تاریخ انتشار : ۱۵ آبان ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۸  ، 
کد خبر : ۲۳۶۴۷۰
گفت‌وگو با کاظم فیروزمند به مناسبت ترجمه کتاب سیر اندیشه در غرب

در روشنفکری دینی به اندیشه‌زایی رسیده‌ایم (بخش اول)

عارف نیا اشاره: «سیر اندیشه در غرب» عنوان کتابی است که توسط کاظم فیروزمند در تبریز ترجمه و منتشر شده است. متنی که می‌خوانید گفت‌وگویی است که توسط یکی از خوانندگان روزنامه با ایشان انجام شده است. در این گفت‌وگو مسائلی پیرامون فرهنگ ایران و غرب، نهضت ترجمه، فعالیت‌های علمی و ادبی دهه‌های 30 و 40 و مساله ترجمه آثار غربی به زبان فارسی مطرح شده است. از این مترجم آثار متعددی در زمینه ترجمه و تالیف تاکنون به چاپ رسیده است. گروه اندیشه

* به عنوان اولین سوال، لطفا بفرمایید که چگونه وارد حوزه ترجمه، به صورت رسمی و حرفه‌ای، شدید و اصولا دیدگاه و رویکرد شما نسبت به امر ترجمه چیست؟
** ترجمه کردن هرگز نه حرفه، نه کاری تمام‌وقت و نه امری در حوزه خلاقیت، برای من بوده است. البته کاری فرهنگی است. انتقال علم و فرهنگ مکتوب، نوعی ایجاد ارتباط فکری و معنوی است. مترجم در این میان واسطه است و چه بهتر که واسطه‌ای آگاه و امین و سخت‌کوش و جوینده باشد. کشور ما نیاز به نهضت ترجمه دارد. حرکتی نظام‌مند برای انتقال علم و هنر و ادب سرزمین‌های دیگر جهان به این بخش از جهان و به این ساختار خاص فرهنگ و تمدن باید صورت گیرد. اشاره می‌کنم به آن نهضت ترجمه متون یونانی و انتقال آن به دنیای اسلام که پیشینیان ما صورت دادند. این حرکت موجب شکوفایی علم و فلسفه و دانش در جهان اسلام شد و از این رهگذر شرحی که بر مکاتب فلسفی یونان، به دست دانشمندان مسلمان نوشته شد، به نوبه خود دستمایه‌ای شد به نام «اندیشه اسلامی» که از طریق اسکندریه و سپس جنگ‌های صلیبی راه به دنیای غرب باز کرد و آن دنیا را متحول ساخت و تمدن غرب را پدید آورد. جز این، اما ترجمه در واقع ساختن واحه‌ای یا آلاچیقی در کناره باغ ادبیات و هنر است. نوعی ماندگار شدن در همسایگی دیوار به دیوار با ادبیات و خلاقیت و هنرمندی است. مترجم، اغلب یا دستی در نوشتن و آفرینش متن دارد و در ضمن برای توسعه ذهن و زبان خود، برای تنفس و تفرجی در عرصه دستاوردهای اندیشگی و هنری بشریت، دست به ترجمه هم می‌زند. یا این که پس از سرخوردگی در نوشتن و خلق کردن، دست به دامان ترجمه می‌شود، می‌خواهد چیزی را که آنجا نتوانسته است به دست آرد، در اینجا، در دنیای ترجمه و واگردانی ذهن و سخن دیگران به دست آورد و عرضه کند. صرف‌نظر از این مسائل در حال حاضر اگر حرکت کلی نهضت ترجمه در کشور ما، امکان نوعی بازاندیشی و تفکر در مسائل ضروری اندیشه و فرهنگ را پدید آرد و باعث شود که لااقل به مرحله شرح و انتقال تفکر و عقلانیت دیگران برسیم، می‌توان گفت که موفق بوده است. به نظر من ما در عرصه تفکر دینی و لوازم روشنفکرانه مدرن آن به مرحله اندیشه‌زایی و خودآگاهی رسیده‌ایم. همه چیز بستگی به آن دارد که آن برزخ دیرین تاریخ اندیشه و فرهنگ ما، یعنی مساله توسعه‌نیافتگی تاریخی ما به سرانجامی برسد. آیا این بار از این معضل تاریخی خود جان به در می‌بریم؟ تردیدی نیست که انقلاب چنین امکانی را فراهم ساخته است. اما انقلاب‌ها همیشه افق‌ها را پدیدار می‌کنند، راه همچنان باز و افق‌های نوین همچنان قابل کاوش است.
* لطفا از فضای حاکم بر جامعه در بدو ورودتان به عرصه فرهنگی کشور بفرمایید. از راهنمایی و همکاری چه اساتید برجسته‌ای بهره‌مند بودید؟ می‌دانیم که با شخصیت‌هایی نظیر غلامحسین ساعدی، صمد بهرنگی و از همه مهم‌تر دکتر علی شریعتی ارتباط نزدیکی داشته‌اید و از ایشان تاثیر پذیرفته‌اید.
** متاسفم که باید نومیدتان بکنم. من اعتقادی به «اساتید برجسته» ندارم. ببینید مساله را این طور نگاه نکنیم، اگر اصرار دارید که حتما از خودم حرف بزنم، مساله این‌گونه مطرح می‌گردد: روشنفکران نسل من مجموعه‌ای از «آوانگاردها» بود که چه در زمینه ادب و فرهنگ و چه سیاست و کار سیاسی، اعتقاد به بازاندیشی و نونگری داشت. ما در پشت سر خود کودتای 28 مرداد را داشتیم و یک حرکت بزرگ حزبی، حزب توده، که در بزنگاه تاریخ کشور، یعنی 28 مرداد، نتوانسته بود نقش تاریخی‌اش را ایفا کند. آنهایی از نسل پیش که از این ناکامی بزرگ اجتماعی و سیال باز رستند، در وجه مثبت و مترقی‌اش حرکت ادبی و هنری دهه‌های 30 و 40 را آفریدند و در وجه ارتجاعی و انفعالی‌اش، مکتب رمانتیک اندوهگین شکوه‌گر مردم‌گریز امثال فریدون توللی را، آن «اساتید برجسته» هم مجموعه اساتید دانشگاه‌ها (غالبا دانشگاه تهران) بود که عموما در زمینه تاریخ ادبیات و ادبیات کلاسیک فارسی و لغت و تحشیه و تصحیح متون و امثال آن کارهای بزرگی انجام داد ولی پا فراتر ننهاد و حتی ادبیات معاصر را به رسمیت نشناخت. از آن پس، ادبیات زنده و مترقی معاصر، همیشه فرهنگ غیررسمی و حتی غیرعلنی بود، «شعر نو» هم همین‌طور، ولی ما سنل جوان و معترض آن زمان، به این اساتید احترام می‌گذاشتیم، اما آنها را در زمینه ادبیات واقعی، نقد، در زمینه تاریخ و تاریخ‌نویسی و روش نگاه به تاریخ، و کلا هنر و ادبیات و اندیشه قبول نداشتیم. با اعوان و انصار مکتب رمانتیسم (و حتی سانتی مانتالیسم) پس از 28 مرداد نیز تضاد داشتیم و بین ما نوعی «آنتاگونیسم» حکم‌فرما بود. نتیجه این بود که یک فرهنگ و ادب رسمی داشتیم و یک فرهنگ و ادب «غیررسمی» ولی زنده و مترقی، ماموریت و رسالت روشنفکران در آن زمان مبارزه با این فرهنگ و تفکر رسمی بود که عمدتا در پایتخت متجلی می‌شد. صمد بهرنگی که اشاره کردید، کار بزرگش این بود که همفکرانش را گرد آورد و «مکتب تبریز» را در راستای تمرکززدایی فرهنگی و سلب صلاحیت و مرجعیت از فرهنگ متحجر از لحاظی و فاسد و کافه‌نشین از لحاظ دیگر در مرکز، بنیان گذاشت. البته در جاهای دیگر نیز این حرکت وجود داشت. مکتب خراسان، مکتب اصفهان، مکتب جنوب، مکتب رشت (گیلان) به وجود آمد. این حوزه‌های فرهنگی شهرستانی نهادهای روشنفکری، مبارز و جوینده‌ای بودند که «الیگارشی محفلی» و «انتلکتوئلیسم» بی‌خون و افسرده مرکز را از سویی و ادیبان و دانشوران سنت‌گرا و فضلایی را که هنوز هم تنها کارشان تصحیح فلان نسخه بوستان سعدی بود، را برنمی‌تافتند. آدینه در تبریز، هیرمند در مشهد، بازار ویژه هنر و ادبیات در رشت، پرچم خاورمیانه ویژه هنر و ادبیات در رشت، پرچم خاورمیانه ویژه هنر و ادبیات جنوب در اهواز، جنگ فلک‌الافلاک در خرم‌آباد، جنگ اصفهان در اصفهان و بسیاری دیگر به عنوان ارگان‌ها و بیانیه‌های هنری، ادبی، اندیشگی و حتی سیاسی این نهادهای شهرستانی سربر کشیدند. کل مجموعه فکری که در آینده نقشی در سطح جامعه ایران ایفا می‌کرد، در متن همین حوزه‌های اندیشگی شهرستانی پدید آمده بود. در وجه سیاسی‌اش به حرکت‌های چریکی سال‌های اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 انجامید و در وجه فرهنگی به تولید آثاری در شعر، رمان، نقد، تاریخ، نقاشی و گرافیک راه برد و اصولا زمینه روشنفکری پس از شکست نسل قبل را پی ریخت. گفتم که کار صمد بهرنگی در سامان دادن به این فرهنگ غیررسمی زیرزمینی، کار شاخصی بود، ارتباط بین حوزه‌های مختلف شهرستانی و مکتب تبریز، عمدتا از طریق او و به لحاظ فعالیت وی پدید آمد. چهره‌های عمده روشنفکری شهرستان‌ها، با هم دیدار می‌کردند. «ماهی سیاه کوچولو»ی او در واقع پیش‌زمینه حرکت چریکی سال‌های 50 در وجه ادبی آن است. آل‌احمد در تهران با این حوزه‌های اندیشگی و مبارزه در تماس بود. در همان زمان بود که آل‌احمد، جوان 20 ساله‌ای را که برخاسته از همین حوزه‌های شهرستانی بود و در آینده جزو همراهان چریک خود تیرباران می‌شد، «نارنجکی که ضامن آن رها شده است» نامید. خلاصه هر چه بود، چپ‌گرایی بود و گفتمان غالب چپ و رادیکالیسم سیاسی و فرهنگی، صمد بهرنگی پس از آن که استاد پرویز ناتل خانلری 4 ساعت با وی به گفت‌وگو نشست و وی را به تهران و اقامت در مرکز فراخواند، به او «نه» گفت. در این زمان بود که فاصله «قلم» و «اسلحه» در نتیجه «انسداد فرهنگی و اجتماعی» هر روز کم و کمتر می‌شد. چه بسیار از اعضای این مکاتب اندیشگی شهرستانی که در درگیری‌های خیابانی با ماموران ساواک یا در برابر جوخه‌های اعدام به شهادت رسیدند، اهل «قلم» بودند ولی ضرورت مبارزه مسلحانه با رژیم وابسته شاه را از راه اندیشیدن و در جامعه بودن و نوشتن دریافته بودند. صمد بهرنگی سخنانی شفاهی در خصوص فرهنگ پویای شهرستان‌ها می‌گفت و طراحی در این خصوص ارائه می‌داد. من در همان زمان‌ها خطوط اصلی این حرکت را یادداشت می‌کردم که البته صمد ندید، ولی همین‌ها دستمایه‌ای شد برای نگارش نوعی تاریخ اجتماعی این سرزمین در سال‌های دهه‌های 40 و 50 که امیدوارم روزی به سرانجام برسد و امکان انتشار بیابد. زمانی که برای ادامه تحصیل به دانشگاه مشهد رفتم، از ارتباط فکری مکتب خراسان که مذهبی‌تر بود و چهره‌های عمده آن، اعم از آنهایی که دیگر در قید حیات نبودند و آنهایی که فعالیت داشتند، با مکتب تبریز خبر داشتم ولی از دیدن ارتباط فکری دکتر شریعتی با جوان‌ها و حرکت‌های فکری تک‌تک این حوزه‌ها، حیرت کردم. کلاس‌های او، درس اعتراض، جست‌وجو، حرکت، شناخت، روشنگری، آزادگی و باز هم جست‌وجو بود. معلوم بود که وی مدت زیادی در نظام آموزشی آریامهری نمی‌گنجید. او در تک‌تک کلاس‌هایش این پیله فرسوده ارتجاعی را می‌درید و کلاس را چنان از حرکت و شور و اندیشه و جستار می‌آکند که مسئولان دانشگاه را هراسان می‌ساخت. ارتباط فکری و روحی او با دانشجویان و کناره‌گزینی محترمانه اغلب اساتید از وی و فضای وی بسیار عبرت‌انگیز است. در امتحان‌های دکتر شریعتی مراجعه به هر جزوه و کتاب و مرجعی آزاد بود. حتی می‌شد جلسه را در صورت لزوم ترک گفت و دوباره بازگشت. دکتر شریعتی به اندیشه و پرسشگری نمره می‌داد. در موارد زیادی یادم هست که مخالفان فکری او بیشترین نمره را می‌گرفتند. در آن زمان دکتر غلامحسین یوسفی تازه روی کرده بود به ادبیات معاصر، او دیگر در دوره لیسانی تدریس نمی‌کرد ولی از کلاس‌های مختلف دانشجویانی را برمی‌گزید تا درباره نحوه تدریس ادبیات و نگرش دانشجویان به ادبیات فارسی با آنها گفت‌وگو کند. اولین بار جزو همین دانشجویان بود که به اتاقش راه یافتم. به من گفت حرف بزنم. با پرخاشی از روی جوانی، نگاه ادیبانه اساتید سنت‌گرای ادبیات فارسی را به تاریخ، نگاه توصیفی آنها را به شعر و متون ادبی، فقدان هر نوع تحلیل و تفکر در نگاه آنها به متون کلاسیک و تاریخ آن، قطع ارتباطشان با ادبیات و شعر معاصر و بیگانگی‌شان با حرکت‌های هنری و ادبی روزگار را به پرس‌وجو و چالش طلبیدم، بی‌پوزخند استادانه، آرام و دقیق و با تامل به حرف‌هایم گوش داد. بعدها گرایشی که به تحقیق و تتبع در متون ادبی داشته‌ام، متاثر از اوست. بی آن که سرانجام محقق شده باشم. او برای تامین کمک هزینه تحصیلی دانشجویان، ایشان را در تحقیقات ادبی و دانشگاهی ، فیش‌نویسی، نمایه‌نویسی و غیره به کار می‌گرفت و من در همین فرصت توانستم توفیق نگاه دقیق‌تر و تخصصی‌تر به متون کهن و کلاسیک را از وی بیاموزم.
* لطفا از نقاط اشتراک و افتراق کار ترجمه و نویسندگی بگویید.
** در ترجمه شما ارتباط دهنده‌اید، حامل امین یک پیام و بار فکری از حوزه‌ای به حوزه‌ دیگر با وساطت زبان، مسئولیت شما در گذاردن آن با اندیشگی، به طور درست و با رعایت حدود و جوانب تاریخی و فرهنگی زبان مقصد، خلاصه می‌گردد. مهم‌ترین مسئولیت مترجم آن است که زبان سرزمین خود را درست بنویسد و آن محموله فکری را که وارد عرصه فرهنگی سرزمین خود می‌کند، دور از آسیب‌ها و نقصان‌های بین‌راهی ساختار فرهنگی خود تحویل دهد. هر نقصانی در این مسیر مقدمتا به ساختار زبان و متعاقب آن به جو فکری و اندیشگی آن سرزمین آسیب می‌زند. به نظر من قبل از هر چیز، مترجم در حوزه زبان و مفهوم‌پردازی مسئول است، ترجمه معجونی از ساخت و پرداخت است. ساخت، جنبه فنی ترجمه است. پرداخت، جنبه هنرمندانه آن است که درجات مختلف دارد و این احتمال و امکان هست که به حد خلاقیت برسد.
اما نوشتن مقوله دیگری است. در اینجا مبدا و مقصد،‌ خود تو هستی و در متن زمین و زمان و فرهنگ و آیین خود می‌نویسی، نوشتن البته که نوعی مکاشفه است. نوعی رازگشایی است. نوعی مخاطبه با خویش است و اصالت آن در اینجاست که بتواند پای گیرد و زندگی خودش را داشته باشد و حتی رشد کند و در هر زمان، با زبان دیگری و گفتمان و قرائت دیگری با خواننده مفاهمه کند. نوشتن البته که غلبه «بر زمان» و فرازمانی بودن است. پاسخی که ما به زمان می‌دهیم، پاسخی است که در برابر زمان خویش می‌دهیم. با نوشتن است که در هستی و وجود، در جهان، در خود، در نفس انسان و انسانیت تامل می‌کنیم، این فراتر از پیام و پیام‌رسانی است. برای پیام دادن رسانه‌های گروهی وجود دارد. پیامی اگر در نوشتن هست مثلا در رمان و داستان کوتاه خود متن است، تمثیل است که موجب تاویل می‌گردد، بی آن که بتوان پیام را از متن برگرفت و به کار برد. برای همین است که جنبه وسیله بودن و هدف داشتن، به آن معنی که بتوان این‌ها را از هم جدا و منفک بازشناخت، در نوشتن بی‌معنی است و آفرینش همین است.
* به نظر شما آیا نویسندگان «سیر اندیشه در غرب» توانسته‌اند پروسه تکامل فلسفه و هنر و ادبیات و دین را در غرب، در طی مدت 400 سال از رنسانس تا عصر روشنگری، در یک کتاب 600 صفحه‌ای به نحو مطلوب و مناسب به تصویر بکشند و حق مطلب را ادا کنند؟
** این که نویسنده توانسته است حق مطلب را در 600 صفحه ادا کند یا نه، یکی از دلایلی بود که مرا به ترجمه کتاب واداشت. ما در گذشته تاریخ را عرصه قلمفرسایی قرار داده‌ایم و متاسفانه ادیبانه با تاریخ برخورد کرده‌ایم، داستان گفته‌ایم و سخن‌سرایی کرده‌ایم، بی آن که به شاخص‌ها و نکته‌ها و ژرفاها بپردازیم و از این رهگذر خود را بشناسیم و بسنجیم و هویت پیدا کنیم، نکته‌پردازی و ایجازی که کتاب دارد یکی از محسنات آن است. این که حق مطلب ادا شده است یا نه، به گفتمان تاریخی مربوط می‌شود. تاریخ را برای همیشه نمی‌نویسند. هر زمان و هر دوره‌ای از دوران حیات انسان‌ها، قرائتی دیگر از تاریخ که نافی قرائت‌های دیگر نیست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات