لوئیس گیبس ـ ترجمه: عسگر قهرمانپور**
اتحادیه اروپا 15 کشور مستقل را در داخل یک ترتیب همکاری نهادی گردهم آورده است. از سال 1957 درست زمانی که جامعه اقتصادی اروپا تشکیل شد، کشورهای اروپایی در حوزه تجارت و اقتصاد همکاری تنگاتنگی داشتهاند. آنها اکنون یک ارز واحد و یک بازار مشترک دارند و در موضوعات تجاری از طریق کمیسیون اروپایی مذاکره میکنند. اتحادیه اروپا به دلیل همکاری اقتصادی کشورهای عضواش تبدیل به یک بازیگر اقتصادی مهمی شده است. تا همین امروز، این نقش در تقابل با نقش دیگر اتحادیه اروپا به عنوان بازیگر سیاسی قرار دارد. اتحادیه اروپا از آن رو یک بازیگر سیاسی جدی نبوده است که همواره در همکاری بر سر موضوعات دفاعی و امنیتی شکست خورده است. با این حال، به دنبال برخی تحولات اخیر، اتحادیه اروپا اکنون تلاش میکند در صحنه سیاسی بینالمللی به بازیگری مهم تبدیل شود. در نشست هلسینکی در دسامبر 1999، اتحادیه اروپا طرحهایی مطرح کرد تا یک نیروی واکنش سریعی متشکل از 50 تا 60 هزار نیرو را تشکیل بدهد تا بتواند از ابزارهای نظامی برای دفاع از منافعاش در سرتاسر اروپا استفاده کند. اتحادیه اروپا همچنین یک سیاست امنیتی و خارجی مشترکی را توسعه داده است که به رغم ضعفهایش در عرصه سیاسی، آن را توانمند میسازد تا به حوادث بینالمللی پاسخ بدهد. اتحادیه اروپا یکی از معدود بازیگران بینالمللی است که به طور بالقوه قادر است هژمونی ایالات متحده را به چالش بکشد. این امر باعث میشود اتحادیه اروپا به نیروی مهمی در سیاست بینالملل تبدیل شود. اتحادیه اروپا همچنین دارای اهمیت نظری است از آن رو که نخستین ائتلافی از دولتها است که گردهم آمدهاند تا به یک قدرت بزرگ بالقوه تبدیل شوند و نیز از آن رو که نمونه عالی همکاری بین دولتها در جهان است. آیا اتحادیه اروپا میتواند به یک قدرت بزرگ تبدیل شود؟
برای پاسخ به این پرسش از نظریه نئوواقعگرایی کنت والتز یاری میگیریم. والتز استدلال میکند زمانی که یک قدرت بزرگ به درجه ابرقدرتی میرسد که در همه حوزههای زیر موفق شود و در واقع واجد این ویژگیها باشد: جمعیت و سرزمین؛ برخورداری از موهبت منابع؛ توانمندی اقتصادی؛ ثبات و ظرفیت سیاسی؛ و قدرت نظامی (والتز، 1979، 131). اتحادیه اروپا از پنج معیار فوق فقط چهار معیار را تاکنون توانسته است در خود جای بدهد (نگاه کنید به جدول 1) معیار نخست؛ اتحادیه اروپا دارای جمعیت 375 میلیون و سرزمینی با 14/3 میلیون کیلومتر مربع است. دوم؛ دارای ذخایر عظیم نفتی است به ویژه در دریای شمال و سواحل جنوب ایرلند؛ ذخایر ذغال؛ ذخایر گاز طبیعی و جنگل. سوم؛ دارای تولید ناخالص ملی 6/8 تریلیون دلار و 20 درصد از سهم تجارت جهانی است. و سرانجام، اتحادیه اروپا متشکل از 15 کشور لیبرال دموکراسی است. اتحادیه اروپا فاقد معیار پنجمی است که والتز برشمرد: یعنی قدرت نظامی.
قدرت نظامی ترکیبی تکتک کشورهای اروپایی میتواند این نیاز اتحادیه اروپا را برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ برآورده سازد. اما مساله اینجاست که این قدرت ترکیبی به دشواری میتواند محقق شود. مساله دیگر اینکه اتحادیه اروپا صرفا با قدرت نظامی بیشتر نمیتواند به یک قدرت بزرگ تبدیل شود. قدرت نظامی بدون ظرفیت سیاسی برای تصمیمگیری در مورد اینکه چه زمانی از قدرت نظامی میتوان استفاده کرد، بیمعنی است. در مورد بازیگری همچون اتحادیه اروپا، معیار ششمی نیز لازم است تا به فهرست والتز اضافه شود: یک سیاست خارجی متحدالشکل. هرچند اتحادیه اروپا دارای یک سیاست امنیتی و خارجی مشترک است، اما این امر هنوز یک سیاست خارجی متحدالشکل را تشکیل نداده است. یک سیاست خارجی مشترک باید همواره یک موضع سیاستگذاری واحدی را تولید کند که بتواند در جهان یک نماینده با اقتدار و قدرتمند داشته باشد. از آنجایی که اتحادیه اروپا دارای یک اصل کلی رایگیری اجماع است و چون یک صدای واحدی در آن به چشم نمیخورد، سیاست امنیتی و خارجی مشترک نتوانسته است این نیازها را برآورده سازد. با این حال، سیاست امنیتی و خارجی مشترک از همان آغاز دستخوش اصلاحات چشمگیری بوده است.
من خوشبین هستم که اگر اتحادیه اروپا به گسترش خود ادامه دهد، سیاست امنیتی و خارجی مشترک در نهایت نیازهای معیار سیاست خارجی متحدالشکل را برآورده خواهد ساخت. و در این نکته با والتز مخالف هستم که استدلال میکند اتحادیه اروپا تنها زمانی که میتواند سیاست خارجی مشترکی داشته باشد و به یک قدرت بزرگ تبدیل شود که به یک دولت تبدیل شود. (والتز 1993). به لحاظ سنتی، واژه «سیاست خارجی به طرحها و اعمال حکومتهای ملی در قبال بازیگران بیرونی اشاره میکند (روزنا 1987، 3) از آنجا که سیاست خارجی به مثابه عمل حکومت نگریسته میشود، منحصرا به دولتها اختصاص دارد (آلن 1999). منظور من از سیاست خارجی در اینجا هم معنای موسع و هم مضیق آن است. در معنای موسع، اتحادیه اروپا مسلما یک دولت با یک حکومت نیست ولی قادر است سیاست خارجی را صورتبندی کند. بنابراین، این معنی بازیگران غیر دولتی مثل اتحادیه اروپا را نیز دربرمیگیرد. در عین حال، در معنای مضیق، سیاست خارجی به هر گونه موضعی برمیگردد که در قبال جهان بیرون اتخاذ میشود. و به عبارتی سیاستگذاری تجاری و سیاست کمکهای خارجی و نیز سیاست دفاعی و امنیتی را نیز شامل میشود. (Soeten drop1999،) در اینجا صرفا بر هدف دفاعی و امنیتی در پایان طیف سیاست خارجی تمرکز میکنم، چون حوزهای است که اتحادیه اروپا در آن فاقد جایگاه یک قدرت خارجی است.
مروری بر ادبیات
ادبیات مربوط به همکاری امنیتی اتحادیه اروپا بیشتر جنبه کمی دارد تا کیفی و نظری. بخشی از این ادبیات صرفا توصیفی است و فقط بر نهادهای اتحادیه اروپا و تغییرات اجرا شده توسط معاهدات اتحادیه اروپا تمرکز دارد. بخش اعظم آن نیز هنجاری است و بر این مباحث متمرکز است که آیا اتحادیه اروپا باید یک جنبه دفاعی و امنیتی داشته باشد یا خیر؟ درصد کمی از این ادبیات به کمکهای نظری به مطالعه همکاری امنیتی اتحادیه اروپا اختصاص دارد که عمدتا برگرفته از مکتب لیبرال است. نئورئالیسم عملا از این حوزه مطالعه غفلت کرده است. در اینجا با استفاده از نظریه نئورئالیست همکاری دفاعی و امنیتی اتحادیه اروپا را تبیین میکنم و کمبود ادبیات نظری و غفلت نئورئالیسم را در این حوزه مورد توجه قرار میدهم.
1ـ ادبیات توصیفی
از آنجایی که اتحادیه اروپا یک نهاد نسبتا جدیدی است که مدام در حال تغییر و تکامل است، بخشی از ادبیات اختصاصیافته به آن صرفا به توصیف آخرین تحولات در حوزه امنیتی اتحادیه اروپا میپردازد. بخشی از ادبیات توصیفی برخاسته از خود اتحادیه اروپاست. بسیاری از نشریات و پایگاههای اینترنتی اتحادیه اروپا مدام این ادبیات را تولید میکنند. به طور کلی، ادبیات توصیفی در خصوص امنیت اتحادیه اروپا عمدتا به بحث سازوکارهای نهادی که سیاست امنیتی و خارجی مشترک اتحادیه را تشکیل میدهد، میپردازند و کمتر در مورد اهمیت آن تحلیل میکنند.
2ـ ادبیات هنجاری
بخشی از ادبیات هنجاری، جنبه دفاعی و امنیتی کنونی اتحادیه اروپا را توصیف میکند و به این بحث کمک میکند که آیا اتحادیه اروپا باید به توسعه این جنبه ادامه دهد یا نه؟ آنهایی که به اجتناب و دوری از توسعه توانمندی نظامی و سیاست خارجی متحدالشکل توصیه میکنند معمولا بر دو استدلال تکیه میکنند. نخست، برخی معتقدند قدرت اتحادیه اروپا در این واقعیت نهفته است که تاکنون یک «قدرت غیرنظامی» بوده است. اروپا برای جهان ثابت کرده است که توسل به زور ضرورتی ندارد و از این رو گسترش صلح را تشویق میکند. از این منظر، اتحادیه اروپا باید تلاشهای خود را بر توسعه تخصص دیپلماتیک و تشویق دموکراتیزاسیون در سرتاسر اروپا متمرکز کند. (اسمیت 19989). این استدلال بیشتر متاثر از اندیشههای لیبرال است. دومین استدلال به اجتناب از توسعه یک امنیت و دفاع مستقل توصیه میکند. طرفداران این استدلال معتقدند یک توانمندی دفاعی محدود قابل قبول است و این توانمندی نیز میتواند برای ماموریتهای بشردوستانه و دیپلماسی اتحادیه اروپا به کار برده شود. از این منظر، یک اتحادیه اروپای قدرتمند و غولپیکر میتواند به برقراری توازن یک اتحاد در مقابل ایالات متحده آمریکا کمک کند. با این حال، برخی از این واهمه دارند که اگر اتحادیه اروپا سیاست خارجی و نظامیاش را توسعه بدهد، میتواند به عنوان رقیبی در برابر ایالات متحده آمریکا ظهور کند.
اگر اتحادیه اروپا و ایالات متحده به همکاری در حوزه امنیتی و دفاعی ادامه دهند، هیچ توازن قدرتی میان این دو ظهور نخواهد کرد و صلح برقرار خواهد بود (گارتر 1998). این یک دیدگاه «آتلانتیکمحوری» است که خلاف دیدگاه «اروپامحوری» است که بر توسعه یک قدرت مستقل تاکید میکند. به عبارتی دیدگاهی لیبرال است. در سوی دیگر این مباحث، کسانی قرار دارند که توسعه کامل سیاست دفاعی و امنیتی اتحادیه اروپا را تشویق میکند. استدلال این گروه بر این فرض مبتنی است که اگر اتحادیه اروپا میخواهد به عنوان یک بازیگر بینالمللی ظهور کند توسعه این سیاست کاملا ضروری است. همانطور که هلن سجورسن 3 استدلال میکند: «از این منظر، موضوع استقلال امری ازلی است و توانایی اتحادیه اروپا برای عمل در حوزه دفاعی و امنیتی به منزله مولفه بنیادین هویت سیاسی اتحادیه اروپا تلقی میشود. (سجورسن 1998). با این حال، این موضع ضرورتا از حذف اتحاد اروپا با ایالات متحده حمایت نمیکند. بسیاری از نویسندگان معتقدند که اتحادیه اروپا در حالی که باید یک بازیگر سیاسی توانمند باشد، همزمان باید به ایالات متحده تضمین و اطمینان خاطر بدهد که نیتهایش خیرخواهانه است و برای حفظ روابط قوی فراآتلانتیکی تلاش میکند (کوپچان 2000). این استدلال هنجاری برخاسته از مکتب واقعگرایی است و به موضع «اروپامحوری» نزدیک است.
3ـ ادبیات نظری
در خصوص بررسی و تحلیل دفاع و امنیت درون اتحادیه اروپا، ادبیات نظری کمتری وجود دارد. برخی دانشمندان تصریح میکنند که ماهیت منحصر به فرد اتحادیه اروپا باعث شده استفاده از نظریههای سنتی برای تحلیل آن بینتیجه باشند. به یک معنا، اتحادیه اروپا «پیشنظریه» است. (پترسون و سجورسن 1998). این استدلال قانعکننده نیست. اگر نظریهای نتواند دادههای تجربی را تبیین کند باید در خودبازنگری کند.
لیبرالیسم
بخش اعظمی از ادبیات نظری در خصوص امنیت اتحادیه اروپا در پارادایم لیبرال واقع است. (لانگ، 1997، مواراوزیک 1993). نهادگرایی لیبرال با تمرکز بر نقش نهادها، همکاری امنیتی و دفاعی را در اتحادیه اروپا تبیین میکند. و تصریح میکند که نهادها صرفا حاصل ترجیهات دولت نیستند، بلکه دارای یک خصلت مستقلاند که آنها را قادر میسازد به ترجیهات دولت شکل بدهند و همکاری بیشتر را ترغیب کنند (مک کینز ولودل 1998). از این منظر، قواعد و هنجارهایی که در اصل توسط اعضای اتحادیه اروپا تصویب شدهاند هرگونه رقابت را کاهش میدهد و تمایل برای همکاری بیشتر را تحریک میکند. نظریه همگرایی بیشتر تحولات اخیر را به عنوان بخشی از فرآیند گسترده همگرایی اقتصادی و سیاسی مینگرد.
نئورئالیسم
به رغم این واقعیت که نئورئالیسم پارادایم مسلط در مطالعات امنیتی تلقی میشود، عملا در مطالعه همکاری امنیتی اتحادیه اروپا نادیده گرفته میشود. بعد از پایان جنگ سرد، دو نئورئالیست برجسته یعنی کنت والتز و جان مرشایمر پیشبینیهایی در مورد امور اروپا کردند ولی هر دو قبل از ایجاد اتحادیه اروپا نوشتند و از این رو نوشتهها و کمکهای آنها این شکاف را در ادبیات پر نکرده است. مرشایمر در خصوص همکاری اروپایی بدبین بود. او پیشبینی کرد اروپا اساسا تحت چندقطبی بودن دوران پس از جنگ سرد بیشتر از زمان جنگ جهانی دوم به خشونت تمایل داشته است. او مطمئن نبود نهادها بتوانند بر منازعه میان دول اروپایی فائق آیند. (مرشایمر 1990) والتز پیشبینی کرد آلمان یا یک «دولت اروپایی غربی» ممکن است به عنوان قدرت بزرگ ظهور کند. این واقعیت که او امکان تبدیل شدن اروپای غربی به یک دولت واحد را پیشبینی کرد، آشکار است براساس منطق نئورئالیستی والتز، همکاری دولتی در امور امنیتی امکانپذیر است و در واقع حتی دولتها حاکمیتشان را متمرکز میکنند تا در تامین امنیت موفق باشند. (والتز 1993). والتز در مقالهای در سال 2000 اندیشه یک قدرت اروپایی را در تبدیل شدن به یک ابرقدرت مورد بررسی قرار داد. او تصریح کرد این امر بدون یک تغییر اساسی (تبدیل اروپا به یک دولت) روی نخواهد داد.
او در مورد چشمانداز این امر تردید به خود راه میدهد و از این رو پیشبینی میکند یک ایالت قدرتمند محال است. (والتز 2000) برخی تحلیلگران استدلال میکنند نئورئالیسم ابزار نظری نامناسبی برای بررسی امنیت اتحادیه اروپا است (تیلور، 1994، بیکر 1998، برترتون 1999). این استدلال مبتنی بر دو انتقاد است: نخست، نئورئالیسم دلیل بسندهای در خصوص نهادهای بینالمللی ارائه نمیدهد و دوم اینکه نمیتواند همکاری بین دولتها را به نحو مناسبی تبیین کند. البته نئورئالیسم دربرگیرنده گسترهای از اندیشهها در خصوص همکاری بین دول است و به نئورئالیستهای «تهاجمی» همچون مرشایمر محدود نمیشود، بلکه شامل اندیشههای نئورئالیست «دفاعی» همچون استفان والت (1987)، رابرت جرویس (1999) و چارلز گلاسر نیز میشود. در مجموع، بیشتر ادبیات مربوط به همکاری امنیتی اتحادیه اروپا یا توصیفیاند یا هنجاری. بخش اندکی از ادبیات نظری از مکتب لیبرال نشأت میگیرد. در این مقاله من برای ارزیابی همکاری اتحادیه اروپا در حوزه امنیت از نئورئالیسم استفاده میکنم. در انجام این کار، دو نامتوازنی را در ادبیات مزبور مورد توجه قرار میدهم: نخست، کمبود ادبیات نظری و دوم درون خود ادبیات نظری، کمبود نظریه نئورئالیستی را نیز مورد توجه قرار میدهم.
نظریه و روششناسی
نئورئالیسم، پارادایم مسلط و حاکم در مطالعات امنیت بینالمللی است. به معنای واقعی کلمه، به نظر میرسد نئورئالیسم نقطه آغاز منطقی برای فهم همکاری امنیتی اتحادیه اروپا است. جای شگفتی است که نئورئالیسم در این حوزه مطالعات مورد غفلت قرار گرفته است. نئورئالیسم عمدتا بدین خاطر رد شده است که دلیل قانعکنندهای برای همکاری دولتهای عضو اتحادیه اروپا و تاثیر نهادهای اتحادیه اروپا بر اعضایش ارائه نمیدهد. اما این رد کردن ناشی از فهم ناقصی از چنین پارادایمی است. استدلالهایی جدا از آنچه مرشایمر در نئورئالیسم ارائه میدهد نیز وجود دارد. مرشایمر یک نئورئالیست «تهاجمی» است و به معنای واقعی کلمه او جهان را بدبینانهتر از همتایان نئورئالیست «دفاعی»اش مینگرد. نئورئالیستهای دفاعی قادرند همکاری میان اعضای اتحادیه اروپا و نقش نهادهای اتحادیه اروپا را بهتر از همتایان تهاجمیشان تبیین کنند.
در اینجا فرضیههای اصلی نئورئالیسم را بررسی کرده و سپس تفاسیر متفاوت آنها را توسط دو متغیر نئورئالیست تبیین میکنم. به ویژه بر دو متغیر همکاری دولتی و نقش نهادها تمرکز میکنم. این دو مکتب نئورئالیست چارچوبی را برای تحلیل آتی من از همکاری امنیتی اتحادیه اروپا فراهم میکند. در اینجا همچنین در مورد رهیافت روششناختی مقاله حاضر بحث میکنم. برای پاسخ به پرسشی که پیشتر نیز مطرح کردم «آیا اتحادیه اروپا میتواند به یک قدرت بزرگ تبدیل شود؟» از روششناسی کنت والتز کمک میگیرم.
1ـ نظریه نئورئالیست
فرضیههای نئورئالیسم
رئالیسم (واقعگرایی) یک رهیافت کلی در سیاست بینالمللی محسوب میشود نه یک نظریه واحد. پیشینه آن به تیوسیدید، وقایعنگار جنگهای پلوپونزی برمیگردد. تیوسیدید نوشت: «قوی آنچه را که در توان و قدرتاش برای انجام دادن است انجام میدهد، ضعیف آنچه را که باید بپذیرد، میپذیرد.» (تیوسیدید 1978). نئورئالیسم از باورهای اصلی رئالیست کمک میگیرد تا یک نظریه علمی ـ اجتماعی و استنتاجی از سیاست بینالملل ارائه دهد. نئورئالیستها فهم خود را از جهان را بر چهار فرضیه کلیدی استوار میسازند؛ نخست، آنارشی (نبود هرگونه مقام و قدرت مطلق) مشخصه اصلی سیاست بینالملل است. بدون یک اقتدار مرکزی برای تضمین امنیت دولتها، یک نظام خودیاری جایی میتواند وجود داشته باشد که دولتها باید برای حمایت منافعشان بر ابزارهای خودشان متکی باشند. در این نظام بینالملل آنارشیک، تامین امنیت هدف اصلی دولتها است. دوم، دولتها مهمترین بازیگران در نظام بینالملل هستند. اگرچه بازیگران غیر دولتی از قبیل شرکتها و سازمانهای چندملیتی نقش مهمی بازی میکنند، ولی نقش دولت فوقالعاده مهم است. نئورئالیسم اغلب به خاطر کماهمیت جلوه دادن بازیگران غیر دولتی مورد انتقاد قرار میگیرد. همانطور که والتز میگوید: «اهمیت بازیگران غیردولتی و گستره فعالیتهای فراملی امری بدیهی است.» والتز میگوید: «دولتها هرگز تنها بازیگران بینالمللی نیستند و نبودهاند.
اما ساختارها را نه همه بازیگران بلکه بازیگران بزرگ میسازند.» (والتز 1986) سوم، دولتها بازیگران عقلانی هستند. رابرت کوهن در این باره توضیح میدهد: «گفتن اینکه حکومتها عقلانی رفتار میکنند بدان معنی است که آنها اولویتهای ثابت و دستوری دارند و اینکه آنها هزینه و فایده همه سیاستهای جایگزین را محاسبه میکنند تا سودمندیشان را هم در اولویتها و هم برداشت از ماهیت واقعیت بیشینه سازند.» (کوهن 1986). نئورئالیست خاطرنشان میسازد اولویتهای دولتها شدیدا توسط آنارشی در نظام بینالملل محدود میشوند و این امر باعث میشود امنیت به مهمترین اولویت هر دولتی تبدیل شود. اگرچه دولتها عقلانی هستند ولی ممکن است در محاسبات خود نیز اشتباه کنند، چون آنها در یک جهان اطلاعات، ناقص عمل میکنند.» (مرشایمر 1994) چهارم، دولتها بازیگران یکپارچه هستند. دولتها از طریق صداهای متعدد با بقیه دنیا صحبت و ارتباط برقرار نمیکنند. اگرچه ممکن است بر سر جهتگیری سیاسی خاص منازعات داخلی داشته باشند ولی به لحاظ بینالمللی تنها یک سیاست جهتگیری خواهد شد. (روزناودورف 2000) به همین دلیل، نئورئالیستها استدلال میکنند که پویایهای داخلی برای تبیین برهم کنش و همکاری دولتی، فاقد انسجام هستند. اما این امر بدان معنی نیست که تحلیل باید همواره در سطح ساختاری بماند. در واقع، والتز تاکید میکند یک فهم کامل از سیاست بینالملل نمیتواند بدون در نظر گرفتن عوامل داخلی تکمیل شود.
نئورئالیسم تهاجمی
نئورئالیسم تهاجمی معتقدند نظام بینالملل منازعه و تجاوز را توسعه میدهد. نظام بینالملل یک صحنه وحشتناکی است که دولتها در کمین فرصت نشستهاند تا از یکدیگر استفاده کنند و دلیل کمتری برای اعتماد به یکدیگر دارند. (مرشایمر 1994) امنیت به ندرت پیدا میشود و این امر رقابت بینالمللی را شدید کرده و احتمالا منجر به جنگ شود. دولتهای عقلانی اغلب مجبورند برای اتخاذ استراتژیهای تهاجمی به دنبال امنیت باشند. امنیت متقابل نیز به ندرت دنبال میشود یا نمیتواند حاصل شود: دولتها نیازهای امنیتی دارند که با دیگر دولتها ناسازگار است یا میخواهند دست به خطر جنگ بزنند تا منازعه را گسترش دهند (جان لایونزومیلر 1995). قدرت مهمترین عامل در روابط بینالملل است، چون هرچه قدرت دولتها بیشتر باشد، احتمال مغلوب شدن توسط دولتهای دیگر کمتر است. دولتها به دنبال بیشینه کردن قدرت خود هستند و نیز میخواهند با دولتهای دیگر موازنه قدرت برقرار سازند. مرشایمر نمونه خوب یک نئورئالیست تهاجمی است.
ششمین معیار: یک سیاست خارجی متحدالشکل
والتز برای فهم از آنچه چه چیزی باعث ایجاد یک قدرت بزرگ میشود، مخصوصا به دولتها اشاره میکند. اتحادیه اروپا مسلما یک دولت نیست و برای فهم اینکه آیا میتواند به یک قدرت بزرگ تبدیل شود، برخی ملاحظات لازم است بررسی شود که متفاوت از دیدگاه مزبور است. یک منبع آشکار این تفاوت، سیاست خارجی است. همانطور که پیشتر ذکر کردم نئورئالیسم با یک صدا صحبت میکند و یک سیاست خارجی برای دنیا عرضه میکند. اگرچه اتحادیه اروپا یک سیاست امنیتی و خارجی مشترک دارد، در عین حال اعضای آن سیاستهای خارجی پراکنده را حفظ میکنند. والتز معتقد است تا زمانی که این 15 سیاست متفاوت در درون سیاستگذاری اتحادیه اروپا حاکم است، اتحادیه اروپا نمیتواند به یک قدرت بزرگ تبدیل شود. والتز در ادامه میگوید اتحادیه اروپا تنها زمانی میتواند این گام را بردارد که برای تبدیل شدن به یک دولت واحد یک تصمیم جمعی بگیرد. (والتز 1993) والتز معتقد است اتحادیه اروپا برای تبدیل شدن به قدرت بزرگ باید تبدیل به یک دولت شود، چون فقط دولتها دارای حکومت مرکزی با اقتدار کافی هستند تا تصمیمهای سیاست خارجی لازمه یک قدرت بزرگ را اتخاذ کنند. من با نظریه والتز که میگوید اتحادیه اروپا برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ باید به یک دولت تبدیل شود، موافق نیستم. اتحادیه اروپا به یک سیاست خارجی متحدالشکل نیاز دارد تا بتواند با اقتدار عمل کند.
ولی این امر نیازمند تبدیل شدن آن به یک قدرت نیست. یک سیاست خارجی متحدالشکل تنها یک موضع بیرونی را فراهم میکند که یک نهاد مقتدر مرکزی نماینده آن باشد. در مورد دولتها، حکومتها این امر را فراهم میکنند. یک موضع سیاست خارجی باید به لحاظ داخلی پذیرفته شود چه تصویب شود و چه نشود. برای مثال، یک جنبش صلح ملی ممکن است تصمیم کشورش برای رفتن به جنگ را تصویب نکند ولی بیگمان میپذیرد که این تصمیم به دولت بستگی دارد. اما یک دولت ضرورتا تنها بازیگری نیست که بتواند سیاست خارجی را صورتبندی کند. هرگونه بازیگری که شرط متحدالشکل را برآورده سازد میتواند دارای یک سیاست خارجی باشد. در این مقاله من معیار ششم قدرت بزرگ را یک سیاست خارجی متحدالشکل مینامم. استفاده از واژه صرف «سیاست خارجی» نامناسب است، چون اتحادیه اروپا دارای یک سیاست امنیتی و خارجی مشترک است. در این مرحله، سیاست خارجی و امنیتی مشترک نیازهای یک سیاست خارجی مشترک را برآورده نمیسازد چون هیچ موضع سیاسی واحدی تولید نمیکند که نماینده 15 عضو اتحادیه اروپا باشد.
پنجمین معیار: توانمندی نظامی
سه نکته مهم بر شکلگیری این معیار موثر هستند: نخست، درجه قدرت بزرگی بستگی به این امر دارد که چگونه یک بازیگر در «ترکیب» معیارهایی که والتز تعیین کرده است، بتواند نمره بگیرد (والتز 1993). بنابراین، اگر بازیگری در معدود حوزههایی قوی است، میتواند در حوزههای دیگر کمتر قوی باشد و همچنان در درجه یک قدرت بزرگ قرار گیرد. اتحادیه اروپا یک بازیگر اقتصادی قدرتمندی است. به گفته والتز، این امر یک ویژگی مهم قدرت بزرگ است: «... بدون یک توانمندی اقتصادی چشمگیر، هیچ دولتی نمیتواند امیدوار باشد یک نقش جهانی برای خود قائل شود.» (والتز 1993). به همین دلیل، اتحادیه اروپا نیاز ندارد مثل اتحاد شوروی آنچنان به قدرت نظامی متکی باشد. (والتز 1993). البته، قدرت نظامی مهم است. همانطور که والتز میگوید، «هیچ دولتی فاقد توانایی نظامی برای رقابت با دیگر قدرتهای بزرگ تاکنون در ردیف قدرتهای بزرگ قرار نگرفته است. (والتز 1993). اما اگر در حوزههای دیگر در یک ردیف قرار گیرد، نیاز ندارد یک بازیگر با قدرت زیاد باشد. دوم؛ سلاحهای هستهای در محاسبه قدرت نظامی بسیار مهم است. والتز در تحلیل خود از اینکه آیا ژاپن یا آلمان به عنوان قدرتهای بزرگ ظهور خواهند کرد یا نه، ارزیابی میکند که آیا این دو به سلاحهای هستهای دست پیدا خواهند کرد. (والتز 1993). اگرچه او میگوید «سلاحهای هستهای به تنهایی دولتها را به قدرتهای بزرگ تبدیل نمیکند»، ولی یک قدرت ثانوی دارای توانمندی هستهای میتواند به قدرت بزرگ تبدیل شود. سلاحهای هستهای باعث میشود نیروهای متعارف یک بازیگر اهمیت کمتری داشته باشد.
مادامی که بازیگری دارای نیروی هستهای کافی برای اتخاذ یک استراتژی بازدارنده است، در آن صورت نیروهای متعارف بزرگ غیر ضروری هستند. زمانی که نیات یک متجاوزگر برای یک قدرت هستهای آشکار شود، آن قدرت گزینه متوقف کردن متجاوزگر را با سلاحهای هستهای در اختیار دارد. این دانش متجاوزان بالقوه را باز میدارد. حتی یک قدرت کوچک هستهای میتواند بازدارندگی داشته باشد. سوم، قدرت نظامی از حمله به یک قدرت حمایت نمیکند بلکه صاحب قدرت را قادر میسازد سیاست خارجیاش را اعمال کند. توانمندی نظامی یک بازیگر را باید براساس منافع و تهدیدات امنیتی فرارواش ارزیابی کرد. از زمان پایان جنگ سرد، دغدغههای اصلی اروپای غربی از سمت اتحاد جماهیر شوروی به تهدیدات متعدد در اروپای مرکزی و شرقی تغییر جهت داده است. از میان جدیترین تهدیدات جدید میتوان به بیثباتی سیاسی، اقتصادی (برای مثال در چندین کشور بالکان)، مشکلات قومی و مرزی (چچن و یوگسلاوی سابق)، تروریسم، جنایت سازمانیافته و نابودی محیطزیست اشاره کرد. اتحادیه اروپا به منظور حمایت از منافعاش در مناطقی همچون کوزوو باید دارای نیروی نظامی متعارف باشد تا از تلاشهای دیپلماتیکاش در محیط بزرگ اروپایی حمایت کند. این سه نکته ما را قادر میسازد برای ارزیابی و سنجش معیار قدرت نظامی، استانداری را صورتبندی کنیم. از آنجا که اتحادیه اروپا در حوزههای دیگر قدرت بزرگ به ویژه نظامی خوب عمل کرده است، نیازی ندارد مثل اتحاد جماهیر شوروی به منظور جبران ضعف اقتصادیاش قدرت نظامی فراگیری داشته باشد. اگر اتحادیه اروپا با بازدارندگی هستهای پوشش داده شود، نیازی به یک نیروی بزرگ متعارف ندارد. اتحادیه اروپا فقط به یک نیروی متعارف بزرگ نیاز دارد تا مثل یک «سیم مخفی» عمل کند و از منافعاش و دیپلماسیاش در اروپا حمایت کند.
بخش پایانی
تحلیلهای من تا اینجا بر ملاحظات تجربی متمرکز بوده است. اما اکنون توجه خود را به ملاحظات نظری معطوف میکنم و به این دو پرسش پاسخ میدهم، نخست، چگونه نئورئالیسم میتواند همکاری دفاعی و امنیتی اتحادیه اروپا را تبیین کند؟ و چگونه نئورئالیسم میتواند ظهور بالقوه یک قدرت بزرگ غیر دولتی را تبیین کند؟ نتیجهگیری کلی تجربی من این است که اتحادیه اروپا محال است در آیندهای نزدیک به عنوان یک قدرت بزرگ ظهور کند. بزرگترین مانع فراروی اتحادیه اروپا در تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ نبود یک سیاست خارجی متحدالشکل است. اما اگر این امر صورت گیرد، میتواند جایگاه قدرت بزرگ را پیدا کند. این امر از اهمیت عملی برای سیاست بینالملل برخوردار است چون شمار زیاد قدرتهای بزرگ بر قطبی بودن نظام بینالملل تاثیر میگذارد. این موضوعات همچنین دارای اهمیت نظری هستند. نخست، همکاری میان اعضای مستقل اتحادیه اروپا بسیار گستردهتر از آن است که تاکنون در نظام دولت مدرن شاهد آن بودیم. تاکنون نظریه نئورئالیست این گامها را در جهت همکاری تشریح نکرده است. در واقع، بخش اعظم ادبیات امنیتی اتحادیه اروپا اصلا از نظریه هیچ کمکی نگرفتهاند.
فقط بخش اندکی از آن از نظریه لیبرال کمک گرفته است. در زیر تلاش میکنم این شکاف را با ارزیابی چگونگی تبیین چنین همکاری توسط نئورئالیسم پر کنم. دوم اینکه، اگر اتحادیه اروپا به یک قدرت بزرگ تبدیل شود، نخستین بازیگر غیر دولتی خواهد بود که دست به چنین کاری میزند. اگرچه در بسیاری از شیوهها مثل یک دولت عمل خواهد کرد، ولی اعضایش استقلال و حاکمیت خود را حفظ خواهند کرد. این امر مهمترین تمایز میان اتحادیه اروپا و یک دولت به ویژه یک فدراسیون است. هر عضو اتحادیه اروپا اقتدار تصمیمگیری بر امور داخلیاش را حفظ خواهد کرد. هر عضو حتی میتواند در موضوعات به سیاست خارجی استقلال داشته باشد.
1ـ چگونه نئورئالیسم، همکاری امنیتی و دفاعی اتحادیه اروپا را تبیین میکند؟
نئورئالیسم تهاجمی:
جان مرشایمر اخیرا در گفتوگویی اذعان کرد اتحادیه اروپا سختترین مورد برای نئورئالیسم تهاجمی است. او گفت تکامل امنیتی اتحادیه اروپا خلاف قاعده است که نئورئالیسم برای آن پاسخی ندارد. دلیل این امر آن است که نئورئالیسم تهاجمی بیشینه کردن قدرت را ویژگی اصلی رفتار دولت تلقی میکند. به گفته مرشایمر چیزی مثل قدرت وجود ندارد. همه دولتها نیتهای تهاجمی دارند. اگرچه دولتها ممکن است اتحادیههایی برای غلبه بر مهاجمان تشکیل دهند ولی این اتحادیهها موقتی خواهد بود. از این منظر، همکاری امنیتی میان دولتها تبیینناپذیر است. از سویی، همکاری به اعضای اتحادیه اروپا قدرت بیشتری داده است و فرصتهای سلطه بر یکدیگر را کاهش داده است. اما، اعضای اتحادیه اروپا شروع کردهاند به واگذاری اختیار تصمیمگیری به سطح اتحادیه اروپا. آنها با میل و اراده خود وارد یک موقعیتی شدهاند که آزادی تصمیمگیریشان را یک نهاد بینالمللی محدود کرده است. اتحادیه اروپا همچنین تصمیم گرفته براساس انتظار هر کشور یک نیروی مدیریت بحران تشکیل دهد و این امر رفتار ناشی از بیاعتمادی نیست.
نئورئالیسم تهاجمی به عنوان یک ابزار نظری سودمند نمیتواند همکاری امنیتی میان اعضای اتحادیه اروپا را درک کند و نیز فاقد تبیین برای تاثیر نهادهای اتحادیه اروپا بر اعضایش است. نئورئالیستهای تهاجمی نه تنها معتقدند نهادها نمیتوانند اولویتهای دولت را شکل دهند بلکه استدلال میکنند نهادها ممکن است تاثیر کمتری داشته باشند. این در حالی است که بدون این نهادها، اعضای اتحادیه اروپا نخواهند توانست به همکاری برسند و متعاقبا رقابت در اروپا جاری خواهد بود. این نهادها به دولتهای اروپای غربی اجازه دادهاند شفاف باشند و به یکدیگر اعتماد داشته باشند. به همین دلیل، نهادها نقش مهمی دارند.
نئورئالیسم تدافعی
برخلاف نئورئالیسم تهاجمی، نئورئالیسم تدافعی میتواند همکاری امنیتی اتحادیه اروپا را تبیین کند. نئورئالیستهای تدافعی، امنیت را به مثابه هدف اصلی دولتها مینگرند، ولی معتقد نیستند دولتها برای رسیدن به امنیت، قدرت خود را بیشینه سازند و دولتها ضرورتا نیتهای متجاوزکارانه ندارند. آنارشی یک نظام خودیاری و رقابت ذاتی تولید میکند اما این امر ضرورتا تجاوز را تولید نمیکند. دولتها اغلب میتوانند با همکاری با یکدیگر امنیت خود را تامین کنند. نئورئالیستهای تدافعی همچنین به این نتیجه میرسند که نهادها میتوانند در تسهیل همکاری نقش مهمی داشته باشند. نئورئالیسم تدافعی نمونه خوبی برای همکاری میان دولتهای عضو اتحادیه اروپا و نقش نهادهای اتحادیه اروپا در کمک به این همکاری را فراهم میکند. این دولتها بدین منظور همکاری را برگزیدهاند که امنیت متقابل را تولید کنند. ملاحظات دستاورد نسبی این تعامل را محدود نکرده است. همانطور که شوار توضیح میدهد، حتی هرچند ممکن است برای مثال فرانسه با همه دولتهای عضو اتحادیه اروپا به خاطر قدرتمند بودن آنها همکاری کند ولی باز هم این فرانسه است که تصویر خود را مخدوش میکند. براساس منطق نئورئالیست تهاجمی، این فرانسه نیست که انتخاب به همکاری در اتحادیه اروپا کرده است چون انجام چنین کاری به هر کدام از اعضای اتحادیه اروپا یک مزیت نسبی میدهد. نئورئالیسم تدافعی یک تبیین خردمندانهای ارائه میدهد. این امر نشان میدهد همه دولتها به دنبال افزایش امنیتاند نه قدرت. مادامی که نیتهای آنها شفاف نباشد؛ دستاوردهایشان پایین خواهد بود و نمیتوانند به امنیت متقابل برسند.
نهادهای اتحادیه اروپا تلاش خواهند کرد شرایط و زمینههای همکاری را فراهم کنند. ارتباط میان دولتها در سطوح متعددی صورت میگیرد از احزاب گرفته تا شورای اروپا. اگرچه این نهادها ممکن است مستقل نباشند ولی بیگمان مهم هستند. نئورئالیسم تدافعی به شیوههای متعددی شبیه نهادگرایی لیبرال است. نهادگرایان لیبرال میپذیرند که آنارشی حاکم بر نظام بینالملل بر رفتار دولتها تاثیر میگذارد و آنها دولتها را مهمترین بازیگران تلقی میکنند. آنها درباره چشمانداز همکاری دولتها خوشبین هستند و معتقدند نهادها در توانمند ساختن چنین همکاری نقش کلیدی دارند. با این حال، تفاوتهای میان دو چشمانداز از تشابهات آنها بیشتر است. نهادگرایان لیبرال از نئورئالیستها انتقاد میکنند که بر بازیگران غیر دولتی تاکید زیادی نمیکنند. برخلاف نئورئالیستها، نهادگرایان لیبرال معتقدند بازیگران غیر دولتی میتوانند اولویتهای دولتها را تغییر دهند. نهادگرایان لیبرال همچنین معتقدند نهادها میتوانند تاثیرات رقابتی آنارشی را کاهش دهند زیرا آنها به تولید همکاری کمک میکنند. از سوی دیگر نئورئالیستهای تدافعی معتقدند آنارشی خودش تولیدکننده همکاری است.
2ـ چگونه نئورئالیسم ظهور بالقوه یک قدرت بزرگ غیر دولتی را تبیین میکند؟
با توجه به اینکه نئورئالیسم (در نوع تدافعی) ابزار نظری سودمندی برای فهم همکاری امنیتی اتحادیه اروپا بوده چه بسا انتظار داشته باشیم نئورئالیسم میتواند ظهور یک قدرت بزرگ غیر دولتی را تبیین کند. ولی این یک نتیجهگیری منطقی نیست. نئورئالیسم همکاری امنیتی اتحادیه اروپا را با تمرکز بر منافع دولت و رفتار دولت تبیین میکند. نئورئالیستها به منظور تبیین ظهور یک قدرت بزرگ غیر دولتی نیازمند تاکید بر این نکته است که دولتها بازیگران اصلی در نظام بینالملل هستند. اگرچه اتحادیه اروپا محال است در سالهای آتی به یک قدرت بزرگ تبدیل شود، ولی احتمال این امر در یک دهه آتی دور از ذهن نیست. به طور بالقوه، اتحادیه اروپا نخستین نمونه جدید سازمانی است که متشکل از دولتهای مستقل است و به طور جغرافیایی نزدیک هم قرار دارند. نظریهها به منظور سودمند و مثمر ثمر بودن باید بتوانند خود را با واقعیتهای در حال تغییر تطبیق دهند. اگر نئورئالیسم نمیتواند دلیل ظهور قدرتهای بزرگ غیردولتی را تبیین کند، نمیتواند به عنوان یک نظریه سودمند سیاست بینالملل به بقای خود ادامه دهد. رئالیسم در شکل سنتیاش، جهان در قالب دولتمحوری میبیند.
با این حال، میپذیرد که این امر حاصل تاریخی است که میتواند تغییر یابد و دولتها ممکن نیست همواره در سیاست بینالملل بازیگران اصلی باشند. شواهد این امر را میتوان در نوشتههای هانس مورگنتاو مشاهده کرد: «پیوند کنونی میان منفعت و دولت ملی حاصل تاریخ است بنابراین میتواند در طول تاریخ تغییر یابد. هیچ چیز در موضع واقعگرایی این فرضیه را نقض نمیکند که تقسیم کنونی جهان سیاسی به دولتهای ملی روزی جای خود را به واحدهای بزرگتر یک ویژگی کاملا متفاوتی بدهد» (مورگنتا، 1967) اساس نئوواقعگرایی مستقیما و به طور صریح بر فرضیههای رئالیسم کلاسیک استوار است (والتز 1979). در مجموع، اتحادیه اروپا در حوزه تجاری از اهمیت زیادی به عنوان یک دولت برخوردار است. این امر میتواند در همه حوزهها نیز روی دهد. اتحادیه اروپا میتواند «یک واحد بزرگ با ویژگی کاملا متفاوتی» باشد که مورگنتا پیشبینی میکرد. نئورئالیسم چارچوب مفیدی است که نیازمند بازسازی نیست بلکه باید بتواند تمرکز خود بر انواع جدید بازیگران را اصلاح کند. با انجام این کار، نئورئالیسم خواهد توانست با تغییرات تاریخی همزمان حرکت کند و خود را به عنوان یک چارچوب نظری مفید حفظ کند.
نتیجهگیری
هدف مقاله حاضر پاسخ به این پرسش بود: آیا اتحادیه اروپا میتواند به یک قدرت بزرگ تبدیل شود؟ برای پاسخ به این پرسش از پنج معیار والتز برای یک قدرت بزرگ یاری گرفتم: جمعیت و سرزمین، منابع؛ توانمندی اقتصادی؛ ثبات سیاسی و قدرت نظامی. اتحادیه اروپا چهار معیار از این پنج مورد را برآورده میسازد ولی در حال حاضر فاقد معیار پنجم است: توانمندی نظامی لازمه یک قدرت بزرگ براساس سه عامل تغییر میکند: عملکردش در معیارهای دیگر، داشتن سلاحهای هستهای و منافع سیاست خارجی. از آنجا که اتحادیه اروپا یک بازیگر اقتصادی قدرتمندی است و دارای بازدارندگی هستهای است و منافع امنیتی نسبتا متوسطی دارد، نیازی به یک نیروی متعارف بزرگ ندارد بلکه تنها نیازمند ارتشی است که به عنوان یک «سیم مخفی» عمل کند و بتواند نیتهای تجاوزکارانه یک حملهکننده بالقوه را آشکار سازد و از منافعاش حمایت کند. در این مقاله سه موضوع مهم را بررسی کردم. نخست، توانایی بالقوه اتحادیه اروپا برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ. شمار زیاد قدرتهای بزرگ در نظام بینالملل دلالت بر قطببندی است که به نوبه خود بر رفتار دولتها تاثیر میگذارد. اگرچه اتحادیه اروپا محال است در آینده نزدیک به یک ابرقدرت تبدیل شود ولی اتحادیه اروپا سازمانی است که دانشمندان روابط بینالملل باید به دقت آن را مورد بررسی و تحلیل قرار دهند.
دوم، به نقص ادبیات در خصوص همکاری امنیتی اتحادیه اروپا اشاره کردم. نئورئالیسم در شکل تدافعی آن میتواند این همکاری امنیتی را به خوبی تشریح و تبیین کند. تاکنون، نئورئالیسم از این حوزه تحقیق غفلت کرده است. سوم، تلاش کردم با ترغیب دانشمندان نئورئالیست برای پذیرش ظهور بالقوه جایگاه ابرقدرتی یک بازیگر غیر دولتی، نئورئالیسم را به پیشرفت و توسعه وادارم. نئورئالیسم به طور سنتی دولتها را به عنوان مهمترین بازیگران در سیاست بینالملل مینگرد. این دیدگاه را باید بسط داد تا بازیگرانی مثل اتحادیه اروپا را نیز دربرگیرد. واقعگرایان کلاسیک همچون مورگنتا استدلال کردند برتری و سلطه دولت در سیاست جهانی مملکت است موقتی باشد. زمان ممکن است به زودی دولتها را وادارد جای خود را به بازیگران غیردولتی بدهد و این بار بازیگران غیر دولتی بر جایگاه قدرت بزرگ تکیه خواهند زد.