محمدمنصور هاشمی
تاریخ غرب، از آغاز رنسانس تاکنون، تاریخی بوده است زنده و جاری که همواره آهسته و پیوسته راه خود را در دل زمان گشوده است و هماکنون نیز تداوم دارد. تاریخی که بعد از رنسانس و با جنبش اصلاح دینی و روشنگری تداوم مییابد و سرانجام در هیأت مدرنیت متحقق میشود. مدرنیت تثبیت ارزشهای مدرنیسم و نهادینهشدن آنهاست. یکی از بنیادهای مدرنیت، عقلانیت و نقد عقلانی است. مدرنیت تا آنجا ادامه مییابد که نقد مبتنی بر عقلانیت ادامه یابد و دقیقاً آنگاه که در برابر نقادی موضعی تدافعی بگیرد و نقدپردازی و نقذپذیری خود را از دست بدهد، به پایان خود رسیده است. در فراز و فرود همین تاریخ است که امروزه از موقعیت پستمدرن سخن میگویند. اندیشه پستمدرن ارزشهای مدرنیت را به چالش طلبیده است و به نقد بنیادهای آن پرداخته است. اندیشه پستمدرن نقد سیطره عقلانیت، نقد اسطوره پیشرفت و به قول ژان فرانسوالیوتار به پرسش گرفتن روایتهای بزرگ (grand narratives) فرهنگ مدرن است. پستمدرنها چیزی را اثبات نمیکنند و به طرح آموزههای جدید نمیپردازند بلکه فعالیت عمده آنها، صرفاً واکنش نسبت به فلسفه مدرن و پیشفرضهای آن است. لیوتار اذعان میکند که پستمدرن فلسفهای نیست که پس از فلسفه مدرن آمده باشد، بلکه خود شناخت مدرنیسم و بحرانهای آن است.
واضح است که چنین نگرشی، جز پس از تثبیت مدرنیت نمیتواند ظاهر شود. ظهور چنین اندیشهای در تاریخ غرب، بجا و به هنگام، و عین زایندگی و بالندگی آن تفکر و تاریخ به حساب میآید. سخن پستمدرن ادامه منطقی پرسشگری مدرن است که حال به نقد خویش رسیده و به تأمل در مبانی خود پرداخته است. پستمدرنها بدین ترتیب بر عمق و وسعت دانش بشری میافزایند و با پرسش از عقلانیت مدرن عقل آدمی را فربهتر میسازند.
این جریان که جایگاهی جدی و پایگاهی نیرومند در سیر تاریخی تفکر غربیافته، همچون بسیاری دیگر از جریانهای فکری به ایران نیز راه یافته و در جریان خود، مخالفان و موافقانی پیدا کرده و واکنشهایی را نیز سبب شده است. گروهی ظاهراً با آن موافقند و از این جریان برای مخالفت نظری با مدرنیت و مدرنیزاسیون سود میجویند و گروهی نیز آن را فراتر رفتن از مدرنیسم و مدرنیت دانسته، همچون محصولی آخرین مدل از آن در نقد ادبی و خلق هنری بهره میگیرند. هریک از این گروهها مبانی و مقاصد متفاوتی دارند و لذا حکمی جداگانه میطلبند.
در مورد مخالفان باید گفت، همچنان که اصل پستمدرنیسم از غرب آمده، مخالفت با آن نیز پدیدهای غربی است، این مخالفت بیشتر در فرهنگهای انگلیسی زبان و فلسفههای تحلیلی به چشم میخورد. حال آن که پستمدرنیسم در اروپا شکل گرفته و محصول فرهنگ و فلسفه اروپایی (Continental) است فرهنگی که پدیدارشناسی و فلسفههای اگزیستانس و علم هرمنوتیک نیز در آن نشو و نما یافته و فمینیسم در جدیدترین و عمیقترین صورتهای فلسفیاش در آن رشد کرده است. اندیشه پستمدرن هم در تعاملات همین جریانهای سابقالذکر شکل گرفته و لذا در متن این فرهنگ و اندیشه معنا مییابد. مخالفان پستمدرنیسم در ایران غالباً تحت تاثیر فرهنگ اول هستند. در نتیجه اساساً ارتباطی با این موضوع برقرار نمیکنند و نگاهی همدلانه با آن ندارند. به همین دلیل مخالفات با پستمدرنیسم در ایران نه بر اساس نقادی و مواجهه عمیق فکری که بیشتر براساس منازعات و مناقشات جدلی و به دور از هرگونه مفاهمه بوده است. برای مثال میتوان به ماجرای آلن سوکال و مقاله معروف او اشاره کرد که تا به حال چند تن از مخالفان پستمدرنیسم ـ احتمالاً بی این که از مقالههای یکدیگر اطلاعی داشته باشند ـ به آن استناد کردهاند و آن را دستاویزی برای نفی اندیشه پستمدرن قرار دادهاند. واضح است که تشبث به چنین ماجرایی برای نقد و احیاناً نفی اندیشههایی که از نیچه و هیدگر و فوکو تالیوتار و بودریار و کریستوا و دیگران امتداد یافتهاند. بیشتر به شوخی شبیه است. کافی است در جریان این چالشها به نقادی فیلسوفان فمینیست پستمدرن از فلسفه و فرهنگی که آن را مذکر میدانند دستاوردهای آنها توجه کنیم تا دریابیم که راه مخالفت با اندیشه پست مدرن ـ اگر اساساً چنین مخالفتی لازم باشد ـ آن نیست که اشاره کردیم.
البته این مخالفان شتابزده را از جهتی باید محق دانست. آنها از بعد فکری ـ فلسفی. نگران ارزشهایی هستند که در جوامع مدرن سالهاست تثبیت شده و در اینجا نهالی نوپاست و ممکن است تندبادهای پستمدرن آن را ریشهکن کند. چیزهایی از قبیل حقوق بشر و جامعه مدنی و عقلانیت، از بعد ادبی ـ هنری هم شاید نگران بحرانی هستند که نسل جوان را تهدید میکند و آنها را از فرزانگی و فرهیختگی دور میکند. افتادن در دام مهمل گوییهایی که بیش از آن که حاکی از خلاقیت ادبی و هنری باشد، نشاندهنده بحرانی اجتماعی در جامعهای جوان است. این نگرانی بجاست. ما باید نگران بیاعتباری عقل باشیم، عقلی که هنوز و در این مرحله گذار از جامعه صوفیانه پیش مدرن به عالم عقلانیت مدرن، چندان اعتباری کسب نکرده است تا بخواهد آن را در حملات پستمدرنها از دست بدهد. اما، هرچه باشد، نحوه دفاع آنها از مدرنیت (چنان که اشاره شد) خود چندان متکی بر عقلانیت نیست. هرچند شاید توجه به موافقان پستمدرنیسم در ایران، وجود چنین مخالفانی را توجیه کند.
موافقان پستمدرنیسم را در ایران ـ چنان که اشاره کردیم ـ در تفسیمبندی کلی میتوان دو گروه دانست. موافقان اهل فلسفه و موافقان اهل ادبیات و هنر.
گروه نخست، که بیش از پیش از همه تحت تأثیر مارتین هیدگر ـ فیلسوف نامدار آلمانی ـ هستند، به شناخت ماهیت غرب علاقهمندند و براساس قرائت خاصی از آثار این فیلسوف به نقد و نفی غرب میپردازند. طبیعی است که این گروه به فلسفه پستمدرن نیز توجه داشته باشند و از آن برای نقد مدرنیت بهره بگیرند. در بررسی نظر این گروه توجه به نکتهای ضروری است. نکتهای که شاید عنایت به آن ما را از افتادن در دام مناقشات جدلی دور نگه دارد و در خودشان بحث، صبغه فلسفی آن را حفظ کند و تحکیم بخشد.
جریانهای فلسفی توالی عقلانی دارند و به یکدیگر مرتبطاند. هیچ فیلسوفی در خلا فکر نمیکند. فلسفه در گفتوگو با فلاسفه پیشین شکل میگیرد و هر اندیشه جدیدی از دل مباحثات قبلی بیرون میآید. به عبارت دیگر فلسفه تاریخمند است و هیچ فلسفهای را نمیتوان خارج از حیث تاریخی آن مورد بررسی قرار داد. در اینجا روی سخنمان با مدافعان پستمدرنیسم است و آنان باید دست کم تا حدی با این نظرات موافق باشند چرا که یکی از ویژگیهای فلسفه پستمدرن تمایل به تاریخ نگری (Historicism) است. مباحث مطرح در پیرامون پستمدرنیسم از قبیل توجه به نظامهای معرفتی (epistemes) و گفتمانها (discourses) و قیاسناپذیری (incommensurablity) همه تأیید و در حقیقت تفصیل همان مسأله تاریخمندی است. با عنایت به این مقدمه میتوان پرسید وقتی سخن از فلسفه پستمدرن در ایران میگوییم مرادمان چیست؟ اگر منظورمان آموختن شخصی اصول این نحله و مسائل مربوط به آن باشد. البته جای بحث و سخن نمیماند و حق با آن اندیشمندی است که گفته بود، فکر و اندیشه حد و مرزی ندارد و کسی نمیتواند بگوید چون تو ایرانی هستی به پستمدرن میندیش و از آن سخن نگو. اما اگر منظورمان رواج این فلسفه در جامعه و اثرگذاری آن در جریان تاریخمان باشد، چطور؟ آیا در این صورت هم میتوان برای فلسفه پستمدرن شانی قائل شد؟ در حقیقت مسأله دو جنبه پیدا میکند، جنبه ذهنی و انفسی (Subjective) و جنبه عینی و آفاقی (Objective). از بعد ذهنی و انفسی که مشخص است جایی برای اما و اگر نیست. سلوک فردی هر فرد، تجلی ساخت آزادی اوست. سهل است. از این حیث، درگیر شدن با پستمدرنیسم برای ما سودمند و مفید هم هست و ما در پایان این مقاله به آن خواهیم پرداخت. اما از بعد عینی و آفاقی چطور؟ گمان نمیکنم کسی شک و شبههای داشته باشد در این که در ایران تازه نخستین گامهای مدرنیزاسیون برداشته شده است. آن هم لنگلنگان و مردد. از سوی دیگر گفتیم که باید به مسأله تاریخمندی تفکر توجه داشته باشیم و از آنچه شاید با وامگیری از اتین ژیلسون بتوان آن را وحدت تجربه فلسفی (Unity ofphilosophical experience) خواند. غفلت نورزیم. اگر با این مبانی مساله را مورد بررسی قرار دهیم، میبینیم که نه میتوانیم تاریخ را دور بزنیم و نه میتوانیم از فراز قسمتی از آن بپریم. به عبارت سادهتر نمیتوانیم از وضعیت سنتی یکراست به موقعیت پستمدرن برسیم بی این که مدرنیت را پشتسر گذاشته باشیم. مضافاً این که اصلاً موقعیت پستمدرن خود امری تثبیت شده نیست و ما در عالم واقع پستمدرنیته نداریم آنچه در واقع هست مدرنیت است با تشکیکهایی نظری در مبادی و مقاصد آن، ممکن است گروهی بخواهند از پستمدرنیسم چنین نتیجه بگیرند ـ چنان که میشود چنین نتیجهای گرفت ـ که مدرنیت ترجیح ذاتی بر سنت ندارد و پیشرفتی نسبت به آن محسوب نمیشود این دو از اساس قیاسناپذیرند و ارزش داوری میان این دو کاملاً نسبی است. این نتیجه درست چه حاصلی برای ما دارد؟ اگر ما در وضعیت کاملاً سنتی بودیم و با غرب و مدرنیت مواجه نشده بودیم که اصلاً چنین مسائلی مطرح نمیشد مشکل اینجاست که ما دیگر نه سنتی هستیم و نه مدرن. در برزخ میان دو عالم گرفتاریم نه میتوانیم به وضعیت قبلی برگردیم و نه میتوانیم در این برزخ بمانیم. شاید براساس همین توجه تاریخی بتوانیم بگوییم، آنچه به نام فلسفه پستمدرن در ایران ترویج میشود، در حقیقت فلسفه پستمدرن نیست. بلکه اندیشههای متفکران ضد روشنگری از قبیل یوهان گئورگ هامن و فردریش یاکوبی شبیه است.
با تفکیکی که در باب جنبه ذهنی و عینی مسأله انجام دادیم و توضیحات پس از آن، تکلیف گروه سوم روشن است. کسی کاری به ذهنیات یک هنرمند ندارد. آنچه هنرمند را هنرمند میکند اثر هنری اوست و فرآیند عرضه اثر هنری و مقبولیت یافتن آن هم، مشخصاً فرایندی عینی (objective) است. هیچ اثر هنری بر کنار از جامعه و فرایندهای اجتماعی و واکنشهای مردمی، نیست. پس خلق اثر به اصطلاح پستمدرن در جامعهای که نه هنرمند و نه مخاطب، هیچ یک مدرنیت را در آن، به جان نیازمودهاند تا از تنگناهای آن تصوری داشته باشند، کاری عبث و بیوجه است. اینگونه آثار پستمدرننما، بیشتر نشاندهنده وضعیت بحرانی جامعهای در حال گذار از سنت به مدرنیت است.
و اما نکته آخر، آگاهی از پستمدرنیسم به چه کار ما میآید؟ به اجمال میتوان گفت، شناخت پستمدرنیسم به ما کمک میکند مدرنیت و به تبع آن سنت را بهتر بشناسیم، چرا که اشیاء را به اضداد آنها بهتر میتوان شناخت. پستمدرنیسم، به ما که به ناگزیر به مدرنیت تسلیم خواهیم شد، کمک میکند تا آگاهانه با مدرنیت مواجه شویم و از این لحاظ تبعات و لوازم آن را نیز بهتر بفهمیم و برای متحقق ساختن این ـ به قول هابرماس ـ پروژه ناتمام، خردمندانهتر گام برداریم.