* جناب آقای دعاگو،همانطور که مطلع هستید در آستانه سی و چهارمین دهه فجر انقلاب اسلامی قرار داریم و جناب عالی به عنوان یکی از افرادی که در دوران مبارزه پیش از انقلاب فعال بودید، و سابقه مبارزه و زندان دارید، دوست داریم خاطراتا شما را از مبارزات قبل از انقلاب بشنویم.
** بسمالله الرحمن الرحیم. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در یک خانواده مذهبی زندگی میکردم. پدرم دارای افکار انقلابی بود و به امام خمینی به عنوان سمبل مبارزه ارادتی ویژه داشت. یک بار هم در مشهد به زندان افتاد. منزل آیتالله قمی که در آن دوران در جریان مبارزه بود، رفت و آمد داشت و به علت همکاری با نهضت امام دستگیر و زندانی شد. پدر من کاسب بود و در آن زمان و در اوج خفقان رژیم شاه، روی دیوار مغازهاش عکس امام خمینی را زده بود و زیر عکس آیه فضلالله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما را نصب کرده بود.
پدرم همیشه منتقد نظام شاهنشاهی بود. من از دوران طلبگی همیشه این آرزو را داشتم که یک حکومت دینی در ایران تشکیل شود و آنچه ما به عنوان آرمان در ذهن داریم، در عمل متحقق بشود. من در نقاط مختلف کشور برای سخنرانی حضور پیدا میکردم. در بندرعباس، با نام مستعار فیض آبادی منبر میرفتم. در گرگان منبر میرفتم با اسامی مستعار دیگری. یکی از مناطق فعالیت گسترده من قبل از پیروزی انقلاب اسلامی استان گلستان بود. هم در حوزه شهری و هم در حوزههای متصل به شهر سخنرانی میکردم. در استان گلستان با بعضی از عناصر برجسته سازمان مجاهدین آشنا شدم. جلساتی با آنها داشتیم. هنوز آنها تغییر ایدئولوژی نداده بودند و به امام وفادار بودند.
من حتی برای هیئات مذهبی استان گلستان در روستایی به نام "دلیر محله" منبر میرفتم. برای دستههای عزاداری سرودهایی را به زبان عربی تنظیم کرده بودم با محتوی انقلابی که آنها میخواندند. با نیروهای مبارز و انقلابی آنجا هم جلسات زیادی داشتیم و فعالیتهای مشترکی داشتیم. بعدها که به اسناد ساواک برخورد کردم در مورد حضور من در گرگان و فعالیتهای سیاسی و انقلابی من در آن منطقه مطالب زیادی داشت. اندیشه من و اهداف من را رمزگشایی و چهره گشایش کرده بودند. اظهارنظر کرده بودند که در عقاید خودش خیلی محکم است و عقب نشینی نمیکند از دیدگاههایش عقب نشینی نمیکند. این اسناد هنوز هست و برخی از آنها در کتاب خاطراتم چاپ شده است.
یک دورانی را در تهران منبر میرفتم. باز هم با اسم مستعار.
* این فعالیتهایتان در مشهد و گرگان و سایر نقاط ایران چه سالهایی بود؟
** سال 1351 دقیقاً من در مشهد دستگیر شدم و زندان رفتم. 4 ماه در مشهد زندان بودم. در بازداشتگاه ارتش زندانی بودم و به قول معروف از من پذیرایی هم کردند. منشأ این دستگیری هم این بود که من شعری برای امام خمینی(ره) سروده بودم، از تهران که میرفتم مشهد، این شعر در جیب من بود. در اتوبوسی که میرفتیم مشهد در بین راه پلیس برای بازرسی اتوبوس را نگه داشت. من شعر را انداختم زیر پا و این شعر رفته رفته رفت و در اتوبوس اول یکی از مسافرین که اتفاقاً ساواکی بود شعر را دید و در میان مسافرین به من که یک روحانی بودم مشکوک شد و من را دستگیر کرد.
4 ماه زندانی بودم. البته نتوانستند به هیچ وجه اعترافی از من بگیرند. یک جریانی را ساختم و زیر بازجویی گفتم. در بازجوییها گفتم که من در مدرسه مروی نشسته بودم یک آقایی آمد پهلوی من و با من بحثهای سیاسی کرد و از من خواهش کرد تا این شعر را بنویسم و من نوشتم. دستخط، دستخط من بود، ولی شعر را من نگفته ام. او گفته و من نوشتهام. او را هم نمیشناسم.
در مدرسه مروی از این دست آدمها زیاد رفت و آمد داشتند که سیاسی بودند، ولی کسی آنها را نمیشناخت. بنابر این، بازجو نتوانست حرفی بزند و حرف من به کرسی نشست. با یک داستان جعلی کل قضیه را جمع کردم. در مشهد من منزل آیتالله طبسی، آیتالله محامی، و نقاط مختلف شهر سخنرانی میکردم. در آن دوران کتابهای انقلابی، رساله امام خمینی وسایر کتابها و جزوهها را تکثیر و توزیع میکردیم. من جزو افراد بسیار فعال مشهد بودم. تکثیر و توزیع اندیشهها، اعلامیهها و کتب امام خمینی در مشهد را انجام میدادم.
در استان خراسان دو نوبت ما اطلاعیه علیه شاه پخش کردیم. اطلاعیهها را خودم انشاء کردم، خودم با خط تعمدی نوشتم و خودم هم تکثیر کردم. خودم هم با استنسیل تکثیر کردم. من در مشهد در یک خانه مستأجری بودم و در زیرزمین آن خانه یک دستگاه استنسیل گذاشته بودم و اعلامیهها را تکثیر میکردم.
- اعلامیهای نوشتم به نام و امضای حوزه علمیه خراسان علیه شاه. این اعلامیه در کل شهر مشهد توزیع شد و به علت بازتابی که داشت مجبور به فرار و پیوستن به زندگی مخفی شدم. در استان خراسان ارتباطات وسیعی با مقام معظم رهبری و نیز آیتالله طبسی داشتم. با آیتالله محامی هم ارتباط داشتم. بیشترین تاثیرگذاری از نظر سیاسی و فرهنگی مقام معظم رهبری داشتند که آن زمان استاد بنده بودند. من دروس حوزهای را در نزد ایشان میخواندم و شاگرد ایشان بودم. کلاسهایی هم داشتند که اسلامشناسی را تدریس میکردند.
در استان خراسان تقریبا میشود گفت که چند نفر خاص بوند که آنها مبارزه را تعقیب میکردند و فعال بودند و خواستار تشکیل حکومت دینی بودند. من در زندان ساواک هم دقیقا به همین نکته در بازجوئیها اشاره کردم. تصریح کردم و در بازجوئیها یادداشت کردم که سقوط و سرنگونی نظام شاهنشاهی و تشکیل حکومت اسلامی به رهبری آیتالله خمینی. دوران مشهد ما به این شکل گذشت.
* از چه زمانی با نام امام آشنا شدید؟ با اندیشههای امام از چه وقت مانوس شدید؟
** شاید از سن 10 سالگی به بعد. آن دورانی که در منزل پدرم بودم. اندیشههای پدرم، باورهای پدرم و ارادت پدرم را نسبت به امام خمینی(ره) میدیدم. از همان جا با امام خمینی آشنا شدم. از طریق پدرم با اندیشههای امام خمینی مانوس شدم.
با بسیاری از علما درباره شخصیت امام خمینی بحث میکردیم. بعضی از علماء گرایشاتی داشتند به افرادی که اهل مبارزه نبودند. بارها با افرادی که اندیشه غیرمبارزاتی داشتند بحث و مناظره میکردیم. ما سعی میکردیم از امام خمینی و راه او دفاع کنیم.
* دوران مبارزه طبیعتا دارای فراز و نشیبهای فراوانی است، به نظر شما، با توجه به اینکه مستقیم در امر مبارزه حضور فعال داشتید، کدام مقطع از مقطع مبارزات شما موثرترین مقطع بود.
** موثرترین مقطع دوران متواری بودن یک مبارز است. برای من نیز موثرترین مقطع، دوران متواری بودنم بود. دوران متواریبودن با تبلیغ هم همراه است، انگیزه انسان هم سالمتر است. یک مبارز متواری با مشکلات فراوانی مواجه است. با ضعف امکانات مالی، با نبودن حامی، با اضطرار و اضطراب دستگیری و شناسایی شدن مواجه است. با انگرانی از آینده. اینها همه با مبارز متواری همراه است. مبارز متواری اگر تبلیغ هم بکند، تبلیغش اثرگذارتر است چون هیچ انگیزه مادی، مقامی و دنیایی ندارد. انگیزه معنوی دارد. با آرمان همراه است. با آرمان خودش زندگی میکند.
* در دوران زندگی مخفی، آیا خانواده هم با شما همراه بودند؟
** در دوران مبارزه، در هیچ مقطعی خانوادهام از من جدا نبوده. در ادامه مبارزه هم با من همکاری کردند. دوران مشهد و مبارزات مخفی و پخش اعلامیههای امام خمینی خانوادهام به طور فعال با من همراهی میکرد.
خانواده همسرم خانواده نسبتا متمولی است. همسرم با توجه به اینکه از یک خانواده متمول بود، اما در مبارزه سختیهای زیادی را متحمل شد. او در زندگی با من با رنج و سختیهای زیادی دست و پنجه نرم کرد. (با این سخت حجتالاسلام دعاگو بعض کرد و اشک در چشمانش حلقه زد و برای چند دقیقهای قادر به سخن گفتن نبود)
* مبارزه در کنارش دستگیری، زندان و شکنجه همراه دارد. شما از زندان و شکنجههای زندان و به قول خودتان پذیرایی هم برای ما بگوئید، بویژه برای آشنایی نسل جوان امرزو با شکنجهها و ددمنشیهای رژیم سفاک شاهنشاهی.
** در مشهد با شلاق شکنجه میشدم. به کف پا و کمر و سایر نقاط بدن. زندان مشهد 4 ماه بیشتر نبودم. زندان تهران 3 سال طول کشید. در زندان کمیته مشترک که آلان موزه عبرت شده شکنجهها خیلی وحشیانه بود. به دو دست آویزان میکردند. گاهی به دو پا آویزان میکردند. میبستند به دستگاه آپولو. روی شکم و سایر اعضای بدن سیگار خاموش میکردند. روی صندلی داغ و سوزان مینشاندند. آپولو دستگاهی است که دستها و پاها بسته میشود و سر در یک حفاظ آهنی قرار میگیرد و کف پای شما شلاق میزدند. فریاد شما به جایی نمیرسد و همان برایتان یک شکنجه مضاعف میشود. آثار شکنجههای ساواک هنوز روی بدن من وجود دارد.
هنوز که هنوز است دردهای ناشی از شکنجه ساواک را تحمل میکنم. یکی از وسایل شکنجه اجاق برقی بود. زندانی را میگذاشتند روی اجاق برقی و تا آخرین لحظه تحمل بدن، او را میسوزاندند. دور حوض کمیته مشترک زندانی را میدواندند و با شلاق میزدند و میگفتند: "شیخ دعاگو بدو تا به فلسطین برسی!" اتهام من این بود که افرادی را فرستاده بودم فلسطین تا تعملیات چریکی ببینند برای مبارزه با رژیم شاهنشاهی. من هم پرونده آقای جلالالدین فارسی بودم با ایشان هماهنگ کرده بودیم و افرادی را میفرستادیم برای دیدن دوره تعلیمات چریکی در فلسطین و در اردوگاههای فلسطینی. ابتدا افراد را میفرستادیم دمشق و بعد با کدهایی که داشتیم افراد وصل میشدند به گروههای چریکی و آموزش میدیدند. در همین حوض فلکه سر را زیر آب میکردند و تا مرز خفگی نگه میداشتند.
گاهی بر اثر شکنجه زندانی بیهوش میشد. گاهی صبح و ظهر و شب جیره شلاق داشتم. مخصوصا اوایل بازجویی روزی 3 نوبت شکنجه میشدم. به قدری دمپایی به صروت من زده بودند که صورتم باد کرده بود و تا چند هفته نمیتوانستند از من عکسبرداری کنند برای ثبت در پرونده زندان. 30، 40 روز طول کشید تا باد صورتم بخوابد.
پرونده من بسیار سنگین بود. جرم من این بود که خواستار تشکیل حکومت اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) هستم.
* چه سالی از زندان آزاد شدید؟
** بهمن ماه سال 1357. وقتی از زندان آزاد شدم چند روز بعد از آن امام خمینی(ره) وارد میهن شدند.
* همان طور که فرمودید برای پیروزی انقلاب اسلامی زحمات زیادی کشیده شده. شما این موضوع را با گوشت و پوست و استخوانتان لمس کردهاید، طبیعتا برای هر انقلابی آفاتی هم وجود دارد، به نظر شما در حال حاضر برای مقابله با آفاتی که انقلاب اسلامی ایران را تهدید میکند، چه باید کرد؟ این آفات چه چیزهائی هستند؟
** به نظر من بزرگترین آفت، فاصلهگیری از هویت خود انقلاب است. ارزشهای انقلابی از بین برده میشود. در انقلاب اسلامی پیامهای دینی و ارزشهای دینی و ملی مورد توجه قرار گرفت. انقلاب اسلامی ضدارزشهای طاغوتی را از بین برد، ارزشهای دینی را جایگزین کرد، انس و الفت را در میان مردم برقرار کرد. در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی جامعه ارزشمند و معنوی داشتیم. جامعه باید بر اساس ارزشهای اوایل پیروزی انقلاب اسلامی پایدار میماند.
متاسفانه آن ارزشها ضعیف شد. باندگراییها، جناح بازیها، دنیاپرستیها، قومیتگراییها، درگیریهای جناحی باعث شد که یک فاصله عمیق بین ارزشهای انقلاب و جامعه امروز پدید بیاید. انتظار ما این است که ارزشهای انقلاب تقویت میشد، اما نشد.
جامعه را باید با همان معیارها به صورت عمیقتری رشد میدادیم. از آن معیارها خیلی فاصله گرفتیم. انقلاب اسلامی محصول نهایی جمهوری اسلامی و قانون اساسی است. آنچه الان وجود دارد در قالب سیستم حکومتی خیلی فاصله دارد با آنچه مردم با همهپرسی در قانون اساسی به آن رای دادند و در قانون اساسی تصویب شد.
امروز آن آرمانها، آن اهداف، آن حقوقی که برای مردم در قانون اساسی قرار داده شده. اسلامیت، جمهوریت، مردمسالاری دینی، امروز با آن معیار و عیار وجود ندارد. من معتقدم که ما باید یک حرکت اصلاحی - انقلابی انجام بدهیم و برگردیم به ارزشهای نخستین، برگردیم به انگیزههای نخستین، برگردیم به باورهای نخستین. ارزشهای اسلامی را در جامعه خودمان احیا کنیم.
* پیرو همین فرمایش شما. بسیاری از بزرگان نظام معتقدند که تداوم انقلاب راهش این است که باید به اندیشههای امام خمینی(ره) بازگردیم. صحبت شما هم همین بود. برای اینکه بتوانیم برگردیم به اندیشههای امام چه باید بکنیم؟
** من معتقدم برای حاکمکردن اندیشهةای امام و برای ترویج اندیشههای امام و نیز برای تبیین افکار امام و برای آراستهکردن جامعه به اندیشههای امام. یکی از مسائل بسیار مهم این است که باید ملاحظات سیاسی و مصلحت اندیشیهای سیاسی را کنار بگذاریم. مصلحتاندیشی ابزاری است برای قتل حقیقت. مثلا بناست یک اصلی از قانون اساسی اجرایی بشود، این اصل یک مشکلی در نقطهای بوجود میآورد. بلافاصله برای اینکه از آن مشکل رهایی پیدا کنیم، مصلحتاندیشی و اصل قانون اساسی را اجرا نمیکنیم. من شفافتر بگویم، یک انسانی یا انساهایی به درد ریاست جمهوری نمیخورند، نامزد شدهاند، ولی قبیله دارند، طایفه دارند، جناح سیاسی دارند، باند دارند، ولی صلاحیت قانونی برای ریاست جمهوری ندارند.
به عنوان مثال عرض میکنم با شاخصهای موجود در قانون اساسی اینها نمیتوانند رئیسجمهور شوند، قطعا این تصمیم را باید با مردم در میان گذاشت. باید به مردم بگوئیم. اما اگر نگوئیم و عنصر ناصالح را صالح برای ریاست جمهوری معرفی کنیم، مردم تجهیز میشوند و به این آدم رای میدهند. در این میان چون فرد ناصالح است، مورد نقد قرار میگیرد. و این نقدها تبعاتی در اجتماع دارد. این از قدم اول غلط بوده. نباید اجازه میدادیم که فردی که ناصالح است و صلاحیت ریاست جمهوری ار ندارد وارد کارزار انتخاباتی بشود و بعدها گرفتار تبعات این مصلحتاندیشی بشویم. چرا از اول این فرد ناصالح را تائید صلاحیت میکنیم تا گرفتار تبعات بعدی آن بشویم؟
این نوع مصلحت اندیشیها از آفتهای بزرگ اخیر است. دومین آفتی که گرفتار آن هستیم، آفت ملاحظهکاری است. ما با هم رودربایستی داریم. رویمان نمیشود بگوئیم مشکل داریم. قانون را به خاطر ملاحظهکاریها قربانی میکنیم. معیارهای دینی و ضوابط شرعی را به خاطر یک فرد ناصالح قربانی میکنیم. طبق قانون باید با فردی برخورد کنیم، ولی ملاحظات سیسای اجازه نمیدهد با او برخورد کنیم. ولی با یک فرد ناصالح به خاطر ملاحظات سیاسی و جناحی و باندی برخورد قانونی نمیکنیم، مردم تصورات دیگری از ما پیدا میکنند.
آفت سوم نداشتن قاطعیت است. در مدیریت جامعه ما قاطعیت وجود ندارد. امام خمینی(ره) هم قاطعیت داشت و هم جرات. میگفت تکلیف شرعی من این است و انجام وظیفه میکرد. او میگفت من به تکلیف شرعی و قانونی خود عمل میکنم و هرچه میخواهد بشود، بشود، وقتی رژیم شاه در بهمن ماه 1357 در تهران حکومت نظامی اعلام کرد، امام خمینی فرمودند مردم به خیابانها بریزید و حکومت نظامی را بشکنید. بسیاری از این تصمیم انتقاد کردند. اما امام خمینی قاطعانه بر سر تصمیم خود ایستاد و پیروز شد.
باید جرات و جسارت امامگونه را در بین مسئولین ترویج کرد. مسئولین باید امام خمینی(ره) را به عنوان الگو انتخاب کنند.
قانون مداری هم یکی از مسائل مهم است. ما قانون را در بسیاری از مواضع رعایت نمیکنیم. با عدم رعایت قانون، حقوق مردم را در معرض آسیب قرار میدهیم.
* آخرین سوال من مربوط به جایگاه انقلاب اسلامی در جامعه جهانی با توجه به انقلابهای کشورهای عربی که در منطقه در حال وقوع است، میباشد. نقش انقلاب اسلامی ایران را در بیداری ملتهای اسلامی و عربی چقدر میدانید؟
** من معتقدم که جایگاه انقلاب اسلامی در جهان هرگز تضعیف نشده است. چون اولا ملت ایران و کسانی که انقلاب اسلامی را ایجاد کردند، به دنیا نشان دادهاند که در مقابل ابرقدرتها میتوان با دست خالی ایستاد. با دست خالی و با تکیه بر آرمانهای مکتبی، اعتقادی و دینی میشود در مقابل ابرقدرتها ایستاد و مقاومت کرد و به سایر ملتها هم آموخت. ما از امام حسین(ع) آموختیم. فرهنگ شهادت طلبی از ایران به جهان صادر شد. ما در جنگ و در پیروزی انقلاب اسلامی نشان دادیم که با فرهنگ شهادتطلبی میتوان به پیروزی رسید. ملتهای جهان از ایرانیها و مبارزات آنان در سرنگونی رژیم شاهنشاهی و دفاع مقدس و ایستادگی در مقابل رژیم صدام و ابرقدرتها درس گرفتند و حالا دارند با الگوی ایرانی - اسلامی دیکتاورهای خود را سرنگون میکنند.
بیداری اسلامی در دنیا عمدتا ریشه در "انگیزهآفرینیهای انقلاب اسلامی دارد. مقاومت حزبالله لبنان در مقابل صهیونیستها، مقاومت ملت فلسطین، حماس، مقاومت مردم مصر، یمن، لیبی، بحرین با انگیزههای برگفته از انقلاب اسلامی و فرهنگ شهادتطلبی صورت گرفته و میگیرد.
* در پایان اگر توصیه خاصی دارید، بفرمائید.
** درخواست من این است که امام خمینی(ره)، انقلاب اسلامی و اسلام عزیز را قربانی درگیریهای جناحی و باندی و سیاسی نکنیم. امام و انقلاب به هیچ جناح متعلق نیست. همچ کس حق تمام نیست و باید ارزشهای امام و انقلاب را پاس داریم و اجازه ندهیم با باندبازیها و سیاسیکاریها بیش از این انقلاب ما صدمه ببینند.