ضیا مصباح
آیا مداخله آمریکا در ایران ـ در درازمدت ـ به نفع آن کشور بود؟ آن طور که جرج مکگی مینویسد: «نتایج کودتا در ایران از دست رفتن چشمگیر اعتمادی بود که قبلا ملل جهان به آمریکا بسته بودند. به ویژه ملتهایی که در راه کسب آزادی و استقلال خود مبارزه میکردند.»(1)
«وقتی آمریکا در ایران روشی متضاد با گذشته در پیش گرفت، مللی که به آن کشور به عنوان مدافع آزادی و دموکراسی مینگریستند، به کلی سرخورده شدند و از توهم بیرون آمدند»، آن طور که ویلیام دوگلاس، قاضی سرشناس آمریکایی اظهارنظر میکند: «مصدق که افتخار دارم او را دوست خود بخوانم، براساس تعریفی که لافولت ـ نوریس از دموکراسی به دست میدهد، یک دموکرات واقعی بود. ما با انگلیسها همدست شدیم تا او را خرد کنیم.
گرچه در این کار موفق شدیم اما از آن پس دیگر در خاورمیانه «آمریکایی» اطلاق شرافتمندانهای محسوب نشد.»(2) ایالات متحده آمریکا موفق شد مصدق را که توانسته بود برای نخستین بار پس از دهها سال به کشورش احساسی از غرور ملی بدهد و اساسی برای یک دموکراسی مشروطه واقعی بریزد، درهم بشکند. بدتر از این آمریکا ایفای نقش حامی و محافظ یک شاه خودکامه را بر عهده گرفت ولی تا سال 1978، یعنی وقوع انقلاب در ایران متوجه نشد که سیاستش از اساس نادرست بوده است.
امروز پل نیتز یکی از سیاستمداران فراوانی در آمریکاست که عقیده دارند ایالات متحده آمریکا با مقید کردن خود به حفظ چیان کای شک، در چین و شاه در ایران مرتکب خطای فاحشی شد.(3) جیمزبیل، در اثر تحقیقی جامع خود تحت عنوان «تراژدی روابط ایران و آمریکا» به حق اظهارنظر میکند: عملیات پنهانی آمریکا در ایران در سال 1953 اعتبار آمریکا را متلاشی کرد. این عملیات نسلهای مهمی از ایرانیان را از آمریکا جدا کرد و زخم بازی به وجود آورد که 25 سال است خون از آن جاری است.(4)
«انقلاب ضد آمریکایی و ضد شاه سالهای 79 ـ 1978 نشان داد که بحرانهای کنونی غالبا فورانی از وابستگیهای طولانی اجتماعی و سیاسی گذشته است.»(5) ایالات متحده با اقدام بیمطالعه خود ملیون را نیز در میان گروههای دیگر به سوی افراطیگری و انتقامجویی کشاند. وقتی آیتالله امام خمینی پیشتازی نبرد علیه شاه را بر عهده گرفت و او را یک آلت دست آمریکا خواند، میلیونها نفر به سوی او جذب شدند. درواقع کودتای 1953در سینه خود بذر انقلاب بعدی را پرورش داد.(6) در این مساله تردیدی نیست که آمریکاییها و انگلیسها مسوولیت سنگینی نسبت به مصایبی که به ایرانیان تحمیل شد، بر دوش خویش دارند.
مصدق و دادگاه فرمایشی
با سرنگون کردن حکومت مصدق و زندانی کردن رهبران ملی برای انگلیس با پشتیبانی آمریکا فقط یک مساله، یعنی اطمینان یافتن از این امر باقی مانده بود که از جانب مردم علیه حکومت زاهدی و مساله معامله کنسرسیوم تعارضی ظهور نخواهد کرد. شاه که به وسیله مصدق و دیگران که او را متهم به همکاری با انگلیسها کرده بود و از این جهت سخت موجبات خفت و خواریاش را به وجود آورده بودند، برای تحقق این امر اشتیاقی حتی بیش از خود انگلیسها و آمریکاییها نشان میداد، تصمیم گرفت معارضان خویش را تسلیم دادگاههای نظامی کند.
دولت زاهدی تمام اقدامات احتیاطی را به عمل آورد تا مطمئن شود در برابر مساله محاکمه مصدق در دادگاه نظامی با عکسالعمل شدید مردم مواجه نخواهد شد. محاکمه زمانی انجام گرفت که حکومت نظامی برقرار شده، هر گونه تظاهرات ممنوع شده، روزنامههای طرفدار جبهه ملی به محاق توقیف افتاده و رهبران ملی و تودهای گرفتار زندان شده بودند. درواقع بسیاری از اشخاص که مظنون به مخالفت با رژیم بودند قبلا قلع و قمع شده بودند. محاکمه مصدق در دومین هفته نوامبر 1953 حدود 20آبان 1331 آغاز شد.
شاه شخصا سپهبد نصرالله مقبلی را به ریاست دادگاه و سرلشکر حسین آزموده را به عنوان دادستان نظامی برگزیده بود. دادگاه سرهنگ جلیل بزرگمهر را نیز به عنوان وکیل فرمایشی مصدق تعیین کرد اما سرهنگ بزرگمهر در جریان دادگاه نشان داد آن طور که خیال میکردند، رام و مهار دستگاه نیست و سرکشتر از آن است که فکر میکردند.
آزموده در ادعانامه خود مصدق را به داشتن مقاصد شوم برای نقض قانون اساسی متهم کرد و گفت وی در نظر داشته سلطنت را لغو و رژیم کشور را به جمهوری تبدیل کند و برای اجرای این منظور مصدق از اجرای فرمان شاه برای برکناری خویش اطاعت نکرده و مردم را علیه مقام سلطنت شورانده است و با تأکید بر این مساله که اقدامات مصدق در حکم خیانت به قانون اساسی، سلطنت و کشور بوده، از دادگاه برای او تقاضای صدور حکم اعدام کرد.(7)
شادروان دکتر محمد مصدق ضمن رد این اتهامات گفت آنچه مردم ایران شاهد آن هستند به راه انداختن محاکمهای از جانب بیگانگان است تا به وسیله آن، به هدفهای خود جامه عمل بپوشانند و اضافه کرد نه تنها او مخالف سلطنت نبوده بلکه در این میان اگر کسی برخلاف قانون اساسی رفتار کرده، شخص شاه بوده که به موجب همان قانون اساسی حق صدور فرمان عزل او را نداشته است و تاکید کرد هنوز خود را نخستوزیر قانونی ایران میداند و اگر اتهاماتی علیه او وارد باشد باید به آن در یک دادگاه غیرنظامی که ویژه محاکمه وزراست رسیدگی شود.
آزموده در پاسخ، به شدت به مصدق حمله کرد و او را دروغگویی پست و بیشرم خواند که در رشته خیانت و جنایت دکتری گرفته و تا آن حد پیش رفت که این بزرگمرد را متهم کرد تحت پوشش ساختگی مبارزه با استعمار تمام کوشش خود را به کار گرفت تا نهضت ضد استعماری ایران را که پیشتاز آن کسی جز شخص شاه نبوده، منحرف کند و گفت مصدق دشمن اسلام است و اصولا به روز خلقت جهان توسط خداوند و روز قیامت ابدا اعتقاد ندارد.
مصدق جواب آزموده را با حملات تهدیدآمیزی نسبت به وی آغاز کرد و گفت: ایراد تهمت و افترا به نخستوزیری که موافق با موازین قانون اساسی انتخاب شده، ایراد تهمت و افترا نسبت به مردمی است که او را به این سمت برگزیدهاند و گفت: «هدف دادستان از این اظهارات آن است که کسی را تحریک به قتل من کرده و بعد بگوید قاتل یک متعصب مذهبی بوده است.»
در مورد اظهارات آزموده مبنی بر اینکه وی نهضت ضداستعماری شاه را منحرف کرده، یادآوری کرد که پدر این شاه را انگلیسها روی کار آوردند و تمام مردم از مبارزهای که من برای جلوگیری از سلطنت رضاشاه کردم، اطلاع کافی دارند. صحنه به یادماندنی از دادگاه، لحظهای بود که مصدق گفت عدم توافق او با شاه منحصر به مواردی بود که شاه ملاحظه و رعایت قانون اساسی را نمیکرد اما به طور قطع بدانید که عدم توافق میان پادشاهان و نخستوزیران چیز تازهای نیست و برای مثال اشاره به اختلافاتی کرد که میان ادوارد هشتم پادشاه انگلیس و استانلی بالدوین، نخستوزیر آن کشور پیش آمد اما قبل از اینکه سخنان مصدق به پایان برسد، دادستان فریاد کشید: «خفه شو و سر جایت بنشین. چطور ممکن است نخستوزیری به خود اجازه دهد با نظریات پادشاه مخالفت کند. چنین چیزی به هیچ وجه نمیتواند اتفاق بیفتد.»
مصدق نشست و در حالی که گویی در وضعی است که میخواهد چرتی بزند سر خود را روی شانه وکیل مدافعش گذارد. رییس دادگاه چندین بار به او اخطار کرد که بلند شو و به مدافعات خود ادامه بده اما مصدق با لحنی پر از کنایه جواب داد: «چون من از فرمایشات آقای دادستان نظامی لذت میبرم، ترجیح میدهم تمام مذاکرات دادگاه توسط ایشان انجام شود.»
همان طور که الول ساتن در کتاب خود نوشته است: «پیرمرد با نکتهسنجی کامل، جلسه رسمی دادگاه نظامی را تبدیل به یک صحنه کمدی مسخره کرده بود.»(8) محاکمه مصدق در طول برگزاری مذاکرات کنسرسیوم نفت انجام میشد و او طی آن مکرر مساله نفت را مطرح میکرد و میگفت این یک خیانت آشکار است که قانون ملی شدن نفت را نادیده بگیرند و قراردادی براساس 50 -50 ببندند و از این راه نیمی از ثروت مردم ایران را دودستی تقدیم ثروتمندترین کمپانیهای جهان کنند و به این نکته اشاره کرد که وقتی بعضی از قدرتهای خارجی بالاخره به این نتیجه رسیدند که من حاضر نیستم حاکمیت و ثروت ایران را در اختیار آنها بگذارم، دست به هر اقدامی که میتوانستند زدند تا موجبات سقوط مرا فراهم کنند.
او دادگاه را به علت اینکه حاضر به محاکمه شخصی شده که با پیروزی کامل وظیفه دفاع ایران را در شورای امنیت سازمان ملل متحد و دادگاه جهانی انجام داده، به شدت تحقیر کرد. مصدق به تضاد شدیدی که میان اصناف یک دادگاه بینالمللی و یک دادگاه خارجی که در داخل کشور تشکیل شده، اشاره کرد. جاندارترین و گویاترین بخش از بیانات مصدق در دادگاه آن قسمتی بود که درک سیاسیاش را روشن میکرد و به تشریح دلایل سقوط خویش پرداخته بود.
این قسمت در آخرین دفاع مصدق به شرح زیر آمده است: «در طول تاریخ مشروطیت ایران، این اولین بار است یک نخستوزیر که طبق موازین قانونی انتخاب شده به زندان میافتد و هدف چنین اتهاماتی قرار میگیرد... به من اتهامات بسیار وارد شد اما خود میدانم که از میان تمام آنها مرتکب بیش از یک مورد نشده و آن یک مورد این است که تسلیم تمایلات بیگانگان نگردیدهام.
در سراسر دوران نخستوزیری خویش، در زمینه مسایل مربوط به سیاستهای داخلی و خارجی فقط یک هدف را دنبال کردهام و آن حاکمیت ملت بر سرنوشت خود بوده است... . من به این نتیجه رسیدهام که بدون حفظ آزادی و استقلال برای ایرانیان ممکن نخواهد بود بر موانع بیشماری که بر سر راه نیل به رفاه و عظمت آنان وجود دارد، چیره شوند و در این جهت بهترین مساعی خویش را به کار بستهام... .
این واقعیتی است که با نحوه رفتاری که با من در پیش گرفتهاند، میخواهند درسی به دیگران بدهند. با وجود این تنها آرزویم این است که ملت ایران به درستی عظمت و اهمیت جنبش «استقلالطلبانه» خود را کاملا درک کند و تحت هیچ شرایطی از این هدف شرافتمندانه منحرف نشود.... برای مدت زمانی بیش از یک قرن سیاستهای مهلک و منحرف بیگانگان بر سرنوشت سرزمینمان اثر گذارده است... .
من خصوصا توجه میدهم به مداخلات سیاسی و اقتصادی قدرت امپریالیستی بریتانیا و تسلط آشکار و پنهان کمپانی سابق نفت آن کشور که مدت نیم قرن ما را از فرصتها و امکانات شرافتمندانهای که برای تجدید حیات خود داشتهایم، محروم کرده است. شیوهای که در رفتار با من و همکارانم در پیش گرفتهاند... به دنیا نشان میدهد اهمیت و حدود اقدامات قدرتهای خارجی که هنوز در این کشور اعمال میشود، بسیار بیش از آن است که قبلا تصور میشد. ... محاکمه من بیشباهت به محاکمه مارشال پتن نیست.
من را نیز مانند او در سنین کهولت بر جایگاه متهمان قرار دادهاند و من نیز ممکن است نظیر او محکوم شوم... اما در این میان یک تفاوت بسیار بزرگ وجود دارد، چه پتن به وسیله فرانسویان و به اتهام همکاری با بیگانگان محاکمه میشد، در حالی که من به وسیله عمال بیگانه، به علت آنکه با دشمنان ایران جنگیدهام محاکمه میشوم!»(9)
در سراسر مدت محاکمه، این رهبر ملی با تشخص از خود دفاع کرد و هرگز از اصولی که به آن اعتقاد داشت، به علت تبری جستن منحرف نشد. شاه میخواست مصدق به جرم آنکه او را ترسانیده و مجبور کرده بود به آن طرز خفتبار ابتدا به بغداد و سپس به رم بگریزد، محکوم به اعدام شده و به دار آویخته شود، اما این کار از حدود قدرت او خارج بود. مصدق هم در داخل کشور از محبوبیت فراوان برخوردار بود و هم در خارج از کشور به عنوان شخصیتی که مصممانه در برابر تسلط خارجی ایستاده، مورد احترام بسیار قرار داشت.
در جریان دستگیری او در آگوست 1953 بسیاری از شخصیتهای بینالمللی از جمله اعضای شورای امنیت سازمان ملل متحد و اعضای دادگاه جهانی پیامهایی در ستایش از مصدق به ایران فرستادند و هندرسن سفیر آمریکا به عنوان زبان وزارتخارجه ایالات متحده در تهران برای زاهدی این نکته را کاملا روشن کرد که به هیچ وجه متعرض جان مصدق نشوند.
به این ترتیب مدتها قبل از آنکه محاکمه پایان یابد، شاه تصمیم گرفت مدت سه سال برای مصدق زندان تعیین شود و این نظر خود را به اطلاع کرمیت روزولت نیز رساند.(10) و درست همین مجازات را همرای دادگاه نظامی برای مصدق تعیین کرد! وقتی رییس دادگاه رای اعلام کرد، مصدق فریاد زد: «این رای درواقع شرافت مرا در تاریخ بالا برد.» دادگاه علاوه بر مصدق، بسیاری از دستیاران او از جمله حسین فاطمی، وزیرخارجه را محاکمه و محکوم کرد.
فاطمی که طبق رای دادگاه محکوم به اعدام شده بود قبل از اجرای حکم در برابر جوخه آتش به آزموده دادستان نظامی گفت: «مرگ من، مرگ شرافتمندانهای است. مرگی است که به نسل جوان خواهد آموخت با خون خود از سرزمین خویش دفاع کنند و اجازه ندهند، خارجیان بر کشورشان مسلط شوند... وقتی من درهای سفارت انگلیس در تهران را میبستم از این حقیقت بیاطلاع بودم تا زمانی که در این کشور دربار سلطنتی حکومت میکند، انگلیس اصولا نیاز به سفارت در این شهر ندارد. (11)»
به این نحو جنبش ایرانیان به سوی آزادی از تسلط خارجی، شکست خورد. برای دورانی کوتاه و خوشنما ایرانیان به این سراب، دلخوش کردند که میتوانند استقلال واقعی خود را به دست آورند، اما به زودی درک کردند این رویایی بیش نبود و انگلیسها دوباره و این بار از طریق بستن خود به آمریکاییها، توانایی خویش را در بازگشت، حتی با وجود نیرومندترین نحوه مقابله مردم، به معرض نمایش گذارند(12).
بیش از همه لیبرالهای ایران سرخورده و مایوس شده بودند. قبل از کودتا آنها فکر میکردند آمریکا بر دنیای تازهای که دوران جنگ را پشت سر گذارده، نظم جدیدی در جهت نیل ملتها به آزادی اعمال خواهد کرد. امروزه هم مثل همیشه روابط کشورها عمدتا تابعی از متغیر منافع و قدرت است. کوششهای انجام شده که انفجار قدرت، از راه تاسیس و استقرار یک سلسله اصول و موازین بینالمللی معینی، تا حدودی تعدیل شود، اما هرگاه تعارضی میان یک قوی و یک ضعیف به وجود بیاید، هنوز این قدرت است که بیش از اصول حقوقی و اخلاقی نتیجه تعارض را تعیین میکند.
ابراهیم خواجهنوری، متفکر سیاسی به هممیهنان خود هشدار میداد، فریب توهمات ناشی از حقطلبی و عدالتخواهی را که بعضی قدرتهای بزرگ از خود نمایش میدهند، نخورند و به دقت مراقب نیرنگبازیهایی باشند که آنها تحت عنوان «سیاست» به آن متوسل میشوند(13).
اما بعد:
ممکن است این طور استدلال شود که کمپانیهای نفتی آمریکایی 40 درصد در صنعت نفت ایران شریک شدند و از این طریق میلیونها دلار سود به جیب زدند اما این امر نیازی به کودتا نداشت، چه مصدق بارها از مک گی و هندرسن به اصرار خواسته بود کمپانیهای نفتی آمریکا به ایران بیایند و نفت را در چارچوب «قانون ملی شدن» اداره کنند و جانشین (AIOC) شوند. برای بریتانیا نیز راهحلهایی که دارای جاذبهای بیشتر از کودتا بود، وجود داشت. اگر بریتانیا از ابتدا روش خود را-که چون مستعمرهای با ایران رفتار شود- متوقف میکرد و از روی نمونه کمپانی آرامکو حاضر به انعقاد قراردادی برای تقسیم منافع به صورت 50-50 میشد، ایرانیها نیز چنین اصراری به ملی کردن صنعت نفت خود نشان نمیدادند.
اما بریتانیا به عنوان یک قدرت استعماری، که بیش از یک قرن به آن خو گرفته بود، به هیچ وجه در حالوهوایی نبود که «ملیشدن» را بپذیرد و ایرانیها ناگزیر به این نتیجه رسیدند که برای رهایی از یوغ بریتانیا چارهای ندارند جز اینکه خود را به کلی آزاد کنند. نتایج بنبست محتوم ناشی از ایجاد این وضع، آن شد که انگلیس امتیازنامه (AIOC) را از دست بدهد و 60 درصد از علایق و منافع کمپانی خود را به دیگران واگذار کند.
بر اثر این امر، آنها از سال 1953 تا 1978 یعنی سال سلب مالکیت نهایی خارجیان از نفت ایران، بیش از نیمی از درآمدی را که باید از نفت ایران به دست میآوردند از دست دادند. از اواخر سال 1973 تا 1978 قیمت نفت خلیجفارس در هر بشکه از 10 تا 30 دلار متغیر بود و تولید نفت ایران از مناطق مورد امتیاز سابق (AIOC) در مقابل حق واگذاری 60 درصد از علایق و منافع خویش به دیگران دریافت کرد، با چند هفته درآمد نفت از روی 5/5 میلیون بشکه، به قیمتهایی که ذکر شد، میتوانست جبران کند، به شرطی که آقای فریزر، رییسکل کمپانی در همان سال 1951، یعنی آغاز اختلاف نفت با اصل تقسیم 50 ـ50 منافع موافقت کرده بود.
حتی پس از ملی شدن نیز فرصتهایی چندین نوبت برای انگلیس پیش آمد، به این ترتیب که ایران پیشنهاد کرد کمپانی به عنوان نماینده عامل انحصاری ایران، تمام نفت این کشور را با 35 درصد تخفیف به تنهایی خریداری کند، اما چون (AIOC) و دولت بریتانیا به چیزی کمتر از کنترل کامل رضایت نمیدادند، این فرصتها از دست رفت. آنچه از «کودتا» نصیب انگلیس شد فقط توسعه تجارت با ایران و انعقاد قراردادهای شرکت در چند پروژه عمرانی بود که توسط شاه، شخصا کنترل میشد.
سرآنتونی پرسونز، سفیر بریتانیا در تهران، قبل از انقلاب 79ـ1978 مینویسد: «ما روی شاه شرطبندی کردیم و برای سالها این قمار ثمراتش را میداد.(14)» اما آنچه در این قمارها به دست آمد، در برابر از دست رفتن عواید عظیم (AIOC)، یعنی 60 درصد از سود کمپانی در مدتی طولانی، که سر به میلیاردها دلار میزد، بس ناچیز مینمود. مساله دیگری که باید در این محاسبات مورد توجه قرار گیرد، نکث اقتصاد ایران پس از انقلاب 79 ـ 1978 است که ناگزیر منجر به کاهش شدید واردات ایران از انگلیس و دیگر کشورهای غربی شد.
پرداخت غرامتهای گزاف اقتصادی و همچنین سیاسی کودتای 1953، چیزی است که برای مدتهای مدید باید تحمل شود. سیام، وودهاوس از اعضایام.ای.6 که از طراحان اصلی کودتا بود و بعدا به عضویت پارلمان بریتانیا درآمد، اعتراف کرد عواقب اقدام بریتانیا نسبت به مشارکت در این کودتا پیشبینی نشده بود. وی مینویسد: «ما فقط بهسادگی دلمان را به این خوش کرده بودیم که خطری که نسبت به منافع بریتانیا پیدا شده بود، برطرف شده است.» هزینه چنین برداشت کوتهنظرانهای برای بریتانیا واقعا گزاف تمام شد.
از جانب ایرانی قضیه، اشتباهاتی صورت گرفت. دکتر مصدق ایدهآلیستی بود که با واقعیتهای جهان معاصر به هیچ وجه سر سازش نداشت. با عقاید جفرسن مانندش درباره اخلاق و سیاست، فکر میکرد از آنجا که در سیاست ملی کردن نفت هیچ نکته خلاف حقوق و قوانین جهانی وجود ندارد، با توسل به ارزشهای اخلاقی آمریکا و مواضع ضداستعماری آن کشور میتواند در جنگی که با بریتانیا در پیش گرفته پیروز شود. تشویق و ترغیب آمریکا در سیاست پس از جنگ برای خروج انگلیس از شبهقاره هند، برمه، مالایا و فلسطین تاثیر بسیار گذاشته بود.
احساس مصدق این بود که ایالاتمتحده، با همین روحیه کمک خواهد کرد تا ایران نیز از شر بهرهبرداری و استثمار بریتانیا خود را برهاند، به ویژه در این مورد آمریکا با ملاحظه آنکه قطع بهرهکشی بیحساب انگلیس از این کشور، موجب خواهد شد تودههای مردم وضع مرفهی پیدا و به کمونیسم پشت کنند، علاقه بیشتری نشان خواهد داد. اما او قدرت اساسی و زیربنایی ماهیت روابط آمریکا و انگلیس، پیوستگی محکم کارتل نفتی و خصوصیت سازشپذیری و انعطاف ارزشهای اخلاقی آمریکا را، که حداقل بارها در آمریکای لاتین آزمایش شده بود، خیلی دستکم گرفته بود.
مصدق، قدرت شاه را با توجه به پشتیبانی و تشویق و تاییدی که انگلیسها از او میکردند نیز دستکم گرفت و نمیدانست با این پشتیبانی، شاه میتواند چه نقش مهمی علیه او بازی کند. همچنین مصدق حتی نمیتوانست در ذهن خود هم به تصور آورد که پادشاهی حاضر شود برای منافع انگلیس از جیب تهی مردم کشور خودش مایه بگذارد.
در همان حال مصدق روی اتحاد و همبستگی، طاقت تحمل سختی و قدرت جهش و خیزش مردم کشور خود، برای نیل به آرزوهای ملی، بیش از آنچه واقعیت داشت حساب کرد و آن را دست بالا گرفت و برای تمرکز این آرزوها، به خاطر پیشبرد ایدهها به یک حزب سیاسی که درست سازمانیافته باشد نیاز داشت، اما در درجه اول روی حمایت افکار عمومی و بعد بر جبهه ملی تکیه کرد که ائتلافی از احزاب و گروههای وابسته به طبقات متضاد اجتماعی، روشنفکران و قشرهای آگاهتر جامعه، روحانیت و تجار بازار بود، گرچه این اقشار هدفهای مشترک و معینی داشتند، اما اختلافهاشان بر سر هدفها منجر به شکاف و نفاقی شد که مورد بهرهبرداری بریتانیا و اعوان و انصارش قرار گرفت، به صورتی که در پایان کار شادروان مصدق برای تکیه کردن، هیچ چیز جز افکار عمومی در اختیار نداشت.
در سال 1945، وابسته نظامی انگلیس در تهران چنین اظهارنظر کرده بود: «ایرانیها گرچه از شجاعتی که گاه و بیگاه، به صورت متناوب ظهور میکند، بیبهره نیستند ولی به داشتن آن صبغه سرسختانه و پیگیر شهامت، که خمیرمایه مقاومتهای طولانی، در شرایط و اوضاع و احوال متفاوت است، اشتهاری ندارند. (16)»
گرچه مصدق چنین نبودوبا وجود دشمنیهای سهمگین، او نسبت به اهداف خویش تا به آخر وفادار ماند و همچنان مصرانه میخواست ایران را از تسلط بیگانه برهاند و میدانست انگلیسها به او رحم نخواهند کرد، از این رو به قول دین آچسن (وزیرخارجه آمریکا قبل از وقوع کودتای 28 مرداد): «دست به اعلام جنگی زد که با تشخص آن را تا پایان ادامه داد. (17)» سیاست مصدق را آنچه به «سیاست واقعی(18)» (یا واقعبینانه) معروف است تشکیل نمیداد به نظر میآید از نظریه سیاسی ماکس وبر پیروی داشت که معتقد است: «تمام تجارب تاریخی این واقعیت را به اثبات میرساند که مرد نمیتواند «ممکن» را به دست آورد، مگر آنکه گاه و بیگاه به «غیرممکن» دست یافته باشد. »
وبر، در زمان خود خطر اصلی را برای ملت از ناحیه قدرت فرمانروایی شخص امپراتور میدید که در عین حال فاقد مسوولیت سیاسی است. مصدق این اشکال را در شخص شاه میدید که با مداخله در مسایل داخلی و خارجی کشور، جلو پیشرفت ملت خود به سوی دموکراسی پارلمانی و رهایی از تسلط بیگانه را میگرفت.
هدف جنبش ملی
آرزوی بزرگ مصدق آن بود که «سیستمی مستقر کند که مانع از سرایت و توسعه فساد شود و از این طریق به حکومت اعتبار و وزن لازم را بدهد و این امر به نوبه خود به تابعیت فرد در کشور و مشارکت وی در سیاست، معنا و جوهر مفهوم واقعی ببخشد.» (19) مصدق عقیده داشت بدون وقوع چنین تحولی، غوطهور شدن ایران در دامان مشکلات داخلی و بهرهبرداری خارجی ادامه خواهد یافت.
مصدق یک «معتقد فداکار ارزشهای روشنفکرانه «واقعی» بود که امید داشت در ایران سیستمی برقرار کند که در «مرکز ویژگیهای قابل ارزش هر جامعه» قرار داشته باشد، درست نظیر همان چیزی که ایالات متحده آمریکا و اروپای غربی مدعی دارا بودن آن هستند. از این رو به قول ریچارد کاتم: «این از خارقالعادهترین تصادفات روزگار است که رژیم او دقیقا به دست بزرگترین رهبران خود خوانده همان حکومتهایی سرنگون شد که کشورهای خویش را «جهان آزاد» میخوانند.(20)»
مصدق را با یک کودتای داخلی نمیشد سرنگون کرد، چه مخالفانش نه قدرت کافی داشتند و نه پایگاه اجتماعی. خود سیا هم اظهارنظر کرده احتمال تسلط حزب توده وجود نداشت. وقتی آمریکا و انگلیس تصمیم به اجرای نقشه کودتا گرفتند، صلاح را در این دیدند که از یک کودتای قریبالوقوع حزب توده خبر دهند و خود مصدق را نیز یک عامل پنهانی کمونیسم معرفی کنند، اما حتی خود مقامات رسمی این کشورها نیز چنین اتهاماتی را مسخره میدانستند.
کرملیت روزولت که عامل اصلی اجرای نقشه کودتا بود با این گزارش اطلاعاتی وزارتخارجه آمریکا موافقت کامل داشت که: «مصدق یک ضدکمونیست سرسخت» است. روزولت در کتاب خود اضافه میکند: «انگلیسها در مذاکره با مصدق از خود حماقت فراوان به خرج دادند... آنها حتی هیچ «ژستی» نشان ندادند که از نظر مصدق قابل قبول باشد تا از وقوع تمامی این ماجرای انفجارآمیز جلوگیری شود.(21)» جرج مکگی معاون وزارتخارجه آمریکا در زمان دموکراتها که بهتر از هرکس دکتر مصدق را میشناخت، میگوید: «به عنوان یک آریستوکرات تحصیلکرده غرب، با سوابق محافظهکارانه، مصدق هیچ دلیلی نداشت که به سوی سوسیالیسم یا کمونیسم گرایش پیدا کند.
به طور کلی... او یک ایرانی وطنپرست ملیگرا بود که هدف تمام عمرش را نیل به ریشهکن کردن چیزی که آن را تسلط خارجی -اعم از روسی یا انگلیسی- مینامید، تشکیل میداد(22). در دستگاه دولتی ترومن بسیاری با این نظریات مکگی موافق بودند و از صمیم قلب از جنبش ملی مصدق پشتیبانی میکردند. اما وقتی آیزنهاور روی کار آمد، همکاران او با مساله برخورد متفاوتی داشتند و همین تفاوت برخورد سرانجام به کودتا منجر شد.
مهمترین نگرانی دستگاه دولتی آیزنهاور این بود که ایده ملی شدن نفت مصدق ممکن است به نقاط دیگر خاورمیانه نیز سرایت کند و در نهایت منافع کمپانیهای نفتی آمریکایی را به خطر اندازد. از آنجا که از نظر سیاسی امکان نداشت به مردم گفته شود به خاطر حفظ منافع نفتی آمریکا و انگلیس باید دولت مصدق را سرنگون کرد، دولت آمریکا صلاح دید خود نیز به این بهانه انگلیسها بچسبد که این اقدام برای جلوگیری از تسلط اجتنابناپذیر کمونیسم بر ایران ضرورت دارد. خود انگلیسها هم به طور جدی عقیده نداشتند که مصدق دارای تمایلات کمونیستی است.
سام فال که در توطئه کودتا مشارکت مستقیم داشت، فقط از این جهت مصدق را سرزنش میکرد که میخواهد به سلطه انگلیس بر ایران پایان دهد. از نظر رونالدلوگن، یک شخصیت دستاندرکار مهم در وزارتخارجه انگلیس، چنین گناهی حتی امروز هم غیرقابل بخشش میآید. او میگوید: «ما باید به زور متوسل میشدیم تا ایران را سر عقل بیاوریم. » (23) گرچه دولت ملی شادروان مصدق سرنگون شد ولی نهضت او اثر عمدهای بر ایران و جهان سوم گذارد. او موفق شد سلطه (AIOC) را بر نفت ایران درهم شکند.
از این مهمتر اشاعه برداشتهای او از حاکمیت ملل و حق آنها بر کنترل منابع خودشان، کشورهای تولیدکننده جهان سوم را تشویق کرد خود را از سلطه «کارتل نفتی غرب» رها کنند. این امر نهایتا در سال 1961 منجر به تشکیل سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک) شد که نخستین دبیرکل آن فؤاد روحانی، معاون رییسکل شرکت ملی نفت ایران بود. به تدریج که تعداد اعضای اوپک از پنج به 13 کشور رسید، این سازمان توانست کنترل 90 درصد از صادرات نفتخام جهان را به دست آورد و در همان حال قیمتها و سطح تولید نفت را که در سابق توسط «کارتل نفتی» دیکته میشد، رأسا بر عهده گیرد.
بیتردید، پس از گاندی، مصدق پرحرارتترین و موثرترین مبلغ ایده حذف تسلط بیگانه بود. چرچیل و ایدن با طرحهای مزورانه خود توانستند مصدق را سرنگون کنند، اما موفق نشدند جلو گسترش مفاهیم او را بگیرند. در میان کسانی که تحت تاثیر مصدق قرار گرفت، یکی هم جمال عبدالناصر، رییسجمهوری فقید مصر بود که محرکش در ملی کردن کانال سوئز در سال 1956، همان عقاید و مفاهیم مصدق بود.
شکست آنتونی ایدن، نخستوزیر انگلیس در آن سال، با وجود ترتیب دادن یک حمله نظامی مشترک انگلیسی ـ فرانسوی ـ اسراییلی به مصر، برای سرنگونی ناصر، فشار برای کسب استقلال در کشورهای مستعمره را در هر قارهای از جهان افزایش داد و در دهه بعد انگلیس «از غالب مستعمراتی که داشت بیرون رانده و فراری شد.(24)»
اندکی بعد، غرب کنترل خود را بر منابع نفتی جهان سوم از دست داد، چه آنها از خود کارتل تولیدکنندهای تحت عنوان: اوپک تشکیل دادند و عذر کمپانیهایی را که بر نفت شان حکمروایی داشتند، خواستند، آخرین «مردان نفتی» باقیمانده از کنسرسیوم نفت ایران، اوایل سال 1979، اندکی پس از آنکه آیتالله (امام) خمینی قدرت را در ایران به دست گرفت، از این کشور خارج شدند.