* س ـ مفهوم واژه "لیبرال" و "لیبرالیسم" چیست و بنیانگذاران این مکتب چه مفهومی از آنرا در نظر داشتند؟
** ج: کلمه "لیبر" (LIBRE) در فرانسه یعنی "آزادی." لیبرال یعنی "طرفدار آزادی". لیبرالیسم یعنی نحله فلسفی طرفدار آزادی عمل. اما با تعاریفی این چنین و در یکی دو کلمه، واضح است که شما چیزی از لیبرالیسم دستگیرتان نمیشود. لذا باید دید مبنای فلسفی آن چیست؟ و آن مبنای فلسفی چگونه بصورت یک ریشهای ظاهر شده و شاخ و برگ پیدا کرده، نکته دیگر اینکه باید دید در دل این لیبرالیسم چند ایسم دیگر هست که چنانچه آنها فهمیده نشوند خود این "لیبرالیسم" فهمیده نمیشود.
در آغاز کشفیات علمی جدید (بعد از رنسانس)، خصوصا در قرن نوزدهم که هنوز دینامیک بر بشر غربی معلوم نشده بود، (لازم به توضیح است که دینامیک در بیان قرآنی هست و خیلی روشن وجود دارد). به این اصل رسیدند که "عمل برابر است با عکسالعمل...
در فیزیک ایستا، تساوی عمل با عکسالعمل است و این از نظر ایدئولوژی اجتماعی پایه تفکری است که بعد تحت عنوان کلاسیک در اقتصاد و لیبرالیسم در جامعه تبلور پیدا کرد. براساس "توازن قوا" آن پایه علمی میگوید هر نیروئیکه شما وارد میکنید عکسالعملی میدهد برابر با خودش.
لیبرالیسم در کنه خودش خورد کردن نیروهاست در سطح فرد، بطوریکه هر نیروئی برابر با عکسالعمل بشود. یا بعبارت دیگر منتجه نیرو در سطح هر فرد برابر باشد با آن مقدار نیروئی که فرد ایجاد کرده است، بصورتیکه نیرو در یکجا جمع نشود. (در یک گروه، در یک دولت و...).
در این ارتباط "ایسم" دیگری مطرح میگردد بنام "اندیویدوآلیسم"، که باصطلاح اصالت و تقدم را به فرد میدهد.
بنابراین رابطه، هر فردی در صورتیکه آزاد باشد، عملش برابر با عکسالعمل است در اینجا اگر سئوال کنید: احتمال دارد بفرض کسی یک عمل جنونآمیزی بکند، مسئله چگونه است؟ پاسخ میدهد: نه! انسان "راسیونل" (عقلانی) است. در اقتصاد هم انسان اقتصادی، انسانی است که اعمال خودش را از نظر اقتصادی، عقلانی میکند. لذا در اینجا "ایسم" دیگری مطرح میگردد بنام "راسیونالیسم" و یا "فردگرائی انسانی". بر این مبناء اگر هر انسانی آزاد باشد، فردگراست. و میزان نیروئی که برای انجام رسیدن به یک هدفی بکار میبرد، به همان میزان بازده بدست میآورد. و همه انسانها همین کار را میکنند، چون انسان فردگراست ناگزیر عمل میکند و ناگزیر تجربهگرا هم میشود. بنابراین به این ایسم "لیبرال" یک ایسم دیگر هم اضافه میشود بنام "تجربهگرایی".
از آنجا که زندگی انسان دارای وجوه مختلف میباشد، وجه اجتماعی، وجه اقتصادی، وجه سیاسی، وجه فرهنگی و ناچار این "ایسم"، باید بتواند به تمامی این نیازها پاسخ دهد، چرا که هر سیستمی هر نظامی باید بتواند به مجموعه پرسشهائی که در آن نظام مطرح میشود پاسخ گوید.
از نظر اقتصادی لرفر (Loure four)، یعنی "بگذار بکند"، و (Loure po)، یعنی بگذار "عبور بکند"، این باصطلاح دو پایه لیبرالیزم اقتصادی است. یعنی مبادله آزاد و آزادی فعالیت.
در اینجا ممکن است سئوال شود که: آزادی تا چه حد؟ ما قبلاً گفتیم که پایه این نظریه بر توازن قواست. نیروئی که بکار میبرید و عکسالعملی که ایجاد میکنید.
در اینجا به پایه دیگری میرسیم که اگر درست بدان توجه بشود، معنا و مفهوم لیبرالیسم و نیز نارسائیهایش، آنگونه که باید فهم نمیشود. اینکه میگوید "بگذار بکند"، اگر بنا باشد بگذاریم که هر کس، هر کاری که میخواهد بکند، آنوقت برخورد و تصادم پیش میآید، پس راهحل چیست؟ پاسخ میدهد: آزادی شما تا جائی است که به آزادی دیگری لطمه نزند.
پس همانگونه که ملاحظه میشود، در اینجا مرزی معین میشود. یا در اینجا سئوال دیگری پیش میآید که: چه کسی باید این مرز را پاسداری بکند؟ پاسخ این سئوال را به بعد موکول میکنیم. قبل از پرداختن به این سئوال، واقعیتی وجود دارد که باید توضیح داده شود و آن اینکه: این "اندیویدو"ها، (افراد) همسو نیستند. اگر همه آنها همسو بودند، این سئوال پیش نمیآمد، که مرز آزادی کجاست؟ پس از آنجا که همسو نیستند، تقابل و برخورد بوجود میآید.
ملاحظه میشود که مسئله برخورد و رقابت و حتی تضاد، مسئلهای نیست که لیبرالیسم با آن بیگانه بوده، که مارکسیسم آنرا کشف کرده باشد که تضاد اجتماعی وجود دارد و قبل از او کسی باین فکر نیفتاده باشد. منتها او میگوید که ما باید این تضاد را در سطح فرد خرد کنیم، تا انسان بتواند در جامعه، یک افق آزادی عمل داشته باشد. بعداً این را توضیح خواهم داد که برخورد و تقابل نیروهای فردی در این ایسم وجود دارد ولداست که از نظر اقتصادی و نیز از نظر سیاسی، دائماً در جستجوی نقطه تعادل است.
بنابراین تمام کوشش اقتصادی لیبرالها و حتی کوشش سیاسیشان، صرف ایجاد تعادل میشود. باین دلیل است که، اینکه تعادل سیاسی چگونه بوجود آید، این همه بحثهای گوناگون در جامعهشناسی مطرح است.
آلترناتیو"، چگونه بوجود میآید؟ "آلترناتسی"، چگونه بوجود میآید؟. آلترناتیو، وقتی است که بتوان یک گروهی را جانشین گروه دیگری کرد که از نظر سیاسی با او مخالف است نمود. "آلترنانسی" زمانی است که در داخل گروه حکومتکننده، بشود، آنهائیکه ناتوانتر هستند، جایشان را بدهند به آنان که تواناترند.
تا بدین وسیله تعادل لازم بوجود آید. پس میبینیم که تمام کوشش و همه تفکر لیبرالها، جستجوی تعادل است، تعادلی که باصطلاح، فرد را خرد نکند. اینست هدف لیبرالها.
بنابراین امر، مسئله برمیگردد به موازنه قوا و تقابل قوا، و اینکه آنرا در سطح فرد، بصورتی ایجاد کنیم که رقابت موجود، موجب خرد شدن انسانها نشود. لذا ریشه این تفکر فلسفی و بعد این نظام اجتماعی ـ سیاسی، بر پایه تقابل نیروهاست. و منطقشان اینست که عمل مساوی است با عکسالعمل.
اگر دو نیرو با هم به رقابت برخاستند و یکی بر دیگری غلبه کرد، ناچار منتجهای خواهد داشت که این منتجه یا صفر است یا بزرگتر از صفر. آن حالت لیبرالی کامل وقتی است که تمام منتجهها صفر بشود. بر این اساس، اقتصاد باصطلاح بازار آزاد، رقابت کامل، آن اقتصادی است که منتجه همه نیروها صفر بشود. اگر فرض کنیم که تمام افراد یکسان تولید کنند و یکسان مصرف نمایند و هیچکدام، از هیچکدام چیزی اضافه نگیرند و چیزی اضافه ندهند، و از طرفی نیازهای یکدیگر را هم در آن "مبادله آزاد رفع کنند، در حقیقت، جامعه ایدهآلی لیبرالها، بوجود آمده است. این فکر، از قدیم نیز بوده. پایهگذار آن در اقتصاد "آدام اسمیت" بود. و نیز در فیزیک علمای قرن نوزدهم بودند. خود این تفکر سرانجام باین میگردد که آیا نیرو را باید خرد کرد، یا نیرو را باید جمع کرد، سلامت جامعه در گرو کدام از این دو است؟ اصل اینجاست، یعنی همان تقابل قوا.
این خط فکری به ارسطو میرسد و آن خط فکری "گروهگرائی" یا به اصطلاح "تقابل نیروهای گروهی" به افلاطون میرسد. پس معلوم شد که آن لیبرالیسم در خلوص خودش، حالتی اجتماعی است و لذا آنهم سرانجام و معاد خودش را دارد، و آن حالت اجتماعی است که منتجه همه نیروها صفر شود. فرض کنید که همه بطور برابر، آزادی عمل دارند و همه بطور برابر نیرو مصرف کنند، آیا باین هدف خواهیم رسید؟ میگوید براساس انتخاب اصلحی که انجام میدهیم که این اصل بازتاب جدیدی است از دانش طبیعی که دستآورد داروین است و بر اساس رقابت کاملی که در آن آزادی مبادله است و همه از همه چیز آگاهند.
تا اینجا میبینیم که پایه لیبرالیسم بر تقابل نیرو و کوشش است برای اینکه برخورد نیروها را بصورتی انجام بدهند که فرد در مرز معین آزادی داشته باشد. هدفهای لیبرالیسم در جامعه بشری حاصل نمیشود. زیرا: نیروها نابرابرند و منتجهها صفر نیستند بلکه از صفر بزرگترند.
در قلمرو فرهنگ این سئوال پیش میآید: در حالیکه در جهان اصل لیبرالیسم معتبر نیست، میتوان در جائی رژیم لیبرالی برقرار کرد در صورتیکه در جاهای دیگر اینچنین نیست؟ و آیا این رژیم میتواند پایدار بماند؟ از اینجاست که جهانشمولی مکتب پیش میآید و بدنبال آن استعمار برای اینکه جهان را به این فکر درآورد و ارزشهای لیبرالیسم جهان را پر کند.
لیبرالیسم بعلت اینکه از نظر فرهنگی در جستجوی شمول جهانی بود، برای اینکه مرزهای سنتی را بشکند، معتقد به آزادی عقیده و تفکر شد.
لیبرالیسم خواهان رهائی از قوانین الهی نیست خواهان اجبار به این قوانین هم نیست. میگوید بشر را آزاد باید گذاشت، کسی خواست ملزم بشود میشود، کسی هم نخواست نمیشود، این یک مسئله فردی است بین انسان و خدا، و به اصطلاح بعلت اینکه برای فرد اصالت قائل شد، ناچار به او حق تفکر آزاد و حق آزادی عقیده میدهد. لیبرالیسم این آزادیها را از خود نیاورده است بلکه در غالب جریانهای فلسفی این آزادیها مورد بحث واقع شدهاند اصولا نظامی نیست که همه اجزایش از خودش باشد، غالب نظامها یکسری عناصر مشترک با هم دارند.
لیبرالیسم از نظر سیاسی هم بناچار طرفدار آزادی عمل سیاسی در حدودی که به آزادی دیگران لطمه نزند براساس اصل تقابل قوا میباشد. حدود آزادیها را قوانین و ضمانتهای اجرائی معین میکند در اینجا این نظریه مقابل با نظریهای میشود که دولت را میشمرد. از زمانهای بسیار قدیم در سیستمهای حکومی همیشه دولت اصل بود و فرد باید قربانی دولت میگردید، لیبرالیسم بعنوان بازتابی از انقلاب کبیر فرانسه بوجود آمد، بر این اساس که: فرد اصل است و جامعه محیطی است که فرد در آن باید نشو و نما کند، اصالت را به فرد داد و در نتیجه وظیفه دولت را این قرار داد که آن حدود را پاسداری نماید و امکان آزادی عمل فرد را تهیه کند.
اشکال این ایسم کجاست؟ اشکال لیبرالیسم این است که بر پایه خیال استوار است، شما ممکن است بگوئید ما یک واقعیتهائی را میبینیم، بعنوان مثال در غرب آزادیهائی وجود دارد و چطور این نظام خیالی است؟ ما گفتیم که بنیاد لیبرالیسم بر پایه تقابل نیروهاست. منتها میخواهد این تقابل را در سطح فرد نگاه دارد ولی این امکانپذیر نیست، برای اینکه در جامعه هر نیروئی که کمبود داشته باشد به دنبال شریکی که نیرویش را اضافه کند میرود و بنابراین ناچاراً بسوی گروهها میرود، ثانیا وقتی ما نتوانیم این برخوردها را در سطح فرد نگاه بداریم، در سطح گروهها هم نمیتوانیم نگاه داریم تا به بالا بعلت اینکه جهان ما جهان این برخوردها است و ما هیچگاه به آن وضعیتی که در آن منتجه نیروها صفر بشود نخواهیم رسید.
اصولا در تقابل نیروها، تساوی یک امریست محال مگر در گورستان پس اشکال در اینجاست و بنظر من تا بحث ما در "موازنهها" را نخوانند و نفهمند درک دستگاههای فلسفی آسان نیست و مشکل است. اول باید ریشه را یافت و فهمید که بر چه پایهای استوار است و از همان ریشه انتقاد کرد، وگرنه در شاخ و برگها آنقدر نکات زیبا و نازیبا وجود دارد که انسان را محو خود میکند. اینکه ما بجائی برسیم که منتجه نیروها در سطح فرد صفر بشود ظاهر زیبائی دارد، مارکسیسم هم همین را میگوید، در بهشت هم اسلام این وعده را به انسان میدهد اما نه بر اساس تقابل قوا بلکه بر اساسی دیگری.
بهمین دلیل هم در عمل لیبرالیسم به هدف خود نرسید و در جامعهایکه قرار بود فرد اصالت و آزادی پیدا کند عملا چنین نشد و انسان موضوع انواع از خودبیگانگیها شد. اصول اقتصادی لیبرالیستی، خردگرائی فلسفی، تجربهگرائی و لیبرالیسم سیاسی عملا به پیدایش گروههای بزرگ سیاسی، مالی، و اقتصادی جهان انجامید و به وضعیتی که امروزه جامعه بشری با آن روبروست رسید در سطح کشور هم نابرابری برقرار شد. امروزه در کشورهای اروپائی بعنوان مثال در فرانسه میبینید که همه قسمتها مانند هم نیست و قسمتهائی دارد که از لحاظ عقبماندگی مانند کشور خودمان میباشند و نابرابری نیز روزبروز بیشتر میگردد.
تقابل منتجه را بزرگتر میکند و تقابل بعدی منتجه را با ضریب بیشتری بزرگ کرده و بطور تصاعدی بالا میبرد، دو نیرو وقتی با هم برخورد میکنند یکی که غالب میشود دائم دیگری را در خود تحلیل میبرد و بزرگ میشود. بنابراین لیبرالیسم بر پایهای قرار گرفته است که خود را نفی میکند و این گیر اصلی این دستگاه است که اگر بحال خود رها شود خود را از بین میبرد. حالا کوششهائی میکنند برای اینکه این ضعف را جبران کنند، چرچیل در خاطرات جنگش در مبحث لیبرالیسم اروپائی میگوید که در این دستگاه زور بسیار حضور دارد ولی با این همه بهترین رژیمی است که تاکنون انسان یافته است برای تنظیم زندگی اجتماعیاش.
معضلات لیبرالیسم موجب شد که ایسمهای دیگری بر پایه همین نظام بوجود بیاید، سوسیالیزم و مارکسیسم بکلی لیبرالیسم را نفی نکردهاند، بلکه کوشیدهاند اصالت را از فرد گرفته و به جمع بدهند و بگویند که فرد نقشی ندارد و این گروه است که نقش دارد. و آنهم بر پایه تقابل، یعنی در بنیاد همان بنیاد لیبرالیزم را دارند منتها میگویند در مقیاس فرد ایدهآلهای لیبرالیزم شدنی نیست، تضاد نیروها صحیح است اما در مقیاس گروهها و این تضاد به شیوه دیالکتیکی حل میگردد و بعد در یک جهان بدون تضاد انسان رها میشود یعنی بآن حدی میرسد که لیبرالیزم میخواست برسد.
لیبرالیزم با اینکه راه علمی نمیرود موجب تراکم میگردد که سرمایهداریست این نظامها هم دچار همان وهم لیبرالیزم هستند، اگر ما قبول کردیم که در تقابل و تضاد نیروها ما هرگز نمیتوانیم بجائی برسیم که منتجه نیروها مساوی صفر گردد و اگر رسیدیم آنجا گورستان است، یعنی بیحرکتی کامل و نقطه سکون ناچار در برخورد گروهها هم به برابری نخواهیم رسید و نابرابریها روزافزون میگردند. دقیقاً هم در جامعههایی که این ایسمها را بکار بردهاند به این نابرابریهای روزافزون رسیدهاند بعنوان مثال در چین و روسیه.
* س: چطور شده است که در روسیه آزادیها بطور نسبی کمتر از غرب است؟
** ج: در روسیه آزادیها کمتر است به لحاظ اینکه روسیه میخواهد یک شبه ره صد ساله را برود. دموکراسیهای غربی در طی سه قرن امکانات عظیمی را نزد خود جمع کردهاند و سرمایه فوقالعاده زیادی در اختیار داشته و حاکم بر جهانند، اگر شما بخواهید همان ایسم را در روسیه بکار ببرید آن سرمایهها را نمیتوانید متراکم کنید و روسیه اگر میخواست آن شیوه را بگزیند به این سرعت قدرت جهانی نمیشد هر سیستمی که بخواهد بسرعت قدرت را متراکم بکند ناچار روی خطی میرود که آزادیها را محدود کند.
لیبرالیسم در وجه اجتماعی به این علت که اصالت را به فرد میدهد بناچار قیود خانواده و پدرسالاری را بتدریج میشکند و به خانواده موقع حقوقی میدهد، اما به تبع فرد، نه به فرد به تبع خانواده، مانند اینکه خانواده موضوعیت ندارد مگر برای اینکه فرد در آن رشد کند و این موضوع قانونگذاریهائیست که انجام گرفته و بصورت عملی درآمده است و نتیجه و بازده اجتماعی آن رهایی فردیست و ناگزیر انسان از خود بیگانه میشود و زمان بزمان بر اسارتش افزوده میشود، به چه معنا؟ به این معنا که چون انسان است که باید امکانات رقابت فردی را در جامعه بوجود آورد، ناچار باید از همه امکاناتی که در دسترس خودش مییابد برای این رقابت استفاده بکند و بعلت اینکه در زمینه اقتصاد هم رقابت وجود دارد، اینها همدیگر را مییابند.
این است که آزادیهای جنسی در این نظامها خود اسباب از خود بیگانگی انسان میگردد و آدمی ناچار از طریق همین جاذبه و توانایی که دارد باید در میدان رقابت جلو بزند و این خواهی نخواهی او را ناگزیر میکند به قبول نوعی از مصرف در اقتصاد، نوعی از تولید، نوع معینی از رفتارهای سیاسی اجتماعی و بتدریج هدفی را که برای آن این آزادیها را بوجود آورده بود یعنی اصالت فرد از دست میدهد، پس میبینید که در همه زمینهها لیبرالیسم به بنبست میرسد یعنی خود هدف خود را نفی میکند، این است که در کشورهای لیبرال انسان اسماً آزاد است ولی واقعا آزادیاش به حداقل رسیده است.
تا جوان است باید خود را در انواع نیروها، نیروی جنسی، نیروی اقتصادی، نیروی تکنیکی، عرضه کند و عنوان اصلی انسان نیروی اوست. کمتر مجال پیدا میکند که اصلا بخود مفهوم آزادی فکر کند و بیندیشد، از نظر تفکر و فرهنگ هم به همان نسبت که شما مجبورید به نیازهای رقابت جواب دهید و تامینهای لازم را هم برای اندیشه ندارید بتدریج فکر عقیم میشود و مصرفکننده میگردد و باصطلاح باروری جامعه کاهش پیدا میکند، امروزه در جامعههای غربی از متفکران قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم اثری نیست. در مجموع که نگاه میکنیم ضریب باروری در جامعههای غربی پایین آمده است.
این ماحصل لیبرالیسم غربی است که شما توجه کردید عیب پایهای این نظام کجاست و چرا نتوانسته است نیاز انسان را برآورده سازد و چطور شد که در بطن لیبرالیسم فاشیسم هیتلری و یا مارکسیسم استالینی بوجود آمده است. همان لیبرالیسم است که این نظامها را پرورده و این مکتبها خواستند نقص لیبرالیسم را رفع کنند و نتوانستند، نه فاشیزم توانست آن نقص را رفع کند و نه مارکسیسم میتواند این کار را بکند.
در لیبرالیسم جدید دینامیک جای استاتیک را گرفت و معلوم شد که عکسالعمل مساوی عمل نیست و در اینجا هم حق با بیان قرآنی است: "من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و من جاء بالسیئه فله یجزی امثالها". کسی که عمل نیکی انجام دهد به او ده چندان آن اجر داده میشود و هر کس عمل زشتی انجام دهد، به او همانند عملش جزاء داده خواهد شد.
"و من قتل نفسا، فکانها قتل الناس جمیعا" و من احیاها فانما احین الناس جمیعا"
کسی که شخصی (نفسی) را بکشد، گوئی همه مردم را کشته است و اگر شخصی را زنده گرداند گوئی همه مردم را زنده کرده است.
شما ممکن است کار خوبی بکنید که نتیجهای دهها برابر بزرگتر بوجود بیاورد و همینطور کار بدی بکنید که نتیجهای دهها برابر بزرگتر بوجود آورد، عمل که انجام گرفت یک رشته عمل بدنبال خود میآورد.
کشف دینامیک بشر را متوجه کرد که جستجوی آن نقطه تعادل را باید در قلمرو استاتیک یعنی قلمرو ایستا رها کرده و در قلمرو دینامیک آن را یافت. این امر باعث گرفتاری لیبرالیسم گردید و سردرگمی و بحران امروز را در جامعههای غربی و ایدئولوژیهای غربی بوجود آورد. اگر به کتابهایی که در سالهای اخیر در غرب منتشر شدهاند نگاه کنید عنوان اول بحران است، بحران اجتماعی غرب، بحران سیاسی غرب، بحران علمی غرب، یک بحران همیشه در اول است. زیرا در دینامیک دیگر جایی برای اینکه بتوان به نقطه تعادلی رسید که در آن منتجهها صفر شود وجود ندارد.
در دینامیک میدانیم که وقتی دو نیرو با هم برخورد کردند منتجه ممکن است میدان پیدا کرده و تا بینهایت بزرگ گشته و برای بقیه خوردکننده گردد. در دینامیک میفهمیم که اگر ما به نقطهای برسیم که تعادل قوا در آن صفر بشود، آن نقطه نقطه آزادی نیست، بلکه نقطه اسارت کامل است یعنی نقطه سکون. در استاتیک اینرا نمیتوانستیم بفهمیم زیرا در آنجا عمل مساوی عکسالعمل بود، آواز خواندن عشق ورزیدن و... همه اینها در دنیای تصوری عمل مساوی است با عکسالعمل. اما حالا علم میگوید: خیر عمل برابر با عکسالعمل نیست و ما میدانیم که این دنیا اصلا خیالی بوده است.
دینامیک اول در علوم طبیعی بوجود آمد یعنی فیزیک رسید به دینامیک فرضیه انیشتین که میگوید: اگر یک تکان به آب بدهید تا بینهایت میرود ناشی از همین فکر است.
پس در دینامیک رسیدیم به اینکه اگر بخواهیم منتجه نیروها را صفر بکنیم باید کاری بکنیم که هیچیک از نیروها تکان نخورند و از آنجا میرسیم به حرف ما که در تقابل قوا یا نابرابری روزافزون است و یا اسارت کامل. بیحرکتی و سکون کامل.
مکتبهائی که بر پایه تقابل قوا استوار هستند مفری ندارند نه لیبرالیسم نه مارکسیسم و نه هیچ ایسم دیگری که بر این پایه استوار باشد. دعوای امروز ایران هم بر سر این قضیه است، آنهائی که طرفدار تقابل قوا هستند یا لیبرالند و یا در خط استبدادگرایان و یا به اصلطلاح دولتگرایانند و هیچکدام سرانجامی ندارند و از این بنبست نمیتوانند بیرون بروند و اگر این گروهها توحید به معنای اصالت خدا را نفهمند، قطعا بحث ما با آنها بیفرجام است.
در اسلام اصل بر تقابل قوا نیست، بر توحید است. فرق بین توحید و شرک در همین است در توحید اصل بر تقابل نیست زیرا بنیانگذار میدانسته است که در تقابل رستگاری معنا نمیدهد، در همسویی است که اگر نیروها همسو بشوند منتجه نیروها بزرگ میشود، اما این منتجه همه را به طرف مقصد میبرد و در بینهایت با هم برابر میکند، یک رشته گذار است از نابرابری به برابری زمانی که توحید برقرار است، در حالیکه در لیبرالیسم و ایسمهای دیگر یک رشته گذار است از برابری به نابرابری ، یعنی اگر شما همه را که برابر بکنید مانند مسابقه دو راه که میافتند در پایان خط نابرابری هست. در توحید عکس این جریان است یکی استعدادش بیشتر است یکی کمتر اما چون همسو عمل میکنند در یک مرحله بعدی برابر میشوند. در آنجا آزادی به معنای واقعی کلمه تحقق یافته است و مرزهایش هم هر روز گستردهتر میگردد.
آنچه در غرب به اسم آزادی جنسی وجود دارد آزادی جنسی نیست بلکه یک نوع از خودبیگانگی جنسی است. آزادی جنلس به معنای واقعی کلمه در اسلام تحقق پیدا میکند به این معنا که بر پایه عقیده استوار است و در همسویی نه در تقابل که همدیگر را حتما باید تسخیر کرد. نه همدیگر را مانند جفت میآبند. اینجاست که قرآن میگوید اگر شما بیست نفرتان با هم باشید بر صد نفر تفوق مییابید.
بخش دوم و پایانی*
آنچه در غرب به اسم آزادی جنسی وجود دارد آزادی جنسی نیست بلکه یک نوع از خودبیگانگی جنسی است. آزادی جنلس به معنای واقعی کلمه در اسلام تحقق پیدا میکند به این معنا که بر پایه عقیده استوار است و در همسویی نه در تقابل که همدیگر را حتما باید تسخیر کرد. نه همدیگر را مانند جفت میآبند. اینجاست که قرآن میگوید اگر شما بیست نفرتان با هم باشید بر صد نفر تفوق مییابید.
ما کوشیدیم در این جنگ این رهنمود قرانی را عمل کنیم و نتیجه هم گرفتیم، اگر نیروها را مقابل میکردیم خنثی میشدند ولی وقتی نیروها همسو باشند نتیجهشان بزرگتر میگردد و میتوانند دشمن را شکست دهند.
* س: امروز در جامعه ما از سوی دو گروه یکی حزب توده و دیگر گروههای اسلامی، لیبرالیسم بعنوان حربهای علیه مخالفینشان بکار گرفته میشود بنظر شما این همسویی به چه دلیل و بیان چه نقاط مشترکی است؟
** بنظر من اینها میخواهند در زمینه اصلی بحث اغتشاش بوجود آورند، بحث کجاست و بر سر چیست؟ در جامعه بحثهائی و دعواهائی وجود دارد و آنها نمیخواهند معلوم بشود که علتها چیست. اگر نخواهیم معلوم بشود دعوا بر سر چیست باید مسائلی را طرح کرد که مردم هاج و واج بشوند که چه بود و از کجا آمد، لیبرالیسم چیست؟ و تا مردم بفهمند که چیست، یک اغتشاش بوجود آمده و طرف کار خودش را کرده و رفته، یا لااقل یک بیمهای موهومی در جامعه بوجود آمده که با آن میشود کوششی بوجود آورد برای تحرک بسوی یک استبداد و ممانعت از آن نیروهایی که میخواهند جلوی این کار را بگیرند. این اصل قضیه است. والا لیبرالیسم کم و زیادش همین است که ما برای شما گفتیم، آنهایی که اقتصاد میخوانند در سال اول دانشگاه اقتصاد لیبرال را شروع میکنند و هر دانشجوی علم اقتصاد میداند که لیبرالیسم اقتصادی چیست.
من عقیدهام این است که اینها اصلا نمیخواهند معنای لیبرالیسم طرح بشود خودشان هم میدانند که نمیدانند لیبرالیسم چیست و از همین تعریفها که من این چند روز در روزنامهها خواندم آشکار است که ما فقر علمیمان خیلی زیاد است و ناآگاهی در یک سطح دهشتناکی است. نتیجه این میشود که لیبرالیسم از لحاظ اینکه این کلمه در سابق بر این در زمان قاجار وجود داشته است و عدهای هم امروز طرفدار آزادی هستند، پس براحتی میتوان بر هر کس که بگوید: آزادی قلم، آزادی بیان و آزادی... گفت تو لیبرالی حالا که نمیتواند بگوید این آزادیها خوباند یا بد میگوید این آزادیها که اینها میگویند آزادی نیستند، اینها لیبرال هستند و تحت عنوان این آزادیها میخواهند یک چیزهائی دیگری را بیان کنند که ما از آنها میترسیم.
حالا آن چیزهای دیگر چیست؟ معلوم نیست. این بحثها همان بکار برد روش تخریب است، کسی که میخواهد بحث علمی بکند میگوید آزادی اینست، تو اینطور فکر میکنی و اشتباهت هم اینست و اگر فکرت به اجرا درآید به این نتیجه میرسد، این یک انتقاد علمی است و احتیاج هم به این همه داد و قال و برچسب زدن ندارد. بعلاوه تمام ایسمهای دیگر هم که بعد از لیبرالیسم بوجود آمدند منکر آن آزادیها در حداقلی که هست نبودند، حتی فاشیزم میگوید:
بعلت اینکه "انتخاب اصلح" است و من باید نژادی برتر را درست بکنم تا آزادی به معنای واقعی تحقق پیدا کند و جهان را نژاد کدا بگیرد و برمیگردد به آن خط جامعه افلاطون که آزادی حق آن مرز جامعه است که فیلسوفانند و اشرافند.
پس مسئله ما این نیست که همان آزادیها را منکر بشویم زیرا که با لیبرالیسم مخالفیم، نه، ما آن حد را کافی نمیدیدیم.
برای رشد انسان عقیده ما اینست که انسان در تقابل آزاد نمیشود، بتدریج از خود بیگانه گردیده و میرسد به حد شیء، آزادی انسان در رابطه با خدا تحقق پیدا میکند. قلمرو آزادی را میخواهیم گسترش بدهیم منتها آزادی به معنای واقعی کلمه و نه آزادئی که از طریق تبدیل شدن انسان به نیروی رقابتی بوجود میآید زیرا آن آزادی بتدریج انسان را در تضاد بین نیروها ناچیز میکند. بعنوان مثال اگر با کسی دعوا داشته باشد تمام وقتش را باید صرف این دعوا بکند و خود بخود اسیر این فکر میگردد. در اینجا آزادی چه معنا دارد؟
وقتی انسان از این دشمنیها و کینهها رها شد و در رابطه با خدا قرار گرفت و در رابطه با او عمل کرد حتی وقتی با دشمن روبرو میشود اول میرود روی فکر هدایت که چگونه این دشمن را هدایت کند و این است آن مفهوم واقعی آزادی که انسان در رابطه با توحید به آن دست پیدا میکند.
متاسفانه این بحثها که برای جامعه ما بسیار اساسی است و باید از طریق بحث آزاد از طریق روزنامه، رادیو و تلویزیون بدون این بازیهای عجیب و غریب و برچسب و چماق انجام بگیرد وسیله چماقبازی و همدیگر را کوبیدن گردیده است.
به ما گوشه و کنایه میزنند که لیبرال هستی، اما تمام تدابیر اقتصادی که در دوران انقلاب اتخاذ شده و من یا مبتکر آنها بودهام، و یا در ابتکارش شرکت داشتهام خط به خط مخالف لیبرالیسم اقتصادی است، بعنوان مثال، ملی کردن بازرگانی خارجی که در قانون اساسی هم هست، ملی کردن بانکها، بیمه و بخش مهمی از صنایع.
آنها بعلت این که نمیدانند لیبرالیسم چیست همینطور این کلمه را بکار میبرند، بعضیهایشان هم فکر میکنند بعلت اینکه مردم نمیدانند لیبرالیسم چیست، میترسند که یکوقت آن لولوی لیبرالیسم به جان جامعه افتاده و پدر جامعه را درآورد این کلمه را بکار میبرند و میخواهند از ناآگاهی مردم استفاده کنند.
وقتی در جامعهای فقر فکری وجود داشت و از بحث آزاد خبری نبود گروهی که میخواهد آن خلاء را پیدا کند خیلی راحت میتواند این کار را انجام دهد. حرفهایش را میزند و در بین گروههای دیگر مجاری پیدا میکند و به زبان خود آنها حرفها را تسریع میدهد، یکوقت میبینید حرف مانند آب از کوههای زاگرس راه افتاده و از خلیجفارس سر درآورده است، همین انتقاد فلسفی هم در قلمرو تفکر اسلامی وجود دارد، ارسطو و افلاطون چطور به اسلام راه پیدا کردند؟ یکی میگوید طرح این بحثها بد است و دیگری میرود و پنهانی آنها را میخواند و بعد میخواهد با یک رنگ و لعاب از نوع خودش درآورد و نقل میکند و کمکم میشود یکی از مسلمات و دیگر نمیتوان حرفش را هم زد.
اینها هم بدلیل نبودن بحث آزاد و هم بدلیل ریای علمی و ایجاد جو ترس در جامعه است، اصطلاح لیبرالیسم هم مانند طبقه و گروه خورده بورژوا و بورژوا که در ادبیات مارکسیستی فراوان است تحت عنوان بحران مارکسیسم امروزه در اروپا مورد بحث است.
امروزه در فرانسه میبینید که طبقه کارگر و کشاورز بیش از یک سوم جمعیت فرانسه نیست، یعنی آن دیالکتیک اجتماعی که قرار بود تحقق پیدا کند و جامعه به دو قطب سرمایهدار کوچک و پرولتاریا تقسیم شود تحقق پیدا نکرده است و هر چه زمان پیش میرود بقول مارکسیستها گروههای خرده بورژوا یعنی آنهائیکه در تولید نقش مستقیم ندارند، یعنی نه مالک سرمایهاند و نه فروشنده کار بصاحب سرمایه، مانند کارمندان اداری، دیوانسالاران و تکنوکراتها، اینها روزبروز تعدادشان بیشتر میشود، در جامعه بنابر آن تبیین علمی راه بجایی نبردند بدلیل اینکه اولاً تقابل نیرو را برای انکار روابط بیرونی یک امر درونی و داخلی گرفتند و این یک وهم علمی است و واقعیت ندارد و بعلت اینکه غلط است تبیین اجتماعی بر آن پایه تضاد درونی غلط از آب درمیآید، بعنوان مثال، شما نمیتوانید طبقات اجتماعی را در ایران مطالعه کنید بدون اینکه روابط ایران با بقیه دنیا را در نظر بگیرید و اگر بخواهید این روابط را در نظر بگیرید دیگر از قلمرو مارکسیزم خارج میشوید.
اینها همه محتاج بحثهای آزاد است، علت این هم که با بحثهای آزاد مخالفند، روشن است، زیرا این بحثها وقتی مطرح شد دیگر نمیتوان با چوب و چماق حکومت کرد و هر جا کمبودی بود بزور چماق آن کمبود را حل کرد، جامعه خودبخود بطرف فکر روشنی که یک سرانجام روشنی را طرح میکند.
میرود مگر این قابل قبول است که جامعهای بعد از دو سال که از انقلاب گذشته هنوز نداند چه کسی برای جامعه برنامه دارد و چه کسی ندارد و این برنامهها چه اصول و فروعی دارند که بکار جامعه میخورد و یا نمیخورد تا بتواند انتخابی انجام دهد مگر میشود در جامعه انقلابی انتخابی انجام یابد بدون آنکه مردم بدانند به چه برنامهای رای میدهند و اگر شده بدلیل وجود جو ابهام روزافزونی است که در سایه چوب و چماق بوجود آمده است و این برای جمهوری بسیار خطرناک است زیرا فرجامی ندارد و نیروهایی هم که این وضع را بوجود میآورند سرانجامی ندارند، اگر اوضاع اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی هر روز بحرانیتر میگردد بدلیل بکار بردن این شیوههای نادرست است و علت اینکه ما میگوئیم آنهائیکه تبلیغات میکنند بزیان انقلاب تمام میشود اینست که از مبانی اسلام آگاهی ندارند و وقتی آگاه نیستند که زمانی که این عوامل با هم جمع شدند کار را بکجا میرسانند چگونه میخواهید تبلیغ صحیح و درستی انجام دهید، زمانی که نمیدانند فقدان نظم به عنوان مثال در زمینه اقتصادی، کار، تولید و مصرف را بکجا میرساند، چگونه میخواهند مبلغ نظم اقتصادی بشوند، زمانی که نمیدانند فقدان نظم در نیروهای مسلح چه وضعی را برای استقلال و موجودیت ایران بوجود میآورد چگونه میخواهند یک تبلیغ صحیحی در این زمینه انجام دهند.
و بسیاری از ندانمکاریهای دیگر که بعلت اینکه نمیدانند برنامه چیست بوجود میآید. شما در این روزها اصلاً حضوری از حکومت و دولت در این دستگاه میبینید؟ پس معلوم میگردد که ما چه میکنیم، چطور ممکن است که باشیم و برنامهای هم برای عمل داشته باشیم و باز هم غایب باشیم؟ پس دستگاه تبلیغاتی خود میگوید که برنامهای وجود ندارد و بعلت اینکه چیزی وجود ندارد و از آن نمیشود صحبتی به میان آورد بحث بر روی مسائلی میگردد که واقعیت ندارند و ذهنی هستند. پس برای اینکه مسئله اصلی یعنی "کدام برنامه برای چه نوع ایران" طرح نگردد تا فقر بعضی و قوت بعضی معلوم نگردد و همچنین معلوم نگردد که جامعه چه میخواهد، ناچار بحثهائی به میان میآید که معلوم نیست به کجای زندگی ما مربوطاند.
ما باید به جایی از آن لیبرالیسم غربی رسیده باشیم تا این مسائل برای ما طرح باشد، به کجایش رسیدهایم؟ کدام برنامه را خواستیم اجرا کنیم که ببینیم با لیبرالیسم تضاد دارد یا خیر؟ کدام برنامه را مطرح کردهایم که عدهای آن را انتقاد کرده باشند از دیدگاه لیبرالیسم که شما میگویید این حرف مال لیبرالها است؟ ما روی چه هستیم و روی چه زمینهای بحث میکنیم؟ هیچ، روی ایسمی بحث میکنیم که به زندگی ما راجع نیست. آنهایی که مدعی هستند که لیبرال نیستند برنامهای را که میخواهند اجرا کنند چیست؟ آن برنامه را بیاورند و به بحث بگذارند تا ببینیم چیست. مسئله این است.
ما گرفتار این مسائل هستیم و همیشه در تاریخ این مسئله وجود داشته است که وقتی نخواهند بحث اصلی طرح شود مسائل دیگری را مطرح میکنند و برای جامعه هر روز از این سرگرمیها درست میکنند. و این در شرایط جامعه ما خطرناک است. خطرناک، خطرناک، خطرناک زیرا که ما نه میتوانیم به ندانمکاری اقتصادی مانند گذشته ادامه دهیم و نه میتوانیم در قلمرو فرهنگ این وضعیت اسفناک را که همه چیز تعطیل است ادامه بدهیم. نه میتوانیم در قلمرو سیاست به روشهای تخریبی و چوب و چماق و هیجانهای سیاسی تکیه کنیم و نه بالاخره در زمینه اجتماعی میتوانیم بینظمی اجتماعی را برای مدتی طولانی ادامه دهیم.
ناچار در همه زمینهها وضعیت ما روزبهروز بدتر میشود و این واقعیتی است که وجود دارد و مردم آن را لمس میکنند. هیچ احتیاجی نیست که ما آن را بگوییم و یا نگوییم. ما نمیتوانیم مانند کبک عمل کنیم، چطور ما نگوئیم وضع اقتصادی خراب شده؟ مردم کشور که این وضع را لمس میکنند و زندگی روزمرهشان است نمیدانند؟ حالا فرض کنید ما نگوئیم خوب، زندگی اوست. به گفتن و نگفتن من نیست. اگر ما نگوئیم ثبات سیاسی روزبروز کمتر میشود چیزی را عوض میکند؟ بگفتن و نگفتن ما واقعیت عوض میشود؟
ما نگوئیم حالا که این آقایان مانند دوره پهلوی هر وقت میخواستند اصلی را در مجلس تصویب کنند "مختاری" میفرستادند و در مجلس تا او را میدیدند همه غلاف میکردند و رای میدادند، امروز هم مسئولین زندانها را آوردهاند به مصاحبه که در جواب رئیسجمهور بگویند شکنجه کم است و میبایست جای زندان گورستان درست کرد؟ این آن جلوهگاه حکومت اسلامی است که شما وعده میدادید؟ ما به جای ابواب بهشت ابواب گورستان را میخواهیم بروی مردم باز کنیم. و اصولاً این حرفها امنیتی برای فعالیت مردم باقی میگذارد؟ خیر آقایان، این به گفتن و نگفتن ما نیست، واقعیتهایی است که وجود دارد و ما باید ببینیم به این ترتیب وضع کشورمان روبه بهبود میرود یا خیر، و اگر خیر باید کاری بکنیم که رو به بهبود برود.
حالا من میخواهم این بحث را تمام کنم، جملهای که میخواهم بگویم آنست که: یک کارهایی انجام میگیرد، این کارها را چه کسانی انجام میدهند من نمیخواهم وارد این بحث بشوم مردم خود میدانند که این اعمال کار کشور را به سامان نرسانده و نابسامانی بیشتر شده است. من عقیدهام اینست که هنوز وجود من موجب این امید گردیده که ما میتوانیم بر این مشکلات غلبه کنیم. و این یک اقبال بزرگی است برای جمهوری. حال فرض کنیم که من حذف شدم، آیا آنها همان کارها را دنبال خواهند کرد؟ و اگر بله. همان کارها را انجام خواهند داد من به آنها میگویم که با کمال تاسف هم کشور را و هم اسلام را از دست خواهند داد. و اگر خیر بنابر تغییر است، این تغییر را هماکنون بدهند، با هم رفیق شویم و اختلافات هم از بین میرود، زیرا اختلافات بر سران واقعیتها است.
اگر میگویند آن کارها خوب است، بیایند در یک بحث آزاد ما را قانع کنند تا ما هم موافق بشویم. اما اگر آن کارها خوب نیست حذف ما موجب بهبود سرنوشت نخواهد شد بلکه موجب تسریع آن سرنوشت محتوم میگردد و سقوط سریعتر فراهم میگردد.
والسلام