جنگ روانی و ترور شخصیت
چنانکه پیشتر اشاره کردیم نقشه آمریکا این بود که یک دولت میانهرو روی کار بیاید و در اسناد لانه جاسوسی به این مساله اعتراف میکند که در این دولت روحانیون نباید نظارت و دخالت داشته باشند.
برای روی کار آوردن چنین دولتی که بصورت یک دولت وابسته به استعمار غرب ولی با نام اسلام، باید عمل مینمود مبارزه با شهید بهشتی و یاران او بعنوان کسانی که بیشتر از همه درصدد استقرار یک نظام صددرصد اسلامی هستند در دستور کار قرار گرفت. آنان در تحلیلهای خود اذعان و اعتراف دارند که شهید بهشتی بیشترین تلاشش را صرف مبارزه با کسانی میکرد که با تاسیس یک حکومت اسلامی مخالفت میکردند. تایمز لندن در اینباره چنین تفسیر میکند:
«بهشتی، مردی زیرک و اهل عمل بود و هر آنگاه که اوضاع و شرایط اقتضاء میکرد به اندیشمندی با سیاست و چیرهدست مبدل میشد و بخش اعظم نیرویش را صرف تعقیب و برکناری کسانی میکرد که با تاسیس یک حکومت الهی ضدیت داشتند. این کیاست و زیرکی وی توام با احاطه او بر زبانهای انگلیسی و آلمانی و نیز شناختی که از روحیه مقامات مغربزمین علیالخصوص نقطهضعفهای آنان داشت، در طی چهارده ماه نحوه اداره امور مربوط به گروگانها، بطور ویژهای نمایان گردید. در آن هنگام گفته میشد که او طراح بیشتر فراز و نشیبهای دیپلماتیکی است که دولت آمریکا را در رنج و عذاب نگه داشته است.»
بهشتی و همه کسانی که «بهشتیگونه» میاندیشیدند و بهشتیگونه مبارزه میکردند، باید منزوی میشدند و از درجه اعتبار نزد مردم ساقط میگشتند.
ایادی آمریکا بزودی متوجه شدند که یاران امام را با تطمیع نمیتوان از میدان خارج ساخت. اینان کسانی نیستند که با پول و مقام از راه بدر روند و به اسلام و انقلاب خیانت کنند و با دشمنان کینهتوز جمهوری اسلامی که در رأس آنها آمریکا بود، کنار بیایند و به تسلیم و سازش تن در دهند.
همچنین اینان کسانی نبودند که با تهدید صحنه را خالی گذارند تا عوامل مزدور آمریکا، یعنی بنیصدر و دارودسته خائنش هر جور که دلشان میخواهد تاخت و تاز کنند و انقلاب را در دامان آمریکا رها سازند.
پس چگونه باید با این مردان استوار و مقاوم مبارزه نمود؟
چسان باید این عاشقان دلسوز ولایت فقیه را از مردم جدا ساخت و آنگاه آسوده بر پیکر این نظام نوپا تازیانه زد؟
به زعم آنان تنها روشی که شخصیت بهشتی و سایر یاران حضرت امام را خرد میکرد و آنان را منزوی میساخت «ترور شخصیت» بود.
پس از این تصمیم سیل تهمتها، دروغها و فحش و ناسزاها بسوی شهید بهشتی سرازیر گشت و تبلیغات مسموم و ناجوانمردانه علیه او نه تنها در دل همه شهرها، که در دل تمام روستاهای کشور نیز رخنه کرد.
شهید بهشتی با استقامت و بردباری در برابر تمام زخمزبانها و تهمت و افتراءها ایستادگی نمود و به راه پاک خویش همچنان ادامه داد.
دشمنان انقلاب او را مسئول تمام نابسامانیها و درگیریها معرفی میکردند. این تبلیغات ضد انسانی بدان حد بود که در خوزستان برق پیرزنی را قطع میکنند و بعد به او میگویند بهشتی برق خانهات را قطع کرده است!
مظلومیت شهید بهشتی وقتی اوج میگیرد و بیشتر دردناک میشود که امر بر برخی از دوستان و آشنایان نیز مشتبه میگردد و آنان نیز درباره او همان را میپندارند که دشمن میپندارد.
بهشتی عزیز در جمع دوست و دشمن «مظلوم» بود. اوج مظلومیت شهید بهشتی را در این عبارات و جملات حضرت امام مییابیم:
«آنچه که من راجع به ایشان متاثر هستم شهادت ایشان در مقابل او ناچیز است و آن مظلومیت ایشان در این مخالفین انقلاب است. افرادی که بیشتر متعهدند، موثر در انقلابند، آنها را بیشتر مورد هدف قرار دادهاند. ایشان مورد هدف اجانب و وابستگان آنها در طول زندگی بود. تهمتهای ناگوار به ایشان زدند. از آقای بهشتی میخواستند یک موجود ستمکار، دیکتاتور معرفی کنند، در صورتی که من بیش از بیست سال ایشان را میشناختم و برخلاف آنچه این بیانصافها در سرتاسر کشور تبلیغ کردند و مرگ بر بهشتی گفتند، من او را یک فرد مجتهد، متدین، علاقهمند به ملت، علاقهمند به اسلام و بدرد بخور برای جامعه خودمان میدانستم.» (6)
با توجه به صحبتهای حضرت امام مشخص میشود که آمریکا و ایادی داخلیاش یعنی بنیصدر و منافقین با هدف قرار دادن شهید با کل نظام به مبارزه برخاسته بودند. مخصوصا اگر به این سخن عمیق امام که «بهشتی یک ملت بود»، بیشتر دقیق شویم، نیات شوم این جنایتکاران بهتر آشکار خواهد شد.
شهید بهشتی میدانست این راهی که انتخاب کرده، رنج و مشقت دارد و او باید همواره با مشکلات و سختیها دست و پنجه نرم کند و از همه چیز خود برای انقلاب بگذرد.
او معتقد بود برای این انقلاب باید از جان گذشت، از مال گذشت، باید انسان آبرویش را بذل کند تا این انقلاب و این نظام صدمه نبیند.
یکی از دوستان شهید بهشتی در این باره میگوید: «برای عبور از فرهنگ شتاب و رسیدن به فرهنگ تعادل او میگفت که میدانید اینجا معلوم نیست از خون زیاد کار برآید و باز از پول و بذل مال هم کاری نمیاید. فقط یک چیز میخواهد و آن آبروست که باید آبرو را کف دست گذاشته و برای کشاندن جامعه در آن شعاعی که در حیطه ماست آبروی خودمان را تقدیم بکنیم».
دوستان شهید بهشتی اصرار میکردند که او در برابر سیل تهمتها و ناسزاها چیزی بگوید و دفاعی از خویش بکند. ولی شهید بهشتی از اینکار خودداری میکرد و برای این امتناع تعبیر بسیار زیبایی بکار میبرد. یکی از دوستان آن شهید بزرگوار درباره پاسخ شهید عزیز ما به کسانی که از او میخواستند در برابر سیل تهمتها از خویش دفاع کند چنین میگوید:
«یادم هست که یک روز در مجلس خبرگان به ایشان گفتم که خیلی بشما توهین میکنند، مخصوصا آن روزهائی که قانون اساسی داشت بحث ولایت فقیه را مطرح میکرد، شعارهای تندی علیه ایشان داده میشد و گروهکها شدیدا این عزیز را مورد انتقاد بلکه بهتر بگویم مورد انتقام خودشان قرار داده بودند. من به او عرض کردم که شما چرا از خودتان دفاع نمیکنید؟
جملهای گفت که بسیار راهگشا بود. فرمود: این آیه قرآن را خواندهای؟ «ان الله یدافع عن الذین آمنوا» عرض کردم: بله. فرمود: ببین در این آیه خداوند یک وظیفهای برای ما مقرر کرده و یک وظیفهای برای خودش مقرر فرموده است. آن وظیفهای که برای ما بیان فرموده این است که حرکت ما باید از جوهره ایمان سرشار باشد، وظیفهای که برای خودش مقرر کرده این است که اگر دید که عمل ما توأم با ایمان است از ما دفاع کند، بنابراین دفاع به عهده من نیست، ایمان و جوهره ایمان بعهده من است.»
آری، این راه شهید بهشتی بود و او بهمراه 72 ستاره تابناک که به گرد خورشید وجودش حلقه زده بودند، پای در راهی نهاده بودند که جز با تحمل دروغها، تهمتها و زخم زبانها و شایعات و ادامه تلاشها و کفرستیزیها و ظلمستیزیهایشان، به پیروزی ختم نمیشد.
شهید بهشتی میدانست این نهضت را فقط روحانیت آگاه و راستین که با تکیه بر نیروی الهی مردم مسلمان ایجادکننده و بوجودآورنده آن است، میتواند از شر اجانب نجات دهد.
او میدانست بنیصدر مهرهای است که با نقشه و طرح آمریکا باید در موقع مناسب مرحله نهایی ماموریت خویش را انجام دهد.
او میدانست این عنصر خائن در پی تماسهایش با مامورین سیا مامور مبارزه با نظارت و دخالت و روحانیت در امور مملکت و روی کار آوردن یک دولت متمایل به آمریکاست.
شهید مظلوم آیتالله بهشتی با این درک عمیق از حیلههای دشمن فریاد میزد:
«آنهایی که نظارت روحانیت را نمیتوانند تحمل کنند لطفا جایشان را به کسانی بدهند که از این نظارت صمیمانه استقبال میکنند.»
همچنین درباره شدت علاقه و تمایلش به اصل ولایت فقیه که برای تصویب آن در مجلس خبرگان تلاش فراوانی مبذول داشت و حملات زیادی از جانب دشمنان به طرف او سرازیر شد، چنین میگفت:
«برای ملت، من فقط یک توضیح دارم و آن این است که ما معتقدان سرسخت به ولایت فقیه و امامت قاطع رهبر عالیقدرمان امام هستیم»
علماء و روحانیون مبارز و تمام کسانی که در مسئولیتهای مختلف مشغول خدمت به نظام اسلامی ایران بودند با تشخیص حرکات مرموز بنیصدر و دار و دستهاش به گرد شمع وجود شهید بهشتی حلقه زدند و به پیروی از او و با هدایتهای روشنگرانهاش صفی پولادین در مقابل بنیصدر و متحدینش یعنی منافقین و لیبرالها بوجود آوردند.
بهشتی مظلوم، محور مبارزه با بنیصدر و نقشههای شوم و استعماری او بود.
او همچون سدی پولادین اسلام و انقلاب را در برابر نقشههای شیطانی و حملات وقفهناپذیر دشمنان، محافظ و نگاهبان بود.
72 ستاره به گرد خورشید وجود او حلقه زدند و برای صیانت از اسلام و انقلاب آماده شهادت شدند.
این راه، راهی بود که ایثار میخواست، ایثار جان. این راه، راهی بود که حسین و یارانش رفتند. آنان جانهای پاک و مطهرشان را بر کف گرفتند و به مسلخ عشق شتافتند، و بهشتی و یارانش نیز آگاهانه در این مسیر گام نهادند.
حیلههای شیطانی بنیصدر و گروه لیبرال طرفدار او و منافقین با الطاف خفیه الهی کشف شد و مردم مسلمان ایران پی بردند که او جز راه خیانت نمیپوید و لذا بنای مخالفت نیروهای مومن حزبالله با بنیصدر آغاز شد. حضرت امام در اوج هوشیاری و در کمال قدرت جریانات را زیر نظر داشت و وقتی راهی برای هدایت این عنصر پلید نیافت، او را از فرماندهی کل قوا که از جانب خویش به وی تفویض کرده بود، برکنار کرد.(7)
پس از آن مجلس شورای اسلامی که سخت مورد تنفر بنیصدر بود و بارها مورد حمله آن خیانتکار واقع شده بود، با اکثریت قاطع رای به عدم کفایت سیاسی بنیصدر داد و حضرت امام بنابر تکلیف و وظیفه خویش در قانون اساسی او را از مقام ریاست جمهوری عزل نمود.
عزل بنیصدر تمام آرزوهای آمریکا و ضد انقلاب داخلی از جمله منافقین را از بین برد و تمام امیدها را تبدیل به یأس کرد.
مدتها طرحریزی و صحنهسازی و جوسازی و دروغ و خدعه و نیرنگ و سرمایهگذاری در این زمینه، سرانجام به شکست انجامید. بنیصدر و منافقین و سایرین نتوانستند نظام مقدس جمهوری اسلامی را از میان بردارند و با کنار زدن روحانیون، خود زمام امور را در دست گرفته و بنابر میل ارباب حکمرانی کنند.
همه چیز برای آنها از دست رفته بود. تنها یک راه باقی ماند و آن اینکه تصمیم گرفتند با یک «کودتا» که نزدیکترین راه برای نیل به مقصود بود، کار را تمام کنند. نقشه این بود که تمام مسئولین اصلی کشور را یکباره از بین ببرند و بعد با حمله به کمیتههای انقلاب و سپاه پاسداران قدرت را در دست گیرند. و اینچنین بود که فاجعه جانگداز هفتم تیر بوقوع پیوست.