«اصول» گرایی که به صورت رسمی در فاصله سالهای 78 به بعد در فضای سیاسی کشور بروز و ظهور یافت در حقیقت نه برای کسب منافع قدرت که در اصل بهمنظور دفاع از آرمانها و ارزشهای انقلاب اسلامی سربرآورد. در این راستا تمامی دلبستگان به خط امام و رهبری و دلسوزان نسبت به انقلاب اسلامی، هم قسم شدند تا برای اعتلای نام انقلاب اسلامی و پیش برندگی آن در کشور و سراسر جهان و نیز حذف موانع رویاروی رشد انقلابیگری در قالب توجه به اصول، حرکت کرده و این علم را بر زمین نگذارند. این هدف کاملا مقدس و جذاب بود. همچنین طبیعی بود که بلافاصله پیام اصولگرایان توسط قاطبه مردم شنیده شود و باعث شد تا دوم خردادی که به گمان صاحبانش «پایان انقلاب اسلامی» تلقی میشد، به سرعت رو به اضمحلال نهاده و انقلاب اسلامی «غرش» خود در سطح کشور و منطقه را بار دیگر به نمایش گذارد.این تا بدانجا پیش رفت که مناصب حاکمیتی اصلاح طلبان یکی پس از دیگری از دست آنان فرو افتاد و اصولگرایان، مقتدرانه «خدمت» در قدرت را هدفگذاری نمودند.
اما همچنانکه آفت و آسیب در کنار هر رویش نو و عطرآگین نیز یافت میشود، آفت اصولگرایی نیز در میان برخی از اصولگرایان از حدود سالهای 84 به بعد رسوخ یافت. این بار دیگر نه هدف «خدمت» و پیش برندگی انقلاب اسلامی که خود «قدرت» هدف شد. البته در ابتدا برخی توجیهات باعث شد مقداری از ملامت نفس لوامه افراد در این طیف کاهش یابد اما به تدریج این «خطا»ی اندک باعث شد تا «خط» توجیهگری و به عبارت دقیقتر «مصلحتسازی» در میان طیفی از تشکلهای اصولگرا ریشه دواند.
اینک دیگر اصولگرایانی که قاعدتا باید برای نیل به اصول حتی خود را نیز فدا میکردند حاضر شده بودند تا برای از دست ندادن «قدرت»- البته با توجیهاتی از جنس توجیهات اصولگرایی- اصول را فدای خود کنند. گویا خود یک «اصل» از اصول و یا «اصلی» ترین ، اصول شده بودند. دیگر اینجا «حقیقت» یعنی اینکه برای چه باید به قدرت رسید و «وظیفه» چه چیزی اقتضا دارد، اولویت نداشت و اولویت اصلی همان «قدرت» شده بود.
جالب آنکه این افراد موجه در میان اصولگرایان نه آنکه حقیقت و اصول را نفهمند که اگر در پای وعظ و نصیحت آنان مینشستی بهتر از هر کس دیگر اصول را تعریف میکردند اما دیگر اینجا، این مصلحتهای ساختگی خود آنان بود که منجر میشد تا فعلا مقداری از اصول «تنازل» صورت گیرد تا به آن مصحلتها رسیدگی شود. این مصلحتها هم نه مصحلت های نظام و کشور و انقلاب که اتفاقا همان «توجیهات»ی بود که ایشان برای ماست مالی رفتارهای متناقض خود بدان تمسک میجستند.
وقتی سال 84 از اینان میپرسیدی «چرا علیرغم آنکه خودتان میدانید و معترفید که در بین نامزدهای انتخاباتی، احمدینژاد ـ با ورژن سال 84 و نه ورژن ۹۰- بیشترین تطابق را با آرمانهای انقلابی دارد و در شعارهایش، به جای آنکه از شیرین عبادی تجلیل کند یا با پوشیدن لباسهای فاخر یا پزهای خلبانی و .... سعی در کسب آرای عمومی داشته باشد، به اصول میپردازد، شما به سمت قالیبافی رفتهاید که همان رفسنجانی جوانتر شده است؟» اعلام میکردند که امروز مصلحت چنین اقتضا دارد که قالیباف برای جذب آرای خاکستری، چنین رفتارهایی از خود بروز دهد و در چنین پوزیشنی! قرار گیرد و ما نیز بنابر مصلحت وظیفه داریم که اگر از او حمایت کنیم.
حال در این بین اگر احمدینژاد سال 84 به قدرت نمیرسید و اصول نیز فدا میشد، ککی از این آقایان گزیده نمیشد. برای فدا کردن حقایق در پای مصالح ساختگی، معالاسف دهها و صدها نمونه طی سالیان اخیر میتوان یافت که حاصلجمع همگی آنان، چیزی جز ضربه خوردن اصول توسط طرفداران اصولگرایی نبوده است.
جالب آن که خود این جماعت، «مصلحت» ساخته و بر پایه این مصالح ساختگی از حق «تنازل» کرده و وقتی نتیجه، خلوت شدن حاملین پرچم حق میشود به بهانه «وحدت» و یا «مصلحت» به علمداران حق که حاضر نشدند تا همانند آنان علم حق گویی را بر زمین گذارده و قدرت را برکشند، هجوم کرده و آنان را مخالف «وحدت ، اصول و مصالح» معرفی میکنند.
اینان البته ید طولایی نیز در توجیه تراشی دارند. وقتی که اقتضا میکند اینان از ارزشها و نظام اسلامی هزینه میکنند، حتی پای بزرگان نظام را برای مشروعیت بخشی به رفتار غلط خود باز میکنند، به اخبار ساختگی دست میازند، حتی جعل خبر میکنند، ولی افسوس که حاضر نمیشوند تا زیر علم حق سینه بزنند.
تاسف برانگیز آنکه وقتی رهبر معظم انقلاب اسلامی فرمان شکستن سکوت از سوی خواص را در جریان فتنه ۸۸ صادر فرمودند عدهای سکوت پیشه نموده و ساکت و مردود فتنه شدند اما درست همان هنگامی که رهبری فرمان رعایت اصلی و فرعی در مورد حلقه انحرافی صادر کردند همان جماعت ساکت و مردود برای جبران کوتاهی خود در فتنه با سینه چاکی نقش اخلال گر در تدبیر نظام اسلامی را ایفا نمودند.
اما این جماعت مصلحتساز به هنگام انتخابات علیرغم آنکه میداند ساکتین و مردودین به اشتباه طی مسیر کردند اما مصلحت سازی های ساختگی «وحدت با فتنه گران» آنان را به لب گزیدگی در برابر انتقاد از سکوت ساکتین واداشته است.
وقتی میخواهند همنشینی خود با ساکتین و مردودین فتنه ۸۸ را در تشکلهای انتخاباتی 8 7 توجیه کنند، هم ایشان علیرغم اینکه میپذیرند ساکتین خطای فاحشی در زمین گذاردن امر نظام داشتهاند، اما خود خطای فاحش دیگری کرده و دست به توجیه عملکرد ساکتین فتنه ۸۸ میآلایند. اینان علیرغم آنکه میدانند قالیباف از جمله ساکتین همین فتنه بوده و حتی فتنه را کدورت لقب داده و حاضر نشده که از عنوان فتنه استفاده کند حتی امکانات شهرداری تهران را در مقطعی در اختیار فتنهگران قرار داده، اما چشم به ادعای – البته پوچ – برخورداری اش از تشکلهای منسجم – البته زیر زمینی – انتخاباتی او دوخته و پیرامون سکوت او، سکوت مصلحت سنجانه پیشه میکنند.
کیست که به این جماعت بگوید آیا اصولگرایی به معنای تسامح نسبت به اصول و لگدکوب ساختن آن است؟ و مگر اصول یعنی «ذبح اصول در پای قدرت» و «مصلحتهای ساختگی»؟