روز جمعه، اواخر خردادماه 56 بود که برادر عزیزمان آقای مهندس محمد توسلی از تهران به من در آمریکا تلفن زدند و با ایما و اشاره از من خواستند تا در مورد صحت خبری که بدستشان رسیده بود، تحقیق کنم. ایشان گفتند: برادرمان علی، که در اروپاست، ظاهراً در تصادفی، سخت مجروح شده، و حالش بد است. جواب دادم: آخرین خبری که از «علی» داشتم، از پاریس بود. و میدانم که او در جنوب فرانسه بدیدن «حبیبی» رفته و چند روزی هم آنجا بوده است، اما بعد از آخرین خبر که حدود 24 ساعت قبل از تلفن شما بود دیگر خبری ندارم. سپس جهت تحقیق با برادرانم، در پاریس و سپس با آقایان «کمال خرازی» و «عبدالکریم سروش» و «میناچی» و «عنایت اتحاد» که در لندن بودند، تماس گرفتم. بعد از تماسهای مکرر با لندن، معلوم شد که همه اینان به جنوب لندن در شهر ساوت همپتون رفتهاند. برایشان پیغام گذاشتم.
در پی آن، برادرم «کمال» از سوس همپتون تلفن زد و جریان را شرح داد. معلوم شد که برادرمان «علی» بعد از جدا شدن از «حبیبی» به پاریس و سپس با قطار به مرز فرانسه و از آنجا با کشتی به لندن رفته است، چون قرار بود خانواده «علی» به شهر ساوت همپتون واقع در جنوب لندن نزد، یکی از فامیلهای «علی» بروند تا در آنجا با او دیدار کنند. البته بر اساس گفتههای خود «علی» پس از هجرت از ایران، به دانمارک میرسد. چون بخاطر مسائل امنیتی یادداشت تمام شماره تلفنهای دوستانش را از بین برده بود، و تنها تلفن همان فامیل دورشان را در دسترس داشت، لذا به او تلفن میزند و نزد او میرود.
روز چهارشنبه یا پنجشنبه، دو تا دخترهای «علی» سوسن و سارا وارد انگلیس میشوند و علی همراه با میناچی در فرودگاه از آنها استقبال میکند علیرغم اصرار آقای «میناچی» مبنی بر اینکه علی و «سوسن» و «سارا» به جنوب نروند و شب را در لندن بمانند، «علی» به اتفاق دخترهایش به جنوب میرود که شب را دخترها به یک اتاق و «علی» به اتاق دیگر میرود. نزدیکیهای صبح، یکی از اعضای خانواده صاحبخانه ـ که فامیل «علی» بود ـ برای بیدار کردن «علی» به اتاق او میرود و در میزند. در را که باز میکند، میبیند که «علی» در حالیکه صورتش روی زمین است، پشت در افتاده است. بلافاصله «علی» را به بیمارستان میبرند و با آزمایشات بعدی معلوم میشود که قبل از رسیدن به بیمارستان فوت کرده است.
البته ابهامات در اینجا زیاد است. یکی اینکه چطور شده «علی» تنها خوابیده و دوم اینکه چطور شده که «علی» روی زمین افتاده بود، آیا او را از روی تخت انداخته بودند، آیا او را خفه کرده بودند..... به چه ترتیب بوده؟ بهرحال تشخیص طبیب در بیمارستان این بوده که «علی» سکته قلبی کرده است. جالب اینکه فامیل «علی» برای جواب کالبدشکافی با سفارت ایران در لندن تماس میگیرد.
در کالبدشکافی از مغز ـ دستگاه گوارش ـ و کبد نمونهبرداری شده بود، با وجودی که سرعت در این آزمایشات سابقه نداشته، معذلک در کمتر از 24 ساعت جواب آزمایشات را میدهد و طبیب قانونی جواز دفن را صادر میکند و اجازه حمل جنازه بایران را به سفارت ایران در لندن میدهد در کنار این اطلاعاتی که بدست آوردم، فعالیتهای شدیدی در جاهای مختلف شروع میشود. اولاً در ایران، سازمان امنیت بلافاصله دست بکار میشود تا «جسد» به ایران برگردانده شود.
لازم به تذکر است که ساواک حدود 15 روز قبل از شهادت «علی»، از خروج وی با اطلاع بوده، یعنی با مراجعات متعدد به خانواده «علی» در تهران و مشهد و پیگیری رد «علی» در تهران و مشهد و سبزوار نشان میدهد که «علی» از ایران خارج شده، منتهی آنها ردپای «علی» را در هند میگیرند و «حسینی» شکنجهگر معروف به خانواده «شریعتی» نیز همین حرف را زده بود. اما معلوم نیست که به چه ترتیب از حضور «علی» در پاریس و لندن مطلع شده بودند. یک روایت میگوید که یکی از مأمورین سازمان امنیت که «علی» را میشناخته، بر حسب تصادف وی را در اروپا دیده و شاید گزارش همان مأمور باعث شد که آنها از حضور «علی» در اروپا با اطلاع شوند.
بعد از شهادت «علی» سازمان امنیت تصمیم میگیرد جنازه را تحویل بگیرد و به ایران منتقل کند. به همین منظور خانواده «علی» را تحت فشار قرار میدهد و هم چنین به آنها اظهار میکنند که نهایت تجلیل را از «علی» خواهند کرد و برای آوردن جسد هواپیمای خصوصی خواهند فرستاد. حتماً همه بخاطر دارند که در روزنامههای اطلاعات و کیهان از «علی» بعنوان اسلامشناس بزرگ یاد شد و همچنین کیهان او را بعنوان همکار مطبوعاتی خود ذکر کرد.
نقشه ساواک بسیار روشن بود، آنها میخواستند «علی» را به ایران آورده و او را باسم یک اسلامشناس وابسته به لجن بکشند! حتی در ایران کسانی دانسته یا ندانسته!! شایع میکنند که «علی» با اطلاع خود سازمان امنیت از ایران خارج شده است. بهرحال در اجرای همین برنامه بود که یکی از افسران عالیرتبه سازمان امنیت به همراه 40، 50 نفر از افراد سازمان، با یک هواپیمای اختصاصی به لندن حرکت کرده بودند.
خط دوم فعالیتها در خود لندن بود و از طریق وکیلی که دوستان ما گرفته بودند تا اولاً، مانع از حرکت جسد به ایران بشود، ثانیاً اینکه علل درگذشت «علی» و عوامل شهادت وی را تحقیق و پیگیری کنند.
محور سوم فعالیتها در آمریکا بود. بعد از اینکه خبر به دست ما رسید بلافاصله برای تماس با «احسان» فرزند «علی» اقدام کردیم، اما «احسان» به تگزاس و بعد به کالیفرنیا رفته بود تا در سمینار منطقهای انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا حضور پیدا کند. با برادرانی که در آنجا بودند، منجمله محمد هاشمی تماس گرفتیم تا «احسان» را ببیند و بدون اینکه به او چیزی گفته شود، وی را روانه تگزاس کند. بهرصورت «احسان» در ظرف 24 ساعت به تگزاس آمد که در همین هنگام نیز برادرمان «احمد صدر حاج سیدجوادی» با مرحوم «تولیت» به تگزاس آمده بودند.
من با برادر «صدر حاج سیدجوادی» مشورت کردم که چه کنیم؟ و تصمیم گرفتیم تلگرافی بنام «احسان» به لندن بزنیم و از طرف او به وکیل انگلیسی وکالت بدهیم تا مانع حمل جسد شود که این کار را کردیم، همچنین تلگرافی مشابه آن به رئیس پلیس لندن زدیم تا مانع نقل و انتقالات از طریق قانونی شود. ضمناً از تمام انجمنهای اسلامی در سراسر آمریکا و اروپا خواستیم که تلگرافاتی به مقامات انگلیسی مخابره شود تا از حمل جسد جلوگیری کنند و همچنین از دولت انگلیس خواسته شد که در مورد این جنایت پیگیری شود.
تعداد تلگرافها که از طرف سازمانهای اسلامی غیر ایرانی نیز مخابره شد، بیش از مقدار پیشبینی شده بود و بدین وسیله یک جنگ روانی و تبلیغاتی بوجود آوردیم. تعداد تلگرافها به حدی بود که وکیل انگلیسی «احسان» بما اطلاع داد که این کار را متوقف کنیم تا منجر به عکسالعمل منفی از طرف دولت انگلیس نشود.
وقتی که «احسان» آمد، مردد بودم که چگونه قضیه را به او بگویم، بهرحال بعد از مشورتهای زیاد با آقای «حاج سید جوادی»، من بتدریج جریان را به او گفتم. و همچنین خط خودمان را نیز برایش تشریح کردم که بهیچوجه نباید جسد به تهران حمل شود. و برای این کار لازم بود که «احسان» بلافاصله به لندن پرواز کند. در چنین شرایطی حفظ جان «احسان» برای ما مسئلهای بود. بهر تقدیر با لطائفالحیل و عوض کردن برنامه پرواز، «احسان» به لندن وارد شد، بطوریکه جز دو سه نفر از خواص، کسی از ورود «احسان» مطلع نبود. ورود او به شکست کامل اقدامات ساواک انجامید.
حال مطلب دوم برای ما این بود که جسد را به کجا ببریم. در این مورد دو نظریه وجود داشت. یکی اینکه جسد را به عراق ببریم و دیگر اینکه به سوریه و دمشق. کسانی که مخالف نظریه من و دوستانی که موافق بردن جسد به سوریه بودیم، از این جهت استدلال میکردند که دولت سوریه ضد فلسطینی است و در وقاع لبنان با فلسطین جنگیده است، حکومت «حافظ اسد» جانی و خائن است و ما نباید جسد را به آنها بدهیم. ما میگفتیم که جسد را باید به «زینبیه» برد و این مسئله ربطی به دولت حاکم وقت ندارد. ثانیاً اگر مبنا بر این باشد به چه دلیل ماهیت دولت عراق بهتر و قابل اطمینانتر از ماهیت دولت سوریه باشد؟
با این تفاوت که ما از نظر سیاسی امکان این را داشتیم که با دولت سوریه تماس مستقیم بگیریم و نظر آنها را برای این کار جلب کنیم. اما در عراق، با امضاء قرارداد تازه صدام حسین و شاه در همان سال، ما اطمینان نداشتیم که موفق بشویم، زیرا ممکن بود دولت عراق جسد را به ایران تحویل دهد. ضمن اینکه شنیده بودیم که «علی» در گذشته وصیت کرده بود که جسد او را به «زینبیه» ببرند، زیرا او علاقه عجیبی به حضرت زینب داشت. لذا با برادر ارجمند آقای موسی صدر تماس گرفتیم و ایشان حسب عشق و علاقهای که به «علی» داشتند با مقامات سوریهای تماس گرفته و مقدمات کار را فراهم کردند.
جسد را دوستان ما تحویل گرفته بودند و در یک سردخانه نگهداری میکردند، وقتی ما وارد لندن شدیم، ترتیب غسل میت را دادیم و از برادرمان آقای مجتهد شبستری که امام مسجد هامبورگ بودند، خواستیم که برای انجام نماز میت بیایند و ایشان با کمال میل پذیرفتند.
غیر از خود من، تا آنجا که بخاطرم هست، صادق قطبزاده، برادرمان «سروش» و کمال خرازی در جریان تطهیر بدن و شستشو حضور داشتند. گفتن ندارد که این جریان برای ما چقدر دردناک بود. چطور میتوانستیم بپذیریم، زبانی که سالیان دراز حق گفته و برای حق حرکت کرده، خاموش شده... چطور میتوانستیم بپذیریم آن دستانی که سالیان دراز به قلمزنی پرداخته و به انقلاب و اسلام خدمت کرده، از کار افتاده و روی میز شستشو افتاده... اما چارهای نبود، واقعیت بود.
اما هرگز از قیافه او، مردن او پذیرفتنی نبود. در تمام آن لحظات هرگز ما به مرگ فکر نکردیم.... «علی» برای ما زنده بود... ولی در حین اجرای مراسم همۀ ما بیاختیار گریه میکردیم و آخرین سلام خداحافظی را به او میدادیم و او را در این سفر جدیدش به سوی پروردگار، و به سوی ابدیت بدرقه میکردیم. ناراحت از اینکه او را از دست دادهایم، و از اینکه او تنها میرود، و چرا ما ماندهایم....؟
پس از غسل و انجام مراسم بر طبق رساله امام خمینی، بدن را کفنپوش کردیم و سپس در تابوتی با کمک دوستان به مسجد بردیم و رو به قبله بر زمین گذاشتیم و برادرمان «مجتهد شبستری» در کنار جسد نماز میت خواندند. پس از اتمام مراسم، جسد را به سردخانه بردند. همه ما نگران اقدامات ساواک بودیم و احتیاطات لازم در این زمینه انجام شد. البته در کنار آن، اقدامات لازم جهت حمل جنازه به سوریه صورت گرفت و بالاخره در میان بهت و حیرت و اشک هزاران سوگوار ایرانی و غیر ایرانی، جسد را به محل حمل جنازه بردیم، در طول این مدت، از مسجد راهپیمائی و تظاهرات باشکوهی برگزار شد و در آن اجتماع، «احسان» و یاران «علی» هر کدام صحبتهائی کردند و خاطراتشان را بیان نمودند.
دقیقاً نمیدانم، چه روزی بود که جسد را از لندن با هواپیمای سوری به سوریه بردیم. ضمناً قبل از این قضایا خانواده «علی» به لندن وارد شدند و در این میان با پدر و استاد محترم «علی»، آقای محمدتقی شریعتی تماس گرفته شد و ایشان عمل ما را در جهت حمل جسد به سوریه تایید کردند و ما همراه خانواده «علی» جسد را به سوریه بردیم. در سوریه، سرور عزیزمان «موسی صدر» و شخصیتهای سوری و نماینده فلسطین در فرودگاه حضور داشتند و از فرودگاه بلافاصله به «زینبیه» رفتیم و سپس جسد را به دور حرم حضرت زینب طواف دادیم. در آنجا آقای موسی صدر بر جنازه نماز گزاردند، دوستان همراه ما، صادق طباطبائی و صادق قطبزاده و از بیروت، دکتر چمران بودند.
دستههای گل از طرف سازمانهای آزادیبخش و گروهها و شخصیتهای بینالمللی سرازیر میشد. آنگاه «علی» را به سر خاک بردیم. خبر به سرعت در «زینبیه» پخش شد و علاقمندان اجتماع کردند و آقای «موسی صدر» و همینطور نماینده فلسطین در حضور سایر شخصیتها، بیاناتی در معرفی «علی» و اهداف او بیان کردند. محل دفن، اتاق کوچکی بود که جسد به آنجا منتقل شد... همه ما آرام، آرام میگریستیم. پس از قرار دادن جسد داخل قبر آقای صدر دعاهای لازم را خواندند. اولین مشت خاک را آقای صدر ریخت و بدنبال او هر کدام از ما بیل بدست، وظیفه خود را انجام میدادیم.
پس از ختم مراسم تدفین و دعا هر یک از دوستان به یاد «علی» سخنانی ایراد کردند. اولی کسی که سخن گفت برادرمان دکتر چمران بود. پس از چمران، من خاطراتی را که از «علی» از سالهای دور داشتم و همچنین نقش «علی» را در تکامل بخشیدن به فرهنگ انقلاب اسلامی ایران بازگو کردم. پس از انجام مراسم دردناکترین لحظات، وقتی بود که ما میخواستیم او را ترک کنیم، هیچکس نمیتوانست از برگشتن راضی باشد، اما همه میدانستیم که رفتن چقدر دردناک است!
خیلی آرام و بیصدا با سکوتی که عظمت و بزرگی ابدیت را داشت، از آنجا خارج شدیم.
دیوارهای کنار مدفن «علی» با شعارها و دستهگلها پوشانده شده بود. سپس به مرکز شیعیان در دمشق رفتیم و بدنبال برنامه دیداری که با امام داشتیم از بیروت بطرف بغداد رفتیم. به همین ترتیب داستان این سفر، همینطور سفری که دکتر از حسینیه آغاز کرده بود، در زینبیه پایان پذیرفت. سفری که پایانش خود آغاز است!