کاوه بیات
از طرح و بحث نسبتاً جدّی تاسیس یک دولت کرد حدود صد سال میگذرد و در این صد سال حوزههای کردنشین خاورمیانه تحولات فراوانی را پشت سر گذاشتهاند؛ اگرچه تمامی این تحولات را از جمله مجموعهای از شورشهای مختلف جامعه عشایری کُرد بر ضد برآمدن مجموعهای از دولت – ملتهای جدید و تمرکزگرا در ایران و عراق و ترکیه، نمیتوان سعی و تلاشی مستمر و آگاهانه در جهت تأسیس دولت آرمانی مزبور توصیف کرد – بدانگونه که تاریخنگاریهای قومی کرد عنوان میکنند – ولی در عوض ناتوانی یا بیمیلی دولت – ملتهای جدید و تمرکزگرای فوق در تامین رضایت کردها به یک نوعی همزیستی توام با آسایش در این چارچوبهای نوین خود در برقرار ماندن آرزوی تأسیس یک چنان دولتی موثر بوده است.
پدیدهای که در مدت زمانی طولانی از این دوره صد ساله به رغم پیشامدهایی مساعد چون فرصتهای حاصل از دگرگون شدن نظام بینالملل در جنگهای اول و تا حدودی نیز دوم جهانی، به دلیل اتفاقنظر سه کشور ایران، عراق و ترکیه در حفظ ترتیبات موجود، کم و بیش تحت کنترل مینمود، با پیشامد تحولاتی چون فروپاشی شوروی، تلاشی ایالات متحده برای ایجاد یک نظم جدید جهانی و از همه مهمتر سیاستهای ماجراجویانه و جنایتبار صدام حسین، ابعادی یافت به مراتب متفاوت از پیش. با فروپاشی عراق در پی تحولات ناشی از جنگهای خلیجفارس، حوزه امنی در شمال عراق شکل گرفت که اینک پس از گذشت بیس سال، عملاً از یک دولت مستقل کرد چیز زیادی کم ندارد.
پیشامد این تحول کیفی در سرگذشت کردها یعنی تبدیل موضوع کرد و کردستان از یک ایده سیاسی و پا در هوا به یک پدیده عینی و پا در زمین، از لحاظ نوع نگاه ما به این پدیده، مجموعهای از پرسشهای جدید را مطرح میکند که در ادامه این یادداشت با مروری بر مواضع ایرانیان نسبت به این مسئله سعی خواهد شد تعدادی از این پرسشها نیز مورد توجه قرار گیرد.
از مراحل پایانی جنگ اول جهانی که با فروپاشی پارهای از امپراتوریهای بزرگ مانند روسیه، اتریش و عثمانی، زمینه بر تأسیس انبوهی از کشورهای جدید فراهم شد و همچنین بیان آرزوی تحقق نایافته تاسیس تعدادی کشور دیگر، مجموعهای از مسائل جدید بر مسائل دیرینه جهان افزوده شد؛ مسئله کرد و کردستان نیز از آن زمره است. در میان انواع آراء و عقاید متفاوت و متعارضی که در آن دوره برای ترتیب یک نظم نوین منطقهای مطرح شد از تأسیس یک دولت کرد در حوزههای کردنشین بر جای مانده از عثمانی هم سخن به میان آمد که حتی در همان مقطع اولیه نیز با سایر آرای مطرح شده از سوی دیگر دوایر همان قدرتها در تعارض قرار داشت؛ از جمله با تأسیس یک دولت آسوری و یا ارمنی در همان حدود به گونهای که به آسوریها و ارمنیها نیز وعده داده شد.
پارهای از این «مسائل» در همان مراحل نخست کار «حل و فصل» شدند؛ از جمله مسئله آسوریها که در آغاز جنگ اول جهانی به وعده استقلال به میدان جنگ گام نهادند و طی چند مرحله از میان رفته و آواره شدند و یا مسئله ارمنیها که کم و بیش سرنوشت مشابهی را تجربه کرده و در نهایت به حداقلی از موجودیت ممکن اکتفا کردند؛ پارهای از این مسائل نیز همانند مسئله کرد و کردستان نه فقط «حل و فصل» نشدند بلکه با توجه به بیقراری بنیانی نظم نوین حاصل از آن فرایند، ابعاد گستردهتری هم پیدا کردهاند.
تحولات و رخدادهایی از این دست از سه منر متفاوت میتوانند مورد توجه قرار گیرند؛ یکی منظر قدرتهای بزرگ ذینفع است که در نهایت سبکسری و سهلانگاری به نحوی که در خلال مذاکرات و تصمیمگیریهای پایانی جنگ اول جهانی هم دیدیم به نام ترتیب یک نظم جدید جهانی ولی برای حل و فصل مسائل آنی که در پیشروی داشتند انبوهی از طرحهای خام و نسنجیده را طرح کردند که هنوز کل خاورمیانه با تبعات و پیآمدهای آن دست به گریبان است. در این طرحهای خام و نسنجیده هم به مجموعهای از مواعید متعارض به اقوام و ملل منطقه میتوان اشاره کرد که وعدههای متناقض به اعراب و یهودیها از مهمترین و تأسفبارترین آنهاست و هم مجموعهای از مواعید بیاساس به دیگر ملل و اقوام که به نمونههایی از آنها اشاره شد.1
دیگری منظر کشورهای برآمده از این مداخلات و دستکاریها هستند که خواهناخواه مجبورند در همین چارچوب تحمیلی و موروثی نه فقط با اجزاء ترکیبیه ناسازگار خود بلکه با همسایگان خود هم کلنجار بروند و در نهایت به ثبات در خور توجه و پایداری نیز دست نیابند. عراق و مسائل مختلف آن – از جمله «مسئله» کرد – یکی از نمونههای برجسته این مقوله است.
و دیگری منظر پارهای از کشورهای قدیمی این حوزه است که آنها را میتوان به کهن تخته سنگهایی توصیف کرد بر جای مانده در اینگونه سیلابهای مقطعی که با تکیه بر پیشینهای از موجودیت و دولتمندی، گاه نظارهگر دور و منفک این رخدادها میباشند و گاه نیز ناظر نگران این تلاطم و امکان جای کَن شدن این تخته سنگ در بالا و پایین شدنهایی از این دست. این کشورها نیز همانند مقوله پیشین، جز سر کردن با این چارچوب تحمیلی و نامطلوب و تلاشی مستمر برای حل و فصل مسائل ناشی از بازتاب این مسائل در درون مرزهایشان، چارهای ندارند. ایران و مسائل مختلفش، از جمله «مسئله» کرد آن نیز از نمونههای برجسته این مقوله است.
در حالی که در رویکرد غالب آن دوره و بسیاری از ادوار بعدی الی یوم حاضر، کشورهایی چون ایران راه رسیدگی به این مسائل را – مسئله کرد، مسئله بلوچستان، مسئله هرات، مسئله آذربایجان و تعدادی از دیگر مسائل مشابه – در تعامل یا تقابل با عوامل اصلی به وجود آمدنشان جستجو کردهاند، یعنی تعامل یا تقابل با روش و انگلیس در یک مرحله و دولتهای جایگزین منطقهای در یک مرحله دیگر و یا ترکیبی از هر دو، در حواشی این دیدگاه مسلط، دیدگاه دیگری هم مطرح شد که در عین نادیده نیانگاشتن دیدگاه متعارف فوق، سعی داشت با تاکید بر پارهای از مشترکات فرهنگی، برای توضیح و در نتیجه حل و فصل این مسائل یک رویکرد متفاوت جستجو کند. دکتر محمود افشار از مهمترین نمایندگان ادوار اولیه این سعی و تلاش بود که در سالهای نخست دهه 1300 شمسی بر آن شد با ارائه تصویری از موقعیت استراتژیک ایران و مخاطرات رنگانگی که آن را تهدید میکرد – رنگهای سفید (روس)، آبی (انگلیس)، زرد (ترک) و سبز (عربی) و سیاه (جهل و استبداد) – از لزوم فکر کردن به راهحلهایی متفاوت و احیاناً اساسیتر سخن بگوید.2 در چارچوب راه نجات متصور او، یعنی همگرایی و هسویی عناصر ایرانینژاد منطقه در برابر پارهای از مخاطرات مشترک که این عناصر را تهدید میکگرد نه فقط برای مهار پارهای از این مسائل، بلکه برای حل و فصل نهایی آنها نیز چشماندازی ترسیم شد. در این دیدگاه برای مسئله کرد و کردستان – با شرایطی چند – تشکیل یک «دولت کوچک ایرانینژاد در آن حدود» - [کردستان عثمانی] – بیضرر دانسته شد.3 تشکیل این دولت جدید که لابد هم «خطر زرد» را تضعیف میکرد و هم عامل بازدارندهای در برابر «خطر سبز» بود، با توجه به مجموعهای از تلاشهای همزمان برای نزدیکی با دیگر عناصر منطقهای، میتوانست قدمی باشد برای تقویت محور ایرانی مورد بحث. حتی چهرههای محافظهکار و محتاطی چون محمدعلی فروغی نیز در آن دوره بر این باور بودند که اگر «... مأمورین دولت ایران قدری عاقل باشند و طمع را کم کنند و دست تعدی و اجحاف را از سر اکراد کوتاه کنند...[و] روزی خیال کردستان مستقل قویت بگیرد کردهای ایران برای ما اسباب زحمت نخواهند شد و شاید که جنبه ایرانی آنها غلبه کند و هیچ آسیبی به ما نرسد بلکه منتفع هم بشویم...» 4
در کنار این گرایش، با پیشآمد انقلاب اسلامی، نوع دیگری از فرض و تصور یک پیوند خاص و ویژه نیز بر اینگونه قدیمیتر افزوده شد؛ یعنی همسو و همراه تلقی کردن جهان اسلامی، همانگونه که دیدگاه پیشین در چارچوبی مشابه هر چند محدودتر جهان ایرانی را همراه و همسو تلقی میکرد. از نوع همزیستی و حتی تلاشی متأخر و اینک پس نشسته برای تلفیق آنها در مراحل بعد نیز نشانههایی ملاحظه شد. اگر چه بنا به مجموعهای از دلایل مختلف که در ادامه این یادداشت به جوانبی از آن اشاره خواهد شد طرح چنین آرائی هیچگاه نتوانست در مقام یک گزینه جدّی عرض اندام کند و در عمل مجبور بودهایم بنا به اقتضای محدودیتهای ناشی از یک دولت – ملت بودن، عمل کنیم ولی آثار ناشی از سنگینی سایه آن بر دیدگاههای منطقهای ایران و جذابیتهای آشکار و نهانش هیچگاه از نظرها دور نبوده است.
اگر به همان نگاه پان ایرانیستی بازگردیم انبوه تعارفاتی که در این نود سال در یگانگی کردها و ایرانیان، پارهتن بودن این و آن، بین نخبگان هر دو طرف رد و بدل شده افزونتر از آن است که به ذکر نمونههای فراوانی از آنها نیاز باشد؛5 علاوه بر آثار راهگشا و تعیینکنندهای چون کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او رشید یاسمی که در دوره رضاشاه منتشر شد و حساب علیحدهای که از همان ایام بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی کرد در رویارویی با آنکارا و بغداد برای ایران باز کردند، در مطالب گرد آمده در همین مجموعه نیز با نمونههای فراوانی از اینگونه انتظارات مواجه شدیم.
اگرچه تمامی دلایل و شواهد تاریخی و فرهنگی نیز مؤید یک چنین برداشتی هستند و از پیوستگیهای مزبور حکایت دارند اما در عین حال نمیتوان نادیده گرفت که طرح یک چنین مطالبی حداقل از لحاظ حقوق بینالملل با محدودیتهایی اساسی روبرو است؛ همانگونه که نمیپسندیم پارهای از کشورهای همسایه بخشی از گروههای جمعیتی کشور را بنا به مجموعهای از دلایل واهی یا واقعی، مشمول یک پیوند خاص و ویژه قرار دهند، خود نیز نمیتوانیم برای برخی از گروههای جمعیتی کشورهای همسایه مناسبات مشابهی را تعریف کنیم. بعلاوه با صرفنظر کردن از عوامل موهومی چون «خصوصیات نژادی»، پیوندهایی از این دست با تفاوتهایی چند از لحاظ قدمت و یا ماهیت، در مورد نوع ارتباط ما با بسیاری از دیگر اقوام و ملل همسایه نیز صدق میکند. بنابراین طرح یک چنین راهکارهای خاص و ویژه نیز با اما و اگرهای فراوانی توأم است. اگر در یک مورد ویژگیهایی چون اساطیر مشترک و پیوندهای زبانی زا بتوان پررنگ دانست در مورد دیگری هم برای مثال میتوان از نقاط مشترک و مؤثری چون باورهای شیعی نام برد و قس علیهذا.
در نقد و ارزیابی چنین رویکردهایی حال اگر ابعاد حقوقی کار را نادیده بگیریم عامل مهمی چون فقدان زمینه و انگیزه لازم در کل حوزه مورد بحث – جهان ایرانی یا اسلامی – را برای شکلگیری یک چنین همگرایی و ائتلافی نمیتوانیم نادیده بگیریم. خرد و ناچیز بودنِ ماحصل کار در صورت تحققش در پارهای از موارد را نیز میتوان از دیگر دلایل اصلی این بیهودگی دانست. در ادامه نیز در توصیف دیگر کاستیهای این نگاه به ایجاد یک مرزبندی غیرضروری با دیگر ملل و اقوام منطقه میتوان اشاره کرد آن هم به قیمت نادیده گرفتن پارهای از دیگر رشتههایی خواهد بود که میتوانند همانند همان «عناصر مشترک» در مقام تقویت گونههایی دیگر از همگرایی عمل کند و از همه مهمتر روشن نبودن جهتی است که این دولتهای کوچک و بزرگ «ایرانینژاد» یا «اسلامی» بنا به متغیرهای منطقهای و مصالح خود میتوانند در پیشروی داشته باشند.
ذکاءالملک فروغی در اشاره به یک خط مشی مطلوب در قبال کرد و کردستان از شرط عقل و کم کردن طمع صحبت کرده بود که هیچگاه تحقق نیافت و دکتر محمود افشار نیز در توصیف خود از حوزههای کردنشین ایران، در اشارهای تلویحی به مسئله کردستان خودمان از اتخاذ نوعی سیاست داخلی سخن گفته بود که «... به مرور زمان ولی هر چه زودتر کردهای ایران... با سایر ایرانیان آمیخته و یکی شده، فرقی در میان نماند...» و راه آن را نیز در «... تاسیس مدارس در آن نواحی، ترویج زبان فارسی، تعلیم تاریخ ایران و تولید حسن ایرانیّت در میان اهالی...» دیده بود. قاعدتاً «یک دولت کوچک ایرانینژاد»در آن سوی مرز را نیز با خصوصیاتی متناسب و سازگار با این شرایط میپسندید. حال آنکه نه فقط در آن سوی چنین خبری نیست بلکه به نظر میآید نوع نگاهی که در آن سامان در حال شکلگیری است مالاً هر آنچه را که در این نود سال برای «تولید حس ایرانیّت» در مناطق کردنشین خودمان سرشتهایم، پنبه کند. مضافاً به اینکه همین «دولت کوچک ایرانینژاد» در همین حال نزار نیز در نوع نگاهش به دیگر حورههای کردنشین منطقه از یک بار الحاقگرایانه جدّی برخوردار است که به سختی آن را بتوان نادیده گرفت. چرا که نقطه اوج و تعالی خود را در تأسیس یک دولت – ملت واحد و فراگیر میبیند که قرار است تمامی این حوزههای متشتت و چند پاره کُرد را گرد هم آورد.6
تأکید بر یک چنین نکات ناخوشایندی از آن رو لازم است که به نظر میآید فرض و تصور وجود یک رابطه خاص و متفاوت در این حوزه از دیرباز بر مناسبات ایران و کردها سنگینی کرده و قاعدتاً بر پایه یک چنین تصویر و تصور نابجایی راه به دور نمیتوان برد.
در زمینههایی از این نوع اگر از یک بیان احساسی و نوعی همدلی گنگ و مبهم سخن در میان باشد که تاریخ فرهنگ این سرزمین نیز دلایل و شواهد فروانی را در تأییدش میتواند ارائه کند، از «پاره تن» سخن گفتن هم رواست، ولی اگر از اتخاذ یک رویکرد مشخص سیاسی نسبت به جهان پیرامون صحبت میکنیم طرح چنین مطالبی بیمسئولیتی است. این پاره تن نامیدنها بیش از آنکه مبیّن رویکردی حقیقی باشد و متضمن رعایت مسئولیت فرض یک چنین پیوندی، آرایه و پیرایه یک استفاده ابزاری متقابل بوده است و بس. گروهی در آن سوی مرز از سر استیصال در رویارویی با قدرتهایی ناسازگار، در جستجوی ملجاء و پناهگاهی، هر از گاه این نغمه خوشایند را ساز کرده، ما نیز آن را به دل گرفته، و متقابلاً هرگاه منافعمان اقتضا کرد ردیف و گوشهای نیز بر آن افزوده، در رقابت ورویارویی با همسایگان ناسازگار، از شورش کردهای منطقه حمایت کردیم.
امید به بهره برداری از شورش کردهای ترکیه در اواخر دهه 1300 شمسی – شورش احسان نوری پاشا در آرارات – برای گرفتن مجموعهای از امتیازات مرزی از ترکها از جمله این وسوسهها بود که به رغم ایرانخواهی آشکار کمیته خویبون، نظر به اقتدار نظامی ترکها به سرعت کنار گذاشته شد. در این میان با اشغال ایران توسط متفقین در خلال جنگ دوم جهانی، در جریان ماجرای «جمهوری مهاباد» برای چند سال خود قربانی استفاده ابزاری شوروی از مسئله کرد و کردستان شدیم که طبیعتاً با رد و بدل تعارفاتی از آن دست نیز توأم نشد. برخلاف تجربه ناموفق دوره آرارات، تلاشِ بعدی ما در این زمینه حال اگر نگوییم از لحاظ مصالح «پارهتن»، لااقل از نظر منافع ملی کشور جواب داد و به نتیجه مطلوب رسید: بهرهبرداری از شورش ملامصطفی بارزانی بر ضد بغداد در دهه 1350 که عراقیها را به پذیرش توافقنامه الجزیره وادار کرد. در ادامه به مجموعهای از اقدامات مشابه در خلال جنگ هشت ساله ایران و عراق میتوان اشاره کرد که در مجموع با پیشامد رخدادهایی چون بمباران شیمیایی حلبچه برای خود کردها نتایج دهشتباری به بار آورد. نتایج دهشتبار بعدی، دست زدن به یک شورش نافرجام بر ضد صدام حسین در خلال جنگ اول خلیجفارس – تا جایی که میدانیم – دیگر به ما ربطی نداشت، خطری بود که خود کردند و با پیش آوردن آخرین مرحله از سیاستهایی جنایتکارانه صدام – عملیات انفال و غیره – تا آستانه انهدام نیز پیش رفتند.
البته برخلاف دلتنگیهایی که هر از گاه از سوی کردها عنوان میشود – ما ز یاران چشم یاری داشتیم ... – در بسیاری از موارد نیز به راستی نمیتوان از «فریب» کردها یا «سوءاستفاده» ایران از فرضیه خاص و ویژه بودن روابط طرفین سخن گفت، زیرا طرف مقابل نیز با از سر گذراندن انبوهی از تجارب مختلف کسی نبوده که جز محاسبات سیاسی زمانه، معیار دیگری را در پیش داشته باشد، به ویژه آن که نوع مشابهی از این سیاستها راهر چند درابعادی متفاوت و احتمالاً با تعارفهای کمتر خود ترکها و عربها نیز در رویاروییهای منطقهای خود دنبال کرده و میکنند و در مقاطعی از این یا آن گروه کرد همسایه بهرهای بردهاند و در کنار تحولاتی از این دست که به سیاستهای منطقهای ایران و ترکیه و عراق و حتی سوریه مربوط میشود، خود گروههای کرد نیز در بازی دادن این قدرتها برای پیشبرد منافع خود ید طولانی داشته و دارند. تغییر پی در پی مواضع بارزانیها و طالبانیها در مناسباتشان با تهران و بغداد در خلال جنگ ایران و عراق و تحولات بعدی یا پیوندهای دائما در حال دگرگونی پ.ک.ک. در دوره اوج فعالیتهایش، خود از یک چنین عرصه سیالی حکایت دارد. از این رو در این عرصه پر حادثه، از یک رابطه خاص و ویژه سخن گفتن، یک رکن ثابت و پایدار را جستجو کردن، جز یک تصور موهوم و ایجاد مجموعهای از انتظارات و مسئولیتهای بیهوده، چیز دیگری نیست.
علاوه بر این از عرصهای سخن در میان است که عجالتاً جز در یک مورد، هیچ رنگ ثابت و پایداری ندارد: رنگ سفید سالهای نخست دهه 1300 که بیش از صد سال تسمه از گرده این مملکت کشید تبدیل به موجود کم و بیش بیرنگی شده است؛ رنگ آبی با تمام معایب و محاسنش جای به قدرتی دیگر سپرده با معایب و محاسنی متفاوت؛ رنگ زرد در حال تجربه یک دگرگونی اساسی و غیرقابل پیشبینی است؛ رنگ سبز مورد بحث نیز به رغم سعی و تلاشهایی چند هیچگاه به یک پدیده منسجم و نیرومند تبدیل نشد. رنگ یا رنگهایی دیگری نیز در شرق در حال برآمدن هستند که به نظر میآید در مورد تأثیر درازمدت آنها بر سرنوشت کشورمان هیچ تصور روشنی در ذهن نداریم. آنچه در این میان هنوز به قدرت خود باقی است رنگ سیاه جهل و استبداد است که در بسیاری از این سالها در اثر تلألؤ دیگر رنگها، مغفول و نادیده ماند و زمینهساز کارآیی و تأثیر رنگهایی از آن دست شد.
در این حوزه نیز همانند بسیاری از دیگر حوزههای جهان معاصر، یک راه آسان، یک راه «ایرانی»، یک راه «اسلامی» یا به قول اهل تردید یک راه «ایرانی – اسلامی» خاص و ویژه وجود ندارد؛ باید به همان قواعد کسالتبار، خستهکننده، پیش پا افتاده و متعارف دیپلماسی ساخت؛ تحولات قابل پیشبینی را شناسایی کرده، برای مقابله با آنهاخط مشیهایی را طرح کرد و برای اتخاذ مجموعهای از سیاستهای جدید و متفاوت در صورت پیشامد حوادث غیرقابل پیشبینی آمادگی لازم را داشت و آنگاه در عرصهای شفاف و عاری از هر تعارف و مجاملهای به پیگیری منافع ملی کشور فکر کرد. احتمالاً در یک چنین چارچوبی بهتر میتوانیم از عهده مسئولیتهای ملی و منطقهای خویش برآییم تا طرح آراء نسنجیده و فاقد هرگونه پشتوانه عملی. ولی از آنجایی که طرح و تنظیم یک چنین چارچوبی – به دست آوردن تصویری جامع از کل موضوع، شناسایی عوامل داخلی و خارجی ذیمدخل در این حوزه، برآورد تبعات احتمالی آن بر تحولات حوزههای غربی کشور (آن همنه فقط حوزههای کردنشین) و از همه مهمتر استخراج مجموعهای از سیاستهای راهبردی از این دادهها و دانستهها و پیروی از آنها در یک سطح کلان – دشوارتر از حد و توان ماست، عجالتاً تا اطلاع ثانوی به همان تصورات رایج از وجود چارچوبهای خاص و ویژه و خوشخیالیهای حاصل از آن، اکتفا خواهد شد.