نویسنده:حمید رسائی
مسئله پوشش، حجاب و فرهنگ لباس آقایان نیز وضعیت بهتری از وضعیت پوشش زنان جامعه ما ندارد ولی مسئله این است که حساسیت در جامعه ما همچون جوامع دیگر بر روی زنان بیشتر است.
من کلا عرض کردم؛ آقا و خانم ندارد و هر دو اینگونه هستند. من هر چه فکر کردم که علت این مسئله چیست و چرا در پاکستان با اینکه ماهواره آزاد است و حتی فیلم های پورنو در ماهواره ها به راحتی و آزادانه قابل دسترسی است ولی چرا نماد عمومی فرهنگ در پاکستان مثل کشور ما نیست. من مسایل زیادی را بررسی کردم چیزهای زیادی را مقایسه و چک کردم و با آدم های مختلف در پاکستان و در کشورمان صحبت کردم و در نهایت خودم به یک نتیجه رسیدم. ادعا نمی کنم که این نتیجه قطعی و درست است اما فکر می کنم که جز مسایل اصلی است که می شود به در بررسی مسئله توجه کرد. این نتیجه بر می گردد به پیشینه حاکمان دو کشور ایران و پاکستان. شما در پاکستان وقتی به عقب بر می گردی می رسید به آن رئیس جمهور پاکستان که این کشور را به استقلال رساند و حتی می گویند شیعه هم بوده است.
این آقا یکی از مهمترین ویژگی هایش این بوده است که به لباس رسمی و سنتی پاکستان، به حجاب نه بلکه به لباس رسمی پاکستان که اتفاقا لباس پوشیدهای هم هست و همین الان هم گاهی پرویز مشرف لباس سنتی مردان پاکستانی را می پوشد یا زنان پاکستانی این لباس را می پوشند، این لباس نقش و نگار هم دارد که شلوار آن مقدار کوتاه است، این لباس شال دارد و پیراهن بلندی هم دارد؛ در هند نه لباس ها اینگونه پوشیده نیست و در لباس های رسمی آنها لختی و عوری هست ولی در لباس پاکستانی ها نه این لباس پوشیده است. من وقتی نگاه کردم دیدم پیشینه و سابقه پاکستان این است که حاکمان این کشور به این لباس اهتمام داشتند به این لباس سنتی؛ نه به حجاب و پوشش بلکه به این لباس و پوشیدن و استفاده از آن مقید بوده اند این لباس به عنوان یک فرهنگ در پاکستان مانده است و هر چند آن رئیس جمهور اولیه پاکستان دیگر نیست ولی همه خود را ملزم به این می دانند که این لباس را حفظ کنند اما شما در پیشینه ما در کشورمان چه دارید حاکمی را دارید که به آتاتورک اقتدا می کند و مردم محجبه را نیز به زور چادر را از سرشان برداشت.
پس اینکه حاکمان چگونه قدم برمیدارند خیلی تاثیر دارد و ما لان نمیتوانیم از نشر حاکمیتی خودمان درحجاب دست بکشیم چون می شود استمرار حرکت رضا شاه ولی نمیتوانیم هم با ضرب و زور و فشار البته فشار غیر معقول چرا که اجرای هر قانونی محدودیت می آورد و هر محدودیتی فشار می آورد حجاب را اجباری کنیم و باید فشار و اجباری ایجاد کرد که یک خانم یا یک آقا احساس بدی از این فشار اجتماعی که به او می آید نداشته باشد و در عین حال که یک خانم یا یک آقا خود را ملزم می داند که با حجاب باشد احساس کند که این مسئله با احترام از او خواسته می شود.
گاهی اوقات ما باید فضایی در جامعه ایجاد کنیم که به صورت طبیعی انسانهای این جامعه به سمت خواستههای ما و مطلوب حرکت کنند. مثل این است که من یک موقع در خانه به دخترم می گویم جوراب بپوش، چادر سرت کن چرا چادر سرت نمی کنی باید چادر سرت کنی؛ این یک ادبیات و شیوه است و یک موقع هم من چادر برای دخترم می خرم و در خانه می گذارم او مادرش را با چادر می بیند و می بیند که مادرش چادری است لذا چادر را انتخاب می کند و به محض اینکه چادر سرش کرد من قربان صدقه او می روم که چقدر خوشگل شدی چقدر ناز شدی چقدر خوب شدی. تا زمانی که این دختر چادر را انتخاب نکرده من به او چیزی نمی گویم ولی وقتی در یک بستر آماده این دختر بچه اینگونه بار آمد و رشد کرد و چادر را انتخاب کرد او را مورد تشویق قرار می دهم. با جامعه باید اینگونه رفتار کرد و به جای بایدها و نبایدها اولا ما به عنوان حاکمان جامعه، متولیان و بزرگان جامعه باید خودمان اصول را رعایت کنیم که اینجا راهکارهای حجاب و عفاف در دستگاه های دولتی معنا پیدا می کند که دولت اگر تو می خواهی حجاب و عفاف در جامعه نهادینه شده و ساز و کار آن کانالیزه شوند اول باید خومدت را درست کنی.بخشی از بدحجاب هایی که در خیابان مشاهده می شوند، خودشان کارمند دولت هستند. من به سازمان مدیریت پیشنهاد دادم که مثلا شما برای کامپیوتر و امور دیگر اداری دورههای آموزشی برگزار میکنید و کارمندان ملزم هستند برونداین دوره ها را بگذرانند و با طی کردن این دوره ها ملزم هستند به آنها عمل کنند اما چرا ما برای حجاب دوره آموزشی نگذاریم و در این دوره ها به آنها نگوییم که چرا باید با حجاب باشیم. به جای اینکه به آنها بگوئیم باید محجبه باشید دوره آموزشی بگذاریم و این باید را برای آنها تبیین کنیم و بگوییم اصلا معایب و مفاسد بدحجابی و بی حجابی این است و محاسن و فواید حجاب نیز اینها هستند. ما که نمی توانیم بگوییم که حجاب از نظر آنها هیچ عیبی ندارد. آنها می گویند حجاب آدم را محدود می کند و ما باید اینجا تبیین کنیم که آیا اصلا هر محدودیتی بد است؟
فکر نمی کنید که تعدد و تنوع متولیان فرهنگ خود در این بین مشکل زا هستند. تلویزیون را رسما کسی به عنوان یک نهاد فرهنگی نمی شناسد.
وزارت ارشاد هم این ادعا را ندارد ولی چه کنیم که نام فرهنگ بر پیشانی این وزارتخانه خورده است.
خوب به هر حال وزارت ارشاد عنوان فرهنگ را بر پیشانی دارد هر چند ما متفق القول هستیم که تنها نهاد متولی فرهنگ کشور نیست و حتی در عموم مسایل اولین نیز نیست. ببینید الان آنچه که وزارت ارشاد به دنبال آن است با آنچه تلویزیون تولید و پخش می کند به خصوص با سطح و گستره نفوذی که شما توصیف کردید تلویزیون و وزارت ارشاد هر کدام دارند خیلی متفاوت هستند. همین فیلم ها و سریال هایی که الان تلویزیون نشان می دهد را شما ببینید؛ در سریال ها و فیلم های خارجی که اصلا موضوع حجاب محلی از اعراب ندارد و در سریال ها و فیلم های داخلی نیز به خصوص در این سال ها دیگر موضوع حجاب خیلی وضع ناجوری پیدا کرده است. آیا قبول دارید که تماشای مداوم و همیشه همین سریالها و فیلمها بر فرهنگ جامعه در همین موضوع حجاب و پوشش و عفاف تاثیر منفی می گذارد؟
این را که من در همان مثال دختر بچه در خانه بیان کردم. محیط در فرهنگ پذیری جامعه به شدت موثر است. وقتی ما در تلویزیون نماد درست می کنیم این در جامعه تاثیر می گذارد. مثلا اگر یادتان باشد بعد از پخش سریال در پناه تو حجابی با عنوان حجاب دانشجویی در دانشگاهها و جامعه رواج یافت. البته دینی که با مد بیاید با مد میرود که البته این یک مشکل و معضل بزرگ است. منتها ما باید زرنگ باشیم و ما باید توجه داشته باشیم که اشتیاق و اشتها را در فرزندان در جامعه به شکلی تبیین کنیم که این فرزند همواره مدهای مطلوب ما را انتخاب کند. مثالی که من زدم مثال فکر می کنم تا حدودی دقیق بود. من گفتم شما در خانواده می آیید اولا یک مادر چادری انتخاب می کنید و به عنوان یک الگو می گذارید جلوی این بچه و بعد می آیید ابزار تقلید را برای او فراهم می کنید. اگر شما مادر چادری را برای این دختر بچه به عنوان الگو قرار دادید ولی چادر در اختیار این دختر نگذاشتید خوب انتخاب حجاب چادر توسط این دختر هیچ گاه تحقق نمی یابد. باز نباید به همین هم اکتفا کنید چرا که اگر ما مادر چادری را به عنوان الگوی این بچه گذاشتیم، ابزار یعنی همان چادر را هم در اختیار او گذاشتیم برای اینکه این پوشش و این الگو برای این دختر نهادینه شده و استفاده از آن برای او دائمی شود باید اولین بار که این دختر بچه از این پوشش استفاده کرد به شدت او را تشویق کنیم و این تشویق را مدام ادامه دهیم تای این بچه در این مکانیزم کم کم به سنی می رسد که بد و خوب را تشخیص می دهد ولی اولا این پوشش به یک عادت برای او تبدیل شده است چرا که ما بخواهیم یا نخواهیم بخشی از فرهنگ عادت است. خیلی از خانم هایی که امروز در جامعه ما بد حجاب هستند اینها به این بدحجابی و به این نوع زندگی عادت کرده اند. خوب این در زندگی حضرت امام راحل هست؛ همین حضرت امامی که وقتی تصمیم گرفته شد در دانشگاهها بین پسر و دختر دیوار بکشند و آنها را از هم جدا کند نوه اش را که از طریق او از این کار خبردار شده بود صدا کرد و از طریق همین فرد به این کار واکنش نشان داده و جلوی این کار را گرفت، همه کسانی که می گویند امام اینگونه بود و آنگونه بود توجه نمی کنند به اینکه حضرت امام در موضع حاکمیتی برای این که جامعه هنوز آن اشتیاق، اقبال و توجیه لازم را برای چنین کارهایی پیدا نکرده بود نمی فهمید این کارها را و جواب عکس میداد اما همین امام وقتی نوه دختری پیش ایشان نشسته بود و نوه پسری به آنجا می آمد در خاطرات اعضای خانواده امام هست که این نوه دختر باید بلند می شد و به بیرون می رفت چون امام نمی خواست بین دو جنس حتی در همین حد برخورد پیش بیاید. چرا این برای خانواده امام قابل پذیرش بود چون امام محیط خانواده را برای این مسئله آماده کرده بود. پس چرا برای بعضی خانوادهها پوشیدن چادر در خیابان راحت و عادی نیست، چون یکی عادت کرده و دیگری نه، عادت بد است؟ نه عدت سیگار کشیدن بد است، عادت نگاه به نامحرم بد است ولی هر عادتی بد نیست و اصلا بخش عمده ای از زندگی آدمیزاد با عادت است و حتی محبت کردن ها بر اساس عادت است. شما نگاه کنید من به فرزندم محبت و علاقه دارم. بخش عمده ای از این علاقه و محبت من از عادت روزانه ای است که با دیدن هر روزه این فرزند ایجاد می شود. یک مثال می زنم. ببینید پدر نسبت به فرزندی که به دنیا می آید انس و الفت و ارتباطش خیلی کمتر از مادر است چرا؟ چون مادر با این فرزند 9 ماه زندگی کرده است و به اندازه 9 ماه بیشتر از پدر با این فرزند زندگی کرده است. پدر همین که اولین بار بچه را بغل می کند یک حسی به صورت طبیعی و ناخودآگاه در او ایجاد می شود و در دومین بار این حس تقویت می شود و همین طور این حس مدام در حال تقویت شدن است. اگر خدای ناکرده بچه ای که تازه متولد می شود از دنیا برود این تحملش برای مادر خیلی سخت تر از پدر است چرا که مادر 9 ماه با این فرزند زندگی کرده است و به او عادت کرده است. بخش مهمی از محبت های ما به عادت برمی گردد.
پس ما اگر بتوانیم با مهندسی فرهنگی عادتهای خوب را در جامعه ایجاد کنیم تا مردم با آنها انس بگیرند و نتوانند از آن عادات خوب جدا شوند موفق و برنده شده ایم. مهندسی فرهنگی یعنی همین، یعنی اینکه فکر کنیم ما چگونه این عادت های خوب را ایجاد کنیم.
این عادتها را که ما نمی توانیم دفعتا خلق کنیم بلکه باید در یک بستری شکل بگیرند. این موضوع که می گویم وقتی است ذهن مرا به خود مشغول کرده بود اما به طور مشخص در جلسات تبیین گفتمان اصولگرایی که در مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری برگزار می شود چند جلسه قبل آقای خسروپناه به این جلسه تشریف آورده بودند و سخنرانی کردند تحت عنوان اینکه ما باید فلسفه فلسفه اسلامی را تدوین کنیم. منظور ایشان این بود که ما برای علوم مختلف یک مبانی اسلامی استخراج کنیم تا اگر خواستیم به بحث درباره علوم اسلامی بپردازیم این مبنا را در اختیار داشته باشیم.
ما در بحث مان زیاد در مصادیق و مشخصا مصداق و بحث حجاب ریز شدیم، من بنا داشتم بحث را روی مباحث کلی تر پیش ببریم. من می خواهم بگویم ما باید در همه این موضوعات یک مبنایی ایجاد کنیم و تا بتوانیم در زمان بحث درباره آنها به این مبنا اتکا کنیم. الان نگاه کنید شما مثلا ما فرهنگ آموزشی و تحصیلی خودمان را که از دانش آموز ما گرفته تا دانشجو خیلی فرهنگ درس خواندن، مطالعه و علم محوری و پژوهشگری در مدارس و دبیرستانهای ما حاکم نیست و همین باعث شده سطح سواد علمی و واقعی تحصیل کرده های ما خیلی افتضاح از آب در بیاید و باز هم به عنوان مثال من الان وقتی به برادر دیپلمه خودم نگاه می کنم می بینم که باید به سطح و کیفیت سواد وی باید زار زد. البته این تقصیر خودش هم نیست چرا که وقتی من در سال دوم دبیرستان به خاطر نمره 12 وی در یکی از درس ها با او دعوا کردم به من گفت این بالاترین نمره کلاس است. جدا از اینکه این مسئله و مشکل در کجا ریشه دارد متاسفانه این وضعیت به فرهنگ غالب در مدارس ما تبدیل شده است.
در بخش های دیگر هم وضع به همین منوال است. نمی دانم چقدر با نوجوانان و جوانان در جمع های خودمانی ایشان برخورد داشته اید و حتی در جمع های عمومی تر. من یک بار در تاکسی کنار دو نوجوان نشسته بودم اینها با هم که حرف می زدند شاید در یک مسیر کوتاه اینها 20 دفعه فحش های رکیک به زبان آوردند. این وضعیت در یک بستر فرهنگی ایجاد شده است و راه اصلاح آنها نیز این نیست که برویم سراغ تک تک اینها و بخواهیم مستقل از هم آنها را درمان کنیم.
مهندسی فرهنگی یعنی همین.
متوجه فرمایش شما هستم. یک بخشی از مهندسی فرهنگی همین است که شما می گویید اما برای اینکه ما بتوانیم روی دستگاه های فرهنگی مان کار کنیم و موازی کاری های آنها را که بعضا حتی کارهای مثبت یکدیگر را خنثی و بی اثر می کنند را اصلاح کنیم چه راهکاری وجود دارد.
من الان می خواهم همین را بگویم. من تنها به عنوان وزارت ارشاد نمی توانم به تنهایی این وضعیت را اصلاح کنم. در قدم اول ما باید بپذیریم که هر چه داریم بریزیم روی میز. وقتی می خواهیم مهندسی کنیم باید همین کار را بکنیم و ببینیم چه داریم، چه می خواهیم و بعد محاسبه کنیم ببینیم این داشته های ما برای رسیدن به آن خواسته ها چه چیزهایی کم دارد و آن اضافه کنیم و بعد انجام کار را زمانبندی کنیم و همه هم ملزم باشیم که هر کس از این داشتهها سهم خود را بردارد نه بیشتر و نه کمتر و اگر قرار شد سهم خود را هزینه کند واقعا آن را به بهترین نحو هزینه کند.
الان یکسری قوانین در کشور ما وجود دارد که دروغ است. خصوصیسازی دروغ است نیست. ما دولت را کوچک نکردیم و آقای احمدینژاد هم که میگوید حرف است؛ دروغه آقا، کی می گوید ما دولت را کوچک کردیم دولت بزرگتر هم شد. چطور این اتفاق افتاد؛ شما آمدید یکسری نیروهای شرکتی درست کردید و این نیروها را به یکسری شرکتها سپردید، پول را می دادید به این شرکت ها و این شرکت ها پول را به نیروها میدادند، شرکتها عوض میشوند اما نیروها عوض نمیشوند در واقع ما این مدیران شرکتها را به خانواده دولت اضافه کردیم. کاری که ما کردیم این بود چون این مدیران هم باید پولی در بیاورند که به این کارگرها نیز پولی بدهند. عملا ما نه می توانیم دست روی این نیرو بگذاریم چرا که این نیرو 10 سال در جایگاه خود کار کرده است و نه می توانی عوضش کنی و نه می توانی بیکارش کنی چرا که تبعات روانی دارد و در واقع این نیروی تو نیست.
اگر بخواهیم مهندسی فرهنگی کنیم کما اینکه بخواهیم هر عرصه دیگری را مثل اقتصاد مدیریت کنیم نباید خودمان را گول بزنیم، الان داریم خودمان را گول می زنیم. الان وقتی وضع اینگونه است یک مدیر در هر سطحی نمیتواند به تنهایی همه امور را مدیریت کند. وقتی می بیند در اطراف وی دیگران دارند خودشان را گول می زنند این مدیر نیز کاری از پیش نمی برد. پس باید برای به سرانجام و سامان رساندن امور و برای مهندسی کردن این عرصه اول هر چه داریم بریزیم روی میز و بعد هم من مدیر و متولی باید کسی باشم که خودم این مسیر را کاملا پذیرفته باشم چرا که اگر نپذیرفته باشم این اتفاق نمی افتد. ما اگر پذیرفتیم که باید مثلا از سیستم عادت استفاده کنیم برای اینکه به استفاده از حجاب عادت کنیم. یک موقع است طرف می گوید من این شیوه را قبول ندارم خوب می گوییم عیبی ندارد اما حجاب را قبول داری که می گوید بله و ما روی تغییر روش بحث می کنیم ولی یک وقت است طرف روی همان موضوع حجاب با ما اختلاف نظر دارد و ما با او تعریف واحدی از اینکه جامعه باید به این نوع پوشش،حجاب، فیلم، موسیقی، برنامه، تئاتر و غیره برسد نداریم در چنین صورتی که ما با هم در اهداف اختلاف نظر داریم اصلا رسیدن به راهکار واحد به نتیجه نمی رسد و استفاده از راهکار عادت هم به عنوان یک روش برای رسیدن به فرهنگ مطلوب جواب نمی دهد.
اینکه شما گفتید برای موفقیت ما باید ابتدا هر چه داریم را بریزیم روی میز آیا با شرایط عملا همین گام اول محقق شدنی است؟
نه من به عنوان یک آدمی که درون یک مجموعه فرهنگی هستم و طبیعتا فقط درون یکی از این مجموعه های فرهنگی هستم و نه چند مجموعه فرهنگی و به عنوان کسی که هم در امر اجرا در حال دست و پنجه نرم کردن با امور است و هم به عنوان کسی هستم که می تواند بگوید آقا من در حوزه فکر ونظر مدتی در بیرون در مورد فرهنگ کار کردم و داد زدم می گویم که ما متولیان فرهنگی تا با خودمان به نتیجه نرسیم مهندسی فرهنگی به نتیجه نمی رسد. اینکه شما می گویید محقق می شود یا نمی شود این همان علامت سوال من هم هست. آیا مهندسی فرهنگی با سمیناری که برگزار کردیم واقعا حل شد و تمام شد رفت، آیا برگزاری این سمینار لازم نبود؛ معتقدم آن هم در حد خودش لازم بود. اما تا این مهندسی فرهنگی محقق نشود کارها سامان نمی یابد. این فقط یک تلنگر است که متولیان فرهنگ در همه حوزههای مختلف صدا و سیما، وزارت ارشاد، سازمان تبلیغات، حوزه های علمیه، وزارت آموزش و پرورش که باید بپذیریم این نهاد یک خانواده بزرگ فرهنگی است و جز آنهایی است که می شود مثل حوزه های نظامی روی آن سرمایه گذاری کرد چرا که پادگان دارد و نیروهای این حوزه هشت ساعت در اختیار شما هستند. در این کشور من بدبخت ارشاد واقعا سهمم کوچک است ولی اگر دو جا یکی آموزش و پرورش و دیگری صدا و سیما به عنوان نهادهای فرهنگی که متولیان آنها می بینند حتی فرزندان خودشان روزی هشت ساعت در اختیار آموزش و پرورش هستند و در باقی ساعات نیز در اختیار صدا و سیما و تلویزیون هستند که به هیچ وجه نمی شود ارتباط مردم امروز را با تلویزیون قطع کرد متوجه اهمیت کار خود بشوند خیلی مسایل حل می شود. الان ما در خانه یک تلویزیون 14 اینچ داریم که کنترل آن هم خراب است و آنتن درست و حسابی هم ندارد. من می توانم تلویزیون بزرگ تر هم بخرم ولی می بینم همین الان هم فرزند من وقتی از این تلویزیون پنج کانال برنامه دریافت می کند دیگر تمام وقتش پر است وقتی امکان این را بیابد که برنامه های بیشتر با کنترل بیشتر دریافت کند که دیگر وضع بدتر می شود. این مثل هست که می گوید صاحب خانه بد آدم را خانه دار می کند خوب شاید تلویزیون بد ما را به یک نتایج مطلوبی برساند. اگر شما در محاسبات خودتان دقیق تر کار کنید و مثلا در خانه شرایط مطلوبی برای فرزندتان فراهم کنید و در دوران تحصیل او هم به دنبال آن باشیم که مدرسه خوبی برای تحصیل او پیدا کنیم و معلم خوبی هم داشته باشد می توانیم به نتیجه گرفتن امیدوار باشیم.
ببینید ما امروز نمی توانیم ارتباط فرزندانمان را با محیط بیرون و مثلا تلویزیون قطع کنیم. من دوستی دارم که از تلویزیون و حتی تلفن استفاده نمی کند ولی بچه های او بچه های میزانی از آب در نیامدند. تربیت بچه به دور و منقطع از شرایط جاری در جامعه تولید دستمال کاغذی است که خیلی ظریف و غیر مقاوم است. من استادی داشتم که می گفت بچه هایتان را نبرید در مدرسه ای که خیلی هم پاستوریزه باشد بگذارید فرزندتان در جامعه رشد کند و اصلا فحش هم بشنود ولی به او یاد بدهید ک فحش ندهد. شما اگر این کار را بکنید و از سوی دیگر شرایط مطلوب دیگر را نیز برای تربیت فرزندتان فراهم کنید نتیجه خواهید گرفت.
محل زندگی ما نیز خیلی مهم است چرا که فرزندان ما یا در مدرسه هستند یا در اختیار تلویزیون و یا در اختیار رفقای محلی اشان و اینجا نقش حاکمیت اهمیت می یابد که علاوه بر ایجاد مدارس مناسب به سالم سازی فضای جامعه و محلات نیز همت بگمارد.
تاثیرگذاری من پدر و مادر به دلیل اختلاف سنی که طبیعی است ما یکدیگر را درک نمی کنم خیلی کم است و من خیلی پدر خوبی باشم بتوانم خودم را بگذارم جای فرزندم و مثلا به بیست سال قبل خودم بازگردم تا شرایط امروز فرزندم را درک کرده و به او کمک کنم که شرایط امروز من و به خصوص آن حس پدری به من اجازه نمی دهد این کارها را انجام دهم. تنها کاری که باید بکنم این است که بیایم غیر مستقیم روی فرزندم کار کنم و حاکمیت هم باید نسبت به فرزندان جامعه خودش اینگونه باشد. اینجا اهرمی دست من نیست ولی حاکمیت اهرم های تحقق این مسایل را دارد و باید در این مورد کار کند.
ببینید آدم ها اگر طوری تربیت شوند که کرامت انسانی آنها به اندازه کافی رشد کرده و تامین شود این افراد دیگر بسیاری از کارها را در جامعه انجام نمیدهند و خیلی از مسایل را نمی پذیرند. یکی از عوامل تامین و ارتقای کرامت انسانی افراد جامعه شرایط اقتصادی زندگی افراد است. اینکه خانواده های ما چه وضع اقتصادی و معیشتی دارند بحث مجزایی است که در این مصاحبه مجال پرداختن به آن نیست. اما مسئله دیگری که متاسفانه قطعا خود شما هم با این مسئله درگیر بوده اید این است که مدارس ما معمولا قدیمیترین، کثیف ترین و خراب ترین ساختمانها را دارند ولی مثلا وزارت نفت، یا وزارتخانه های صنایع و امثال آنها زیباترین، جدیدترین و بهترین ساختمانها را دارند، نفس اینکه یک بچه مدرسه ای وقتی روی نیمکت شکسته و کهنه کلاس می نشیند دغدغه پاره شدن لباسش را نداشته باشد، دود بخاری نفتی کلاس او را خفه نکند یا کلاس را به آتش نکشد، کلاس کثیف باشد و نور مناسب نداشته باشد و تخته سیاه و گرد گچ او را بیازارد را در اینکه یک فرد به جای تجربه این محیط محیطی مناسب تر را برای آموزش در اختیار داشته باشد در ارتقا و تامین بهتر کرامت انسانی این فرد چگونه ارزیابی می کنید؟ اینکه وزارت نفت ما در این سال ها پول های آنچنانی خرج کرده ولی به آموزش و پرورش به مثابه یک نهاد بدون فایده که همچون وبالی بر گردن نظام مانده است و ناچارا باید پولی به آن اختصاص داد نگاه شده است. این مسئله را در مهندسی فرهنگی نظام چگونه ارزیابی می کنید؟
البته همین است و جز این هم نیست. ما یک کتابی قبل از انتخابات منتشر کردیم به نام منشور دولت اسلامی که مجموعه مواضع و خواست های مقام معظم رهبری در مورد دولت است.در این کتاب مواضع و خواسته های ایشان از دولت های سازندگی و اصلاحات در حوزه های مختلف آمده است.مقام معظم رهبری در جایی وزارت خانهای را نام میبرد و میگویند وزیر این وزارتخانه همه ساختمان را با سنگ مرغوب تزیین کرده بوده است. ایشان می فرمایند که ما از این وزیر پرسیدیم که چرا شما این کار را کردهاید که در پاسخ گفته بودند که ما چون مشتری خارجی داریم این را ساختهایم که کیفیت سنگها را ببینند و بیشتر ارتباط داشته باشیم.
مقام معظم رهبری به آنها میگویند میتوانستید یک نمایشگاه سنگ ترتیب دهید و درآنجا بیشتر به این هدف برسید.
منظورم این است که برخی مدیران ما در این کشور سرمایه گذاری را در سنگ حساب می کنند و نگاه آنها این نیست که آموزش و پرورش یک سرمایه است و تفاوتش این است که ما در وزارت مثلا صنایع که این اتفاق افتاده است هر چه سرمایهگذاری کنیم دلار در می آوریم و در بخش آموزش و پرورش هر چه سرمایه گذاری کنیم مغز تولید می کنیم. اگر ما عاقل باشیم در این سوال قدیمی که علم بهتر است یا ثروت کدام را انتخاب می کنیم.
وقتی شما در حاکمیت تان مدیرانی داشته باشید که همه تصورشان از سرمایه گذاری همان به نمایش گذاشتن سنگ برای فروش است و نمی فهمد که اینجا سرمایه گذاری دیگری هم می توان کرد که نتایج بسیار بهتری داشته باشد و بعد اعتبارات بودجه شما هم بر همین اساس تنظیم و توزیع می شود وضع از این بهتر نخواهد شد.
در پایان می خواهم بفرمایید که با توجه به آنچه در ظاهر می بینیم و همچنین با عطف یه این مسئله که در بستر این رودخانه ای که سطح خروشانی دارد و پر از کف است در فضایی آرام حرکت به سوی اهداف و آرمان های نظام و انقلاب در جریان است چشمانداز کلی شما از آینده چیست؟
آینده که روشن است البته نه اینکه واضح است بلکه به این معنا که آینده امیدوار کننده است.
به چند دلیل این را می گویم یکی اینکه با همه این مشکلاتی که داریم ما یک ریشه غنی و عمیق پاک و بیآلایش و بدون مواد زائد چون فرهنگ شیعی، اعتقادات درست مبتنی بر محرم و صفر و عاشورا داریم که ارتباط معنوی بین مردم و نظام را ایجاد می کند و اگر امروز نظام جمهوری اسلامی چیزی دارد به خاطر این است که به مردم ثابت کرده که ریشههایش در همین فرهنگ تشیع است و مردم احساس می کنند که مسئولان نظام و خود نظام ریشه در این فرهنگ دارند و الا آن را تحمل نمی کنند.
لذا من آینده را یقینا روشن می بینم مضاف بر اینکه ما بالاخره در راس نظام غیر از موضوعات درس آموز گذشته مثل عاشورا، موضوعات امیدانگیزی چون فرهنگ انتظار را داریم. یعنی ما الان بالاخره در مهندسی فرهنگی، سیستم و جامعه امان یک نگاهی به عقب یعنی عاشورا داریم و نگاهی به جلو داریم که همان انتظار است و همواره داریم اینگونه حرکت می کنیم که هم به گذشته نگاه می کنیم برای رسیدن به آن آینده موعود.
به همین دلیل ما نباید ناامید باشیم و اصلا حق نداریم ناامید باشیم چرا که اگر ناامید باشیم به ریشههای خودمان داریم می خندیم، چرا که این ریشه، پتانسیل و ظرفیت درونی را داریم و بعد روی ظرفیت درونی توجه نکرده و روی آن حساب باز نکنیم و به آن بها ندهیم. بنابراین باید تلاش کنیم از این ریشه تغذیه و استفاده کنیم و پمپاژ اصلی انرژی ما هم از همین منبع باشد و اگر این باشد که همین است و جز این نیست و علت آن نیز این است که ساز و کار حاکمیت و نظام ما این است. بنابراین ما تا وقتی این ریشه ها را داریم و از آنها ارتزاق می کنیم باید امیدوار باشیم و آینده را روشن ببینیم.
اما اینکه چه تضمینی وجود دارد که همواره ما از این ریشه ارتزاق کنیم و همیشه این منبع تغذیه ما همین ریشه سالم باشد. ضمانت آن ساختاری است که ما داریم، یکی ازعلامتهای سلامت این نظام این است که ظرف نظام ما ظرف سالمی است. شاید مظروف ناسالم هم در این نظام و ظرف وارد شود اما ویژگی این ظرف این گونه است که یا این مظروف ناسالم را تهوع کرده و بیرون میریزد یا آن را تبدیل به یک مظروف سالم میکند. این ظرف سالم البته قانون اساسی است و مظروف هم کسانی هستند که براساس این ظرف در آن ریخته میشوند، از رهبری گرفته تا رئیس جمهور و غیره. ممکن است یک جاهایی مظروفی مانند مجلس ششم در این ظرف بیاید که می تواند خراشی در بدنه این ظرف بیندازد اما این ظرف این ویژگی را دارد که اگر کسی خراشی در بدنه آن بیاندازد شیره ای از خود ترشح می کند که همان کسی را که به بدنه آن خراش انداخته است را بیرون می اندازد.
بنابراین ما الزاما باید به آینده امیدوار باشیم و نمی توانیم نباشیم به خاطر آنکه ظرف ما ظرف سالمی است. البته ظرف صد در صد سالم ظرفی است که از توسط معصوم درست شده باشد و نمیتوان گفت ظرف فعلی صد در صد سالم است. ما وظیفه و امکانی نداریم به ظرف صد در صد سالم برسیم مگر اینکه ظهور تحقق بیابد و اگر ظهور تحقق پیدا کرد ما به ظرف صد در صد سالم می رسیم.