تاریخ انتشار : ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۰:۲۸  ، 
کد خبر : ۲۳۴۹۶۵
بررسی عقل ابزاری و جایگاه آن در غرب و ایران در گفت‌و‌‌‌گو با دکتر عماد افروغ

افول در غرب و گسترش در ایران

سیدحسین امامی اشاره: عقل ابزاری، نگاهش به محاسبه گری و حساب سود و زیان، بدون توجه به عوالم هستی، غایت و ذات انسانی است. سیطره عقل ابزاری بر کل زندگی و مسدود کردن راه عقل اصیل از ویژگی ‎های آن است. براساس این نگاه، انسان تنها به‎دنبال لذات خود است و کاری به دیگران ندارد و برایش مهم نیست که ارزش ‎های انسانی فراموش شود. در گفت وگو با دکتر عماد افروغ، محقق و استاد دانشگاه ویژگی ‎های عقل ابزاری و اثرات آن بر زندگی فردی و اجتماعی بررسی شد.

* در ابتدا برای ورود به بحث، لازم است که بدانیم اصلا در فلسفه جدید، عقل ابزاری به چه معناست؟
** عقل ابزاری پیوندی وثیق با رنسانس و روش شناسی پوزیتیویسم دارد. در واقع در دوره جدید به‎تدریج نطفه عقل ابزاری یا به عبارت دیگر، عقلانیت صوری منعقد می شود و این مسئله با نوعی اسطوره زدایی از عالم و کالایی و ابزاری شدن همه‎چیز همراه است. به این معنا، مقوله‎ای مبنی بر رابطه هدف و وسیله از جنس ابزاری بودنش غالب می شود.
اولا همان‎طور که اشاره شد، عقل ابزاری با نوعی اسطوره زدایی و افسون زدایی از عالم مترادف است، یعنی نظم کیهانی کهن جای خودش را به یک نظم کیهانی جدید داده است؛ در واقع نظمی که بنا بر آن همه‎چیز در اختیار انسان است؛ و اگر در نظم کیهانی گذشته هر چیزی جای خودش را داشت و از یک زوایه، انسان کوچک شده خداوند بود، در نظم کیهانی جدید، رابطه برعکس شد و به جای این ‎که انسان کوچک شده خداوند تلقی شود، خداوند یک پندار غلط تصور می شود و به‎صورت یک وهم درمی آید، از این منظر اصطلاحا خداوند موجودی است که انسان به‎گونه‎ای آن را برای فرار از تنگنا‎های شناختی خودش خلق و یا جعل کرده است.
در این صورت، همه‎چیز به یک معنا حکم شیء پیدا می کند، شیءای که در اختیار و در سلطه انسان است. به این معنا خداوند جای خود را به انسان می دهد، یعنی همان جایگاهی که ما برای خداوند به‎عنوان خالق هستی قائل هستیم و هستی را سرشار از راز و رمز می دانیم، ما این جایگاه را به انسان می دهیم؛ انسانی که در واقع محور هستی واقع می شود و در این صورت از راز و رمز‎های هستی هم خبری نیست، همه‎چیز در کنترل و اختیار و سلطه انسان است و انسان به‎راحتی می تواند بشناسد. چیزی هم که امروز از آن به‎عنوان روش شناسی پوزیتیویسم یاد می کنیم، به‎گونه‎ای وامدار نظم نوین هستی شناسی و جهان بینی نوین است؛ در پوزیتیویسم هم همین نکته وجود دارد.
* با این وصف، شاید پرسش اساسی این باشد که روش شناسی پوزیتیویسم، مبتنی بر چه پیش فرض ‎هایی است و چه انتقاد‎هایی را بر آن می توان وارد کرد؟
** پوزیتیویسم در طول تاریخ فراز و فرود داشته، در ابتدا هرگونه گزاره متافیزیکی را مهمل می دانست، اما بعد از مدتی در برابر این سئوال که «اگر هرگونه گزاره متافیزیکال را مهمل می دانید، پیش فرض ‎های اثبات گرایی خود را چگونه به بحث می گذارید؟» قرار گرفت و مجبور شد این‎گونه پاسخ دهد که ما این‎‎ها را یا مفروض گرفتیم یا اثباتش را به فلسفه واگذار کردیم.
در این نگاه، فلسفه چیزی جز خادم علم نیست؛ فلسفه هم در واقع رفتگر علم است، یعنی علم یک سری گرد و خاک ‎هایی پیش روی دارد که فلسفه باید این گرد و خاک ‎ها را پاک کند. این‎که یک حوزه و موضوع مستقلی را برای فلسفه قائل باشیم، مدنظر نیست؛ بیشتر نقش خدمه را برای علم ایفا می کند که یا این پیش‎فرض ‎ها را برای ما مفروض گیرد یا به‎گونه‎ای به بحث گذارد.
مفروض ‎هایی که پوزیتیویسم اختیار می کند، همه حکایت از حس گرایی و مشاهده گرایی و این مطلب دارد که زبان مشاهده زبان بی طرفی است و این‎که انسان می تواند بشناسد و عالم قاعده مند است، خود این قاعده مندی عالم هم بیشتر براساس نظم قابل مشاهده بین پدیده‎‎ها تعریف می شود تا سازوکار‎های علی درون موضوعات مختلف؛ و این‎که ما کاملا بتوانیم یک تقارنی میان پدیده‎‎ها برقرار کنیم، اسم آن نوعی علیت است و در واقع همان تلقی هیومی، باب شده و امروزه در پوزیتیویسم با تلقی هیومی سر و کار داریم.
در واقع هیوم علیت را نوعی تداعی معانی می دانست، یعنی این‎که چیزی پس چیز دیگر بیاید، باعث می شود ما میان آن‎‎ها رابط علیت برقرار کنیم، اما این‎که در عالم واقع هم، یک رابطه علی بین این دو باشد این‎گونه نیست، بلکه در واقع ذهن ما این رابطه را برقرار می کند.
* با این اوصاف، معنای هستی شناسانه از پوزیتیویسم به چه معناست و عقل در آن‎چه جایگاهی دارد؟
** هستی شناسی پوزیتیویسم باز می گردد به رنسانس و اسطوره زدایی؛ و برمی گردد به این‎که خداوند یک تصویر و پندار غلط است و اینکه درواقع انسان محور هستی است ؛ اومانیسم به‎گونه‎ای مرتبط با همین جریان عقل ابزاری است، یعنی وقتی که کسی بحث اومانیسم را مطرح می کند و انسان منهای خداوند را محور قرار می دهد، در وادی عقل ابزاری گرفتار شده است، البته عقل ابزاری هم همین است.
تقلیل عقل کلی و متصل به خداوند به عقل جزیی و منفصل از خداوند است، یعنی یک عقل جزء نگر و عقلی که براساس یک رابطه عقلانی حسابگرانه میان هدف و وسیله رابطه برقرار می کند، یعنی هدف، قابل‎دسترس و بیناذهنی؛ و وسیله، قابل‎دسترس و بیناذهنی و قابل‎مشاهده است. در واقع به‎صورت خلاصه عقل ابزاری یعنی تقلیل عقل وحیانی و عقل اشراقی به عقل مشاهدتی (ابزاری).
عقلی که به ما کمک می کند تا امور خود را پیش ببریم و مسلط بر طبیعت شویم؛ این فضای فن‎زده و علم‎زده‎ای را که تحت عنوان سیانتیسم یاد می کنیم، به‎گونه‎ای ترجمانی از عقل ابزاری است.
* اکنون در غرب چه عقلانیتی حاکم است، مسلماً با فضای علمی آن‎جا دیدگاه‎‎های مخالف و متضاد هم وجود دارد؟
** در غرب شاهد فلسفه‎‎های علم و علوم اجتماعی مقابل و مخالف هم هستیم؛ دو نحله به‎طور عمده مقابل پوزیتیویسم را در دانشگاه‎‎های خارج بعضا می بینیم که یکی هرمونتیک است و دیگری رئالیسم انتقادی. هر دوی این‎‎ها منتقد جدی پوزیتیویسم هستند.
در این میان رئالیسم انتقادی به‎رغم این‎که برای موضوعات اجتماعی هم ساز و کار‎های علی قائل است، مع الوصف علیت را به روابط قابل‎مشاهده بیرونی مشروط و ممکن تقلیل نمی دهد، حتی درخصوص پدیده‎‎های طبیعی، هم علیت را به سازو کار‎های علی و درونی برمی‌گرداند، هم تعریفش از علیت متفاوت است و هم این‎که معتقد است در پدیده‎‎های به اصطلاح اجتماعی که با هرمونتیک مضاعف سر و کار داریم، با هرمونتیک ساده روبه‎رو هستیم.
یعنی نه فقط همانند پدیده‎‎های طبیعی موضوعات مفهوم محور هستند و عامل شناسایی ما از دالانی از مفهوم عبور می کند تا پدیده طبیعی را بشناسد، خود پدیده اجتماعی هم هرمونتیک است، یعنی به‎زعم رئالیسم انتقادی، پدیده‎‎های اجتماعی هم در واقع جنس شان با پدیده‎‎های طبیعی متفاوت است.
موضوع مهم این است که برخلاف هرمونتیک ‎ها که قائل به علیت نیستند، رئالیست ‎های انتقادی معتقدند به‎رغم وجه هرمونتیک مضاعف پدیده‎‎های اجتماعی، پدیده‎‎های اجتماعی دارای ساز و کار‎های علی برای به‎وجود آوردن موضوعات مختلف هستند، اما برخلاف پوزیتیویست ‎ها معتقدند که پدیده‎‎های طبیعی و اجتماعی لایه لایه و تمایزیافته هستند. این به‎نظر من یک شاهکار برای بشر تلقی می شود؛ آن‎‎ها سه لایه برای پدیده‎‎ها قائل هستند: یکی لایه تجربی است، همان چیزی که مشاهده می شود.
دیگری لایه بالفعل است، یعنی آن چیزی که می‎تواند مشاهده شود و لایه سوم لایه‎ای است که هیچ‎گاه مشاهده نمی شود، اما عدم مشاهده این سطح به‎معنای عدم وجودش نیست، این همان سطحی است که سازوکار‎های علی را تعین می بخشد و هیچ‎گاه مشاهده نمی شود، اما به بخش مشاهدتی ما اعم از قابل‎مشاهده و مشاهده شده، خط و ربط می دهد. بنابراین در غرب هم این‎گونه نیست که با یک جریان روبه‎رو باشیم.
در غرب در یک زمانی پوزیتیویسم مانور می داده است، یعنی از زمان قرن هجدهم که اوج روشنگری است و روشنگری را باید با دو بال تجربه گرایی و عقلانیت حسابگر و فردی تعریف کنیم، از آن زمان شروع می شود تا به اواسط قرن بیستم می رسد که در این زمان‌‎ها مانور می‌دادند و مانورش در جامعه شناسی متعلق به آگوست کنت، سن سیمون و دورکیم و جامعه شناسان دیگری است؛ اما بعد از این جریانات انتقادی مخصوصا حلقه فرانکفورت در آلمان و به‎ویژه رئالیسم انتقادی در انگلستان شکل می گیرد، و به‎تدریج آن هیمنه پوزیتیویسم به‎ویژه در حیات انسانی و علوم انسانی شکسته می شود و دیگر به آن صورت خریدار ندارد. غرض از این گفته‎‎ها این است که واقعا امروز در غرب که مبدأ و مبتکر عقل ابزاری است، دیگر از عقل ابزاری به آن صورت خبری نیست.
* بسیار خوب، اکنون پرسش من این است که آیا این نگاه در کشور ما و در محافل علمی ما وجود دارد؟ منظورم رویکرد و توجه به عقل ابزاری است.
** بله! جالب این‎جاست که ما خودمان هم اسیر عقل ابزاری هستیم، یعنی اغلب دانشگاه‎‎های کشور هم اسیر عقل ابزاری هستند، در واقع معتقدم گرفتاری و مشکلات ما بیشتر از غربی هاست. برای این‎که غربی ‎ها به‎لحاظ نظری و هستی شناسی مرحله‎ای را پشت سر گذاشتند و بعد وارد عقل ابزاری شدند، اما ما در مباحث نظری منتقد جدی عقل ابزاری هستیم، یعنی از حکمت صدرایی و عقل اشراقی و امثال ذلک یاد می کنیم، اما در عمل و سیاست ‎ها و رفتار‎های آموزشی و پژوهشی خودمان سخت گرفتار عقل ابزاری هستیم.
این مسئله عقل ابزاری در غرب هم واکنش ‎های جدی در بر داشته است. شاید بتوان ادعا کرد که اصلا پیدایش حلقه و مکتب انتقادی فرانکفورت به‎گونه‎ای به مواجهه انتقادی با عقل ابزاری برمی گردد، یعنی جریانی که در غرب اتفاق افتاد با واکنش مکتب انتقادی روبه‎رو بود. یکی از مدعیات مکتب فرانکفورت این است که ما نبایستی اصالت را به ابزار و وسیله دهیم. داستان اسفناک بشر از آن زمانی آغاز می شود که هدف به‎وسیله تقلیل پیدا می‎کند.
مسئله کشور و جامعه ما این است که ما تاریخ دیگری، حکمت دیگری و معرفت شناسی دیگری داریم؛ نباید عملا اسیر پوزیتیویسم یا عقل ابزاری یا تفاله‎‎های به‎جای مانده از دوران رنسانس شویم، ولی متأسفانه در دانشگاه‎‎ها شاهد این موضوع هستیم و مربوط این مسئول و آن مسئول نیست. این متأسفانه از دوران گذشته کلید خورده و هنوز که هنوز است، شاهد نوعی گرفتاری و اسیر شدن در تارهای پوزیتیویسم هستیم.‎
ای ‎کاش، کسانی که سیاست ‎های پوزیتیویستی را با تکیه بر مبانی جمهوری اسلامی و قداست آن به خورد ملت و دانشجویان می دهند، آگاهانه این کار را می کردند و مبانی هستی شناختی و جهان بینی پوزیتیویسم و عقل ابزاری را می شناختند و این کار را انجام می دادند؛ حال آن ‎که متأسفانه لایه هستی شناسی و جهان بینی عقل ابزاری را هم متوجه نبوده و صرفا گرفتار سیاست ‎ها و شاخص ‎هایی هستند که به‎گونه‎ای آبشخور آن‎‎ها پوزیتیویسم است و این را فقط در علوم دقیقه دنبال نمی کنند و حتی در علوم غیردقیقه هم شاهد نگاه کمیت زده و ابزاری هستیم..
نگاه ابزاری در ارتباط با شاخص ‎های ارزیابی دستگاه‎‎های فرهنگی ما هم نمود دارد، حتی تلقی غلطی از مهندسی فرهنگی می تواند بیانگر این پندار غلط باشد متأسفانه تلقی بعضی ‎ها از مهندسی فرهنگی همین نگاه مکانیکی به فرهنگ و غفلت از وجوه معنایی آن است که یکی از گرفتاری ‎های روزمره ماست.
* وقتی می گوییم هدف به‎وسیله و یا ارزش به واقعیت تقلیل پیدا می کند، به چه معناست؟
** همه مدعیات عقل ابزاری این است که علت اساسی مشکلات بشر از اینجا ناشی می شود که وقتی‎ می خواهد واقعیات و ابزار‎ها را بشناسد، ابعاد ارزشی و هنجاری و اهداف و آرمان ‎های خودش را دخالت می دهد. در واقع بشر برای شناخت پدیده‎‎ها نبایستی ابعاد هنجاری خود را دخالت دهد و آن‎‎ها هم علت اصلی مشکل بشر را همین دخالت ابعاد هنجاری و راه حل را این می دانستند که ما اگر صرفا بیاییم و واقعیت ‎ها و ابزار‎ها را بشناسیم، دیگر نیازی به دخالت دادن اهداف و ارزش ‎ها نیست و بدین وسیله دعوا بر سر اخلاق و ارزش ‎ها را به دعوا بر سر ابزار‎ها و واقعیت ‎ها تقلیل دادند و فراموش کردند که بخش اعظمی از دعوایی که ما در میان بشر سراغ داریم، بر سر آرمان ها، اهداف و ارزش هاست.
غربی ‎ها وقتی دعوا‎ها را به ابزار‎ها تقلیل دادند، باعث شدند که قشری به نام «دانشمندان سیاستگذار» به‎وجود بیایند، یعنی دانشمندانی که صرفا دل مشغول واقعیات و ابزار‎ها و عمدتا ابزاری در اختیار حکمرانان هستند و بدین‎وسیله قاطبه مردم را از شناخت دور کردند و قشر متخصصی را به‎وجود آوردند و از آن زمان مفهوم «مهندسی اجتماعی» زاده شد.
مهندسی اجتماعی هم به این معناست، یعنی ما دیگر نیازی به انبیاء و وحی و کسانی که تبیین گر ارزش ‎ها و اهداف متعالیه انسانی باشند، نداریم بلکه نیاز به کسانی داریم که بیایند بهترین وسیله‎‎ها و واقعیت ‎ها را برای ما معلوم کنند و ابعاد هنجاری را دخالت ندهند و در واقع این افراد بیایند راهکار را نشان دهند. مفهوم ملموس و تلقی سکولار از این‎جا زاده می شود، یعنی در واقع ما مفهوم ترقی را براساس عقل ابزاری و براساس پیش‎فرض ‎هایی که قبلا بیان کردم، بنا نهیم.
در برابر این دیدگاه، مکتب انتقادی موضع می گیرد که بحث ارزش ‎ها و آرمان ‎ها و ارتباط بین واقعیت ‎ها و ارزش ‎ها را مستقلا موردبحث قرار می دهد و در برابر شیء شدگی و کالایی شدن و نگاه ابزاری پوزیتیویست ‎ها و مهندسان اجتماعی موضع جدی می گیرد که به هر حال در برابر مواضع آن‎هاست که شاهد یک سری حرکت ‎های فکری و روشنفکری و حتی جنبش ‎های اجتماعی هستیم.
* شما معتقدید که عقلانیت ابزاری در کشور و در جامعه ما ریشه دوانده و در حال گسترش است، می‎شود مصادیقی از آن را بیان کنید؟
** ما متأسفانه در این مورد دچار شکاف بوده و نوعی تناقض‎نمایی را شاهد هستیم. در مباحث نظری صحبت ‎هایی مغایر با عقل ابزاری می کنیم، اما در عمل سیاست های‎مان به‎شدت متأثر از عقل ابزاری است، حتی عقل ابزاری که به‎گونه‎ای بر دانشگاه‎‎های ما حاکم است، متأسفانه در جا‎هایی به حوزه‎‎های علمیه هم سرایت کرده است، مخصوصاً آن قسمتی از حوزه که مترصد است که فعالیت ‎های نوین و جدید علمی در مقایسه با دانشگاه‎‎ها داشته باشد و این تأسف را مضاعف می کند.
به هر حال، حوزه دارای عقبه خاصی است و معرفت شناسی و هستی شناسی خاصی دارد، توقع نداریم که حوزه در دام ناپخته و نخ نمای عده‎ای از دانشگاهیان گرفتار شود. به هر حال آن سیاست ‎های کمیت‎زده و ابزاری را شاهد هستیم، برای مثال وقتی که بحث ارتقای اساتید پیش می آید، به ارتقای کیفی و محتوایی توجه نمی شود و صرفا به ارتقای صوری و کمی توجه می شود، حتی وقتی ارزیابی فعالیت ‎های فرهنگی را می خواهیم مطرح کنیم، به میزان موفقیت نهاد‎های فرهنگی خود در جامعه توجه نمی کنیم، به رشد ابزار‎ها و وسایل فرهنگی خودمان توجه می کنیم؛ این واقعا جای تأسف دارد، یعنی کسی نمی خواهد مخالف ابزار و علم باشد، اما باید دقت کرد که علم نسبتی با فرهنگ، جامعه، متافیزیک و نیز اهداف و غایاتی دارد که بایستی دنبال شود، اگر این نسبت ‎ها دیده نشود، ما دچار یک بام و دو هوا و نقض غرض می شویم، یعنی از یک طرف غرب را می کوبیم و محکوم می کنیم - اگرچه در جا‎ها و مواردی باید این کار را کرد - اما می بینیم محکومیت ما شاید در غرب جایی نداشته باشد و بدتر از خود غربی ‎ها خودمان داریم در عمل با روش ‎های غربی عمل می کنیم. این‎‎ها برای کسانی که اهل درد هستند، دل آزار و غیرقابل‎تحمل شده، چون احساس می کنند با فهم و شعور آن‎‎ها بازی می شود، احساس می کنند تحقیر می شوند و نمی توانند دوام بیاورند.
فکر می کنم دیر یا زود خیلی ‎ها از این وضعیت نگران شوند و حداقل صحنه را ترک کنند و در سنگر‎های دیگری به این انقلاب عظیم و شکوهمند، ادای وظیفه و دین کنند.
* عقل ابزاری برای کشور‎های دین دار، مثل کشور ما، چه اثرات مخربی می تواند داشته باشد؟
** نگاه کنید که عقل ابزاری در چه بستری شکل گرفته و بر چه پایه‎ای استوار شده است؛ پایه اولیه آن بر مبنای خدازدایی و اسطوره زدایی از عالم و زیر سئوال بردن نظم سنتی هستی بود و برپایی یک نظم جدیدی که هیچ اساس و پایه مستحکمی ندارد؛ اگر بپذیریم که عقل ابزاری ریشه در اومانیسم دارد و این را بپذیریم که اومانیسم یک نوع خرد خودبنیاد و منفصل از خداوند است، خواه‎ناخواه این سناریو را پذیرفته‎ایم، ولو این‎که اعتراف هم نکرده باشیم، ولی دیر یا زود به‎سراغ ما می آید؛ یعنی اگر غربی ‎ها از مبنا شروع و به خرد ابزاری رسیدند، ما با پذیرش خرد ابزاری نهایتا به آن مبنا خواهیم رسید.
این نقض غرض است، نمی توانیم بگوییم که دلالت خرد ابزاری را می پذیریم و خرد خودبنیاد آن را نمی پذیریم. این‎‎ها را باید مجموعه‎ای و متصل به هم دید، یعنی باید دید زیرساخت فلسفی و هستی شناختی خرد ابزاری در غرب چه بوده است؛ قطعا آن به‎سراغ ما هم خواهد آمد، اگر این مفهوم را دور بزنیم و مبنا را توجه نداشته باشیم و صرفا سراغ دلالت برویم، این دلالت دیر یا زود مبنای خود را تحمیل می کند. این موارد را در کتاب «محتواگرایی و تولید علم» آورده‎ام، دیر یا زود این اتفاق رخ خواهد داد.
دیگر این سیاست ‎های نخ نما، سطحی و بی ریشه‎ای که بعضا در سیاست ‎های آموزشی و پژوهشی جمهوری اسلامی می بینیم، دل آزار و غیرقابل‎تحمل شده، یعنی اگر کسی ملتزم به لوازم کلامش باشد، اگر کسی هستی شناسی اسلامی و صدرایی و معرفت شناسی طولی و هماهنگ متأثر از هستی شناسی صدرایی را پذیرفته باشد، نمی تواند تن به این دلالت ‎ها دهد و نتایج پوزیتیویستی آن را تحمل کند.
این چه داستانی است که به نام انقلاب اسلامی، اسلام و هستی شناسی حکمای بزرگ خودمان؛ عملا داریم عقل ابزاری به خورد ملت می دهیم، هرچند که در این کشور ندیدم هیچ اعترافی به‎صورت نظری صورت گرفته و کسی ادعای این را داشته باشد که می خواهد متأثر از هستی شناسی صدرایی و امثال ذلک باشد.
اصلا به ارتباط فلسفه نظری و عملی یا فلسفه علوم با مباحث روش شناسی نمی اندیشند و واقعا احساس می کنند برای این‎که علم پیشرفت کند، کافی است که اصالت را به مشاهده دهند و مشاهده را براساس جدول به‎خصوصی تعریف کنند که آن جدول بیشتر بوی استقراء گرایی و تا حدی ابطال گرایی می دهد که هر دوی این‎‎ها به‎نظر من ترجمانی از پوزیتیویسم مطرود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات