تاریخ انتشار : ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۶:۵۰  ، 
کد خبر : ۲۳۶۹۴۶

یک وضعیت آخرالزمانی (بخش اول)


ترجمه: جاهد جهانشاهی
ایالات متحد آمریکا برای خانم نویسنده ما همیشه کشوری دیدنی محسوب می‌شد. تا اینکه زمستان گذشته به آنجا نقل مکان کرد.
اولین چیزی که جلب توجه می‌کند آلودگی شهر لس‌آنجلس است. خانه‌های کوچک، با کمرهای خمیده، شبیه ویلاهای آخر هفته است. ستون آگهی‌های تبلیغاتی خیابان‌ها رنگ باخته‌اند، سیم‌های برق مثل گیاهان خزنده در هم تنیده‌اند و از سقف‌ها آویزان هستند، آسفالت خیابان‌ها انباشته از شکاف و چاله است. چاله‌های بلوار ویلشیر1 چنان عمیق هستند که هنگام رانندگی همواره این ترس بر راننده غالب است که مبادا اتومبیل دچار سانحه شود. چنین به نظر می‌رسد زلزله وسیعی که وقوعش را از سال‌ها پیش پیش‌بینی کرده‌اند، سال‌هاست پیام خود را با تکان‌های کوچک منتقل می‌کند و شکاف‌هایش را روی خانه‌ها و خیابان‌ها بر جا می‌گذارد. این زیر بنای متزلزل نمادی از این شهر و کل کشور است.
لس‌آنجلس، شهری است که هر کس تصوری از آن دارد و همیشه هم تصوری خوشایند است. تاکنون در صد‌ها فیلم لس‌آنجلس را دیده‌ایم؛ فیلم‌هایی چون موج سوار، اسکیت‌باز و هنرپیشه. ما بر این باوریم که فرهنگ زندگی کالیفرنیا را خوب می‌شناسیم. تصویر ما از لس‌آنجلس با هالیوود گره خورده است: آفتاب، ستارگان سینما و زیبایی. دنیای غرب، لس‌آنجلس را به‌عنوان هدف آرزوهای خود برگزیده است. شهر امید، که شهرت و جاودانگی ارزانی دارد. شاید این آمریکایی‌ترین شهرهای آمریکاست، چراکه در اینجا رویای آمریکا بیش از همه دامن‌زده می‌شود و همه این احساس را دارند که وقتی موضوع به لس‌آنجلس مربوط می‌شود، حق اظهار نظر دارند، حتی اگر پایشان به آنجا نرسیده باشد. لس‌آنجلس، آشنای ناشناس است. چه بسا من هم تصوری از لوکس و باشکوه بودن آن را درونی ساخته بودم و با همسر و دخترم برای مدت هفت ماه به لس‌آنجلس آمدم تا در ایالات متحد آمریکا زندگی کنم، بنویسم و به کار بپردازم. روز اول اقامت ما همراه با باران بود، شدت باران چنان زیاد بود که در برابر محل اقامت ما در سیلورلایک2 از روی تپه‌ها چشمه‌ها راه افتادند، درخت‌ها از جا کنده شدند و خانه‌ها از فراز کوه‌ها به پایین سریدند. این اولین دریافتی است که طبیعت در پیش دارد. نشانی از عرض اندام قدرت. همسایه‌های ما می‌توانستند مجموعه بازیگرانی باشند که در یک سریال تلویزیونی حضور دارند؛ یک بازیگر جوان ایتالیایی که سینه‌اش را تیغ انداخته و در انتظار مشهورشدن لحظه‌شماری می‌کند، مرد سیاه پوستی که در ویتنام جنگیده، مرد مسنی که دیگران را سال‌ها ندیده است. آنطور که می‌گویند، خیلی هم خجالتی است. تنها نشانه هستی او گیاهان روی بالکنش است که به احتمال زیاد شب‌ها به آنها رسیدگی می‌کند.
در طبقه همکف تابلویی آویخته‌اند که تاکید می‌کند ما روی انباری از مواد شیمیایی زندگی می‌کنیم و احتمالا می‌تواند برای سلامتی ساکنان عواقب جدی داشته باشد، صاحب خانه مسوولیتی را نمی‌پذیرد. ظاهرا برای همسایه‌ها هم چندان اهمیتی ندارد. کسی که در شهری زندگی می‌کند که هر آن ممکن است با زلزله، آتش سوزی گسترده یا خشکسالی از پا درآید و ناپایداری خود را پیش چشم دارد، شاید برای چنین موارد حاشیه‌ای اهمیتی قایل نمی‌شود. این مورد هنوز یک احساس نامحسوس است و طی ماه‌های آینده قطعیت خواهد یافت: در لس‌آنجلس همه چیز به لحظه خلاصه می‌شود. گذشته و آینده قطعیتی ندارد که مردم بخواهند، نگرانش باشند.
محله ما سیلورلایک مخلوطی جایگزین و سالن از دو محله برلین پرنتزلاور3 و کرویتسبرگ4 است. در هر خانه‌ای یکی جا خوش کرده یا فیلمنامه می‌نویسد یا قصد نوشتند آن را دارد. مردمی که شب را سحر کرده‌اند لباس‌های سیاه بر تن دارند و چکمه‌های ساق بلند مد روز مردان و زنان است. اینجا برای اولین بار ارتشی از بی خانمان‌ها و کارتن‌خواب‌ها را مشاهده می‌کنم. لشکری مدام در حال حرکت در خیابان‌های لس‌آنجلس، با چرخ خرید از تپه‌ها بالا و پایین می‌روند، به امید اینکه ما در گاراژ را باز بگذاریم تا بتوانند مایحتاج مورد نیازشان را از زباله‌دانی سوا کنند.
چرا ما اینجا هستیم؟ این تقصیر آقای شیندلر5 دبیر جغرافیای ما در دبیرستان دکتر ریچارد زورگه6 برلین شرقی سال‌های 1980 است. در کلاس نهم، جغرافیای ایالات متحد آمریکا را در دستور کار قرار دادیم. نقشه‌هایی را بررسی می‌کردیم که ذخایر زیرزمینی را مشخص می‌کردند و سپس دبیر ما اسلاید‌هایی از نیویورک را نشان ما داد. من نمی‌توانستم از آسمان‌خراش‌ها چشم بردارم. نمی‌دانم آقای شیندلر چه هدفی را دنبال می‌کرد، شاید می‌خواست ما را بترساند و آسمان‌خراش‌ها را به‌عنوان نماد برجسته امپریالیسم نشان دهد. تصور می‌کنم او احساسی شبیه احساس من داشت. چشم‌هایم پر اشک شد و از اینکه روز را پشت سر می‌گذاشتم گرسنگی بر من غلبه می‌کرد. من دلباخته دشمن طبقاتی خود شده بودم.
متاسفانه این عشق هرگز سرانجامی پیدا نکرد. نیویورک و ایالات متحد آمریکا در جهت مخالف دنیا واقع شده بودند. در جهتی‌که برای من ممنوع بود و شاید می‌توانستم در سنین بازنشستگی از آنجا دیدار کنم و من از فاصله دور و بدون کوچک‌ترین اطلاع از روی سادگی تجلیل‌گر فرهنگ آمریکایی شدم با مجموعه‌ای از فیلم‌های «بیت استریت» و «معروف» و کتاب‌هایی چون «فرانی و زویی» و «توم سایر»، آثار مادونا7 و مایکل جکسون8. به نظرم می‌آمد آنجا کشوری رها، آسوده و ملایم است. درست بر عکس زندگی روزمره من.
اولین سفر بزرگم را به نیویورک در سال 1991 پس از حذف دیوار برلین انجام دادم. آن وقت‌ها 18 ساله بودم. مادرم چندان رغبتی به سفر من نشان نمی‌داد و حتی اجازه نداشتم با خیال آسوده نوشابه‌ای سر بکشم. من در خانه دوستانم واقع در یوپر وست ساید9 زندگی می‌کردم و در کنسرت‌های پارک مرکزی به تنهایی حاضر می‌شدم. نیویورک برای من به معنای جهان نو و آزادی جدید در زندگی‌ام بود. من غرق در سرمستی بودم.
لس‌آنجلس پایتخت بی‌ریشه‌ها
دو سال بعد به همراه همسرم با اتومبیلی زنگ‌زده کل کشور را در‌نور‌دیدم. در سواحل شرقی سفارش دادن غذایی غیر از همبرگر بسیار دشوار است، در تگزاس لکه‌های نفتی در جای‌جای ساحل به چشم می‌خورد و در سانتا کروز در محل اقامت خود شاهد تیراندازی بودیم. فقر، فاصله وسیع رفاه اجتماعی، جنایت، در کنارش نوعی خوش‌بینی باورنکردنی و امید به آینده. هرگز فراموش نمی‌کنم در خانه والدین دوستم، روی زمین نشسته بودیم که سر و صدای یخچال بلند شد. پدر دوستم حبه‌های یخی را که یخچال تولید کرده بود برای حاضران آورد و طعمه ماهی‌ها را که تازه خریده بود، نشان ما داد. این تصویر نقش ضمیر من شده است: طبقه متوسط رضایتمند که از مصرف‌گرایی لذت می‌برد. حال اگر من همه این رویدادها را قشنگ و پر مفهوم نمی‌دانستم ولی از عرضه انبوه کالا و رفاه تحت تاثیر قرار گرفتم. آن وقت‌ها در لس‌آنجلس بودیم و در نزدیکی ساحل زندگی می‌کردیم. معماری خانه شبیه دوربین بود و در خاطرم نقش بست. همه‌چیز به‌نظرم بیش از حد مدرن و تازه بود. در یادداشت‌های روزانه‌ام نوشتم: «در زندگی هرگز مثل اینجا احساس مسرت نکرده‌ام.»
از آن روزگار 20سال می‌گذرد. در این فاصله اتفاقات بسیاری روی داده است. پیوسته به آمریکا سفر می‌کردم. آرزوی اینکه مدتی آنجا زندگی کنم، به طول انجامید. آمریکا هنوز هم غربی‌ترین کشور دنیای غرب است و چه بسا مرکز آن محسوب می‌شود. بیش از این نمی‌توانستم از برلین شرقی قدیمی دور شوم. رویای من به کجا انجامید؟ پس از یک هفته اقامت در لس‌آنجلس، چون خانه ما خیلی کوچک و خیلی کثیف بود و وسایل همه از کار افتاده بودند، به جستجوی خانه‌ای جدید پرداختیم. یافتن آپارتمانی که مبلمان آن زهوار در رفته نباشد، غیرممکن بود. لس‌آنجلس شهر مهاجران است، هر کس زمانی از جایی به اینجا آمده و بیشتر به دلیل فرار از چیزی؛ فرار از خانواده، از یار، قانون یا ناامیدی. این امر شامل کل آمریکا می‌شود، ولی لس‌آنجلس پایتخت بی‌ریشه‌هاست. کسی که اینجا ناکام بماند به جای دیگری می‌رود. برایم روشن شد که خانه و آپارتمان و مبلمانی که مال کسی نباشد، نادیده گرفته می‌شود. مردم تنها به وسایلی که مالکش هستند، رسیدگی می‌کنند. سایر چیزهای قابل معاوضه فاقد ارزش است. لس‌آنجلس شهر عبور موقت است. هیچ چیزی برای همیشه برنامه‌ریزی نشده؛ این شامل خانه‌های چوبی، شغل و رابطه‌ها هم می‌شود.
در پایین شهر خانه‌ای بدون مبلمان پیدا کردیم، هیچ کس در این خانه ساکن نیست. دوستانی را که از قدیم می‌شناسیم با تعجب نگاه‌مان می‌کنند «این جا می‌خواهید زندگی کنید؟» اما همه به دیدارمان می‌آیند و کنجکاو هستند.
وقتی سال 1993 بار اول به لس‌آنجلس رفتم در جستجوی مرکزی به پایین شهر رفتم. آن وقت‌ها خیابان‌ها خالی از مردم بودند، بسیاری از خانه‌ها و مغازه‌ها متروک، و من تنها ساکن سفید پوست محله. در پایین شهر مواد مخدر، کراک حاکم بود و شهر تسلیم کراک.
چند سالی است که احیای دوباره مرکز شهر در دستور کار قرار گرفته است. خانه‌های چند طبقه و ساختمان بانک‌ها مرمت می‌شوند. رستوران‌ها و بارها و کلوب‌ها بازگشایی می‌شوند. به نظر می‌رسد مرکز شهر جانی دوباره می‌گیرد. به هر حال دست کم در اولین نگاه گذرا هر روز کافه جدیدی گشایش می‌یابد و سالن‌های بزرگ انباشت اسکناس‌های سابق بانک‌ها را می‌شود، اجاره کرد. اما اینجا هم خیلی از خانه‌ها خالی است، بحران مالی و مسکن، عمق وجود شهر را بلعیده و نقشه‌های زیبا را تا اطلاع ثانوی از کار انداخته است. برادوی، تنها خیابان باشکوه شهر مثل ماری از حال رفته، تا پایین شهر امتداد می‌یابد، الوان و ارزان، درخشش قدیمی رنگ باخته است. در سینماهای مجلل عصر فیلم‌های صامت، مغازه‌های اجناس حراجی مکزیکی مستقر شده‌اند و کلیساها آماده شیطان‌ستیزی هستند.
آپارتمانی در طبقه نهم بانک سابق آمریکا اجاره می‌کنیم. روز اسباب‌کشی از دیدن کل لوازم خانه در کنار زباله‌دانی متحیر می‌شوم. طی ماه‌های بعد مشاهده می‌کنم که چطور همسایه‌ها مبل‌هایشان را به بیرون منتقل می‌کنند. این وضع از نظر من اسباب‌کشی کامل است. کسی که خانه‌ای را ترک می‌کند هر چه دارد دور می‌ریزد. برای شروع جدید، همه چیز را باید از اول شروع کرد. نیمکت و میز و تختخواب مثل پایان زندگی جلوه می‌کنند. هر چه پشت سر است، به فراموشی سپرده می‌شود، جدا و نابود می‌شود. نادیده گرفتن گذشته خود، زندگی خود، مرا دچار سرسام می‌کند.
خانم صاحب‌خانه ما پیوسته جویای داستان وام ما است. صورت‌حساب بانکی، قراردادهای کاری و فیش حقوقی را ارایه دادیم، اما چون بدهی نداریم از منظر آمریکایی نمی‌توانیم قابل اعتماد باشیم. فقط کسانی که بتوانند اثبات کنند بدهی‌های خود را مرتب می‌پردازند مستاجرهای خوبی هستند. ما بدتر از بدترین بدهکارها هستیم. بدون وام صفریم، کاغذ نانوشته‌ایم. بنابراین باید صد دلار اجاره‌بهای بیشتر بپردازیم و ودیعه هم بگذاریم. شما نمی‌توانید اجاره‌بها را به حساب مالک واریز کنید به صورت نقدی هم نمی‌توانید پرداخت کنید، چون خانم صاحب‌خانه حق ندارد پول نقد دریافت کند. بنابراین هر ماه مجبوریم یک هفته قبل از موعد اجاره با کارت بانک‌ها پول دریافت کنیم، روی هم بگذاریم، به نزدیک‌ترین فروشگاه برویم و پول را به نوعی چک تبدیل کنیم و داخل پاکت بگذاریم و به دست خانم صاحب‌خانه برسانیم. همین مشکل را با قبض تلفن و هزینه اینترنت و هزینه مهدکودک دخترمان هم داریم. هزینه برق را باید دو ماه یک‌بار با مراجعه به ساختمان گاز و برق در خیابان «هوپ» بپردازیم. آنجا با عده زیادی از مردمان آمریکای جنوبی در صف می‌ایستم و به صورت نقدی می‌پردازم. به نظرم می‌رسد هنوز هم در دوران قرن سپری شده، سیر می‌کنم. اینکه همه به کرات از آمریکا به‌عنوان بهشت سریع خدمات نام می‌برند، نشانی پیدا نمی‌کنم و برعکس، هرکاری بیش از حد به طول می‌انجامد و به شکلی باورنکردنی پیچیده است.
یاد شور و شوق اولین سفرم به ایالات متحد آمریکا می‌افتم آن وقت‌ها ایالات متحد به نظرم کشوری مرفه و پیشرفته می‌آمد که تقریبا در هر زمینه‌ای از ما اروپایی‌ها جلوتر بود. اکنون شاهد یک نظام بانکی هستم که روی جابه‌جایی پیچیده پرداخت‌ها بر‌مبنای چک شکل گرفته که بر مبنای آن اگر بخواهم وجهی برداشت کنم باید انگشت‌نگاری شوم و دو مدرک شناسایی هم ارایه دهم. من شاهد نظامی هستم که انسان را مجبور می‌کند بدهی بالا بیاورد تا به صورت عضو تمام عیار جامعه با او رفتار شود. من روبه‌روی خانه‌ام شاهد مکزیکی‌هایی هستم که از ساعت هفت صبح تا 10 شب اتو می‌کشند و می‌دوزند. من شاهد مغازه‌های فراوانی هستم که تابلویی درون ویترین آویخته‌اند: «بن مواد غذایی هم می‌پذیریم.» و وقتی باران شدت می‌گیرد، برق قطع می‌شود. خیلی از این موارد انسان را بیشتر یاد کشورهای دنیای سوم می‌اندازد تا قدرتمندترین کشور جهان.
از هر شش آمریکایی یک نفر از گرسنگی رنج می‌برد
هر وقت که راهی پارکینگ همکف می‌شوم، بوی تعفن نفسم را می‌برد. سگ‌های همسایه‌ها و بی‌خانمان‌ها از بن‌بست ما به جای توالت استفاده می‌کنند. شاهد اشخاصی هستم که در خیابان رفع حاجت می‌کنند، نیمه برهنه و پریشان افکار با گاری‌های خرید زنگ‌زده این سو و آن سو می‌روند و می‌رقصند. شب‌ها صداهای درهم و برهم تا طبقه نهم هم نفوذ می‌کند، یک‌بار کسی یک ساعت تمام پیوسته فریاد می‌زد «خدایا، به دادم برس!» صدای آژیر و موتور هلیکوپتر هم به آن اضافه شد. دیدن فلاکت انسانی روزمره آزرده خاطرم می‌کرد. دختر کوچک من هر مرد سالخورده را که می‌بیند می‌گوید «پیرمرد بیچاره».
به فاصله دو مجتمع از خانه ما «کشور بی‌سرپناه‌ها» شروع می‌شود، صداها و هزاران انسان در مرحله سقوط به زندگی خیابان در چادر. آنها مریض، مجنون، معتاد به مواد مخدر و... هستند و نمی‌توانند زندگی عادی خودشان را دنبال کنند. یک‌روز‌ صبح وقتی با اتومبیل در این محله می‌چرخیدم، متوجه شدم که شهری از بستر آسفالت بیدار می‌شود. گاهی عده‌ای در پیاده‌روها نقش بر زمین هستند و اصلا مشخص نیست که در قید حیات باشند. اما هیچ کس با شماره تلفن 911 اورژانس تماس نمی‌گیرد.
من به کرات به ایالات متحد آمریکا و بسیاری از کشورهای فقیر دنیا سفر کرده‌ام. این بار به گونه‌ای دیگر به هستی انسان‌ها مربوط می‌شود. همیشه وقتی برای آشنایان آمریکایی خودم تعریف می‌کنم که از دیدن این همه فقر در ثروتمندترین کشور جهان یکه می‌خورم، برای آنهاکه داشتن دو اتومبیل غول‌پیکر امری بدیهی است، طوری نگاهم می‌کنند که انگار مطلب زشتی را عنوان می‌کنم. موضوع فقر، خوشایند نیست و در محدوده گپ روزمره نمی‌گنجد. اغلب پاسخ می‌دهند، علتش این است که شما در پایین‌شهر زندگی می‌کنید. اگر در جای دیگری اقامت می‌کردید بی‌خانمان‌ها را چندان جدی تلقی نمی‌کردید.
 اما حرف آنها صحت ندارد، بی‌خانمان‌ها همه جا حضور دارند، حتی در مرکز بورلی هیلز و کنار ساحل هم دیده می‌شوند. دوستان ادعا می‌کنند بسیاری از بی‌سرپناه‌ها خودشان می‌خواستند در خیابان‌ها زندگی کنند، خودشان چنین تصمیمی گرفته‌اند. من این حرف‌ها را توهین به شعورم تلقی می‌کنم. در آغاز با دیدن پوستر «تغذیه آمریکا» تصور کردم که بزرگ‌ترین سازمان ملی مبارزه با گرسنگی می‌خواهد با اقدامی هنری یا ترتیب نمایشگاهی تاریخی دست به کار شود. بالاخره برایم روشن شد، نمایشگاه طراحی 20سال اخیر قصد داشت توجه مردم را به مشکل معاصر جلب کند و از هر شش آمریکایی یک نفر از گرسنگی رنج می‌برد.
ماه ژانویه عازم شهر توسکان در آریزونا می‌شوم تا گزارشی در باره سوءقصد به جان نماینده دموکرات کنگره آمریکا، گابریل گیفوردز10 تهیه کنم. خیلی چیزها در توسکان مرا یاد آن روزهای شهر سنت پاولز کارولینای شمالی می‌اندازد، شهر مردم طبقه متوسط و فقط طرف صحبت من اینجا با افتخار طعمه‌های ماهیگیری را نشانم نمی‌داد بلکه بازگو می‌کرد که چطور دار و ندارش را از دست داده و چقدر وضع خودش و شهرش وخیم است و چه بسا وخیم‌تر هم خواهد شد. از نظر او مقصر دیگران هستند: مهاجران، کم درآمد‌ها، مخالفان سیاسی و دولت.
یکی از پایه‌گذاران «تی پارتی11» توسکان سه فرزند کوچک دارد. خیلی از خانه‌هایی که در مجاورت او اجبارا مصادره شده‌اند، باعث وحشت وی می‌شوند. او می‌گوید دولت باید صرفه جویی کند، خدمات اجتماعی را محدود کند و خودش را از این گونه مسایل کنار بکشد. رقیب دموکرات او طرفداران «تی پارتی» را مسوول سوءقصد می‌داند، آنها را عاشقان خطرناک سلاح گرم می‌داند و بر این باور است که چیزی در حد داروین‌گرایان اجتماعی هستند. آشتی‌پذیری در مرام هیچ‌یک از طرفین نیست. فقط در مورد آینده هر دو به یک اندازه نگرانند.
من هر چه بیشتر در ایالات متحد و لس‌آنجلس می‌مانم، بیشتر متوجه می‌شوم که چیزی که تحت عنوان سازمان می‌شناسم اینجا وجود خارجی ندارد. اندیشه آمریکایی همیشه بر محور آزادی شخصی می‌چرخد و شامل برابری و همبستگی نمی‌شود. این وضع تا هنگامی که وضع کشور خوب است، کارایی دارد. اما اگر مثل حالا بحران از راه برسد، اصول این آزادی مسیر انحرافی طی می‌کند. وجدان اجتماعی کنار نهاده می‌شود و بنیادهای خصوصی و موسسات خدماتی کارها را به عهده می‌گیرند.
لس‌آنجلس شامل مجموعه افرادی است که کنار هم زندگی می‌کنند. مهد خود شیفتگی. مبارزه با بدهی‌ها به خوبی نشان داد که فقدان همبستگی به کجا منتهی می‌شود. مشتی آدم‌های افراطی کل کشور را به گروگان گرفته‌اند، دیگر از معلولان جنگی، بیکاران و پارک‌های ملی حمایت مالی نمی‌شود تا چند نفر از سوپر ثروتمند‌ها مجبور نباشند مالیات بیشتر بپردازند. دامنه این شکاف تا زندگی خصوصی هم راه پیدا می‌کند. یکی از آشنایان از فرهنگ رایج قدیمی سخن می‌گوید. اینجا می‌شود سال‌ها با کسی زندگی کرد و همزمان با دیگری هم رابطه‌ای را دامن زد تا اینکه سوالی قراردادی از راه برسد: «آیا انسان منحصر به‌فردی هستی؟» از آن پس قرارداد جوش‌خورده و ازدواج شکل می‌گیرد. دختر مرا به جشن تولد دعوت می‌کند، ساعات جشن از ساعت 10 تا 12 یا دو تا چهار بعد از ظهر است. شام را هم در حد فاصل هشت تا 10 شب صرف می‌کنند، گویی بیشترین ساعات گردهمایی انسان‌ها نباید از دو ساعت بیشتر باشد. بیشتر ماندن و نوشابه‌ای سرکشیدن و گپ زدن میسر نیست. همه باید با اتومبیل روانه خانه‌هایشان شوند و صبح روز بعد در قالب خود جا بگیرند. داستان «دیگ در هم جوش» افسانه‌ای بیش نیست. تصویری که ما از لس‌آنجلس می‌شناسیم به شکلی دیگر است؛ ثروت، شکوه، میهمانی‌های بی‌پایان. لس‌آنجلس خودش را خوب عرضه می‌کند. گاهی وقت‌ها جادوی آن مرا هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. نور ویژه‌ای مثل نورافکن نورافشانی می‌کند، چنین به نظر می‌رسد که تو روی صحنه پیوسته در حال چرخش هستی. حسی به انسان می‌دهد که شخصیتی خاص باشد، احساس امنیت کند و در خلسه فرو رود. ساعت‌ها و روزها و سال‌ها مفهوم خود را از دست می‌دهند. همیشه یک فصل حاکم است، فصل پایان‌ناپذیر بهار و هرازگاهی گرما.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات