* مبارزه با ظلم و شیوههای مبارزه با آن، تا چه حد ریشه در اعتقادات مذهبی دارد؟ به عبارت دیگر قرآن چه روشها و استراتژیهایی را برای مبارزه با ظلم پیشنهاد کرده است؟
** کیفیت مبارزه با ظلم متفاوت است و باید شیوه مبارزه متناسب با زمان را شناخت. تمامی انبیاء و خاتم انبیاء و ائمه معصومین و خود حضرت امام خمینی(ره) شیوه مبارزه را میشناختند. حضرت رسول نیز در ابتدای امر به ابوسفیان نفرمود که میخواهیم حکومت اسلامی تشکیل بدهیم، زیرا امکان نداشت که بشود چنین کاری انجام داد، بلکه ابتدا فرمودند: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» یعنی در وهله اول، تنها ارباب خداست و در وهله دوم، یاد دادن به انسانهای ناآگاه یا مظلوم که همه با هم برابریم و حقوق یکسان داریم. پس روش سیاسی پیامبران این است که بدترین آدمها را به انسانیت و خداپرستی دعوت کنند. قرآن خطاب به موسی میگوید: ای موسی، به سوی فرعون برو و با او صحبت کن، در حال حاضر او از طبیعت انسانیت خارج شده است، دچار غرور شده و طغیان کرده است، اما او نیز انسان است و قابل برگشت. با او به زیبایی و آرامی صحبت کن، شاید برگردد. پس اولین درخواست موسی از فرعون این نبود که حکومت نکن، بلکه این بود که قوم و قبیله من یعنی بنیاسرائیل را که برده خود کردهای، رها کن. فرعون نیز در جواب گفت که من همه شما را بزرگ کردهام و خورد و خوراک و زندگی شما با من است. و حضرت موسی گفت: «این منتی است که بر ما میگذاری که بنیاسرائیل را نوکر و برده کردهای؟» البته هر فردی که طغیان کند و مانعی در برابر خود نبیند این چنین میاندیشد. منطق فرعون این است که همه شما برده و عبد من هستید و اگر کمی با آنها با مماشات برخورد کنی، رویشان باز میشود و طغیان میکنند. یعنی باید بر سر مردم زد. در آن زمان با شلاق میزدند، حالا با تبلیغات میزنند تا باور کنند که شهروند درجه چندم هستند و باید به حرف درجه اولها گوش کنند. اینجاست که قرآن میگوید: «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ» فرعون آنچنان قوم خود را کوچک کرد تا از او اطاعت کردند. بنابراین راه پیامبران، برگرداندن انسانها به سوی فطرتشان با تبلیغ و ارشاد است. یک مسلمان میبایست زیر بار ظلم نرود، وجود ظلم در جامعه را دوست نداشته باشد و بخواهد که جامعه براساس عدالت اداره بشود. کسی که این سه عنوان را داشته باشد، امکان ندارد سیاسی نباشد. سیاست الهی یعنی مدیریت جامعه براساس عدالت و مبارزه با ظلم. هدف تمام انبیا نیز در این دو کلمه خلاصه میشود. در قرآن نیز آمده است: «ما پیامبرانمان را بر مبنای دو هدف فرستادیم، اطاعت و پرستش پروردگار و جز زیر بار پروردگار خالق نرفتن و مبارزه با طاغوت و اجتناب از او.» طاغوت به معنای طغیانگر است؛ یعنی کسی که به حقوق دیگران تجاوز میکند. تمام پیامبران دارای اندیشه سیاسی بودهاند یعنی با ظلم و طغیان و شرک مبارزه میکردند. شرک هم یک انحراف در خداجویی انسانها بود که حاکمان ظالمان برای اینکه مردم را به اطاعت خودشان دربیاورند، ایجاد کرده بودند. به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی، انبیا هیچ وقت نیامدند که مردم را به سوی خدا دعوت کنند، زیرا مردم فطرتاً خداجو هستند، انبیا آمدند تا مردم را به توحید دعوت کنند، زیرا مردم خدا را قبول دارند. کسی که به سوی خدا برود، سیاسی است. حضرت رسول(ص) از سوی خدا مأمور میشود تا اهل کتاب را دعوت کند: «قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَاب تَعَالَوْاْ إِلَی کَلَمَةٍ سَوَاء بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ» «أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللهَ وَ لَا نُشْرِک بِهِ شَیْئًا» با توجه به اینکه همه اهل کتابهای الهی خدا را میپرستیدند و قبول داشته و این نکته مشترک میان اسلام و آنان بود میفرمود همه زیر پرچم خدا برویم و ارباب بودن بر همدیگر را نپذیریم. ارباب همه ما خداست و ما نباید کسی را به عنوان ارباب قبول کنیم. اسلام سیاسی یعنی زیر بار غیر خدا نرفتن.
* بر مبنای این منطق و روش قرآنی که شما بیان کردید، سیر حرکتی نهضت حضرت امام از شروع تا به ثمر رسیدن و پیروزی انقلاب به چه صورت بوده است. آیا حضرت امام به نیت تشکیل یک حکومت اسلامی وارد مبارزه با شاه شد؟
** حضرت امام حداقل یک بار از طرف آیتالله بروجردی با شاه ملاقات داشته و سفارشات اکید آیتالله بروجردی را به شاه گفته است. زمانی شما مطلبی را با عزت و بزرگی منتقل میکنی و زمانی با ذلت بیان میکنی. علت انتخاب حضرت امام از سوی آیتالله بروجردی، بزرگی و عزت نفس ایشان بود که با کوچکی و ذلت، سفارشات را منتقل نمیکرد. شاه، پس از رحلت آیتالله بروجردی در سال 1340 انجمنهای ایالتی و ولایتی را طرح کرد که با مخالفت امام و دیگر مراجع، مواجه و مبارزه از همین جا شروع شد که در نهایت در این ماجرا، شاه عقبنشینی کرد. در اینجا حضرت امام مانند انبیا رفتار کرد. امام نگفت میخواهم حکومت کنم، بلکه حتی در نامههای خود به شاه بر مبنای ادبیات مرسوم آن زمان، عنوان اعلی حضرت همایونی را به کار میبرد و یا در روز عاشورا و پس از حمله نیروهای گارد به فیضیه در سالروز شهادت امام صادق(ع)، شاه را نصیحت کرد که «من تو را نصحیت میکنم، کاری نکن که منفور بشوی و مردم تو را مانند پدرت بیرون کنند.» روش امام، روش انبیا بود. امام از نصیحت و تبلیغ شروع کرد تا جایی که دید شاه اصلاحپذیر نیست و گفت دیگر باید برود.
* بسیاری بر این عقیدهاند که بین مشی سیاسی آیتالله بروجردی و حضرت امام تفاوتهای بارزی وجود دارد. حتی برخی نیز این جمله را بیان میکنند به نقل از امام که ایشان میفرمودند: «آیهالله بروجردی سید حسنی است و من سید حسینی هستم.» نظر شما در این باره چیست؟
** اولاً مشخص نیست این حرف درست باشد، اما اگر هم باشد بستگی به تحلیل شرایط دارد. روزی امام به شاه، نامه مینویسد و تعبیر اعلی حضرت را به کار میبرد، با این امید که تأثیرگذار باشد و روزی میگوید شاه باید برود و به دیگر مراجع هم اخطار میکند که هر کس جنایت را به غیر از شاه نسبت بدهد، خیانت کرده است.
تحلیل از شرایط متفاوت است. به عنوان مثال در همین وقایع اخیر، برخی مراجع، قربهالیالله، میگویند در شرایط حاضر نباید چیزی گفت، زیرا اگر حرفی بزنیم اوضاع پیچیدهتر و بدتر میشود و از هیچ فرطی از درگیریها حمایت نمیکنیم. این مسأله به این معنا نیست که بگویند ما با ظلم کاری نداریم. عدهای دیگر هم تحلیل دیگری دارند و باز قربهالیالله میگویند به عدهای باید کمک کرد.
آیتالله بروجردی بر مبنای تحلیلی که داشت آنگونه عمل میکرد و موفق هم بود، یعنی تا ایشان زنده بود، شاه خیلی با احتیاط قدم برمیداشت. زمانی شاه گفته بود که کشورهای اروپایی پیشرفت کردهاند و ما بعضی وقتها مجبوریم بعضی کارها را انجام بدهیم. آیتالله بروجردی فقط یک کلمه گفته بود که: «بله! یکی از پیشرفتها هم این است که باید سلطنت از بین رفته و نظام جمهوری پیدا کردهاند.»
با همین یک جمله، پرونده بحث بسته شده بود یا در زمانی دیگر به اعتراض فرموده بود که: «اگر این کارها انجام شود ما عصای خودمان را برمیداریم و از قم میرویم.»
اما با فوت آیتالله بروجردی به عنوان یک مرجع تقلید بزرگ و باعظمت که همه از ایشان تقلید میکردند، حکومت بدلیل خساراتی که از مرجعیت واحد دیده بود، تلاش کرد تا چند مرجعی جا بیافتد و در این کار موفق هم شد. البته مرجع درست نکرد، اما چند مرجعی را تبلیغ و ترویج کرد. پس از فوت ایشان، شاه میخواست از فضای بوجود آمده استفاده کند که با مقابله و مبارزه امام مواجه شد، البته چون در آن زمان مرجعیت امام تثبیت نشده بود، میخواستند امام را محاکمه کنند که با واکنش مراجع تثبیت شده مانند آیتالله گلپایگانی، آیتالله شریعتمداری، آیتالله میلانی، آیتالله مرعشینجفی و آیتالله خوانساری مواجه شدند که با حمایت ایشان، امام را به عنوان مرجع معرفی کردند.
* چه کسانی طرفدار مبارزه با شاه بودند و با نهضت امام همراهی میکردند؟
** مراجع بزرگ تقلید بعضی از آقایان مانند آیتالله قمی در مشهد، آیتالله سیدصادق روحانی، آیتالله منتظری، آیتالله ربانیشیرازی، آیتالله شیخ مرتضی حائری، آیتالله اراکی و آیتالله میرزاهاشم آملی نیز در قم از مجتهدین بودند که مرجع نبودند، اما با امام و نهضت همراهی میکردند؛ البته آنچنان که آیتالله منتظری یا آیتالله ربانیشیرازی و آیتالله مفتح و بعد از آنها، آیتالله نوری همدانی و آیتالله مشکینی در قم وارد میشدند و فعالیت میکردند، آیتالله سبحانی و یا آیتالله مکارم شیرازی فعالیت نمیکردند.
* بیایید به اتفاقات بعد از انقلاب بپردازیم. انقلاب پیروز شد و شاه رفت و حکومت جمهوری اسلامی برپا شد. به موازات پیروزی انقلاب، اختلاف فکری و عملی گستردهای بین شاگردان حضرت امام به وجود آمد تا جایی که در نهایت با انشعاب و تشکیل مجمعها و جامعهها در صحنه سیاسی کشور مواجه میشویم. مجمع روحانیون، مجمع محققین و مدرسین از سوی دیگر. با نگاهی به آن دوران به نظر میرسد که حضرت امام نوعی نقش پدری را بین شاگردان خود ایفا میکردند و سعی در حفظ و جذب نیروهای انقلاب و اصیل داشتند. شما تا چه حد این روایت از مناسبات بین شاگردان و حضرت امام را صحیح میدانید؟
** مدیریت حضرت امام، بسیار بسیار ممتاز بود. حضرت امام میخواست از تمام کسانی که سابقه خوبی داشتند، مدیریت بلد بودند و حاضر بودند در کشور خدمت کنند، استفاده کند. در طرز فکر امام، دفع یک نفر جایی نداشت. این مسأله، مبالغه نیست. ما به چشم خود میدیدیم که امام، همه را میخواست. امام تنها به دنبال جذب حداکثری نیز قانع نبود، بلکه به دنبال جذب همه بود. متأسفانه امروز، حرکات برخی تازه به دوران رسیده باعث شده که جامعه فکر کند دوران امام نیز به همین صورت بوده و حتی برخی از آنها مطالب نادرستی مطرح کنند. امام میگفت: «من به ایران میروم، کار را به دست مدیران جامعه میدهم و خودم به قم میروم و کار علمی خود را میکنم.» وقتی هم برگشت، همین کار را کرد. یک ماه در تهران ماند و به قم آمد و یک سال ماند. بعد از آن هم بدلیل بیماری و با آمبولانس به تهران رفت. امام میخواست کار دست همه مردم باشد. شما به کیفیت تشکیل شورای انقلاب توجه کنید. چهار، پنج نفر را مشخص میکند و میگوید بنشینید مشورت کنید و دیگران را نیز دعوت کنید تا از طیفهای مختلف بیایند. سپس آقای مهندس بازرگان را مأمور تشکیل دوت میکند؛ از همه گروههای خدمتگزار بیایند. بازرگان مایل به حضور داریوش فروهر نبود، اما به سفارش امام میآید و وزیر کار میشود. یا آقای حسن نزیه که رئیس کانون وکلا بود؛ مذهبی بود، اما به عنوان چهره مذهبی مشهور نبود، به عنوان رئیس شرکت نفت منصوب شد و تا زمانی که نگفت احکام اسلام به درد امروز نمیخورد، سر کار بود. آقای بازرگان حداقل سه بار بدلیل اختلاف با دادگاههای انقلاب و کمیتهها و... استعفا داد، اما امام موافقت نکرد تا دفعه آخر که به جهت جریانهای سفارت آمریکا و حمله دانشجویان خط امام به سفارت، استعفا داد و عملاً کنار رفت، اما امام آقای بازرگان را کنار نگذاشت. در رابطه با آقای بنیصدر آنچنان برخورد کرده بود که حتی ما که از نزدیکان امام بودیم فکر میکردیم امام به بنیصدر رأی داده است. حتی فرماندهی کل قوا را نیز به او داد و در مقابل مخالفین، از او حمایت میکرد تا زمانی که بنیصدر خود را به عنوان رئیس اپوزیسیون غیرمنصف تعریف کرد و در حالی که رئیسجمهور بود میگفت قوای مملکت مانند قوه مقننه، قوه قضاییه و شورای نگهبان را قبول ندارم. حتی امام به او نوشت که بگو من اینها را قبول دارم تا تو را از فرماندهی کل قوا عزل نکنم، اما او در جواب نوشت که من قبول ندارم.
جامعه روحانیت نیز که از طیفهای مختلف انقلابی تشکیل شده بود در آن زمان به جایی رسیدند که دیگر نمیتوانستند با هم کار کنند، پس جدا شدند. امام از هر دو طیف و به طور یکسان حمایت میکرد. حتی اعضای شورای نگهبان از طیفهای فکری مختلف تشکیل میداد که بعضی از آنها با نظر خود امام نیز مخالف بودند. آیتالله صافی که عضو شورای نگهبان بود، با نظر حکم حکومتی امام مخالف بود و استعفا کرد و از شورا رفت. امام همانگونه که از آقای میرحسین موسوی حمایت میکرد، از آیتالله خامنهای که رئیسجمهور بود نیز حمایت میکرد و یا اگر از آقای محتشمیپور حمایت میکرد از آقای ناطق هم حمایت میکرد. اگر حمایتهای حضرت امام نبود، گروهی از جوانان انقلابی که ابتدا تحت عنوان دانشجویان پیرو خط امام وارد فضای سیاسی شدند، نمیتوانستند فعالیت کنند و لیست بدهند و عدهای را وارد مجلس سوم کنند. امام برای رفع اختلاف بین نیروهای انقلابی نیز ساعتها وقت میگذاشت، به عنوان مثال بین شورای عالی قضایی که متشکل از آقایان موسویاردبیلی، جوادیآملی، ربانیاملشی، مقتدایی و... بود و بنده که دادستان کل انقلاب بودم، اختلافی ایجاد شده بود که حضرت امام برای رفع اختلاف چندین جلسه برگزار کرد.
* روش امام در برخورد با اختلافات چگونه بود؟
** امام به شدت به تضارب آرا، اختلاف تفکر و تکثر نیروها معتقد بود. میگفت اگر تنها یک تفکر در مجلس باشد، آن مجلس مرده است و یا هنگام جدا شدن مجمع روحانیون از جامعه روحانیت مبارز میگوید 2 تفکر باید باشد و یا در نامه قطعنامه که در موسم حج از سوی امام صادر شده بود، به علما هشدار میدهد؛ الان که نظام اسلامی برپا شده و فرصتی فراهم شده تا جوانان صحبت کنند و سخن بگویند، روحانیون و علما کاری نکنند که اینها را از خودشان برانند. این نعمت الهی است که جوانان، زمینهای را پیدا کردند که افکار خودشان را بیان کنند. تهمت التقاطی و چپ و کمونیست بودن به آنها نزنید، با آغوش باز آنها را بپذیرید و به حرفهایشان گوش بدهید و منطقی جواب سؤالها و ابهاماتشان را بدهید. امام پیش از آنکه فقیه باشد، یک فیلسوف و عارف است. یک فیلسوف عارف، اولین برخوردهایی که دارد با کسانی است که خدا را منکر هستند. من دو بار شاهد بودم که عدهای از افراد تند نزد حضرت امام آمده بودند و علیه یک عالم شیرازی و یک بار علیه یک عالم اصفهانی صحبت میکردند. امام به شدت نهیشان کرد که غیبت نکنید. گفتند: آخر علیه شما صحبت میکنند. امام گفتند: خوب بزنند. افراد علیه خدا و پیغمبر خدا هم حرف میزنند. حالا اینها علیه من حرف بزنند، چه اشکالی دارد؟ شما اگر جواب دارید، جواب بدهید و اگر جوابی ندارید رها کنید. امام چون با فلسفه و عرفان شروع کرده بودف حتی ملحد را نیز در راه خدا و کمال میدید. حال اگر خودش درک نمیکند، بحث دیگری است. راه خدا را به آنها باید نشان بدهیم. کسی که اینگونه فکر کند، حذف در قاموس او نیست. وقتی حذف نیست، به جذب همه میرسیم. امام خطاهای کوچک را اغماض میکرد و نادیده میگرفت. گاهی میدیدیم که به فردی بابت خطایی تشر میزد و بعد از او دلجویی میکرد. حتی گاهی که اختلافاتی بین دوستان پیش میآمد تا زمانی که منجر به حذف کسی یا گروهی نشود و منجر به رشد میشد، امام استقبال میکرد و اگر کار به تهمت آمریکایی بودن و انگلیسی بودن و کافر بودن و... میرسید، امام تشر میزد و برخورد میکرد.
* تعلیمات حضرت امام، شاگردانی با روحیه شجاعت و ظلمستیزی تربیت میکرد. اما سؤال این است که حدود و ثغور این شجاعت تا کجاست؟ یعنی میشد در مقابل خود حضرت امام با شجاعت و صراحت حرف زد و بحث کرد؟
** بله! یک نکته این است که شاگردان قدیمی امام از سال 1342 روحیه ظلمستیزی و شجاعت داشتند که به دنبال امام بودند و البته با تبعیت از امام، این روحیه پرورش پیدا میکرد. شاگردان حضرت امام شجاعت داشتند اما همراه با امام و در راستای مکتب ایشان این روحیه روز به روز تقویت میشد. خانوادههایمان نیز اینچنین بودند. شاگردان امام در مقابل امام نیز دارای چنین روحیهای بودند. در یکی از همان جلسات شورای عالی قضایی، نسبت به یکی از مخالفان، تند شدم و گفتم آنچه میگویید درست نیست. آن بنده خدا خواست از فضا استفاده کند و به امام گفت: «آقا، ایشان در حضور شما و با شما این گونه برخورد میکند، ببینید شما که نیستید با ما چه میکند!؟» امام در پاسخ گفت: «اینها که تند صحبت میکنند سالمترند، ریا نمیکنند. هرچه هستند همین هستند.»
وقتی امام اینگونه برخورد میکرد، باعث میشد که هیچگاه به امام دروغ نگوییم، ریا و تملق نکنیم و همواره واقعیت را بگوییم.
زمانی که تازه دادستان انقلاب شده بودم، امام درباره تعزیرها و برخی از برخوردهای تند در زندانها که پیش از من بود، از من پرسیدند: «در زندان یک همچنین مواردی را میگویند هست، آیا هست؟» گفتم: «آقا کم گفتید، بیشتر از اینهاست.» امام تعجب کرد، فکر کردند شوخی میکنم. به ایشان گفتم: «بلکه بیشتر از آن چیزی است که به شما گفتهاند. حالا شما بگویید چه کار کنیم؟» که امام حد و حدود و معیار آن را تعیین کردند و ما بر همان مبنا عمل کردیم.
با امام رک و صریح میشد صحبت کرد و اگر پیشنهادی میدادیم که از نظر خود ایشان بهتر بود، میپذیرفتند.
* پس از مجلس سوم و اتفاقات مجلس چهارم، برخوردهایی با نیروهای خط امامی صورت گرفت که به نظر میرسد این برخوردها تا امروز ادامه داشته است. علت برخوردهای تندی که با برخی شاگردان امام(ره) صورت میگیرد چیست و ریشه در چه عواملی دارد؟
** بهتر است از برخورد با شاگردان حضرت امام نگوییم. اینها برخوردهای سیاسی است که متأسفانه پیش آمده. همه ماجرا این است که عدهای تحمل افرادی را که سابقه و دانش بیشتری از خودشان دارند، تحمل نمیکنند و بقای خودشان را در این میبینند که دیگران را حذف کنند. این افراد، جریان را آنچنان تند میکنند که حتی پای بزرگان را نیز وسط میکشند و با آنها هم برخورد تند میکنند. این برخوردها زمان امام هم بود، اما بزرگی، عظمت و مدیریت امام، جلوی این رفتارها را تا حد امکان میگرفت. مثالی بزنم، آیتالله خامنهای دبیر کل حزب جمهوری اسلامی و میرحسین موسوی دبیر اجرایی حزب بود. بعد از جریان بنیصدر، آیتالله خامنهای رئیسجمهور شد و با پیشنهاد ایشان، مهندس موسوی نخستوزیر شد. یکی از بازاریان حزب مؤتلفه در جمع پاسداران اوین گفته بود: «ما دو تا خاکریز را فتح کردیم، حالا فقط یک خاکریز مانده است. یک خاکریز منافقین بودند که کنار زدیم، یکی هم طیف ملیگرا از بازرگان تا بنیصدر بود. حالا تنها یک خاکریز مانده و آن هم، طیف روشنفکرهای مسلمان هستند که حالا باید آنها را نیز کنار بزنیم.» در حالی که این صحبت شده بود که مدت زیادی از نخستوزیری میرحسین موسوی نگذشته بود. عدهای هستند که وجود و حضور و بروزشان در عدم و حذف دیگری است. متأسفانه این حرکت از برخی از اعضای طیف راست سنتی مؤتلفه شروع شد و به حزب جمهوری هم راه پیدا کرد و باعث انحلال حزب هم شد. زمانی ما فکر میکردیم که حزب جمهوری اسلامی به دو قسمت تبدیل شده است. در جلسهای از آیتالله خامنهای پرسیدم: چرا حزب شما به دو قسمت تقسیم شده است. گفت: نه! دو قسمت نیست. سه قسمت است. یک طیف، طیف انقلابی روشنفکر مانند میرحسین موسوی، مسیح مهاجری و پسر شهید بهشتی، یک طیف؛ طیف راست سنتی مؤتلفه و یک طیف هم تکنوکراتهای ولایتی، جاسبی، میرسلیم و... ابتدا میرحسین، دبیر اجرایی حزب شد، بعد جاسبی از طیف تکنوکراتها دبیر اجرایی شد و این طیفها یک به یک حذف شدند تا نوبت به بادامچیان رسید و او دبیر اجرایی شد. آرام آرام، آنچنان پدیده حذف در حزب پیش رفت تا جایی که در کنگره دوم حزب گفتند: هر کس با ما نیست، بر ماست. و آنجا بود که امام برخورد کرد. ایده حذف از همین جا شروع شد و الان گروه دیگری آمده است که روند حذف به نام دین را از همین افراد یاد گرفته، اما علیه خود ایشان شده است. حال کار به جایی رسیده است که همه میخواهند یکدیگر را حذف کنند و کار به جایی رسیده که میگویند پیغمبران هم مدیریت بلد نیستند!
* در سیره حضرت امام، استقلال حوزه جایگاه ویژهای داشته است. به نظر شما در حال حاضر حوزه، مستقل عمل میکند و اساساً استقلال حوزه به چه معناست؟
** بعد از حضرت امام، برخی از همان انحصارگراها، در جایگاههایی مانند شورای مدیریت قرار گرفتند که شاید چنین نیتی هم نداشتند، اما حوزه به این سو سوق داده شد که وابسته به حکومت باشد. تلاش شد تا مدرسین، دروس و حتی مراجع مستقل نباشند و تلاششان بر این است که همه وابسته به یک طیف مشخصی باشند. ولی الحمدالله یکی از مسائلی که در طبیعت طلبگی و مرجعیت است، مسأله مستقل بودن است. فکر نمیکنم نه اینها و نه هیچ قدرت دیگری در این خواسته موفق بشوند. 3، 2 سال اول بعد از فوت حضرت امام در این راه تلاش شد، اما میبینیم که 700، 600 استاد خوب حوزه با شاگردان زیادی که دارند بوجود آمدهاند که با وابستگی حوزه به یک طیف خاص، مخالفند و طرفدار استقلا حوزه هستند. با نظام اسلامی موافقند، اما با بعضی رفتارها و عملکردهای شورای مدیریت مخالفند. با اینکه فلان استاد توسط فلان جا باید تعیین بشود و یا فلان کتاب توسط فلان استاد باید تدریس شود و یا شاگردان باید در کلاس فلان استاد حاضر شوند، مخالفند. حتی اکثریت قریب به اتفاق مراجع هم در این مسأله متفقالقولند که حوزه باید مستقل بشود و کسی بر آن تعیین تکلیف نکند. اکثریت اساتید سطوح بالا و طلاب با وابستگی حوزه به حکومت ولو حکومت جمهوری اسلامی موافق نیستند. استقلال حوزه و مرجعیت است که میتواند از نظام و مردم در مواقع حساس دفاع کند. به نظر من عدهای به طور جدی به دنبال وابسته کردن حوزه بودند، اما موفق نشدند.