بیایند و هرطور خواستند تصمیمگرفتند، این به دیکتاتوری تبدیل میشود. اگر اینها واقعا به دمکراسی علاقه دارند، باید عقلانیتی را جایش بگذارند. فیالواقع، دعوا بر سر عقلانیتهاست. ما قویا به عقلانیت اسلامی معتقد هستیم. ما فضای عقلانیت اسلامی را معطر میبینیم و خودمان را ناقص میدانیم. این وظیفه ماست که سالها فکر کنیم چه ساختارهای اجتماعی در فضای عقلانیت اسلامی طراحی کنیم. ما این کارها را نکردهایم. اینکه بارها گفتهام حوزه سیاست، فلسفه دارد، دانش دارد، مهندسی دارد، فنّانیت دارد، به این دلیل است که من در این حوزه، ظرفیت عظیمی را میبینم. ما همینطور تنبل نشستهایم و میگوییم چرا خوب نمیشود؟ ما کی و کجا در چارچوب مدل عقلانیت اسلامی طراحی کردیم که موفق نبود؟ بهطور مثال، در مورد زنان، امام فرمودند که بر روی آموزش زنان سرمایهگذاری کنید و قوانین را تنقیح کنید تا زنان وارد عرصه فعالیتهای جمعی شوند. امام فرمودند که یک تبلیغ عمومی کنید که فعالیت اجتماعی برای زنان خوب است. ما در مبحث آموزش زنان سرمایهگذاری کردیم و نتیجه هم گرفتیم: انبوهی از زنان تحصیلکرده.
اما برای مراحل بعدیاش هیچ کاری نکردیم، مانند شرایط و محیط کار. بعد میگوییم چرا مشکلات اجتماعی پیدا شد؟ پاسخ است که ایدهپردازی نکردهایم. ولی طرحهای تولید نداریم، نتیجهاش این میشود که طرحهایی که که دیگران ساختهاند و در بازار آماده است را میآوریم و متوجه میشویم که بهدرد هم نمیخورد. یک عده هم اصلا مسئله را رها کردند و گفتند: خودت را خسته نکن! برویم سیستمهای اجتماعی که دمکراسی لیبرال دارد را برگیریم و اتفاقا جواب هم داده است، چون آلمان را آلمان کرده، ژاپن را ژاپن کرده و آمریکا را آمریکا کرده است. حالا شما میخواهید چیزی را از صفر شروع کنید، این که نمیشود. به نظر من این مسایلی است که در چالش امروز ما و نسل جدید و تحصیلکردههای ما باید مورد توجه قرار گیرد که در فضای عقلانیت اسلامی، ما چه نوآوریها و ابداعاتی خواهیم داشت؟ اشکالی که به علوم سیاسی و اجتماعی در ایران وارد است، فراتر از غربی بودن و مسایلی از این دست بوده و به نظر من اینها یک بحث کاملا درجه دومی است. مسئله اصلی این است که آیا ما جرأت داریم در فضای عقلانیت اسلامی وارد شویم و از ساختارهای جدید بحث کنیم؟
* این بخش را با این سئوال به پایان میبرم که این عقلانیت اسلامی کجاست؟ آیا جایی در متن جامعه یا فرهنگ ما وجود دارد؟ و به تعبیر هایدگری که «باید به آوای هستی گوش کنیم»، باید اجازه دهیم تا خودش را بروز داده و به ما نشان دهد؟ یا آنگونه که منتقدان و مخالفان نظریه سیاسی جمهوری اسلامی میگویند، انگار وقتی میگوییم این عقلانیت و بهطور کلی خود دین، در جایی وجود دارد، انگار صاحب هم دارد و یک عده مالکش هستند. مرجعیتی (منظور مرجعیت دینی نیست) وجود دارد که آن را میفهمد و میگوید جامعه باید در آن مسیر پیش برود. در حالیکه این مخالفان و منتقدان معتقدند که دین و عقلانیت دینی (اگر آنطور که مدنظر شماست، قایل باشند)، چیز کاملا متغیری است که بنابر شرایط جامعه کل و تغییراتی که در بیرون و در «اینجا» اتفاق میافتد، شکل میگیرد. ما آن را میسازیم. نظر شما چیست؟
** عقلانیت اسلامی، سرچشمههای مشخصی دارد: کتاب و عترت. بهخصوص اینجا مکتب اهل بیت است که خود را نشان میدهد، چون یک مدل از عقلانیت اسلامی وجود ندارد، بلکه «مدلها» وجود دارد. در مکتب اهل بیت، عقلانیت اسلامی، پایگاه خیلی مهمی دارد. یعنی ما قرآن و عترت را داریم و عقل بر همه اینها حاکم است. همه را در چارچوب عقل میفهمیم و قسمت نزدیک به سطح آن هم، مصلحت است. لذا عقلانیت اسلامی ما، هم پایه دارد هم متحول است. ما باید به این دوسویگی توجه داشته باشیم. توجه کنید که موضوع «ولایت» که عنصر فارق بین مکتب اهل بیت و مکتب غیراهل بیت در جهان اسلام است، خود چهار ویژگی مهم دارد. یکی، مسئله «حساسیت عمومی» روی مشروعیت است. یعنی اینکه امام رضا(ع) فرمود: پایههای اسلام پنجتاست، نماز، روزه، حج، زکات و ولایت. این ولایت تئوریک نیست، ولایت عملی است. اگر عقلانیت، مربوط به فضای عمل است، ولایت در عمل اولاش، حساسیت است. یعنی هر مسلمان بهعنوان متمسک به اهل بیت، باید در هر شرایطی سؤال کند که «من تحت چه حاکمیتی هستم؟»
آیا حاکمیت مشروع است یا نه؟ مسئله دوم در مبحث ولایت این است که اگر حاکمیت مشروع بود، حمایتش واجب و اگر مشروع نبود، هرگونه حمایت از آن حرام است. پایه سوم مشروعیت، تشخیص ملاکهای مشروعیت است، یعنی ما معتقد هستیم که هر سیطره مشروعی، باید نهایتا به امر ولایت فقیه منجر شود. یعنی در غیبت کبری، ما سلسله مشروعیت را باید به نواب عام ختم کنیم. این خودش، یک مکانیزم است. رکن چهارم، تشخیص مصداق است. یعنی خیلی از افراد ممکن است بگویند از لحاظ نظری اینها درست است ولی حالا و به دلیلی، در عمل، مهم نیست! یعنی من گاهی احساس میکنم بعضی پرچم ولایت دارند، اما از مصداق امروزی ولایت امر حمایت نمیکنند. این چه جور ولایتی است؟! در واقع، هر چهار رکن ولایت، با هم و یکجا، باید حاضر باشد. این مکتب اهل بیت است. یعنی شما اگر میخواهید عقلانیت مکتب اهل بیت را تشخیص دهید، مجبورید رکن ولایت را در کنار ارکان دیگر ببینید. این رکن آنقدر مهم است که پیغمبر فرمود: اگر شما هزار سال، بین صفا و مروه عبادت کنید، بهگونهای که شکم شما عین یک مشک خشک شده باشد ولی ولایت را نفهمیده باشید، کل عبادتتان بهجایی نمیرسد.
این سیاسیترین تلقی از دین است، اصلا دغدغه مشروعیت، آغاز بیداری سیاسی است. میخواهم بگویم که چنین تفکری را در هیچیک از مکاتب سیاسی دنیا ندیدم که تا این حد راجع به مشروعیت، حساس باشد. مشروعیت، میدانید که جوهر ماهیت سیطره است. شما هر تئوریای راجع به حکومت داشته باشید، اگر راجع به مشروعیتش ساکت باشید، یعنی در حقیقت، راجع به جوهر حکومت چیزی نگفتهاید. این، مکتب اهل بیت است. ممکن است در دیگر مکاتب اسلامی، تلقی از دین در جایی و بهطور ثابت وجود داشته باشد که راهی هم به تحول ندارد. اما در مکتب اهل بیت، سرچشمههای عقلانیت زنده و مشخص است. در عینحال، جوشش از این سرچشمهها، به تناسب زمان و ظرفیت خودمان است.
یعنی بنا به این که ما چقدر ظرفیت وجودی و فکری داریم، به همان اندازه میتوانیم دریافت داشته باشیم و این یک پویش بسیار عجیب در مکتب اهل بیت است. مکتب اهل بیت، حادثه خاصی است. حادثهای بزرگ در تفکر اسلامی است؛ حادثهای معمولی نیست.