تاریخ انتشار : ۱۵ آبان ۱۳۹۱ - ۰۷:۴۵  ، 
کد خبر : ۲۳۶۱۵۱

مبانی شکل‌گیری سیاست خارجی کشورها آمریکا، چین (بخش اول)

کامران جهان مقدمه: نوشتار حاضر نظری کلی به مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده سیاست‌های خارجی کشورهای مستقل در جهان دارد و به بررسی روش‌های علمی برنامه‌ریزی مدون برای رسیدن به اهداف سیاست‌های خارجی کشورها می‌پردازد. امید که در ایران نیز به سیاست به عنوان یک علم نگاه عمیق‌تری شود. تنها عامل شکل‌دهنده سیاست خارجی یک کشور منافع ملی آن کشور است. بدین معنا که تمام سیاست‌های خارجی یک کشور مستقل بر مبنای تحقق منافع ملی کشوری برنامه‌ریزی می‌شود. و برای تعیین روش‌های متفاوت سیاست‌های خارجی مهم‌ترین عامل سود و زیان و روش مورد نظر برای رسیدن به منافع ملی است. بنابراین ابتدا یک سرفصل از اولویت‌های سیاست خارجی کشور براساس منافع ملی تعیین و سپس براساس روش سود و زیان، سیاست‌های اجرایی برای رسیدن به اولویت‌ها معین می‌شود. برای بررسی چگونگی انجام این پروسه دو کشور قدرتمند جهان و در عین حال کاملا متفاوت از نظر ساختار سیاسی را انتخاب کرده و به تشریح این روند در مورد چند نمونه از سیاست‌های خارجی این دو کشور بحث می‌کنیم.

از آن‌جا که آمریکا به عنوان یک قدرت مطلق اقتصادی، سیاسی، نظامی در جهان مطرح است، یکی از بهترین نمونه‌های بررسی در این مورد خواهد بود. از مهم‌ترین اهداف سیاست‌های خارجی آمریکا حفظ این برتری در جهان است. با توجه به این دیدگاه می‌توان تقریبا تمامی بازی‌های سیاسی آمریکا در جهان را توجیه کرد.
در زمینه نظامی، اولین و مهم‌ترین قدمی که آمریکا برای حفظ برتری خود برمی‌دارد، تحقیقات و آزمایش‌های وسیع و صرف هزینه‌های هنگفت در صنعت نظامی کشور است، زیرا مهم‌ترین عامل برتری نظامی هر کشوری اتکا به صنایع نظامی بومی و عدم وابستگی به خارج است، اما در زمینه سیاستگذاری‌های خارجی آمریکا برای حفظ برتری نظامی این کشور می‌توان به چند سرفصل مهم اشاره کرد.
مهم‌ترین ترفند آمریکا در این مورد جلوگیری از صدور تکنولوژی و فن‌آوری پیشرفته نظامی به کلیه کشورهای جهان است. حال ‌این انتقال از طریق آمریکا صورت گیرد و یا به وسیله دیگر قدرت‌های بزرگ جهان. بنابراین به راحتی می‌توان علت مخالفت‌های صریح آمریکا با انتقال فن‌آوری پیشرفته به وسیله روسیه، چین، کره‌شمالی و... را به کشورهای دیگر مانند ایران، لیبی، سوریه و یا هر کشور دیگری توجیه کرد. نباید تصور کرد که ‌آمریکا فقط با انتقال این نوع فن‌آوری به کشورهای نامبرده که به زعم آمریکا یاغی هستند مخالف است، بلکه انتقال فن‌آوری به کشورهایی نظیر پاکستان، عربستان و یا دیگر متحدان آمریکا نیز ممنوع است. تنها اسرائیل از این قاعده مستثنی است که اسرائیل را نیز می‌توان به عنوان یکی از ایالت‌های آمریکا فرض کرد.
حال همین سیاست حفظ برتری نظامی در مورد کشورهای دیگر که توانایی داخلی برای تهیه، تولید و تحقیقات در مورد فن‌آوری پیشرفته نظامی دارند به گونه‌ای دیگر نمایان می‌شود.
به عنوان مثال در مورد کره شمالی، آمریکا سعی در به کنترل درآوردن فعالیت‌های این کشور از طریق بازرسی‌های دوره‌ای توسط آژانس‌های بین‌المللی، پیشنهاد فروش محدود تجهیزات پیشرفته در ازای تعطیلی فعالیت‌های تحقیقاتی این کشور در زمینه سلاح‌های پیشرفته، وارد آوردن فشارهای مختلف سیاسی، اقتصادی یا نظامی برای جلوگیری از این فعالیت‌ها و... دارد.
بنابراین مشاهده می‌شود که اصل این سیاست در مورد تمامی کشورها صادق است. تنها راه‌های اعمال سیاست‌های مختلف برای رسیدن به این هدف در شکل‌های متفاوت جلوه می‌کند.
آمریکا برای حفظ برتری سیاسی خود به جهان نیز از راهکارهای متفاوتی استفاده می‌کند که ذکر چند نمونه از این شیوه‌ها لازم به نظر می‌‌آید. مهم‌ترین شیوه آمریکا برای حفظ برتری سیاسی این کشور تبلیغات حساب شده و ماهرانه آمریکایی‌ها در مورد فرهنگ و روش زندگی غربی است. امروزه در تمامی شبکه‌های مهم خبری و اطلاع‌رسانی جهان حرف اول و آخر تبلیغ شیوه‌های فرهنگی و معیشتی غربی است و تبلیغ این نکته که آمریکا فرهنگ برتر و آرمانی بشر است. این کار باعث می‌شود که ناخودآگاه تمامی چشم‌ها به سوی این فرهنگ جلب شده و تمامی ملت‌های مختلف با تفکرات و سنن مختلف در برابر این حجم عظیم تبلیغاتی خود را حقیر و پوچ بشمارند.
ممکن است این فکر به ظاهر بچه‌گانه و ساده‌لوحانه به نظر برسد ولی عملا مشاهده می‌شود که در اکثر جوامع با فرهنگ‌های متفاوت با فرهنگ غربی، تمدن غربی و انگلوساکسون به عنوان یک آرمان تلقی گردد که نتیجه ناخودآگاه این تفکر، احساس برتری همه جانبه این فرهنگ حتی از نظر سیاسی است.
این تفکر القا شده باعث ایجاد این بینش خواهد شد که در جهان سیاست آمریکا نیز برترین سیاست است و جوامع خود را مجبور به همخوانی با این سیاست خواهند دید. این عامل روانی تبلیغ برتری فرهنگی و سیاسی نقش عظیمی در برتری عملی سیاست آمریکا در جهان بازی خواهد کرد. بنابراین مشاهده می‌شود که ‌آمریکا عملا مهمترین و تاثیرگذارترین عامل در روابط سیاسی را در اختیار دارد و بعید به نظر می‌رسد که تا چند دهه آینده فرهنگ و تمدنی بتواند از این لحاظ به پای آمریکا برسد.
یکی دیگر از روش‌های قابل تامل آمریکا برای حفظ برتری سیاسی این کشور سیاست عدم مداخله در بحران‌های سیاسی نظامی ایجاد شده در جهان در مراحل اولیه است. با این تدبیر بحران اوج خواهد گرفت. ضمن این‌که آمریکا با تمام توان سعی در ناکام گذاشتن طرح‌های حل بحران دارد. سپس در مراحل نهایی که تمامی قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی از حل بحران ناامید شوند سیاست فعال آمریکا به کار می‌افتد و بحرانی را که لاینحل به نظر می‌رسید حل می‌کند. این خود از مهم‌ترین عوامل اثبات برتری سیاسی آمریکا در جهان است. و به گونه‌ای جلوه خواهد کرد که بدون حضور آمریکا هیچ بحرانی حل نخواهد شد.
یکی از موفق‌ترین نمونه‌های این سیاست، در بحران بالکان ظهور کرد. آمریکا در ابتدا با حمایت تلویحی از بوسنیایی‌ها اجازه شعله‌ور‌تر شدن بحران را داد تا این که پس از ناامیدی همگان آمریکا با اهرم‌های فشار خود توانست هر دو طرف را پای میز مذاکره بنشاند و با و قول‌های مساعد به صرب‌ها توانست بحران را کنترل کند.
نمونه جالب و مهم دیگر در این زمینه چین است. چین پرجمعیت‌ترین کشور جهان و یکی از بزرگ‌ترین بازارهای تجاری در دنیا است. با توجه به وضعیت کنونی چین در جامعه جهانی مهم‌ترین اولویت‌های چین در حفظ منافع ملی شامل بسط و گسترش حضور این کشور در صحنه سیاسی جهان، افزایش قدرت اقتصادی کشور و مطرح کردن خود به عنوان یک ابرقدرت، بسط برتری نظامی و سیاسی این کشور در آسیا است.
ممکن است در ابتدا این اولویت‌بندی در کلیت ساده‌لوحانه به نظر ‌آید، اما باید توجه داشت که هر کشور با توجه به ظرفیت‌ها، امکانات، وضعیت موجود جهانی و منطقه‌ای خود مجبور است تا پله‌های ترقی سیاسی، اقتصادی و نظامی را طی کند. بنابراین برای چین غیر ممکن است. قبل از تبدیل شدن به یک قدرت تمام‌عیار منطقه‌ای در آسیا بتواند به عنوان یک قدرت تاثیرگذار در کل جهان مطرح شود.
البته اولویت‌های ذکر شده در بالا جای بحث دارد و امکان دارد که بتوان بعضی‌ها را جا‌به‌جا کرد و یا یکی را حذف و اولویت دیگری را جایگزین کرد. ولی به طور کلی می‌توان رئوس برنامه سیاست خارجی چین را در کلیت در چند مورد بالا خلاصه کرد.
حال برای نمونه چند مثال مختلف در مورد هدف‌های ذکر شده ارائه می‌شود.
چین برای تبدیل شدن به یک قدرت اقتصادی برتر احتیاج به سرمایه‌گذاری خارجی، تامین هزینه‌های جاری به راحت‌ترین شکل ممکن، افزایش شرکای تجاری، چه از نظر تعداد و چه از نظر تنوع و... دارد. چین برای بر‌آورده‌ کردن این خواسته‌های خود احتیاج شدیدی به هنگ‌کنگ و تایوان دارد. عملا ساده‌لوحانه است فکر کنیم تایوان برای چین خطری داشته باشد. ولی چین به علت احتیاج شدید خود با بازارهای بزرگ جهانی، نیاز دارد تا کنترل تایوان را در دست داشته باشد و در دست داشتن کنترل تایوان جز منافع اقتصادی هیچ سود دیگری برای چین ندارد.
همچنان که دیدیم بعد از الحاق هنگ‌کنگ به چین، عملا چین هیچ تغییر جدی ساختاری در سیستم سیاستی هنگ‌کنگ اعمال نکرد. تنها با تعویض چند مقام به همان شیوه اداره پیشین عمل کرد. و تنها از سود اقتصادی این بندر به نفع منافع ملی کشور استفاده کرد. البته نکته جالب توجه در این مورد روش‌های چین برای دستیابی به این هدف است که در قسمت سود و زیان به آن اشاره خواهیم کرد.
یکی دیگر از نمونه‌های عالی بازی سیاسی چین برای گرفتن امتیاز از بلوک غرب و ارتقاء جایگاه سیاسی، اقتصادی، نظامی خویش در جهان، صادرات محدود فن‌آوری پیشرفته نظامی به کشورهای دیگر است. عملا واضح است که این اقدام منفعت اقتصادی زیادی برای چین ندارد. در حالی که چین از زمینه‌های فعالیت زیادی در کشور مختلف برخوردار است.
بنابراین منطقی به نظر نمی‌رسد که چین برای سود اقتصادی اندکی معادل یک صدم سود اقتصادی فعالیت‌های دیگر در کشورها راضی به از دست دادن وجهه خود شود. در حالی که می‌بینیم به این کار مبادرت می‌کند. با انجام چنین عملی، قدرت‌های برتر جهان از جمله آمریکا برای متوقف کردن چنین روندی مجبور به دادن یکسری امتیازات به چین خواهند شد که شاید چین هرگز به تنهایی نتواند به آن‌ها دست یابد. به عنوان مثال زمزمه فروش راکتور تحقیقاتی به ایران از طرف چین باعث شد تا آمریکا با دادن چندین امتیاز مهم به چین از انجام چنین عملی جلوگیری کند. و عملا مشاهده می‌شود که چین در بسیاری از پروژه‌های فضایی آمریکا شرکت دارد که شاید تا ده‌ها سال توانایی کسب این مهارت‌ها برای چین میسر نبود.
سخن این که چین این یاری را به مراحل خطرناک خود نزدیک نخواهد کرد. زیرا برای امنیت ملی این کشور خطرات زیادی دارد. اولا از طرف کشور دریافت‌کننده فن‌آوری و ثانیا از طرف بلوک غرب. بنابراین چین همواره به صدور فن‌آوری اقدام می‌کند که یک کشور در آستانه دستیابی به آن است و این عمل چین تنها زمان دستیابی به این فن‌آوری را حداکثر چند سال به جلو می‌اندازد.
حال به بررسی چگونگی طرح‌ریزی سیاست‌های اجرایی برای تامین منافع ملی در مورد دو کشور مورد مثال می‌پردازیم. البته در این راه موارد کاملا مشهود و مشخص ارائه خواهند شد تا شبهه‌ای در مورد موارد ذکر شده ایجاد نشود.
یک مثال قابل تامل در این باره باز‌پس‌گیری هنگ‌کنگ توسط چین بود. جزیره هنگ‌کنگ به عنوان یک آلتر‌ناتیو برای تقویت بنیه اقتصادی چین مطرح بود. بنابراین برای چین ارزش‌ سرمایه‌گذاری سیاسی و نظامی برای تسلط به این جزیره وجود داشت. حال چین می‌توانست چندین راه مختلف را برای رسیدن به این هدف دنبال کند.
یکی از روش‌هایی که به نظر فوق‌العاده ساده می‌نماید تسلط نظامی بر هنگ‌کنگ بود. با توجه به این که چین کلیه امکانات انجام چنین عملی را دارا بود. ولی در صورت انجام چنین سیاستی عملا هدف اصلی چین از گرفتن جزیره بر باد می‌رفت بر فرض که هیچ مداخله خارجی و ممانعتی از این عمل چین انجام نمی‌شد. چین با این عمل، موقعیت تجاری هنگ‌کنگ را از بین برده بود و دیگر آن استفاده اقتصادی امروز به هیچ‌وجه برای هنگ‌کنگ مقدور نبود. بنابراین با انجام چنین عملی در حقیقت اصل هدف نابود می‌شد. بنابراین تنها همین دلیل ساده کافی بود تا چین  از انجام چنین عملی صرف‌نظر کند.
از طرف دیگر چینی‌ها می‌دانستند که تنها از طریق ادعای مالکیت هنگ‌کنگ نمی‌توانند جزیره را پس بگیرند. بنابراین به تحرک دیپلماتیک وسیعی دست زدند. اولین عملی که انجام شد اعلام جهانی این نکته بود که چین خواهان هنگ‌کنگ است و به هیچ‌وجه حاضر به چشم‌پوشی از این شبه‌جزیره نیست. سپس چین دست به اقدامات تنبیهی در مورد کشورهایی زد که با هنگ‌کنگ روابط دیپلماتیک مستقل سیاسی ایجاد می‌کردند. در وهله آخر پذیرفت که به ساختار سیاسی و اجتماعی هنگ‌کنگ کاری نداشته باشد، زیرا در هر صورت می‌بایست بعضی‌ها هزینه‌ها پرداخت شود. در مرحله آخر چین یک مدت معینی برای بازپس‌گیری هنگ‌کنگ اعلام کرد و متذکر شد که در صورت عدم استرداد هنگ‌کنگ به حربه نظامی متوسل خواهد شد.
واضح است که افکار عمومی جهان از تسخیر سرزمین‌های کشوری توسط کشور دیگر بیزار است و چین حربه انگلیس را در مورد ترس از ایجاد سیستم سوسیالیستی در هنگ‌کنگ با وعده عدم تغییرات ساختاری در سیاست هنگ‌کنگ خنثی کرد. بنابراین برای افکار جهانی جو آماده‌ای برای انتقال هنگ‌کنگ آماده کرد. در این مرحله بود که انگلیس راضی به انجام مذاکره شد و مجبور شد که از هنگ‌کنگ چشم‌پوشی کند در حالی که حداکثر امتیازات ممکنه از چین در مورد شبه‌جزیره را گرفت.
مشاهده می‌شود که چین با کمترین هزینه ممکنه توانست هنگ‌کنگ را تصاحب کند در حالی که انجام هر عمل دیگری ممکن بود در انتها موجب عدم موفقیت در رسیدن به هدف اصلی یعنی بهره‌برداری اقتصادی از هنگ‌کنگ بشود.
یک نمونه بسیار عالی از نظر علمی و در حین حال وحشتناک انسانی در مورد پروسه سود و زیان موضوع حمله عراق به کویت و عواقب وحشتناک آن برای منطقه است. یک نکته بسیار مهم در مورد تصمیماتی سیاسی شرایط منطقه‌ای و جهانی در زمان تصمیم‌گیری است. بنابراین تصور به وقوع پیوستن حادثه‌ای از این دست لااقل در این مقطع زمانی بعید به نظر می‌رسد.
با توجه به نکته بالا ابتدا به بررسی شرایط منطقه در آن زمان می‌پردازیم. ایران و عراق از یک جنگ فرسایشی و ویرانگر رهایی یافته بودند. با توجه به این نکته که تقریبا تمامی زیر‌ساخت‌های اقتصادی و نظامی ایران در طول جنگ نابود شده بود، ولی ایران با توجه به امکانات و میزان بالای درآمدهای نفتی به سرعت به ترمیم زیرساخت‌های خود دست زده بود و در عرض چند سال می‌توانست به یکی از مهم‌ترین قدرت‌های منطقه تبدیل شود. که امروزه این روند به سرعت ادامه دارد.
بنابراین می‌توانست یک تهدید عظیم برای روند آرامش در منطقه باشد و در هر موقع که لازم بداند شرایط حیاتی اقتصاد جهان را قطع کند. بنابراین به هر نحو ممکن احتیاج بود تا آمریکا بتواند کنترل لازم را در دریای عمان و خلیج‌فارس اعمال کند. با توجه به این نکته لازم بود تا نیروهای آمریکا در منطقه حضور داشته باشند در غیر این صورت کنترل خلیج‌فارس از راه دور امکان‌ناپذیر بود.
ایجاد یک جنگ و تنش جدید در منطقه راهی بود تا آمریکا بتواند نیروهایش را در منطقه حاضر کند و به بهانه حفظ آرامش خلیج‌فارس نیروهای خود را در منطقه نگه دارد. حال این جنگ می‌توانست بر علیه ایران و یا عراق طراحی شود. واضح است که امکان وقوع جنگی دیگر بین ایران و عراق وجود نداشت. در عین حال در صورتی که جنگی دیگر بر علیه ایران آغاز می‌شد دو مشکل عمده به وجود می‌آمد. اول این که ایران در آن زمان از نظر اقتصادی و نظامی تقریبا در حد صفر قرار گرفته بود و در صورت آغاز جنگی دیگر حکومت مرکزی در ایران نابود می‌شد و یا حداقل قدرت کنترل خود بر کشور را از دست می‌داد و یک حالت هرج و مرج شدید منطقه را فرا می‌گرفت که عملا با هدف آمریکا برای منطقه مخالف بود و از طرف دیگر این عمل مشکل عراق را برطرف نمی‌کرد.
راه دیگر آغاز یک جنگ برعلیه عراق بود تا بتواند توان نظامی و اقتصادی عراق را نابود کند در عین حال حکومت مرکزی را در عراق از بین نبرد، زیرا عملا دیده شده است آمریکا حالت بد و ناخوشایند را بر حالت‌های نامعلوم و غیر قابل پیش‌بینی ترجیح می‌دهد. بنابراین نابودی حکومت مرکزی در عراق به هیچ عنوان هدف آمریکا نبود در غیر‌ این صورت نابودی کامل عراق برای آمریکا حداکثر 2 تا 3 روز دیگر وقت می‌برد.
از طرف دیگر عراق به یک غول نظامی تبدیل شده بود و در آستانه دستیابی به سلاح اتمی بود به طوری که دانشمندان عراقی به صدام قول داده بودند تا پایان ضرب‌الاجل آمریکا بمب اتمی عراق آماده شود. در عین حال عراق یک زرادخانه شیمیایی و میکروبی عظیم تاسیس کرده بود که تا امروز با توجه به تمام اقدامات انجام شده ابعاد چندی از این فعالیت‌ها مخفی است. با توجه به این شرایط صدام نشان داده بود اگرچه تا حدودی تابع سیاست‌های آمریکایی است ولی در مواقع لزوم می‌تواند به راحتی تمامی رشته‌های پیوند را پاره کند و یک تهدید جدی برای امنیت صدور انرژی و در عین حال یک تهدید عملی برای اسراییل باشد. بنابراین لزوم کنترل عراق به هر نحو ممکن برای آمریکا اجتناب‌ناپذیر بود.
در حالی که این کنترل به هیچ‌وجه نمی‌توانست از راه‌های عادی و دیپلماتیک انجام پذیرد و آمریکا تنها می‌توانست فعالیت هسته‌ای عراق را تا حدودی کنترل کند. در حالی که موشک‌های بالستیک و دوربرد عراق که منحصر به انواع سلاح‌های شیمیایی و میکروبی بودند تقریبا غیر قابل کنترل به حساب می‌آمدند. بنابراین آمریکا مجبور بود به هر نحو ممکن این توانایی بغداد را نابود کند.
شرایط ذکر شده در بالا مهم‌ترین دغدغه‌های آمریکا در منطقه خلیج‌فارس به حساب می‌آمد که آمریکا مجبور بود به صورت فوری برای آنها تدبیری بیندیشد. حال به وضعیت جهان در آن مقطع می‌پردازیم. در آن مقطع آمریکا به عنوان قدرت بلامنازع جهان مطرح بود و اندیشه برتری آمریکا بر کل جهان به شدت مورد قبول بود و جهان هنوز از شوک فروپاشی امپراتوری سوسیالیستی شوروی خارج نشده بود. بنابراین طبیعی است که جو حاکم بر جهان بی‌چون و چرا تابع تفکرات قدرت بی‌رقیب در صحنه سیاسی و نظامی دنیا باشد. بنابراین آمریکا می‌دانست توانایی قبولاندن هر چیز را بر جهان دارد و عملا در آن لحظه هیچ قدرتی نه توانایی مقابله با آمریکا را داشت و نه از نظر روانی این قدرت را در خود احساس می‌کرد. با توجه به این مطلب آمریکا می‌توانست هر عملی را قانونی جلوه دهد.
حال با توجه به شرایط کلی ذکر شده در بالا چندین راه‌حل اولیه به نظر می‌رسد که اجمالا هر کدام را مرور می‌کنیم. قابل توجه است که آمریکا در آن مقطع با سه مساله مواجه بود که می‌بایست هر سه این مسائل را حل کند که شامل ایران، عراق و امنیت کلی خلیج‌فارس برای تضمین عبور آزاد نفت بود. بنابراین ترجیحا برنامه‌ای مناسب بود که بتواند در آن واحد هر سه هدف را پوشش دهد یا لااقل به طور همزمان دو هدف را تامین کند.
اولین راه‌حل طراحی یک کودتا در هر کدام از این کشورها بود. اما عملا می‌دانیم که آمریکا توانایی انجام کودتا در ایران را نداشت زیرا عملی بود که تا به حال در چندین مرحله با شرایط مناسب‌تر امتحان شده بود بنابراین تنها یک کودتا در عراق قابل تصور بود. اما یک کودتای آمریکایی در عراق متضمن برآورده‌سازی هیچ‌یک از اهداف فوق نبود. زیرا بعد از کودتا نیز حکام جدید حاضر به چشم‌پوشی از توانایی نظامی خود نبودند و در عین حال آمریکا جایگزین مناسبی برای صدام نداشت و ندارد تا بتواند تمامیت عراق را حفظ کند و موجب بروز جنگ داخل و مساله کردها نشود. بنابراین عملا این کار منتفی بود.
راه‌حل دیگری که به نظر می‌رسید یک حمله همه جانبه از سوی آمریکا به عراق برای نابودی کلیه امکانات تسلیحاتی عراق بود این کار اگرچه عملی به نظر می‌رسید ولی تنها برای یک مدت کوتاه حداکثر دو تا سه ساله مساله سلاح‌های عراق را منتفی می‌کرد و در عین حال راه‌حلی برای دو مشکل دیگر که شامل ایران و خلیج‌فارس بود نمی‌شد.
راه‌حل دیگر استقرار نیرو در خلیج‌فارس و حمله به عراق بود که این کار نیز نتیجه‌ای مقطعی داشت و در عین حال جامعه جهانی به هیچ عنوان با این عمل موافقت نمی‌کرد زیرا منطقه به تازگی از یک جنگ ویرانگر رهایی یافته بود و هیچ دلیل نداشت که بعد از برقراری صلح دوباره فضای تشنج حاکم شود. بنابراین برای حضور نیروی آمریکایی در خلیج‌فارس احتیاج به یک دلیل قوی بود.
در بالا چند راه‌حل ممکن که می‌توانست برای آمریکا مطرح باشد ارائه شد. با یک نگاه گذرا بر موارد فوق مشاهده می‌شود که بهترین راه‌حل آغاز یک جنگ بر علیه عراق بود. با این کار آمریکا عراق را از نظر نظامی نابود می‌کرد و کنترل کامل خلیج‌فارس را به دست می‌گرفت. در عین این که خود را در مرزهای ایران قرار داده بود و می‌توانست عملا ایران را کنترل کند.
با توجه به موارد فوق و تشخیص این که در آن مقطع شروع یک جنگ علیه عراق مناسب‌ترین راه است و با توجه به این مطلب که آمریکا می‌دانست عراق مایل به تصاحب کویت است و تنها منتظر چراغ سبز آمریکاست. آمریکا به بهترین نحو از این مطلب استفاده کرد. زیرا در صورت حمله عراق به کشوری دیگر از نظر روانی این جو که خطری جدی از طرف عراق با این حجم سلاح منطقه را تهدید می‌کند به وجود می‌آمد در صورتی که با حمله کشور دیگری به عراق این جو برای ماندن آمریکا در منطقه چندان مساعد نبود. بنابراین سناریوی وحشتناک جنگ نفت به اجرا درآمد.
اگرچه با اجرای طرح نفت آمریکا به تمامی اهداف خود دست نیافت ولی عملا کم‌هزینه‌ترین راه و در عین حال سودمندترین روش را انتخاب کرد که توانست تا حدود زیادی اهداف خود را در منطقه برآورده سازد.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات