تاریخ انتشار : ۱۵ آبان ۱۳۹۱ - ۰۸:۰۶  ، 
کد خبر : ۲۳۶۱۴۱

گفت‌وگو با حسن یوسفی ‌اشکوری (بخش آخر)


* همین استدلال را هم پاسکال درباره وجود خداوند مطرح می‌کند. به هر حال بسیاری از این افراد که امام صادق(ع) با آن‌ها بحث می‌کرد در نهایت قانع نمی‌شدند. افرادی که منکر وحی در اصول دین بودند با امام صادق(ع) و شاگردان او در مسجد و در ملاء عام بحث می‌کردند و از طرح سوال آن‌ها جلوگیری به عمل نمی‌آمد و این نشان‌دهنده فضایی مبتنی بر تساهل و گفتمان است. فکر می‌کنید که ریشه‌های این فرهنگ و رفتار اجتماعی در کجا بوده و چه آثار و نتایجی را برای اسلام به بار آورده است.
** فکر می‌کنم که ام‌المسائل کلام اسلامی در ارتباط با اسلام اعتقاد جدی به وجود اختیار در آدمی است. قرآن این را نشان می‌دهد. سنت و سیره پیامبر هم کاملا این موضوع را نشان می‌دهد. اگر انسان معتقد باشد که طرف مقابل او همان اندازه حق دارد که خود شخص حق دارد، دیگر دلیلی ندارد که با طرف گفت‌وگو نکند یا به او زور بگوید. در این صورت تحمیل بی‌معنی خواهد شد. وقتی اصل در دین هم «لا اکراه فی‌ الدین» باشد دیگر دلیلی ندارد که یک فرد دین‌دار افراد و اندیشه‌های خود را اعم از اساس دین یا معرفت و تفسیر خاص خود را از دین به فردی خارج از دین یا فرد مسلمانی که به گونه‌ای دیگر می‌اندیشد تحمیل کند.
پیامبر و امام علی(ع) و ائمه بعدی ما از جمله امام صادق به این موضوع اعتقاد داشتند و از این جهت برای مردم به ویژه برای متفکران و اندیشمندان حق انتخاب قائل بودند و نمی‌خواستند حرف خودشان را با زور و تحمیل به کرسی بنشانند. در نتیجه سعی می‌کردند با آنها گفت‌وگو و به تفاهم برسند. در این میان افرادی هم هستند که موضوع را نمی‌پذیرند و خیلی راحت از مقابل امام صادق بلند می‌شوند و بیرون می‌روند و کسی هم معترض آنها نمی‌شود. در این صورت راه تکثر در شناخت حقیقت به وجود می‌آید.
عامل دومی که در اینجا موثر است، تکیه بر استدلال و برهان است. خود قرآن مرتب به مخالفان خودش می‌گوید: «قل هاتوا برهانکم». ممکن است پیامبر به جایی برسد که استدلال او طرف مقابل را قانع نکند و استدلال مشرکین وی را، و از این رو می‌گوید «لکم دینکم ولی دین».
وقتی که اصل براساس برهان است، همچنان که علما گفته‌اند «نحن ابناء الدلیل»، ممکن است که در نهایت دلیل‌ها کارساز نشود و دو طرف به نتیجه واحدی نرسند. در اینجا هیچ دلیلی ندارد که دو طرف به روی یکدیگر تیغ بکشند،‌ پس مبنا عقلانیت و برهانی است که اسلام روی آن تکیه دارد.
نکته سوم اعتقاد به جدال احسن است. فرض کنیم که ما حق مطلق هستیم و طرف مقابل باطل مطلق و ایشان استدلال ما را هم نمی‌پذیرد. با این حال آیا ما مجاز هستیم که با او خارج از ادب گفت‌وگو کنیم. دین به ما اجازه نمی‌دهد که ما برخورد حذفی توهین‌آمیز و خارج از اخلاق داشته باشیم. جدل به این دلیل در اسلام حرام است. چون در جدال خشم و عصبیت حاکم است و نه عقل. رعایت همین اصل ما را به ادب گفت‌وگو و تساهل و مدارا می‌رساند. عجیب است که امروز عده‌ای تساهل و مدارا را از هر چیزی خطرناک‌تر اعلام می‌کنند.
همین مبانی و زمینه‌های مساعد و جدال احسن بود که بستر لازم را برای تمدن و فرهنگ اسلامی مهیا کرد. اگر این شیوه در برخورد با دگراندیشان در قرن دوم و سوم وجود نداشت اساسا امکان نداشت که این تمدن عظیم شکل بگیرد. همان‌طور که امروز فرهنگ جدید غربی براساس همین گفتمان و تفاهم است که به وجود آمده و توسعه پیدا می‌کند. وگرنه اگر استبداد اندیشه حاکم باشد هیچ وقت تمدن شکل نمی‌گیرد.
* برخی از جریان‌های فکری که این روش را قبول ندارند گاهی به جملاتی استناد می‌کنند. از جمله این که «من تمنطق تزندق» و یا عباراتی از این قبیل، فکر می‌کنید چه ملاحظاتی درباره این گونه روایت‌ها و عبارت‌ها قابل ذکر است؟
** چند نکته وجود دارد از جمله این که باید این مستندات را به لحاظ علمی مورد بررسی قرار داد و دید که چقدر درست هستند. نکته دوم این که اینها آن قدر در حاشیه قرار دارند که قدرت معارضه با محکمات دین و سنت را ندارند. لذا اگر می‌بینیم که معارضاتی برای محکمات دینی پیدا می‌شود اصل را باید در محکمات گذاشت. امام صادق هم می‌فرماید اگر دیدید مواردی از ما به شما نقل شد، میزان سازگاری آن را با قرآن بسنجید و اگر با قرآن سازگار نبود آن را به کناری بگذارید.
نکته سوم این که اگر سندیت و اصالت‌ این نقل‌ها را قبول کنیم. علی‌القاعده باید اینها ناظر به برهان‌های خاص و محض فلسفی باشد که در قرن دوم، سوم و چهارم مطرح بوده. می‌دانیم که جدال بین اهل شریعت و اهل فلسفه و کلام جدالی بسیار جدی بوده. این بحث امروز هم به نوعی در زمان ما مطرح می‌شود. فلسفه براساس برهان و دلیل است و نقلیات در آن نقشی ندارد. در حالی که در خود دین نقلیات در کنار عقلیات جزو منابع دینی ماست.
فکر می‌کنم این نوع حرف‌ها بیشتر ناظر به نوع استدلال‌های خاص خارج از حوزه دینی بین متکلمان و شریعتمداران قرون سوم و چهارم است.
نتیجه این که اگر این موارد هم صحیح باشد به معنای نفی اندیشه و تفکر نیست. نکته آخر این که اگر ما واقعیت را در تاریخ نگاه کنیم می‌بینیم که فلسفه در دامان شیعه رشد یافته و فیلسوفان بزرگی در شیعه داشتیم کسانی مثل ابن‌سینا و فارابی شیعه هستند. اگرچه این فلاسفه بیشتر شیعه اسماعیلی هستند ولی بعدها در شیعه دوازده امامی هم فلسفه رشد پیدا می‌کند.
* ما در گزارش‌ها نشانه‌هایی داریم که حاکی از وجود دانشورانی مثل جابربن‌حیان در حوزه علمی امام صادق است. همچنین گزارش‌هایی که حاکی از وجود شاگردان زیادی است در حلقه‌های آموزشی امام صادق، آیا می‌توان از این موارد نتیجه گرفت که امام صادق نقشی موثر در نهادی کردن آموزش در جامعه اسلامی آن روزگار داشته است تا جایی که از محضر علمی او گاهی به عنوان دانشگاه امام صادق یاد شده است.
** درباره نهادی کردن علوم باید گفت قرن دوم عصری است که تازه نهادها به وجود می‌آید، چون قرن اول قرن جنگ‌ها و آشوب‌هاست و امپراطوری اسلامی هنوز تثبیت نشده است. وقتی بنی‌عباس به حکومت رسیدند یعنی درست در دوران منصور دوانیقی این نهادسازی‌ها شروع می‌شود و ادامه این روند در دوران طلایی‌ هارون‌الرشید است.
امام صادق در دورانی زندگی می‌کند که آغاز این نهادسازی است. البته این نهادسازی انحصارا به وسیله امام صادق نبوده. ابوحنیفه در عراق، مالک و دیگران و کلیه اهل حدیث در هر کجا که بودند یک نوع نهاد آموزش را به وجود آورده بودند. امام صادق یکی از شخصیت‌های درجه اول است که این نهادسازی را نه فقط در مدینه بلکه در بسیاری از نقاط امپراطوری اسلامی شکل می‌دهد، چرا که ایشان شاگردان فراوانی داشتند که این آموزش را پیش می‌بردند. تا جایی که تعداد این افراد را با واسطه یا بی‌واسطه مسامحتا می‌توان تا چهار هزار نفر دانست.
امام صادق بنیان‌گذار یکی از نهادهای بزرگ و مهم آموزشی بود. شاگردان وی در اقصی نقاط جهان اسلام رسولان علمی وی بودند و حتی در خراسان هم فعالیت شاگردان ایشان را ملاحظه می‌کنیم.
آقای مدرسی‌طباطبایی برای نشان دادن این که این شاگردان فتوا می‌دادند ذکر می‌کند که بعد مسافت اجازه نمی‌داد که آنها در زمینه سوالات طرح شده در مراکز و شهرهای مختلف مدام از امام صادق نظرخواهی کنند. بنابراین ناچار بودند خودشان فتوای لازم را صادر کنند.
در ارتباط با علوم باید گفت که علوم به معنای امروزی آن از قرن‌های سوم و چهارم شکل می‌گیرند و شاخه‌های مختلف پیدا می‌کنند. در زمان امام صادق علوم به معنای امروزی خیلی شکوفا نشده بود ولی از تنوع شاگردان امام و تخصص این افراد می‌فهمیم که ایشان در تقویت علوم نقش زیادی داشته‌اند. که از جمله می‌توان از جابربن‌حیان پدر علم شیمی و هشام‌بن‌حکم به عنوان پایه‌گذار علم کلام نام برد.
* گزارش‌های تاریخی نشان می‌دهد که صحابه و شاگردان پیامبر و ائمه علیهم‌السلام تحت تاثیر شخصیت والای آن‌ها در بسیاری از امور دچار غلو و اغراق شده‌اند و مطالبی اغراق‌آمیز را درباره عصمت‌ یا علم ائمه بیان کرده‌اند که حتی بعضی از این مطالب بعدها چه ‌بسا به عنوان مسلمات شیعه تلقی شده است. به طور مشخص نظر امام صادق درباره این مساله چه بوده است؟
** این موضوع نکته مهمی است که جای بحث و تحقیق دارد. پدیده غلو و اغراق مساله ریشه‌داری در تاریخ اسلام است که عمدتا هم در بستر تشیع پرورده شده است. البته ریشه‌های غلو را در زمان امام علی و صدر اسلام هم داریم. اما این مساله در زمان امام صادق خیلی جدی شد و نخستین کسی که موضوع غلو را ایجاد کرد شخصی است به اسم ابوالخطاب. وی نماینده امام صادق در عراق بوده و بسیار مورد اعتماد ایشان بود. ولی رفته رفته کار به جایی رسید که درباره امام راه غلو را در پیش گرفت. ایشان کم‌کم این فکر را مطرح کرد که امام پیامبر است و بعدها به این نتیجه رسید که امام صادق خداست. وقتی امام صادق این مساله را شنید سخت برآشفت و نگران شد. بنابراین ابوالخطاب را به مدینه فراخواند و با او بحث‌های طولانی داشت. ابوالخطاب به عراق برگشت ولی راه غلو را ادامه داد و برای شیعیان نگرانی‌هایی ایجاد کرد تا این که امام صادق مجبور شد او را تکفیر کرده و از خودش براند.
در کتاب‌های تاریخی آمده است که کسی از عراق وارد مدینه شد و امام از او پرسید از عراق چه خبر؟ آن شخص گفت من در حالی از عراق بیرون می‌آمدم که ابوالخطاب عده‌ای را دور خود جمع کرده بود و به آنها می‌گفت که وقتی اسم امام صادق به میان می‌آید «لبیک» بگویید. می‌گویند وقتی امام این مطلب را شنید چنان برآشفت که صورتش را در دستانش پنهان کرد و شروع به گریستن کرد.
ابوالخطاب راه خودش را ادامه داد تا این که عده‌ای را فریب داد و دور خودش جمع کرد و حتی با منصور دوانیقی حاکم آن زمان جنگید و به این ترتیب از بین رفت.
بعد از ابوالخطاب پیروان او راهش را ادامه دادند و فرقه‌ای به اسم فرقه خطابیه درست شد که پیش‌درآمد اسماعیلیه بعدی است.
پس می‌بینیم که امام صادق و ائمه خیلی صریح و روشن در مقابل غلو و اغراق موضع گرفته‌اند. شاید از موارد معدودی که می‌بینیم ائمه دست به تکفیر زده‌اند در برابر غلوی نظیر غلو ابوالخطاب بود. در زمان پیامبر این مساله رشدی نداشت ولی در زمان ائمه این مشکل وجود داشت. تا جایی که بعدها بعضی از محدثین بزرگ این مساله را معیاری برای گزینش احادیث دانستند و هر حدیثی را که اندک بویی از اغراق داشت کنار می‌گذاشتند و آن را بی‌اعتبار اعلام می‌کردند. متاسفانه بعد از قرن پنجم خاصه در قرون هشتم و نهم به بعد که پیوند تشیع و تصوف ایجاد شد و مساله امامت و ولایت وارد حوزه‌های دیگری می‌شود می‌بینیم که علی‌رغم تلاش ائمه، غلو در تفکر دینی راه پیدا می‌کند. حتی امروز هم‌رگه‌هایی از این غلو در افکار و اندیشه‌های بخشی از جامعه ما وجود دارد. امروز خیلی از چیزها از امور مسلم تلقی می‌شود. در حالی که در قرون دوم و سوم و عصر ائمه خلاف این مساله امری بدیهی است. از جمله مساله علم امام که امروز محل مناقشه است. روایت است که به امام می‌گویند که گویا شما علم غیب دارید. ایشان پاسخ می‌دهد. چگونه من علم غیب دارم در حالی که دیروز کنیزم را می‌خواستم پیدا کنم و نمی‌دانستم که در کدام اتاق است. البته این مسائل نیاز به آنالیز و تجزیه و تحلیل تاریخی و نقد تاریخی دارد.
* امام صادق از چشم دیگران چگونه دیده می‌شده است (چه در زمان خود و چه در دوران‌های بعدی)؟ مثلا شهرستانی در «ملل و نحل» از زهد و ورع و علم ایشان توصیف می‌کند و آن حضرت را صرف‌نظر از مبالغه‌هایی که درباره ایشان شده است می‌ستاید.
** واقعیت این است که امام صادق مانند حضرت علی اختصاص به شیعیان ندارد. هرچند برای ما جایگاه ویژه‌ای دارد. ولی اگر به تاریخ شیعه برگردیم می‌بینیم که وی در تمام فرقه‌ها به عنوان یک عالم برجسته و محدث بزرگ و موثق و حتی عالم آل محمد مطرح است. در چشم بزرگان دیگر اسلام به خصوص معاصرانی مثل ابوحنیفه یا مالک یا بعدها شافعی و دیگران ایشان به عنوان یکی از موثق‌ترین راویان حدیث و معتبرترین عالمان مطرح است و آراء ایشان در افکار و اندیشه‌های دیگران محترم شمرده می‌شود. از جمله بزرگ‌ترین شاگرد ابوحنیفه محمدبن‌حسن‌شیبانی که وارث فقه ابوحنیفه است،‌از کسانی است که از امام صادق و فقه و روایت و حدیث ایشان استفاده زیادی می‌کند. به هر حال هم نزد شافعی‌ها و هم مالکی‌ها و حنفی‌ها امام ارج و مقام والایی دارد. این روایت عامیانه را هم که از قول ابوحنیفه می‌گویند «هر جا امام صادق گفته است خلافش را ثابت خواهد کرد» صحیح نیست.
در دوران معاصر هم امام صادق چنین جایگاهی حتی در میان اهل سنت دارد که از جمله می‌توان به شش کتاب مشهور محمد ابوزهره اشاره کرد که یکی از کتاب‌ها اختصاص به امام صادق دارد. خواننده این کتاب متوجه نمی‌شود که این کتاب را فردی سنی نوشته است یا اهل تشیع، می‌گویند یک بار محمد ابوزهره به ایران آمده است و از او سوال می‌شود که شما که این همه ارادت به امام صادق دارید چرا شیعه نیستید.
وی پاسخ می‌دهد من تفاوت و فاصله زیادی را بین خودم و شیعه نمی‌بینم. منتها دو مساله را شیعیان مطرح می‌کنند که من نمی‌توانم بپذیرم و آن مساله علم امام و عصمت امام است که این موضوع‌ها را درباره هیچ کس از جمله امام صادق نمی‌توانم بپذیرم. یا می‌توان به کتاب «مغز متفکر جهان شیعه» ترجمه ذبیح‌الله منصوری اشاره کرد که نشان از برجستگی شخصیت امام صادق در زمینه‌های علمی دارد. هرچند که در سندیت آن کتاب جای خدشه است.
* برخورد امام صادق با قدرت سیاسی زمان خودشان و مشی سیاسی ایشان چگونه بود، مثلا روایت‌های مختلفی درباره قضاوت ایشان نسبت به نهضت ابومسلم خراسانی و نهضت‌ها و انقلاب‌های دیگر نقل شده است. به طور کلی فکر می‌کنید که مشی سیاسی ایشان چگونه بوده و چه تفاوت‌هایی با روش‌های سیاسی ائمه دیگر داشته است؟
** برخلاف آنچه که شهرت دارد که ائمه ما استراتژی‌های مختلفی در برخورد با حکومت‌های زمان داشتند، اگر سیر تاریخی را از آغاز تا پایان عصر امامت دنبال کنیم به این نتیجه می‌رسیم که آنها از مشی واحدی پیروی می‌کردند و آن این بود که آنها نسبت به حکومت‌های زمان خود منتقد بودند ولی هیچ کدام از آنها دست به براندازی حکومت زمان خودشان نزدند. آنها از یک طرف مشروعیت اعتقادی حکومت را قبول نداشتند و انتقادهای خود را به روش‌های مختلف به حاکمان و مردم منتقل می‌کردند. هیچ‌گاه کسی از آنها جز امام رضا همکاری سیاسی مستقیمی با حاکمان زمان نداشتند و از طرف دیگر آنها هیچ وقت دست به اسلحه نبردند و اگر جریان امام حسین و حادثه عاشورا پیش می‌آید. علی‌القاعده به سبب برخورد خام یزید با امام حسین(ع) بود. بنابراین شاید اطلاق کلمه قیام یا انقلاب به حادثه کربلا چندان وجهی نداشته باشد. اما صرف‌نظر از این دیدگاه کلان و آن فضای خشنی که بعد از حادثه عاشورا و در زمان امام چهارم پیش آمد. با آغاز زوال امویان که شرایط مساعدی برای امام باقر ایجاد می‌شود، ایشان یک انقلاب فرهنگی را پی‌گیری می‌کنند که همین روند تا زمان امام صادق تداوم می‌یابد. استراتژی امام صادق هم طراحی یک نوع جنبش فکری بوده که اتفاقا همین شیوه تشیع را پایدار می‌کند. چرا که تشیع به خاطر این مولفه‌های فکری و فرهنگی است که پایدار می‌ماند. در عصر ائمه به دلیل عدم درگیری با حکومت گاهی فرصت مناسبی پیش آمده برای پیشبرد تفکر و اندیشه‌ای که آنها دنبالش بودند. بعد از عصر ائمه هم می‌بینیم که این فرهنگ‌سازی ادامه پیدا می‌کند.
اما به طور خاص امام صادق شاهد دو دوره امویان و عباسیان بوده‌اند. از جمله هشام، ولیدبن‌یزید‌بن‌عبدالملک، ابراهیم‌بن‌ولید، مروان‌بن‌محمد و ابوالعباس سفاح و دوران منصور که دوران انتقال و گذار است. حرکت سیاسی امام در حد تایید جنبش‌هایی بود که علیه امویان راه افتاده بود و این تایید هم عمدتا تایید فکری و تایید عام سیاسی بوده. به این شکل نبوده که گروه خاصی دور ایشان باشد و ایشان آن گروه را رهبری کرده باشد. به همین دلیل بعد از زوال امویان که شرایط هم کاملا مهیا بود و امام قابلیت‌های سیاسی و اجتماعی را هم کاملا دارا بود، از پذیرفتن حکومت یا حرکت برای کسب آن امتناع می‌کند. نامه معروفی از ابومسلم به امام می‌رسد و ایشان پس از خواندن نامه آن را می‌سوزاند و پیام می‌دهد که نه روزگار روزگار ماست و نه تو مرد ما هستی. این مساله نشان می‌‌دهد که ایشان شرایط را سنجیده و این را می‌داند که امکان انتقال حکومت به خاندان آل علی(ع) نیست.
از طرف دیگر قدرت و مبارزه سیاسی تا آنجا برای امام صادق اهمیت دارد که به تحقق دین‌دار شدن و معنویت جامعه کمک کند. امام صادق می‌داند که باید یا حکومت را انتخاب کند یا استمرار رهبری معنوی خود را. به نظر می‌رسد چون این دو مساله را با هم در تعارض می‌بیند، و از طرف دیگر قدرت برای وی حالت وسیله را داشته، قدرت را به کناری می‌گذارد و به رهبری معنوی خودش ادامه می‌دهد و این مساله درس مهمی است برای همه شیعیان که فراموش نکنند که اصالت و جوهر دینی هرگز نباید فدای قدرت، سیاست و حتی مبارزه اجتماعی شود. دیگر این که فرهنگ‌سازی و رویکرد عقلانی به دین‌ زیربنای معارف دینی است. وگرنه اگر فقط به قدرت اندیشیده شود، شکل خواهد ماند و محتوا فراموش خواهد شد. البته هیچ‌کدام از اینها بدان معنا نیست که امام صادق مخالف دخالت دین در حکومت بود. اگر حکومت در شرایطی مناسب که تعارضی بین گسترش تفکر دینی و حکومت وجود نداشته باشد به ایشان می‌رسید احتمالا قبول می‌کردند. امام از جنبش‌های صادقانه که عدالت‌طلبانه بوده حمایت می‌کرد. اما حمایتی هدایت‌گرانه و معنوی.
روایت مشهوری است که در شرایط انتقال و با توجه به رهبری قاطع ایشان که اگر ایشان می‌خواست حکومت قطعا به ایشان منتقل می‌شد، که البته در این روایت هم محل بحث است، ولی چون حکومت را در تعارض با نقش اصلی خودش می‌بیند و ضمنا حکومت برایش اصالت ندارد آن را فراموش کرده و به نقش هدایت‌گرایانه‌اش ادامه می‌دهد.
* از این که وقت‌تان را به ما دادید متشکریم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات