حسین سخنور
روشنفکران را چه مجمع خوبی و لطف بدانیم، چه منبع خطا و بلا، تأثیر آنها در تاریخ ایران، غیر قابل انکار است. از وقتی که پای منوّرالفکرها به ایران باز شد، پابهپای حوادث و وقایع پیش آمدند تا آن که با آغاز دوره مشروطه، فصل نوینی از فعالیت این جماعت آغاز شد. از آن تاریخ بود که هر کدام بر مدار خود رفتند، به خیال رسیدن به دیار همه آزادی و برابری و برادری. اما رفتنها، نرسیدنها بود تا آن که انقلاب اسلامی شکل گرفت و کثیری از آنان بر این گمان که رسیدند، بار زمین نهادند. مطالعه و دقّت جریان روشنفکری و رفتار روشنفکران در این مقطع تاریخی، در مشروطه و پس از آن، در هنگام شکست مشروطه و همکاری بخشی از روشنفکران با رضاخان و دوری و نزدیکی آنان به پهلویها و دوران نهضت ملی تا انقلاب اسلامی 1357، همگی میتواند مؤثر باشد در شناخت نقش روشنفکران در انقلاب ایران. طبیعی است شرح و تفصیل این همه، نه در یک یادداشت که در چند کتاب هم نمیگنجد؛ زیرا این راه، بسی دور است و پیمودن آن نفس میخواهد. لذا در این مختصر، تنها مشروطه و انقلاب اسلامی را به عنوان دو بُرش از تاریخ، انتخاب میکنیم که به نوعی، نقطه عطف جریان روشنفکری محسوب میشود. مشروطه را با مسامحه میتوان نقطه آغاز این جریان تلقی کرد و انقلاب را نقطه اوج آن. قصد از این مقایسه، آن است که زوایای از انقلاب روشن شود که در بررسی مجرّد آن، این مهم امکانپذیر نبود. شباهتها و تفاوتهای این دو فراز تاریخی و رفتار روشنفکران در این مقاطع، به گونهای است که مطالعه آن، حوصله زیادی را میطلبد، اما در ادامه، در حد حوصله محدود، مواردی از اختلافات و شباهتها ذکر میشود که در جهت هدف اصلی این نوشتار، یعنی درک رفتار روشنفکران در انقلاب اسلامی باشد. بدیهی است اگر توجه ما به مورد مشابه، یعنی درک رفتار روشنفکران در مشروطه بود، راه دیگری را برمیگرفتیم.
شباهتها
1. در مشروطه و انقلاب اسلامی غالب روشنفکران، نخست به فکر تغییر مناسبات سیاسی و اجتماعی کشور بودند و پس از آن، سعی در تغییر مناسبات فرهنگی و سنتی جامعه داشتند، زیرا علتالعلل همه بدبختیها و عقبماندگیها، مشکلات سیاسی قلمداد میشد، به نحوی که اگر معضلات سیاسی حل شود، مابقی مشکلات نیز خود به خود حل میشود، از یک در، مشکلات سیاسی بیرون میرود و از دری دیگر، تمام خوشبختیها و پیشرفتها وارد کشور میشود. بدین ترتیب بود که اصلاحات سیاسی در هر دو مقطع، در صدر قرار میگرفت و اصلاحات فرهنگی در ذیل، روشنفکران مشروطه و انقلاب، عموماً از مردم تصویری همچون برههای معصوم و بیگناه ترسیم میکردند که از بد حادثه به چنگ گرگهای سلطنت افتادهاند؛ در حالی که برخی از منتقدین معتقدند روشنفکران باید از سر حقطلبی و خیرخواهی، به مردم نشان میدادند که گرگی نیز در درون خودشان نشسته و هموست که زاینده این همه آزار و آسیب و درد و رنج بیرونی شده است. البته روشنفکرانی همچون شریعتی بودند که متوجه این خطر شده بودند و زنهار میدادند:
«در مشروطه، ای کاش به جای آنکه به تغییر رژیم میپرداختیم، به تغییر خویش میپرداختیم.»
اما حیف که زودهنگام و غیر مترقبه بودن انقلابها باعث میشد این توصیهها و هشدارها کارگر نباشد و ره به جایی نبرد.
2. همزمان با مشروطه و انقلاب و با توجه به نیازهای فکری به وجود آمده در هر مقطع، مفاهیم جدیدی هم وارد فضای گفتمانی روشنفکران شد و مشکلات کمابیش مشابهی را به وجود آورد که به تعبیر ماشاءالله آجودانی (در مشروطه ایرانی) میتوان گفت تقلیل اصول و مبانی فرهنگ و تمدن غربی، صورت گرفت. بسیاری از مفاهیم همچون آزادی و ملت و... در زمان مشروطه یا سوسیالیسم و ایدئولوژی و... در زمان انقلاب، طوری به کار گرفته میشد که بسیار دور از معانی واقعی خود در غرب بود. بنیادیترین مفاهیم مشروطه و انقلاب که از غرب آمده بود، به گونهای با مفاهیم ملّی و اسلامی ما ترکیب شد که سنتز نهایی، هیچ نسبتی با هیچ یک نداشت و مشخص نبود آنچه که برآمده است، غربی است یا اسلامی یا ملی. خلط آزادی بیان و امر به معروف و نهی از منکر یا ملت و رعیت از جمله این اتفاقات است.
شایان ذکر است ناقدان مشروطه و انقلاب (همچون آجودانی) یک نکته را از نظر دور داشتهاند و آن اینکه، تقلیل مفاهیم، منحصر به انقلابهای ایران نیست، بلکه در انقلاب فرانسه نیز اتفاقی مشابه شکل میگیرد که یکی از جمله شباهتهای انقلاب ایران و انقلاب فرانسه است (شباهت دیگر را در بخش 1 «تفاوتها»، در ذیل آوردهایم). دورکیم این اتفاق را از منظری دیگر (جامعهشناسی دینی) مورد بررسی قرار داده است. این اتفاق از منظری دیگر، جامعهشناسی دینی، قابل توجه است و مورد تأیید. دورکیم با اشاره به پرسش انقلابی میگوید: «در دوره انقلاب فرانسه، افراد دستخوش نوعی شوق مذهبی بودند. کلمات ملت، آزادی و انقلاب برای آنان سرشار از ارزش تقدس همانند شورینگای استرالیاییها بود. این استعداد جامعه در رساندن خویش به مقام خدایی یا در ایجاد خدایان، هیچجا بیش از نخستین سالهای انقلاب، دیدنی نبود. در این سالها، در واقع زیر تأثیر شوق عمومی، اموری که طبیعتاً از امور ناسوتی محض بودند، توسط افکار عمومی به صورت امور لاهوتی درآمدند. اموری مانند: میهن، آزادی، عقل. بدینسان مذهبی خودانگیخته پدید آمد که اصول جزمی، نمادها، محرابها و اعیاد خاص خویش را دارا بود. پرستش عقل و وجود برتر در واقع اقدامی برای خشنودی رسمی همین تمایلات خودانگیخته به شمار میرفت. البته راست است که این ابداع مذهبی، دوام چندانی نداشت. لکن علتش آن بود که شوق میهن دوستانه که در ابتدا برانگیزنده تودهها بود، به تدریج سستی گرفت. با از میان رفتن علت، معلول نیز نمیتوانست دوامی داشته باشد، ولی این تجربه هرچند کوتاه، دارای ارزش جامعهشناختی خاص خویش است. نتیجه آن که دیده شد که در موردی خاص، جامعه و افکار اساسی آن، مستقیماً و بی هیچ تغییر چهرهای به موضوع حقیقی پرستش مذهبی تبدیل شدند.»
تفاوتها
1. هانا آرنت در کتاب انقلاب، انقلابها را به دو دسته کلی انقلاب برای آزادی و انقلاب برای برابری تقسیم میکند. او جهت تبیین این دو قسم دو مثال نیز میآورد و اشاره دارد که انقلاب آمریکا، انقلاب برای آزادی بود و انقلاب فرانسه، نمونه بارز انقلابهایی است که هدف آنها، بیشتر از آن که تأسیس آزادی باشد، حلّ مشکلات اجتماعی و نابرابریهای ناشی از آن بود. آرنت مینویسد: «وقتی انقلاب فرانسه به جای استوار کردن بنیاد آزادی متوجه رهانیدن انسان از قید محنت و رنج شد، مانعی را که قوه تحمل بشر در سر راه قرار داده بود، فروشکست و در عوض نیروی ویرانگر بدبختی و بینوایی را آزاد ساخت.» هم او در جای دیگری میافزاید که «تاریخ انقلابهای گذشته، بی هیچ شبهه ثابت میکند که هر کوششی که با وسایل سیاسی برای حل مسأله اجتماعی انجام گرفته، به حکومت وحشت انجامیده، و خوف و وحشت، همه انقلابها را به کام نیستی فرستاده است. وقتی فقر بر تودهها حاکم باشد، و انقلابی به وقوع بپیوندد، پرهیز از این اشتباه، تقریباً محال است.» با عنایت به تفکیک فوق و دلایل برخی از صاحب نظران، روشنفکران و رهبران مشروطه بیشتر در پی آزادی بودند و روشنفکران و پیشروان انقلاب اسلامی، بیشتر خواهان عدالت. لذا انقلاب مشروطه را از این حیث نمیتوان مقدمه انقلاب اسلامی دانست که آن برای تأسیس آزادی بود؛ در حالی که شعار اصلی این، عدالتخواهی بود.
مبنای نظری نهادهایی که جنبش مشروطهخواهی ایجاد کرد، مفهوم آزادی بود، اما انقلاب اسلامی از این حیث، نظم مشروطیت را به هم زد که تقدم را به اصل برابری و عدالتخواهی میداد. طبیعی است که از این دو مبنای نظری متفاوت در اندیشه سیاسی مشروطیت و انقلاب اسلامی دو نظام- نهاد متفاوت میتوانست ناشی شود. از این حیث، انقلاب اسلامی در خلاف جهت مشروطیت و نظام نهادهای آن عمل کرد و بسیاری از آنها را نیز از میان برد یا دستکم در صورت آن نهادها، ماده جدیدی وارد کرد تا با مبنای نظری انقلاب سازگار باشد.
2. چه در مشروطه و چه در انقلاب اسلامی، رهبری جنبش، تنها به عهده روشنفکران نبود، بلکه این قشر در کنار روحانیون پیش میآمدند، اما رابطه این دو در مشروطه و انقلاب یکسان نبود. در مشروطه، روحانیون و روشنفکران همچون دو خط موازی پیش میآمدند و ارتباطی با هم نداشتند و اگر ارتباطی هم بود، بیشتر خصمانه بود. آن قدر که هر دو طرف همدیگر را انکار میکردند، تأیید نمیکردند. روشنفکران بر اثر مطالعه تاریخ غرب، اقناع شده بودند که یکی از سه شرط پیشرفت انسان و جامعه، رهایی از زنجیر «تعصب روحانیت» است در کنار زنجیر استبداد سلطنتی و امپریالیسم بیگانه و یا اولین هجویههای ضد روحانیت در همین دوران نوشته میشود. (خاطرات یک سیاح، که یکی از نخستین آثار ادبی به نثر فارسی سره و عاری از آرایشهای لفظی رایج است.)
چون رفتار روشنفکران محل بحث است، نمونهای از برخورد این قشر با روحانیت را آوردیم وگرنه روحانیت نیز همین رویکرد را در مواجهه با روشنفکران داشت. ناگفته نماند به طور پراکنده ارتباطاتی بین برخی از روحانیون و روشنفکران وجود داشت و یا روشنفکران پذیرفته بودند که روحانیون در نظام قانونگذاری (به عنوان ناظر) مؤثر باشند، اما همه اینها نظاممند نبود. اساساً بیتوجهی این دو به هم و بیتوجهی هر دو به سنت بود که مشروطه را به بنبست، تعطیلی و سرانجام شکست رسانید، حال آن که در انقلاب اسلامی، روشنفکران و روحانیون به هم رسیدند و در بسیاری از تصمیمگیریها، اقدامات و مراحل مختلف انقلاب به طور مشترک و نظاممند عمل میکردند. در احزاب و گروههای فعال در انقلاب، نمونههای فراوانی از این همکاریها وجود دارد. مثلاً رحمتالله مقدم مراغهای که از روشنفکران لیبرال و تحصیل کرده فرانسه بود، در ارتباط نزدیک با آیتالله شریعتمداری، گروهی از فعالان غیر مذهبی همفکر را برای ایجاد تشکل جدیدی موسوم به نهضت رادیکال گردهم آورد، یا همکاری مستمر بخش مذهبی جبهه ملی با آیتالله طالقانی در نهضت آزادی. این همکاری در رأس رهبری نیز وجود داشت. همکاری و همفکری گروههای مختلف روشنفکری با بنیانگذار انقلاب و همچنین در ردههای پایینتر همکاری مرحوم بازرگان با مرحوم مطهری یا شریعتی با بهشتی و... این قرابتها بود و ادامه داشت، اما «دیر آمدی ری را! باد آمد و همه رؤیاها را با خود برد»