تاریخ انتشار : ۱۵ آبان ۱۳۹۱ - ۰۸:۰۵  ، 
کد خبر : ۲۳۶۱۵۴

فرجام آمریکا در قفقاز (بخش اول)


خیرگرد رستمی
پس از دوران جنگ سرد و به دنبال مطرح شدن دوباره آسیای مرکزی و قفقاز در صحنه بین‌المللی که با فرصت‌ها و چالش‌های دوران اقتدار پس از تثبیت جمهوری‌های این منطقه همراه بود. اولین اقدام آمریکا این بود که چگونه کشورهای منطقه را خلع سلاح هسته‌ای کند. منطقه‌ آسیای میانه و قفقاز گذشته از غنای منابع طبیعی و انسانی آن از بیشترین اهمیت استراتژیک برای آمریکا برخوردار است. آمریکا اهداف دوگانه خود را در قفقاز با تقویت ارزش‌های اقتصاد بازار از طریق تجارت و سرمایه‌گذاری در منطقه نشان داده است. آمریکا ظاهرا از سیاست روسیه حمایت می‌کند. اهداف مشترک این دو کشور نه تنها حول محور تداوم و تضمین ثبات این منطقه می‌چرخد. بلکه سیاست اقدامات اقتصادی مشترک با روسیه را نیز شامل می‌شود. در این راستا شرکت‌های متعدد آمریکایی دست به سرمایه‌گذاری‌های قابل ملاحظه‌ای در منطقه زده‌اند که به تدریج به سوی افزایش منافع آمریکا در آسیای مرکزی پیش می‌رود. ورود شرکت‌های غربی و جریان نفت به جهان غرب به عاملی کلیدی تبدیل خواهد شد و به طور قاطع در شکل دادن به جو استراتژیک این منطقه جدید نقش خواهد داشت. تاکنون روسیه مجبور شده است مداخله در امور داخلی مناطق آسیای مرکزی و قفقاز را به خاطر مشکلات داخلی مثل بحران سیاسی و اقتصادی، واگرایی قومی و بحران‌ مذهبی کاهش دهد. اما این بدان معنا نیست که روسیه به کاهش نقش خود در آسیای مرکزی و قفقاز رضایت داده است. عملکرد روسیه در چچن، آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، تاجیکستان و ازبکستان نشان داد که روسیه در هر زمانی آماده است تا نفوذ و تاثیرگذاری خود را بر امور منطقه افزایش دهد و آشکارا دست به دخالت‌های نظامی بزند.
آمریکا نمی‌تواند به طور خودکار خلا موجود را پر کند و جای روسیه را بگیرد. قدرت‌های منطقه مثل ایران، پاکستان و ترکیه به‌ هیچ‌وجه علاقه‌مند به افزایش نفوذ آمریکا در این مناطق نیستند.
آمریکا ممکن است به تقسیم‌بندی جدیدی برای اعمال نفوذ بر این مناطق دست یابد که از یک طرف می‌تواند عامل بی‌ثباتی و از طرف دیگر عامل ثبات شود. این امر می‌تواند با تبلیغات پنهانی مبارزه با «بنیادگران اسلامی» و رهایی کشورها صورت پذیرد.
سیستم موازنه دوقطبی قدرت رابطه مبتنی بر زور را ایجاب می‌کرد. هر قطب به دنبال محکم‌تر کردن خاکریزهای خود و ممانعت از پیشروی قطب مقابل بود و این سیستم جهان را تا 1991 اداره کرد. با فروپاشی امپراتوری شوروی دیگر حفظ موازنه معنی نداشت. اما هیچ دلیلی وجود ندارد که ذهنیت سد نفوذ از بین رفته باشد. طرف قوی فکر می‌کند نباید گذاشت طرف مقابل همان حوزه‌های سنتی نفوذ را برای خود حفظ کند. این بار آمریکاست که سودای توسعه امپراتوری خود را در سر می‌پروراند.
برای نیل به هدف سناریوی جدیدی نیاز است که مورد قبول کشورهای منطقه باشد و آنان را به اهداف و نیات آمریکا علاقه‌مند کند. بنابراین پوشش دفاع به جای تهاجم و حفظ امنیت به جای تعیین حوزه‌های جدید نفوذ، انتخاب می‌شود. وعده‌های سرمایه‌گذاری نجات‌بخش در کنار دفاع و تامین صلح، اهداف مناسبی هستند و میلیون‌ها انسان آنها را باور می‌کنند. به هر حال این احتمال وجود دارد که غرب حاضر باشد کشورهای مشترک‌المنافع مستقل را به عنوان حوزه نفوذ دموکراتیک روسیه به رسمیت بشناسد. اما هر گونه اعمال قدرت نظامی روسیه در این مناطق مورد اعتراض شدید غرب و تیره‌تر شدن روابط روسیه و آمریکا می‌شود. اگر باور کنیم در سال 1949 توسعه‌طلبی اتحاد شوروی و دستکاری‌های آشکار و پنهان آن کشور در اروپای غربی موجب شکل‌گیری ناتو گردید. امروز با سقوط امپراتوری شوروی چنین توجیهاتی مستدل نیست و لذا باید برای ناتو علت وجودی دیگری یافت. آنچه امروزه بیش از همه مورد توجه غرب است و می‌تواند بر آن تکیه کند. از طرفی برتری نیروهای متعارف روسیه و از طرف دیگر حوادثی از قبیل جنگ چچن و مسایل قفقاز است. چنین رویدادهایی نظریه رشد کانون‌های بحران‌زا را پس از فروپاشی شوروی دامن می‌زند و در نتیجه برای گسترش ناتو زمینه‌های مساعدتری فراهم می‌سازد. در عین حال به لحاظ نظری استراتژی مشترک بدون وجود عواملی مانند منافع و اهداف مشترک و الزاما دشمن مشترک تحقق‌پذیر نیست. در صورتی که شرایط موقتی موجب پدیدار شدن استراتژی مشترک بشود، در دوام آن باید شک کرد. از این منظر، سناریوی ناتوی بزرگ، از اروپا تا آسیای مرکزی و قفقاز، حلقه مفقوده‌ای دارد. روسیه در شرایط فعلی ضعیف‌تر از آن است که برای مجموعه‌ای متشکل از 38 کشور خطر مشترک تلقی شود.
دست‌کم جنگ چچن این ضعف را در ابعاد متعارف آن نشان داد. البته این قضیه در مورد تسلیحات غیر متعارف و اتمی نیاز به بررسی دارد. در نهایت همکاری کشورهای اروپای مرکزی و شرقی و همچنین آسیای مرکزی با ناتو، همان‌طوری که برای غرب موجبات خوشحالی را فراهم می‌کند، برای روسیه نگرانی‌هایی به همراه دارد.
غرب نسبت به دو مورد از رفتارهای روسیه به شدت واکنش نشان می‌دهد:
1. هرگونه اعمال قدرت نظامی از نوع به‌ کارگیری قدرت نظامی در چچن
2. هر گونه مخالفت با گسترش ناتو
روس‌ها مورد اول را دخالت غرب در امور داخلی خود تلقی می‌کنند و از طرف دیگر ناتو را یکی از نهادهای جنگ سرد می‌دانند که موجودیت آن بعد از خاتمه جنگ سرد و اضمحلال پیمان ورشو توجیهی ندارد. بنابراین مسکو به ‌هیچ‌وجه نمی‌تواند تحمل کند که ناتو ماموریت جدیدی در حوزه‌های نفوذ شوروی سابق داشته باشد یا بدون صلاحدید رهبران روس در اروپا مداخله کند.
رابطه روسیه با غرب به دلیل تغییر در موازنه قوا میان گروه‌های عقیدتی در مسکو تغییر کرده است. اندیشه «مشارکت متحد» که مشخص‌کننده مرحله ابتدایی رابطه روسیه با غرب است حاصل اندیشه غرب‌گرایانی است که دولتمردان را کنار گذاشته‌اند. در دوران ابرقدرتی منافع سیاست خارجی روسیه دوباره شکل گرفت تا با واکنش‌های ملی‌گرایی در مقابل غرب و نیاز به حفظ اتحاد منطقه‌ای و ارضی تطابق یابد. حاکمان مسکو بر حق خود در حفظ تمامیت ارضی روسیه اصرار دارند. اما در این مورد به روش‌هایی متوسل می‌شوند که برای غرب غیر قابل‌ قبول است در نتیجه روس‌ها برای منحرف ساختن فشار غرب استراتژی ضد موازنه‌ای در سیاست خارجی خود در پیش گرفتند. دولتمردان روسیه می‌کوشند به قدرت نفوذی همپای غرب دست یابند و آسیب‌پذیری خود را در مقابل مطالبات غرب کاهش دهند. حرکت روسیه به سمت تقویت روابط با جهان اسلام و چین در راستای جست‌وجو برای چنین قدرت نفوذی انجام می‌گیرد. به علاوه، امیدهای پیشین برای توافق در مورد کاهش سلاح‌های استراتژیک واهی خواهد بود چرا که انگیزه پذیرش آن از جانب روسیه از میان رفته است. در نهایت دولتمردان به دنبال به دست آوردن همان وضعیتی هستند که اتحاد شوروی قبلا با غرب داشت و خواهان آن هستند که منافع خود را در اروپا و در هر کجای دیگر با آن تطبیق دهند. به این منظور مسکو دور جدیدی از رقابت ژئوپلتیک را در پیش می‌گیرد که به شکل ماجراجویی نظامی و استراتژی توازن دیپلماتیک و سیاسی علیه غرب نمود پیدا می‌کند. غرب خود را برای این رقابت آماده کرده است اما آمریکا از رویارویی با روسیه به عنوان دشمن پرهیز دارد. مساله رقابت با غرب رشد ملی‌گرایی در روسیه را به همراه داشته و می‌تواند این کشور را به سمت رویارویی‌های خطرناک سوق دهد. غرب نیز به نوبه خود در جهت درک وضعیت داخلی روسیه پیش می‌رود که در حالت تغییر و تحول است و هر گونه واکنش تقابلی در این مرحله عواقب متزلزل‌کننده‌ای به همراه خواهد داشت.
به نظر می‌رسد منافع آمریکا و اروپا به طول کلی در آسیای مرکزی و قفقار کم و بیش یکسان و همسو باشند. اما سیاست‌های آنان از نظر میزان تمایل به درگیر شدن در مسایل منطقه متفاوت است و به نظر می‌رسد که آمریکا به تدریج هویت ژئوپولتیک جداگانه‌ای می‌یابد. سیاست کلی آمریکا در قفقاز بر دو پایه استوار است.
الف) هم اروپا و هم آمریکا علاقه‌مندند که الگوی توسعه سیاسی و اقتصادی در روسیه جدید که به رهبری یلتسین قدم در دموکراتیزه کردن روسیه و انتخاب اقتصاد بازار و خصوصی کردن گذارده است، به شکست منتهی نشود.
ب) جمهوری اسلامی ایران امکان تحرک و نفوذ در این منطقه نداشته باشد و به تعبیر آمریکایی‌ها از انزوا و مهار خارج نگردد.
شاید این که جامعه اروپا سیاست جدید کناره‌گیری از سیاست مهار آمریکا را در پیش گرفته نیازی به استدلال نداشته باشد. می‌توان از نظر درج و شدت و حتی نحوه نگرش نیز بین سیاست آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها قائل به تفکیک شد. بر همین اساس گسترش نفوذ روسیه در قفقاز با تفاهم نسبی و ضمنی آمریکا توام است و هدف غیر مستقیم این سیاست تاکنون این بوده است که به برنامه‌های توسعه اقتصادی و سیاسی روسیه کمکی شده باشد. حال آن که آمریکا نسبت به سیاست روسیه در قبال همسایگانش و به ویژه آنان که به کشورهای «GVAM» معروف هستند چنین سیاست تسامح و تحملی نشان نمی‌دهد و حتی در بسیاری از موارد با شدت بیشتری مقاومت نشان می‌دهد.
تقویت استقلال کشورهای جدید در منطقه قفقاز اصل مهم سیاست ایالات متحده از زمان فروپاشی اتحاد شوروی تاکنون است. آمریکا حمایت خود را از استقلال سه جمهوری قفقاز ـ ارمنستان،‌ آذربایجان، گرجستان ـ‌ اعلام کرده است.
اعمال آمریکا با حمایت‌های لفظی‌اش از کشورهای جدید منطقه مطابقت ندارد. خصوصا اقدامات این کشور در بخش حیاتی انرژی، در کاهش حاکمیت این کشورها تاثیر دارد. سیاست آمریکا در قبال این منطقه، هم در دوره بوش و هم کلینتون. به میزان زیادی از دیگر اهداف آن ریشه گرفته که بالاتر از همه آنها تمایل به حمایت از توسعه سیاسی و اقتصادی روسیه جدید و انزوای جمهوری اسلامی ایران قرار دارد. این موضوع با در نظر گرفتن اهمیت این دو کشور برای منافع آمریکا قابل درک است. اما سیاست‌های حاصل، منجر به افزایش دوباره قدرت روسیه در منطقه و بنابراین جلوگیری از ظهور موازنه طبیعی قدرت در میان همسایگان بزرگ‌تر این کشورها می‌شود. این امر به تضعیف استقلال کشورهای جدید در دو طرف دریای خزر و در نتیجه کاهش ثبات منطقه می‌انجامد.
از آنجا که بسیاری از ابتکار عمل‌های روسیه در جهت حمایت از حاکمیت و آزادی این کشورها در عمل با شکست برخورد کرده است، آمریکا نیز نسبت به حرکت این کشورها به سمت تبدیل به جوامعی دموکراتیک با اقتصاد بازار آزاد عکس‌العمل‌ مناسبی نشان نداده است. واکنش آمریکا نسبت به قفقاز و آسیای مرکزی به پنج عامل بستگی دارد که سیاست‌های واشنگتن را در این منطقه تشکیل می‌دهند.
1ـ اولویت‌ دادن به تغییر ساختار سیاسی روسیه و توسعه اقتصادی آن.
در نظر آمریکایی‌ها تغییرات موفقیت‌آمیز روسیه به توسعه دورنمای اقتصادی و سیاسی چهارده جمهوری دیگر شوروی نیز کمک می‌کند. در حالی که شکست آن، این کشورها را نیز به نیستی محکوم می‌کند، با این که بخش انرژی روسیه نهایتا به علت مالیات‌های متغیر، فساد و افزایش ملی‌گرایی، وضعیت رضایت‌بخش خود را از دست داد. اما آمریکا همچنان به سیاست «اول، روسیه» پایبند مانده است.
2ـ دولت آمریکا از قفقاز بسیار غافل بود. برخی از مقامات آمریکایی که این منطقه را فاقد حرکتی نظیر همبستگی در لهستان یا انقلاب‌های آرام چکسلواکی می‌دانستند، معتقد بودند که مردم این جمهوری‌های سابق شوروی واقعا تمایل به استقلال نداشتند و سردمداران کمونیست آنها بیشتر خواستار دستیابی به آزادی عمل بیشتر در داخل سیستم شوروی بودند تا استقلال، اما در مورد ملت‌هایشان نمی‌توان چنین نظر داد.
3ـ آمریکایی‌ها خود را متقاعد ساختند که مردم این منطقه، اهداف اصلی بنیادگرایی اسلامی هستند که از ایران و افغانستان وارد شد. آیا همان‌گونه که سیاستمدارانی نظیر ژیرینوفسکی و ژنرال الکساندر لبد هشدار دادند چنین حرکاتی نمی‌توانست حیات روسیه را به خطر اندازد؟ سیاستگذاران آمریکایی نیز مانند سایر مدافعان این نظریه تبدیل به حامیان سرسخت اندیشه «برخورد تمدن‌ها»ی ساموئل هانتینگتون شده‌اند.
در تعقیب این مسیر، واشنگتن این حقیقت را نادیده گرفت که اکثر مسلمانان قفقاز شیعه نبوده‌اند بلکه سنی و از فرقه بسیار سنت‌گرای حنفی هستند. البته آذربایجانی‌ها شیعه هستند اما ترک‌زبانند نه فارس، گذشته از این مردم قفقاز بسیار تحصیل‌کرده‌تر از مسلمانان دیگر کشورها هستند.
4ـ آمریکا در منازعه ارمنستان و جمهوری آذربایجان با طرفداری از یک طرف، دست‌های خود را آشکارا رو کرد. چون هیچ یک از این کشورها گروه‌های فشار و لابی (1) کارآمدی در واشنگتن ندارند. در حالی که لابی بزرگ، مجهز و خوب ‌سازماندهی‌شده ارمنی‌ها با هر گونه اقدامی که می‌تواند به نقش ترکیه در منطقه قدرت بخشد مقابله می‌کند. با این که این کشور در حال حاضر یک پنجم خاک جمهوری آذربایجان را در اشغال خود دارد، لابی ارمنستان کنگره را وادار کرد کلیه کمک‌ها به دولت باکو را از طریق «قانون حمایت از آزادی» تحریم کند و در عین حال تضمین کند که سرانه کمک آمریکا به ارمنستان بیشتر از هر کشور دیگر به غیر از اسراییل شود.
5ـ واکنش در قبال سیاست‌های نفتی مربوط به استفاده از نیروهای انسانی مسکو در منطقه دریای خزر. این موضوع حاکی از اولویتی است که آمریکا به حفظ سیاست «مهار دوگانه» ایران و عراق می‌دهد. تا سال 1993، مهار دوگانه با ممانعت کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز از صدور کالا از طریق ایران تعریف می‌شد، حتی اگر حیات آنها به آن بستگی داشت.
این پنج عامل، واکنش آمریکا را نسبت به بحران در قفقاز شکل می‌دهد. سیاست‌های یک رویه روسیه دموکراتیک در منطقه، ملایم و بی‌خطر به نظر می‌رسد. بنابراین دولت کلینتون مسکو را در این منطقه آزاد گذاشته است. در سیاست آمریکا این مساله در نظر گرفته شد که اتحاد مجدد با روسیه مادامی که داوطلبانه و صلح‌آمیز باشد قابل قبول است، صرف‌نظر از این احتمال که اجبارهای اقتصادی می‌تواند هر کشوری را بدون تهدید یا استفاده از زور مجبور به اطاعت کند. آمریکا تا آنجا پیش رفته که اصرار دارد «هیچ رابطه‌ای» بین تلاش‌های روسیه برای ثبات‌زدایی منطقه قفقاز و اصلاح «نیروهای متعارف» در پیمان اروپا وجود ندارد. به علاوه، از آنجا که آمریکا خطوط لوله روسیه را بر خطوط لوله ایران ترجیح می‌دهد. بانک صادرات و واردات بدون این که با در نظر گرفتن دستیابی آزاد روسیه به بازارهایی که می‌توانند از حاکمیت آسیای مرکزی و قفقاز و یا آذربایجان به تنهایی حمایت کنند. شرایط خاصی قائل شود، جهت توسعه خطوط لوله روسیه، میزان اعتبار به این کشور را افزایش داده است. آمریکایی‌ها همچنین در شرکت‌های نفتی روسیه که تاکتیک‌های قوی آنها حاکمیت کشورهای جدید حوزه دریای خزر را به خطر می‌اندازد سرمایه‌گذاری سنگینی کرده‌اند. آیا این، بهترین جایگزین برای بنیادگرایی وارداتی از ایران نیست که کاملا از حمایت آمریکا نیز برخوردار است؟ در حقیقت هدف استراتژیک آمریکا، جلوگیری از برقراری مجدد هژمونی روسیه در اوراسیای پس از شوروی است. مهم‌ترین راه برای رسیدن به این اهداف انحراف منافع روسیه از اولویت‌های سیاسی در اوراسیای پس از شوروی است. در این رابطه لازم است که روسیه به محیط اطراف «هل داده شود» و به مبارزه با نیروهای مرکزی همسایه تشویق شود. مثلا این طور مطرح می‌شود که روسیه به تنهایی از عهده مقابله با چین در مورد هژمونی در آسیای مرکزی و قفقاز برنمی‌آید و عملا به روسیه پیشنهاد می‌شود که به عنوان عضو حامی آمریکا به ائتلاف چینی حمله کند. این موضوع باعث اختلافات دیرینه روس‌ها در خاور دور، و برخوردهای نظامی احتمالی در کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز و تدفین امیدها و آرزوهای سیاست خارجی روسیه و وابستگی آن به نقشه‌های نظامی و اقتصادی آمریکا خواهد بود.
از نقطه‌ نظر ژئوپلتیک، سیاست آمریکا در قبال روسیه کاملا حساب‌ شده و منطقی است. روسیه در نقشه سیاسی باید عنصر قوی و مقتدری در ممانعت از چین و کمربند کشورهای فعال مسلمان اطراف آن باشد لیکن تضعیف این کشور به این دلیل است که تلاش نکند. به عنوان نیروی مقتدر نقش مستقلی در سیستم روابط بین‌المللی در سطح منطقه ایفا کند. اگر مسکو بتواند چنین نقشی داشته باشد امکان ایفای نقش در مقابله غرب با چین و دولت‌های مسلمان را به دست می‌آورد، این وضعیت، اگرچه برای آمریکا، تراژدی محسوب نمی‌شود ولی بسیار ناخوشایند است. «منطق سیاست آمریکا از نظر جغرافیای اقتصادی مبتنی بر همسوگرایی روسیه در سیستم اقتصادی آمریکاست».
از طرف دیگر به دلیل این که همه این سال‌ها سیاست خارجی روسیه به ابتکارات و واکنش‌هایی در رابطه با خروج آمریکا از منطقه و مقابل با آن محدود می‌شد. برخلاف آمریکا موفق نشد روش‌های مشخص استراتژیک در روابط خود با «هژمونی جهانی» برقرار کند. عدم درک منافع ملی روسیه و جهت‌گیری‌های نسبتا مبهم در سیاست خارجی، نقاط ضعف سیاست خارجی آمریکا در این زمینه به شمار می‌روند.
مشکلات جدید برای آمریکا:
ایالات متحده فعالیت‌های سیاسی خود را در قفقاز به واسطه حل بحران قره‌باغ تشدید کرد. به نظر می‌رسید جامعه بین‌المللی تمایل چندانی به اعزام نیروهای پاسدار صلح به منطقه ندارد. از طرف دیگر هدف‌های اعلام شده از سوی ریاست جمهوری آذربایجان با منافع جامعه سرمایه‌داری آمریکا تطابق داشت. اتخاذ چنین سیاست‌هایی از طرف ایالات متحده و جمهوری آذربایجان شرایطی را فراهم کرد که همه را به حل قطعی مناقشه بیشتر امیدوار کرد. چنین خوش‌بینی به واسطه مسایل مطرح در زیر بسیار واقع‌بینانه نیست.
* بسیاری از طرف‌های ذی‌نفع و مرتبط با مناقشه قفقاز خود را کنار کشیدند. از جمله می‌توان از روسیه نام برد که سیاست بی‌ثباتی را در منطقه در پیش گرفته است. مسکو گاهی به این طرف و گاهی به طرف دیگر کمک می‌رساند و به این وسیله در تلاش برای حفظ تعادل و کسب منافع خود در منطقه است.
* در مذاکراتی که برای استقرار صلح و ثبات در منطقه برگزار شد ایران حضور نداشت. در هر صورت جمهوری اسلامی ایران با هر گونه توافقی که براساس آن جمهوری آذربایجان قوی‌تر و روسیه بالعکس ضعیف‌تر شود مخالفت کرد. هر یک از طرفین می‌توانند بر علیه توافق‌های کسب شده در خصوص استقرار صلح اقدام کنند.
* آمریکا و هم‌پیمان‌های غربی آن هیچ گونه تمایلی ندارند که نیروهای پاسدار صلح را به منطقه روانه سازند. غرب از خشمگین شدن روسیه اجتناب می‌ورزد و به هیچ وجه حاضر نیست زندگی سربازان آمریکایی را به مخاطره بیندازد. حل و فصل درگیری قره‌باغ و سرنوشت خط لوله نفت اساس با یکدیگر مربوط است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات