گروه ضربت چیست؟
مرجعیت حضرت آیت الله العظمی امام خمینی (قدس) پس از رحلت زعیم عالیقدر، حضرت آیت الله العظمی آقا سید حسین بروجردی(ره) در فروردین 1340، آغاز شد. امام خمینی(ره) گرچه خود در پی مرجعیت نبودند اما، بزرگان حوزه علمیه قم ایشان را در تراز مرجعیت میدانستند و فضل علمی، اخلاص و ساده زیستی، روحیه تکلیف گرائی و استبداد ستیزی ایشان را میستودند.
حضرت امام خمینی(ره)، با احساس تکلیف به مبارزه با استبداد وابسته پهلوی و رژیم صهیونیستی پرداخته و نهضت خویش را آغاز کردند. این نهضت، تا خرداد 1342، بسط یافت و مقبول قلوب آحاد ملت ایران واقع شد به طوری که جامعه ایمانی و جان بر کف، با قیام 15 خرداد نشان داد آماده است، برای تحقق آرمانهای این نهضت، جان خویش را فدا کند. همزمان با شروع این نهضت، رژیم پهلوی و اربابانش، تمهیدات مختلفی را برای انهدام یا انحراف آن اتخاذ کردند. یکی از این تمهیدات، ایجاد هستههای نفوذی و مخرب در متن نهضت بود. جوانان تازه وارد به حوزه علمیه، افراد جویای نام و سبک سر، افراد فاقد بصیرت، غافل و کم مایه علمی و... نخستین طعمههای رژیم پهلوی، برای ایجاد این هسته ها بود.
گرچه تعدادی از این افراد حتی خود نمیدانستند در خدمت چه سیاستی هستند و به گمان خویش، در خط دفاع از نهضت امام خمینی(ره) بودند اما تتبع در میان گزارشهای تحلیلی ساواک نشان میدهد آنها در زیر چتر مدیریتی ساواک و با رفتارهای افراطی، عملاً به بدنام کردن نهضت و حذف نخبگان و اندیشمندان با بصیرت حوزه علمیه و ایجاد خلل در صفوف انقلاب پرداخته اند. یکی از این هستههای نفوذ که نام آن در اعترافات سید مهدی هاشمی افشا شد، «گروه ضربت» بود. پایگاه اصلی این گروه، ابتدا قم و اصفهان بود. اما اندکی بعد فعالیت آن در تهران، شیراز، قزوین، کرمان و... بسط یافت و بعد از یک دهه در عراق، سوریه، لبنان، کویت، افغانستان، پاکستان، فرانسه، انگلیس، سوئیس و... نیز فعال گردید.
این گروه، گرچه در اصفهان با اسامی دیگری چون «حزب الله بیدار»، «هدفی ها»، «الله اکبری ها» و... شناخته میشد، اما مطالعه و تتبع اسناد تاریخی نشان میدهد، شاخه اصفهان تنها بخشی از این گروه بود. به علاوه این گروه باند «سید مهدی هاشمی» معرفی گردید، اما اسناد تاریخی گویای این واقعیت است که باند سید مهدی هاشمی، تنها جزئی از این گروه بود. اینچنین بود که با محاکمه و اعدام سید مهدی هاشمی، «گروه ضربت»، بسیاری از اقدامات بعدی خود را به نام «باند سید مهدی هاشمی» مختصر کرد و به حیات خود ادامه داد.
در واقع، جنجال بر سر اعدام سید مهدی هاشمی و کشاندن شیخ حسینعلی منتظری به تقابل با حضرت امام خمینی(ره) و ماجرای استعفا و عزل وی از قائم مقامی رهبری، برای اعضای گروه ضربت، فرصتی فراهم ساخت تا خود را پشت این جنجالها و ماجراها پنهان سازد. به بیان دیگر با دستگیری و محاکمه سید مهدی هاشمی، گروه ضربت، ناگزیر با اتخاذ راهبرد فرار به جلو، به استقبال از اعدام سید مهدی هاشمی رفت تا حیات سیاسی خود را حفظ کند. در این خصوص در آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت. فعالیت علنی گروه ضربت در اوائل دهه 1350 آغاز شد و با اقدامات ایذایی، عملاً به نام یک گروه هوادار نهضت اسلامی امام خمینی(ره) زمینه بدنام ساختن نهضت و نیز منازعات تفرقه افکنانه را در میان حوزههای علمیه، فراهم ساخت. نکته شگفت آنکه حضرت امام خمینی(ره) در سرآغاز نهضت، ظهور چنین خطری را پیش بینی کرده و طلاب جوان را از افتادن در چنین دامی بر حذر میداشتند.
نهضت اسلامی امام خمینی(ره)
برای شناخت ابعاد فعالیت گروه ضربت، باید ابتدا فضای فعالیت آن یعنی نهضت اسلامی امام خمینی(ره) را شناخت. ما برای شناسائی این نهضت، به یک راه مختصر و مفید اکتفا میکنیم و آن هم تبیین نهضت از زبان بنیانگذار آن است. می دانیم که حضرت امام خمینی(ره)، پس از آغاز نهضت، بازداشت شدند. در پی این بازداشت، قیام 15 خرداد به وقوع پیوست. آن بزرگوار در دوران حبس، از حجم جنایات رژیم پهلوی در کشتار مردم مطلع نشدند، تا اینکه با تبدیل حبس به حصر، اخباری از جنایات رژیم به ایشان رسید.
آن بزرگوار پس از آزادی از حبس، در مسجد اعظم قم و در جمع علما، روحانیون، بازاریان، دانشجویان و اقشار مختلف مردم به ایراد سخن پرداختند و ضمن تخطئه جنایات رژیم، ابعاد مختلف نهضت را تشریح کردند. این سخنرانی که در ساعت 8 صبح روز 26 فروردین 1343 ه. ش (مصادف با 2 ذی الحجه 1383 ه.ق) ایراد گردید، از اسناد مهم نهضت اسلامی است که در حساس ترین موقعیت، بهتر از هر تحلیلی، ابعاد این نهضت را معرفی میکند. در این سخنرانی جلوههای بنیادین نهضت همچون «پیروی از اسلام و مکتب عاشورا»، «شجاعت رهبری نهضت»، «پایداری در راه اسلام»، «مردمی بودن نهضت»، «سازش ناپذیری در برابر رژیم»، «مطالبه استقلال ملی و عزت امت اسلامی»، «مخالفت با رژیم صهیونیستی»، «قانونگرائی و اصرار بر احیای متمم قانون اساسی مشروطیت» و به ویژه اصل تراز (نظارت فقها بر قانونگذاری) و... مشاهده میشود.
ایشان، بر خلاف انتظار رژیم پهلوی، نه تنها سکوت و سازش را در پیش نگرفتند بلکه همت مضاعف خویش را برای تداوم نهضت ابراز کردند و ضمن تبیین اهداف نهضت، آسیب ها و خطرات پیش روی نهضت را تبیین فرمودند. متن این سخنان، در جلد نخست صحیفه امام، صفحات 286 به بعد، درج گردیده است. در ادامه با هدف معرفی نهضت اسلامی، بخشهائی از این سخنرانی را به طور اجمالی نقل میکنیم:
نخستین سخنان بعد از قیام 15 خرداد
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم. اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم. انا للَّه و انا الیه راجعون. [گریه شدید حضار] من تاکنون احساس عجز در صحبتها نکردهام و امروز خودم را... عاجز مىدانم از اظهار تألمات روحیهاى که دارم براى اوضاع اسلام عموماً، و اوضاع ایران خصوصاً، و قضایایى که در این یک سال منحوس(سال 1342) پیش آمد؛ خصوصاً قضیه مدارس علمى، قضیه 15 خرداد.»
«قضیه 15 خرداد، من مطلع نبودم تا اینکه حبس به حصر تبدیل شد و اخبار خارج به من رسید. خدا مىداند که مرا اوضاع 15 خرداد، کوبید [گریه شدید حضار]. من حالا که آمدم به اینجا؛ آمدهام از قیطریه؛ مواجه هستم با یک منظره هایى؛ با بچههاى کوچک بىپدر [گریه شدید حضار]، با مادرهاى جوان از دست داده، و مادرهاى جوان مرده، با زنهاى برادر مرده، با پاهاى قطع شده [گریه شدید حضار]، با افسردگیها. اینها علامت تمدن آقایان است و ارتجاع ما[!], افسوس که دست ما از عالم کوتاه است؛ افسوس که صداى ما به عالم نمىرسد؛ افسوس که گریههاى این مادرهاى بچه مرده نمىرسد به دنیا [گریه شدید حضار]. ما را کهنه پرست معرفى مىکنند، ما را مرتجع معرفى مىکنند، علماى اسلام را به ارتجاع سیاه تعبیر مىکنند...» «آخوندها با این سیاه روزیهایى که نصیب مملکت است، مخالفند؛ ... با این زدنها، کشتنها، قلدریها، دیکتاتوریها و استبدادها مخالفند؛ این کهنه پرستى است؟ علماى اسلام در صدر مشروطیت، در مقابل استبداد سیاه، ایستادند و براى ملت آزادى گرفتند، قوانین جعل کردند، قوانینى که به نفع ملت است، به نفع استقلال کشور است، به نفع اسلام است...»
«امروز هم، روحانیت قیام کرده است، نهضت کرده است؛ ملت به تَبَع روحانیت نهضت کرده است... خواستههاى روحانیت عمل به قوانین اسلام است؛ این ارتجاع است؟ رسول اکرم(ص) مرتجع بود؟ قوانین آسمانى، قوانین الهى، که ما براى آن اینقدر اهانت مىشویم، اینقدر زجر مىکشیم، دعوت به عمل کردن به قوانین آسمانى، ارتجاع است؟ خداى تبارک و تعالى مرتجع است؟ جبرئیل امین، واسطه وحى الهى، مرتجع است؟ پیغمبر اکرم مرتجع است؟ ائمه هُدى مرتجع هستند؟...»
«مردک، امروز هم باز دست از حرفش برنمى دارد... اُف بر این تجدد! و اگر چنانچه قوانین را قبول دارید، اگر اسلام را قبول دارید (که ما تَبَع او هستیم و اسلام سرمنشأ همه آزادیها، همه آزادگیها، همه بزرگیها، همه آقاییها و همه استقلالها هست) [اگر] اسلام را قبول دارید، این احکام اسلام کجایش ارتجاع است؟ بفرمایید کجاى احکام اسلام را آقایان ارتجاع سیاه مىدانند؟ بفرمایند بیایند تفاهم کنند. آخر اینکه تو (شاه) بروى آنجا، براى خودت صحبت بکنى... رجز بخوانى، اینکه نمىشود. خوب بیا بنشین بگو: آقا، اینکه پیغمبر(ص) فرموده است، این ارتجاع سیاه است؛ تا ما ببینیم که شما درست مىفرمایید؟ تا ما اثبات کنیم نخیر، ارتجاع نیست...» «ما مىگوییم آقا، غلام حلقه به گوش دیگران نباشید؛ ما عزت و شرف شما را مىخواهیم؛ ما به شماها نصیحت مىکنیم که آقا، شما، دولت اسلام هستید؛ هیأت حاکمه بر مسلمین، به اصطلاح، هستید؛ شما عزیز باشید؛ آقا باشید؛ بزرگ باشید؛ استقلال را حفظ کنید؛ تبعیت را دست بردارید...»
«اگر این ارتجاع است، ما مرتجعیم؛ و اگر آن تمدن است شما متمدنید! اگر به قوانین اسلام، شما اعتقاد دارید، این قوانین اسلام؛ و اگر به قوانین اساسى، به قانون اساسى شما اتکا دارید، قانون اساسى مردم را آزادى داده است... از این زورگوییها قانون منع کرده است. ما مىگوییم شما آقا بیایید به قانون عمل کنید... به این متمم قانون اساسى، شما عمل کنید که علماى اسلام در صدر مشروطیت جان دادند براى گرفتن این، و رفع کردن اسارت ملتها؛ شما بنشینید به این قانون اساسى عمل کنید...» «... 15 خرداد روى دولتها را سیاه کرد. ما نمىخواستیم اینقدر روسیاهى بار بیاید. 15 خرداد ننگى بر دامن این مملکت گذاشت که تا آخر محو نخواهد شد. تاریخ ضبط مىکند این را.
خودشان هم گفتند که 15 خرداد ننگ بود... ننگ بود که مسلسلها را، تانکها را، توپها را و تفنگها را از مال این ملت فقیر به دست آوردند و به روى این ملت فقیر بستند... از این ننگ بالاتر، آیا مىشود که انسان، یک ملتى را اینطور پایمال کند؟...» «ما یک سلسله نصایح کردیم؛ نصیحت که اینقدر بساط نداشت... ما مىگوییم به دین عمل بکنید، شما مىگویید که پیغمبر اکرم مرتجع است، نَعوذُبِاللَّه. در لفظ نمىگویید، معنایش این است...» «وا مصیبت! مگر من مىتوانم با این یک مجلس، دو مجلس، چهار تا مجلس، مفاسد این مملکت را بگویم... مع ذلک، خوب، یک مطالب کلیاتى باید گفته بشود. ما حق دفاع از خودمان نداریم؟... اگر دین دارید به دین عمل کنید؛ اگر چنانچه دین را ارتجاع مىدانید، به قانون اساسى عمل کنید...» «من از آن آدمها نیستم که اگر یک حکمى کردم بنشینم چرت بزنم که این حکم خودش برود؛ من راه مىافتم دنبالش.
اگر من خداى نخواسته، یکوقتى دیدم که مصلحت اسلام اقتضا مىکند که یک حرفى بزنم، مىزنم و دنبالش راه مىافتم و از هیچ چیز نمىترسم بحمداللَّه تعالى. واللَّه، تا حالا نترسیدهام [ابراز احساسات حضار]. آن روز هم که مىبردندم، آنها مىترسیدند؛ من آنها را تسلیت مىدادم که نترسید.[خنده حضار]... اگر چنانچه ما براى مقاصد اسلام بترسیم، دین نداریم. دیندار هم براى اینکه خرقه را از این عالم خالى کند، مىترسد؟ اگر ما، ماوراى این عالم را اعتقاد داشته باشیم، باید شکر کنیم که در راه خدا کشته بشویم و برویم در صف شهدا. بترسیم؟ از چه چیز بترسیم؟ آن، باید بترسد که غیر این عالم جایى ندارد... آقاى ما فرموده: «واللَّهِ، لَابْنُ ابیطالبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدْىِ امِّه» (سوگند به خدا علاقه پسر ابوطالب به مرگ بیشتر است از علاقه طفل به پستان مادرش. نهج البلاغه. خطبه 5.) خوب ایشان فرمودهاند، ما البته نمىتوانیم همچو دعویها بکنیم، لکن ما شیعه او هستیم. ما اگر از مرگ بترسیم، معنایش این است که ماوراء الطبیعه قبول نیست...» «اینها خطا کردند؛ مرا رها کردند؛ اشتباه کردند. به آنها هم گفتم آنجا؛ گفتم اگر مىخواهید همان رویّه را داشته باشید بگذارید من اینجا باشم، صلاح است؛ دوباره هیاهو در نیاورید.
حالا هم دارم مىگویم آقا! ما مرتجع نیستیم به این معنا که شما مىگویید؛ ما با آثار تمدن مخالف نیستیم؛ اسلام با آثار تمدن مخالف نیست...» «اسلام از خدا مىخواهد که شما بر همه مقدرات عالم حکومت کنید. اسلام آن بود که شمشیر را کشید و تقریباً نصف دنیا یا بیشتر را گرفت؛ با شمشیر گرفت؛ این اسلامْ مرتجع است؟ اسلام آن بود که این ممالکى که شما حالا تحت اسارت او هستید، تحت اسارت آورد. آنها که به احکام اسلام عمل مىکردند، فى الجمله البته، حکومتهاى اسلامى تا حالا الّا یکى دو تایشان، به احکام اسلام عمل نکردهاند که مع ذلک همین که خودشان را زیر بیرق اسلام مىدانستند، همین که خودشان را وابسته به اسلام مىدانستند، همین که به حَسَب ظاهر به احکام اسلام عمل مىکردند، همچو قدرتى پیدا کردند که یک بیست و چند هزار جمعیت عرب، این مملکت به این وسیعى(ایران ساسانی) را همچو پایمال کرد، و رفت تا آن آخر براى اینکه متمدنش کند، آدمش کند؛ و کرد. این افکار نورانى که در علماى اعلام ما هست، در مراجع بزرگ ما هست، اینها به واسطه نور اسلام است.
این افکار نورانى که در رجال عظیم الشأن ما هست، هر جا باشد مال اسلام است. این افکار پوسیدهاى که، کهنه پرستیهایى که آقایان دارند، تبعیت از همه، سربسته و دربسته تحویل دادن، همه مخازن یک مملکت را تحویل دیگران دادن، این ارتجاع است...» «اى «مملکت مترقى»! اى آقایانى که مملکتتان «ترقى» کرده! ما مىخواهیم واقعاً مترقى باشد. یک فکرى براى این بیچارهها بکنید، هم گرسنگى بخورند هم توسرى؟ هم پابرهنه راه بروند و هم شما، شلاق تو سرشان بزنید؟ خوب ما مىگوییم نکنید اینطور. این ارتجاع است که ما مىگوییم که اینقدر فشار به مردم نیاورید؟...» «مىخواهند آقایان... دانشگاه اسلامى تأسیس کنند... شما اگر براى اسلام دلسوز هستید، خوب این دانشگاه ما، اوناها، آنجاست؛ چرا خرابش مىکنید؟ اگر شما واقعاً متوجه شدید که اسلام لازم است بودنش، احکام اسلام باید باقى باشد، علماى اسلام باید باقى باشند، ما به خیر شما هیچ امیدى نداریم بابا، شرّ نرسانید. بگذارید ما براى شما خدمت کنیم؛ بگذارید. ما یک شاهى بودجه این مملکت را بحمداللَّه، صرف نمىکنیم...»
«این مراجع بزرگ اسلام، این طلبه خمینى، اینها مىخواهند مردم را؛ دوست دارند مردم را؛ صلاح حال ملت را مىخواهند؛ صلاح حال مملکت را مىخواهند؛ این اعتقاد در قلب مردم است...» «شما بیایید نصیحت مرا گوش کنید... آقا! تا حالا دیدید شما که با زجر، با کتک، با حبس، با شکنجه، با تبعید، با اهانت، با همه این امور، بُردى نکردید؛ دیدید که ملت عصبانى مىشود؛ نمىشود یک ملت را تا آخر زیر چکمه نگه داشت... آخر شما اشخاصى هستید که ادعاى عقل مىکنید، تجربه کنید، آخر یک دفعه هم آن ورق را پیش بیاورید؛ تلطف کنید به مردم؛ تواضع کنید به مردم. آقا دولت مال مردم است؛ بودجه مملکت از جیب مردم است؛ شما نوکر مردم هستید؛ دولتها خدمتگزار مردمند...» «مگر شما از بودجه این مملکت، از مال این ملت... ارتزاق نمىکنید؟ شمایى که اینقدر دلسوزید براى این زارع، دلسوزید براى این کارگر، یک قدرى از این طرفِ خودتان یک خرده بلغزد توى این بیچارهها.... شما هم محفوظ مىمانید؛ هیچ کس با شما مخالفت آن وقت نمىکند...»
«ما به اعمالتان نگاه مىکنیم؛... اگر چنانچه رویه را تغییر بدهید، ما همه مسلم هستیم، برادر هستیم. رویه را تغییر بدهید؛ خاضع بشوید نسبت به احکام شرع؛ تصویب نامههاى باطل را - آنهایى که مخالف احکام شرع است - لغو بکنید؛ خضوع کنید نسبت به احکام شرع... اگر شما هم همان طور که ما همه مسلمان هستیم، شما هم مىگویید مسلمان هستید، خاضع هستید براى احکام شرع؛ ما... پشتیبانى هم ازتان مىکنیم...» «استعمار است که برنامههاى فرهنگى ما را جورى تنظیم مىکند که جوان نیرومند در این مملکت نباشد. استعمار است که برنامههاى رادیو و تلویزیون را جورى تنظیم مىکند که مردم اعصابشان ضعیف بشود؛ قوّت را از دست بدهند؛ نیرومندى را از دست بدهند. اینها استعمار است. ما با این مظاهر استعمارى مخالفیم؛ ما مرتجعیم؟ شما مترقى هستید؟...»
«جنگ و بساط ندارد. آقا! بنشینید منطقى صحبت کنید، فحش ندارد که... اشخاص عاقل را بفرستید با ما تفاهم کنند، ببینیم که ما با کجاى تمدن مخالفت داریم؛ ما با فسادها مخالفت داریم. ما مىگوییم که شما برنامههاى اصلاحىتان را اسرائیل برایتان درست مىکند... دستتان را پیش اسرائیل دراز مىکنید؟... کارشناس نظامى از اسرائیل به این مملکت مىآورید؛ شما محصلین را از اینجا به اسرائیل مىفرستید؛ اى کاش به جاى دیگر مىفرستادند... ما مىگوییم صلاح نیست این کار. آقا اینقدر با عواطف ملل مخالفت نکنید، واللَّه مضر است. تمام مسلمین یک طرف(علیه اسرائیل)، مملکت ایران هم یک طرف؛ آن وقت ملت ایران آلوده مىشود؛ آن وقت برادرهاى سنى ما خیال مىکنند که شیعهها، یهودى پرستند... اى مردم! اى عالَم! بدانید ملت ما مخالف است با پیمان با اسرائیل. این ملت ما نیست؛ این روحانیت ما نیست؛ دین ما اقتضا مىکند که با دشمن اسلام موافقت نکنیم؛ قرآن ما اقتضا مىکند که با دشمن اسلام هم پیوند نشویم در مقابل صف مسلمین. ما این حرفها را مىزنیم؛ ارتجاع است این؟...»
شما که به کوروش مینازید با اسرائیل همپیوند شدهاید؟
«شما که... به قول خودتان، مملکت سابقهدار 2500 ساله دارید و هى مىنازید به استخوانهاى پوسیدهاى (کوروش) که رفتهاند و از بین رفتهاند، و در مقابل اسلام، مىخواهید استخوانها را از زیر خاک درآورید، شمایى که اینقدر مىنازید به این استخوانهاى پوسیده و ملت سابقه دار کذا و کذا، حالا این آخر عمرى آمده اید با اسرائیل هم پیوند [شدهاید]؟ در مقابل احکام اسلام، در مقابل مسلمین؟...» «تُف بر این منطق! سیاه باد رویتان! ما این حرفها را مىزنیم؛ کجاى این، کجاى این کهنه پرستى است که مردک مىگوید کهنه پرستى...؟ ما در اعلا مرتبه تمدن هستیم؛ اسلام در اعلا مرتبه تمدن است؛ مراجع عالیقدر اسلام در اعلا مرتبه تمدن هستند...»
«ما همه از هم هستیم؛ اولاد یک خانواده هستیم، اهل یک مملکت هستیم، چرا ما را مىخواهید بشکنید؟ ما مجاناً پشتوانه این مملکت هستیم، هیچ هم تحمیل بر بودجه شما نداریم. مىسازیم؛ مىسازیم با این کتکها، با این حبسها، با این زجرها، با این اهانتها، با این فحشها و براى این مملکت یک استوانهاى هستیم... اگر خداى نخواسته... یک خطرى براى این مملکت پیش بیاید، ما ایستاده ایم... این آقایانى که مىگویند که ما مملکت را مىخواهیم حفظ کنیم... وقتى که متفقین آمدند اینجا، چطور فرار کردند این بیچارهها از تهران تا به یزد. اگر یک آخوند پیدا کردید فرار کرده، یک آخوند، یک آخوند. آن روز که در بالاى تهران طیارهها راه افتاده بود و مردم را مىترساندند، من تهران بودم؛ خدا رحمت کند مرحوم آقاشیخ حسین قمى- رضوان اللَّه علیه- با ایشان در آن میدان شاپور، آنجاها بودیم.
ایشان... با کمال طمأنینه، اصلش کأنه خبرى نیست من هم مثل او، هیچ ابداً، کأنه خبرى نیست. این بیچارهها، این نظامیها... وقتى که پاى استفاده و پاى بردن منافع و پاى زورگویى هست، اینطورند. خدا نکند که یک روزى یک ورقى برگردد؛ اول کسى که فرار کند همین نشاندارها هستند، و ما هستیم الحمدللَّه اینجا تا آخرش...» «این دانشگاه اسلامى که آقایان مىخواهند درست کنند... قضیه قرآنى است که سر نیزه کردند در مقابل امیرالمؤمنین- سلام اللَّه علیه- معاویه با حربه قرآن امیرالمؤمنین را شکست داد... مگر مىشود با دانشگاه اسلامى، اسلام را شکست داد. مگر ما مىگذاریم شما «دانشگاه اسلامى» درست کنید. ما تفسیق مىکنیم آنکه وارد بشود در آن دانشگاه... مگر اینها مىتوانند که اسلام و مسلمین و علماى اسلام را تحت وزارت فرهنگ قرار بدهند؟ غلط مىکند آن وزارت فرهنگى که دخالت در امر دیانت و اسلام مىکند... مگر خمینى بمیرد؛ نعوذباللَّه مراجع اسلام هم خداى نخواسته، از بین بروند.
وقتى رفتیم ما، دیگر تکلیفى نداریم، لکن ملت اسلام هست؛ ملت اسلام باز، زنده است؛ الآن زندگى [را] از سر گرفته است، «بارَک اللَّهُ فیکم»! (خداوند در میان شما برکت قرار دهد.)...» «ملت اسلام دیگر بیدار شد؛ دیگر نمىنشیند... اگر خمینى هم با شما سازش کند ملت اسلام با شما سازش نمىکند... آقا یک قدرى اصلاح کنید خودتان را... از این کارهاى قرون وسطایى دست بردارید؛ اینقدر مرتجع نباشید؛ متمدن باشید؛ مترقى باشید...» «شماى مترقى! دارید دسته دسته... این جوانهاى ما را از بین مىبرید. مدارستان، یک مدارس صحیحى نیست که انسان بتواند به آنها اطمینان داشته باشد؛ برنامههایتان یک برنامههاى استعمارى است... سایر ممالک هم اینطورى است؟... این «مملکت مترقى»!... که الآن نسبت به هر چیزش احتیاج دارد به خارج؟ از اسرائیل کارشناس مىآورد، اى واى! به اسرائیل مىفرستد که یاد بگیرند... من نمىدانم از یهودیها مىخواهند چه چیز یاد [بگیرند]؟ از آنها تقلب باید یاد بگیرند؛ از آنها باید خدعه و فریب یاد بگیرند. چه چیز مىخواهند یاد بگیرند؟... مگر با الفاظ مىشود؟ مگر با چهار تا زن فرستادن [به] مجلس، ترقى حاصل مىشود؟ ...» «ما با ترقى زنان مخالف نیستیم، با این فحشا مخالفیم، با این کارهاى غلط مخالفیم. مگر مردها آزادند که زنها مىخواهند آزاد باشند؟...»
«و من عاجزم از اینکه تشکر کنم از جمیع ملتهاى مسلمین، اسلام؛ تشکر کنم از ملت بزرگ ایران، جمیع اصناف، جمیع طبقات... که در غم ما، غم خوردند. تشکر بزرگ کنم از مراجع تقلید عظیم الشأن... همه، همه با هم دست دادند به هم؛ فهماندند به اینکه ما ملت زنده هستیم؛ ما براى آزادى این ملت به همه جور حاضریم؛ یکىمان حبس مىرود؛ یکىمان زجر مىکشد؛ یکىمان اهانت مىشود؛ یکىمان فحش مىخورد؛ ما به همه چیزش حاضریم. حالا هم همین مراجع عظام تشریف دارند- کثّراللَّه امثالهم... اسلام این نیست که یک فرد داشته باشد، دو فرد داشته باشد، همه سرباز اسلامند؛... همه علما جان نثار اسلامند؛... الحمدللَّه. همه دست به هم دادهاند، چه آنکه صلاح دیده است که به ملایمت کار را انجام بدهد، چه آنکه صلاح دیده است با حدتْ، کار را انجام بدهد؛ همه اینها از ما هستند...»
پندها و هشدارها؛ انقطاع ولایت
حضرت امام خمینی(ره) در پایان همین سخنرانی، چنانکه اشاره کردیم ضمن نصیحت به طلاب جوان، آنها را از خطر افراط گری برحذر میدارند:
«کسى گمان نکند که، بشود با پخش یک چیزهاى مسموم بتواند بین علماى اسلام جدایى بیندازد؛ هیچ امکان ندارد این مطلب؛ ما همه با هم هستیم؛ ما براى ذَبّ (دفاع) از اسلام و ذبّ از ایران و ذبّ از استقلال ایران و ذبّ از کیان اسلام، همه یک هستیم، یک حلقوم داریم. گمان نشود که خداى نخواسته، بچهها خیال کنند که اختلافى در کار هست.» «و من یک نصیحت مىکنم به بچههاى طلاب؛ طلاب جوان که تازه آمدهاند و حاد و تندند؛ و آن این است که آقایان، متوجه باشید اگر چنانچه شَطْر (کوچک ترین) کلمهاى به یک نفر از مراجع اسلام، شطر کلمهاى اهانت بکند کسى به یک نفر از مراجع اسلام، بین او و خداى تبارک و تعالى «ولایت» منقطع مىشود. کوچک فرض مىکنید؟ فحش دادن به مراجع بزرگ ما را کوچک فرض مىکنید؟ اگر به واسطه بعضى از جهالتها لطمهاى بر این نهضت بزرگ وارد بشود، مُعاقَبید پیش خداى تبارک و تعالى؛ توبهتان مشکل است قبول بشود، چون به حیثیت اسلام لطمه وارد مىشود.
اگر کسى به من اهانت کرد، سیلى به صورت من زد، سیلى به صورت اولاد من زد، واللَّه تعالى راضى نیستم در مقابل او کسى بایستد دفاع کند؛ راضى نیستم. من مىدانم، من مىدانم که بعض از افراد یا به جهالت یا به عمد مىخواهند تفرقه مابین این مجتمع بیندازند. تفرقه بین این مجتمع معنایش این است که در اسلام خداى نخواسته خلل واقع بشود؛ استعمار به آرزوى خودش برسد.» «ما خودمان را باید فدا کنیم براى اسلام؛ آمال و آرزویمان را باید فدا کنیم براى اسلام... همه مراجع از شصت به آن طرف هستند؛ دیگر مىشود این اشخاصى که ریششان را در اسلام سفید کردهاند، اینها خداى نخواسته برخلاف مصالح اسلام عملى بکنند؟ نمىشود آقا. اگر یکوقت اختلاف اجتهاد در کار باشد؛ مثل سایر مسائل شرعیه، اختلاف اجتهاد در کار باشد، بچهها و جوانها نباید دخالت بکنند؛ خطرناک است؛ دشمن بیدار است.
گمان نکنید که فحش به یک نفر است؛ فحش به یک جامعه اسلامى است؛ اهانت به یک جامعه اسلامى است؛ وَهْن وارد شدن (سستی) بر یک جامعه اسلامى است ... من که اینجا نشستهام دست تمام مراجع را مىبوسم؛ تمام مراجع اینجا، نجف، سایر بلاد، مشهد، تهران، هر جا هستند، دست همه علماى اسلام را من مىبوسم. مقصد بزرگتر از این است آقا. من دست برادرى دراز مىکنم به تمام ملتهاى اسلام، به تمام مسلمین دنیا؛... ما خاضع هستیم براى همه علماى اسلام؛ شما هم باید خاضع باشید؛ همه، همه، همه باید خاضع باشید. این هم امرى است که به حضرات آقایان [گفتم]. البته نمىگویم واقعهاى هست؛ ان شاء اللَّه هیچ ابداً نیست؛ اما جوانند، بچهاند، گاهى وقتها عصبانیتى پیدا مىکنند از این امور...»
بیاعتنائی به هشدارها و پندهای امام
اما برخی از طلاب جوان، به همین نصایح حضرت امام خمینی(ره) اعتنائی نکردند. تشکیل گروه ضربت و اعمال آن مصادیق همین بیاعتنائی بود که به اقداماتی چون قتل علما و مجتهدان و اسائه ادب به مراجع انجامید. اعضای شاخص این گروه «منوچهر زند وکیلی»، «سید هادی» و «سید مهدی هاشمی»، قدرت علیخانی»، «فتح الله امید نجف آبادی»، «مرتضی موسوی»، « ملکشیر میرهاشمی»، « محمد تقی اثنی عشری»، «محمود رحیمی»، «محمد خوئینی ها»، «مهدی کروبی»، « حسنعلی ابراهیمی»، و... بودند. درباره اجزای رفتاری آنان در آینده سخن خواهیم گفت. انشاءالله