بابا علی رشید و کلکام:
لبریزم از شوق جستنتان و بهمان مقدار مبهوت.
بار دیگر، کتاب کبیر زندگی شما ورقی دیگر خورد و خدا را شکر که از این صفحۀ آخری که سختترین و پرپیچوخمترین و تعیینکنندهترینشان هم بود، سرفراز گذشتید و کرگدن وارسته بر مسلک ابوذریش تنها به ره ادامه داد. نیلوفری که از هر کجی آکنده بود «قوموا»، را در عمل، پیروز نشان داد. و مگر نه که برهمای هستی قول داده بود که درهایش را بر برهمن بگشاید، و میبینیم که چه زیبا راست میگفت. دریا بر راه موسی شکافته میشود، ابراهیم خندان از آتش میرهد، نوح را چه باک از هجوم سیلها که او بر کشتی تقوی برنشسته است، بر غار هجرت محمد تارهای عنکبوتی تنیده میشود و پاسداران نظام شرک کور میگردند. کجاست نیچه که ببیند هنوز خدا نمرده است!
در سالی که بر من گذشت «خودی» نجاتم داد، هرگاه که میرفت تا کمی به «بیخودی» و «بیگانگی» کج گردم، لهیب خشم ابوذر بود که برهمنم میکرد و به صراط مستقیم هدایتم. جشن فارغالتحصیلی بود و قرار بود آن لباس مخصوص را بر تنمان کنند، با آگاهی به گفته شما که این همان عبا، عمامۀ خودمان است، به دفتر مدرسه رفتم و گفتم اگر میگذارید با لباس ملی خود به جشن بیایم، میآیم وگرنه خیر و چون جواب منفی بود، نرفتم. اینرا برای این آوردم که بدانید آن «خودی» که بمن آموختهاید در قلب لجن نجاتم داد. «ناپاک از جوار پاک سودی نمیبرد و پاک از جوار ناپاک زیانی نمیبیند.»
آری، آن «روح قدسی» که «او» بر من میمون معلول ابزار تولید متأثر از آلت تناسلی دمیده بود، بدیها را میسوزاند و «فلاح» را غایتم میسازد. همانطور که چه گوارا میگوید: «شاید برای دوستان ماتریالیستم کمی مضحک باشد اما این انقلابی، با احساسی پر از عشق، هدایت یافته است.»
با تنی پر عزم، دلی پر شوق، لبی تشنه و چشمی تر، سلامم را بپذیرید تا «راه» را قاطعتر از پیش «ادامه» دهیم.
خدا گامهاتان را استوارتر سازد.
پیروز باشید.
احسان
8 ژوئن
18 خرداد