امیرحسین ترکشدوز
صورت پذیرفتن یک پدیده سیاسی مانند آشوب، عوامل مختلفی دارد ولی با توجه به موقعیت خطیر کنونی، شایسته است که بجای پرداختن به علل تاریخی، به علل نزدیک آن بپردازیم. مسئله کانونی من در این گفتار سوالی است با این مضمون که "آیا خطمشی پساانتخاباتی برخی کاندیداهای ریاست جمهوری را میتوان در چارچوب دوگانه "انقلاب ـ اصلاح" رویکردی اصلاحطلبانه به حساب آورد؟". البته در حاشیه این سوال به مسائل دیگری هم که پرداختن به آنها در شرایط فعلی ضروری است خواهم پرداخت.
اگر مروری داشته باشیم بر فعالیتهای انتخاباتی قبل از 22 خرداد، کاملا روشن میشود که برخی از گفتارهای انتخاباتی در جهت آزاد کردن یک ظرفیت اجتماعی عمل میکرد. ظرفیتی که نه تنها در حدود و ثغور قانونی سامان پیدا نکرده بود، بلکه از ظرفیت گریز از مرکز بالائی (نسبت به نظام سیاسی و اقتدار ارکان آن) برخوردار بود. علاوه بر این صاحبان گفتارهای مزبور به نحو غیرمسئولانهای اصرار داشتند که میدان چالش سیاسی را به خیابانها بکشند.
از جمله نشانههای پوپولیسم ـ که معمولا اصلاحطلبان به رقبای خود نسبت میدهند ـ سیاست خیابانی است. یعنی به جای آنکه میدان درگیری سیاسی، صندوق آرا و در حوزههای نخبگی باشد، میدان درگیری سیاسی را به کف خیابان بیاوریم. آن هم به شکل تهییجی و احساسی به شکلی که مختلکننده زندگی عادی مردم باشد. اگر ما این تصویر را از سیاست خیابانی در ذهن داشته باشیم و به فعالیتهای انتخاباتی قبل از 22 خرداد رجوع کنیم همه دوستان تصدیق میکنند که سیاست خیابانی از جمله مولفههای چشمگیر در برنامه انتخاباتی آقای موسوی بود.
گفتار انتخاباتی ایشان آشکارا شقاق و رودررویی اجتماعی را بیش از سایر کاندیداها در جامعه ما تحریک کرد. شقاقی که از جانب گفتار انتخاباتی آقای مهندس موسوی در جامعه ما ایجاد شد، آقای خاتمی در دوم خرداد 76 یا خرداد 80، ایجاد نکرد. این شقاق از دو جهت از سوی آقای موسوی به لایههای اجتماعی پمپاژ شد: نخست اینکه ایشان به نحو افراطی و غیرمنصفانهای، نوک تیز حملات خود را به سمت دولت نشانه گرفتند. این نحوه برخورد در درجه نخست اخلاقی و منطقی نبود. زیرا که غیرمعقول و غیرمنصفانه بود که تمامی بلایا و شرور را متمرکز در یک دوره 4 ساله و همه آنها را منتسب به شخص رئیسجمهور یا دولت فعلی کنید. و لذا بیانصافی آشکاری در خطمشی ایشان به چشم میخورد.
از جانب دیگر گفتار آقای موسوی نیروی اجتماعی هوادار دولت را به شدت علیه خود وی تحریک میکرد. ما باید در سیاست به گونهای عمل کنیم که بیشتر عقل را بشورانیم، نه احساسات را. آقای موسوی علاوه بر اشکالات سابق که عرض کردم، این اشتباه فاحش را نیز مرتکب شد که در طول فعالیتهای انتخاباتی خود تضادهای اجتماعی را به تدریج حادتر و حادتر کرد. دوستان اطلاع دارند که در ابتدای کاندیداتوری آقای موسوی، بسیاری از نیروهای حزباللهی و بسیجی (حتی در میان طرفداران آقای احمدینژاد) در انتخاب بین احمدینژاد و موسوی مردد بودند. اما آقای موسوی در خوشبینانهترین ارزیابی، با بیبصیرتی تمام، با سخنرانیها و کلاً جهتگیریهای یک سویه خود این نیروی اجتماعی را از خود دورتر و دورتر و حتی موضعدارتر کرد. از یک سو آقای موسوی، طرف مقابل را در مقابل خودش به شدت تحریک کرد و از طرف دیگر شاخکهای برخی از لایههای اجتماعی خاص را (یعنی آن دسته از نیروهای سیاسی و اجتماعی را که از بیشترین پتانسیل آشوبطلبی علیه نظام و از بیشترین میزان تمایلات گریز از مرکزیت سیاسی کشور نسبت به دیگر نیروهای سیاسی و اجتماعی برخوردار بودند) با طرح کردن ایدههای عوامانهای مثل گشت ارشاد، تلویزیون خصوصی و... حساس کرد. علاوه بر این که طرح این قبیل ایدهها همچون گشت ارشاد، با توجه به اولویتهائی که ایشان در آغاز فعالیتهای خود ابراز کرده بود ناموجه به نظر میرسید. وی خود را حامی کاندیدای مستضعفان مطرح کرده بود. آیا گشت ارشاد، مسأله مستضعفان بود؟ ایشان ایدههایی طرح کرد که شاخکهای برخی از لایههای اجتماعی خاص را حساس کرد، لایههائی که حداقل در شرایط کنونی ظرفیت نافرمانیشان نسبت به اقتدار سیاسی کشور بالا است. اگر آنها در انتخابات شرکت میکنند، انتخابات را بستر و مجرایی قرار میدهند برای زیر سؤال بردن کل ساختار!
به هر تقدیر، این شقاق و رودررویی اجتماعی را به خصوص در یکی دو هفته مانده به انتخابات، در عرصه خیابانها خصوصاً در شمال و مرکز شهر تهران میتوانستیم ببینیم. این ظرفیت اجتماعی که ایشان به این شیوه "پرتنش"، "احساسی"، "توهمی"، "انفجاری" و "حبابگون" آزاد کرد، نه تنها نمیتوانست در جهت اهداف نظام مورد استفاه قرار بگیرد، بلکه هر چه بیشتر پتانسیل آشوب را در جامعه بیشتر میکرد و برای آشوب سیاسی پس از انتخابات، زمینه اجتماعی فراهم کرد. (در این جا از اظهارات صریح ایشان در مصاحبه با فاینشنال تایمز در تایید تظاهرات خیابانی پیش از انتخابات و ذکر این که تظاهرات مزبور ساختار قدرت را در ایران دگرگون خواهد ساخت صرفنظر میکنم. چه اگر آنرا در تحلیل خود به حساب آورم وضعیت ایشان وخیمتر از آن چیزی خواهد شد که در این تحلیل در کار توصیف آنیم). صرفنظر از مخالفتم با آقای خاتمی، این نکته را باید ذکر کنم که ایشان هیچگاه ماشین سیاست خود را به خیابان نمیآورد. با این حال ایشان هم گرچه مسئولانهتر از آقای موسوی عمل میکرد نتوانست از ظرفیت اجتماعیای که در انتخابات دوم خرداد 76 آزاد کرد، برای نظام و برای انقلاب و اسلام بهره بگیرد. لذا شما دیدید که یک دو سال بعد از انتخابات خرداد 76 در لایههای خیلی نزدیک به آقای خاتمی شعار عبور از خاتمی مطرح شد. نه تنها آن ظرفیت اجتماعی که آقای خاتمی آزاد کرد نتوانست به نفع نظام و اسلام و انقلاب عمل کند و نتوانست آن چنان که خود ایشان ادعا میکرد ظرفیتهای ثبات را افزایش دهد، بلکه هر چه بیشتر ظرفیت فروپاشی و از هم گسیختگی را در جامعه افزایش داد. به نحوی که گروهی همچون دفتر تحکیم آن سالها به ایده عبور از خاتمی رسید. این البته وضعیت آقای خاتمی طی سالهای 76 تا 84 بود.
آقای موسوی به نظر من خیلی غیرمسئولانهتر عمل کرده و میکند. آقای خاتمی در آن سالها هیچگاه تشویق و تحریک به سیاستورزی غیرقانونی و خیابانی نمیکرد. در حالی که پس از انتخابات اخیر این رفتارها را خیلی آشکار از آقای موسوی میتوانید ببینید. افسوس که آقای خاتمی نیز در انتخابات اخیر طفیلی خطمشی آقای موسوی شد اما باز هم نحوه برخورد وی گرچه محل مناقشه بود، بهداشتیتر از آقای موسوی بود.
اگر دوگانه مشهور اصلاح ـ انقلاب یا اصلاحطلبی ـ ساختارشکنی را مسامحتاً مبنا قرار دهیم و بخواهیم با زبان طرف مقابل با او سخن گوئیم، تا پیش از انتخابات، آقای موسوی به لحاظ مضمونی هر چه بیشتر از شیوههای اصلاحطلبانه و مدنی دور و به شیوههای انقلابی (یا معطوف به استحاله یا سرنگونی حکومت) نزدیک میشد و خواسته یا ناخواسته به آنها مدد میرساند. بیجهت نبود که طیف گسترده نیروهای مخالف جمهوری اسلامی و بلندگوهای استعماری از ایشان جانبداری میکردند، چرا که میدیدند ایشان حداقل برای آنها "فضا فراهم میکند." اما این حکم تا پیش از انتخابات در مورد مضمون خط مشی آقای موسوی صادق بود و تا آن مقطع هنوز ایشان صورت یا شکل خطمشی خود را خارج از حال و هوای اصلاحطلبانه نبرده بودند. از مقطع انتخابات به بعد خطمشی آقای موسوی در صورت و مضمون از قطب اصلاح به قطب انقلاب (انقلاب علیه انقلاب) میل پیدا کرد و بدون هیچ پردهپوشی، جهتگیری ساختارشکن پیدا کرد. این جا بود که از آقای موسوی میشد پرسید که شما نسبت به نظام برآمده از انقلاب، رفرمیست و اصلاحطلبید یا ساختارشکن و سرنگونیطلب؟ در خطمشی پساانتخاباتی آقای موسوی ایدههایی که به جامعه پمپاژ شده، ایدههای انقلابی بوده و هست (این که این انقلاب چگونه انقلابی است الان مدنظر ندارم. چارچوب بحث من دوگانه معهود "انقلاب ـ اصلاح" است) ایدهها و راهکارهائی که وی به جامعه القا کرده و میکند سیاستورزی مسالمتجویانه، مدنی، عقلانی، غیرایدئولوژیک (به مفهوم غربی کلمه ـ به تعبیر دیگر غیرقطبیساز) را تقویت که نمیکند، هیچ! درست در تقابل با آن قرار میدهد).
به عنوان یک نمونه کوچک و دم دستی اجازه دهید به انتخاب بیسابقه یک رنگ برای جدائیگزینی طرفداران ایشان از دیگران اشاره کنم. تاکید بر یک رنگ و توسل به آن برای مشخص کردن یک هویت سیاسی از قابلیت بیشتری برای پاگیری یک سیاست توهمی و احساسی برخوردار است و رودرروئی اجتماعی را خیلی سریعتر (و نامتاملانهتر) تشدید میکند. با پخش کردن یک دستبند سبز خیلی راحتتر میتوان انبوهی از سرخوردگیها و جهتگیریهای متفاوت و متخالف اجتماعی را بدون آنکه فرصت تامل و شناخت سیاستمداران به تودهها داده شود، یک کاسه کرد. این سیاستورزی سوار بر احساس، هیجان، و توهم و البته ناجوانمردانه نسبت به رقیب، به خوبی در خطمشی آقای موسوی آشکار بوده و هست (جالب این جاست که وی به رغم بهره بردن از رنگ سبز اهل بیت و عنوان سیادت، طرف مقابل خود را به سوءاستفاده از احساسات مذهبی مردم متهم میکرد) به هر تقدیر چنین شیوههای پوپولیستی، شکلی و شانتاژگون که آشکارا سیاستی غیرعقلانی را به ذهن متبادر میساخت، نمیتوانست با داعیههای اصلاحطلبان در مورد نوسازی عرصه سیاسی سازگار باشد. (ظاهراً اصلاحطلبان هم از سیاستورزی مدنی و عقلانی خیری ندیده و طفیلی یک خطمشی پوپولیستی شده بودند.) پس از انتخابات خطمشی آقای موسوی به ظرافت قائمه ساختار سیاسی موجود را هدف قرار میداد و با خطمشی معمول و متعارف رفرمیستها سازگار نبود و به امنیتی شدن شرایط مدد میرساند. یک رفرمیست (اصلاحطلب) همیشه سعی میکند میدان درگیری سیاسی و انتخاباتی را در چارچوب ساختارهای موجود سامان دهد. یعنی اولاً اعتماد فیالجملهای به ساختار موجود دارد. اگر این اعتماد را نداشته باشد میتوان از او پرسید که چرا درون این ساختار مشارکت کرده و سعی کرده از راهکارهای درون ساختار استفاده کند.
نوع برخورد آقای موسوی در انتخابات و فعالیتهای انتخاباتی ایشان، برخوردی بود که با رفتار متعارف رفرمیستها سازگار نبود. گویی ایشان داشت زمینههای سیاسی ـ اجتماعی یک انقلاب را فراهم میکرد. البته من به نیت ایشان کار ندارم. من اگر بدون آن که ایشان را بشناسم به خطمشی ایشان توجه کنم، چنین برداشتی میکنم. اگر قضاوت من خلاف نیت ایشان است، ایشان باید تجدیدنظر در خطمشی خود کند تا چنین برداشتهایی از خطمشی وی به ذهن متبادر نشود.
هنوز مجوز راهپیمای صادر نشده، ایشان اعلام راهپیمایی میکنند و این که "ما درخواست مجوز کردهایم". خود این اعلام درخواست یک زمینه اجتماعی ایجاد میکند. تا وقتی شما مجوز را نگرفتهاید، چرا اعلام راهپیمایی میکنید؟ آن هم در یک شرایط ملتهب!
شما اگر رفرمیست و اصلاحطلبید، باید اعتماد فیالجملهای به این ساختار داشته باشید. حتی اگر رفتار وزیر کشور و معاونت وزارت کشور را قبول نداشته باشید، باید التزام عملی داشته باشید. این اولین انتظاری است که از یک نیروی سیاسی رفرمیست میشود داشت.
لازم نیست شما خط امامی باشید، مسلمان باشید یا انقلابی باشید تا به این رفتار آقای موسوی انتقاد کنید. کافی است یک آدم معقول و منطقی باشید، تا بفهمید که این رفتارها منطقی نیست. علاوه بر این که این رفتارها از حداقل شفافیت و صداقت که باید در خطمشی یک فرد یا یک گروه آشکار باشد، برخوردار نیست. ایشان با چهره خط امامی خودش را معرفی کرد.
در طول دوره انتخابات ایشان بارها میگفت که من به ولایتفقیه معتقدم. قضیه مال 20 سال بیش نیست. مال 2ـ3 ماه پیش است. "اگر ولی فقیه نباشد در این کشور کودتا میشود." این جمله یادتان هست؟ اگر کسی این حرفها را بزند و بگوید من آمدهام تا صداقت را در این مملکت حاکم کنم، از او انتظار میرود که به حرفهای خود عمل کند؛ نه اینکه فقط بعد از 2ـ3 ماه زیر حرفهای خود بزند.
مسأله، اصلاً مسأله انتخابات نیست، مسأله اصلاً مسأله تقلب نیست. چون بلافاصله بعد از اعلام نتایج رفتند سراغ آخرین مرحله یعنی کشاندن مردم به خیابانها. حال آنکه باید مراحلی را طی میکردند. اما از آنجا که نیروی اجتماعی ایشان به صورت عقلانی، غیرتوهمی و غیراحساسی به ایشان نپیوسته بود ظاهراً بیم داشتند که با طی مراحل، نیروی خود را از دست بدهند.
وانگهی فرض کنیم حتی آقای موسوی 2ـ 3 ماه پیش این حرفها را درباره ولایت فقیه نزده بود. ایشان خود را خط امامی معرفی میکند، شما چطور میتوانید از عنصر "ولایت فقیه" در خط امام صرفنظر کنید؟ سیره سیاسی امام را اگر بخواهید منهای ولایت فقیه در نظر بگیرید اصلاً چیزی از آن میماند؟ فرق امام با آقایان مراجع سنتی دیگر مگر جز این بود که امام ولایت فقیه را طرح کرد؟ مگر امام نمیگفت "آقایان مماشات کردند با روشنفکرها وگرنه داستان ولایتفقیه خیلی بالاتر از این حرفهاست که در قانون اساسی [قبل از بازنگری] است." مگر امام ولایت مطلقه فقیه را طرح نکرد؟ مگر امام نگفت که پشتیبان ولایت فقیه باشید تا کشور آسیب نبیند؟ امام به کرات توجه داده است که اگر اختلافی دارید به حدی کشانده نشود که اصل نظام زیر سوال برود. منشور برادری را در صحیفه امام نگاه کنید!
ما نیروی مستقل طرفدار انقلاب یک تکلیف دوسویه داریم: حفظ نظام از سوئی و اصلاح نظام از سوی دیگر! موقعی میتوان به تکلیف اصلاح عمل کرد که به تکلیف دیگر هم عمل کرده باشیم.