در مورد آقای مطهری هم بگویم که او نفر سیویکم در لیست تهران بود و از این بابت میتوان گفت که او نخستین فرد بعد از لیست 30 نفره ماست که انصافا می توانست یکی از اعضای این لیست باشد. در مورد هر سه نفر آقایان مطهری، کاتوزیان و عباسپور، بحثهای مختلفی مطرح شد و به نظر من همهاشان می توانستند در لیست جبهه متحد باشند. بنده در اصل اصولگرایی آنها هیچ شکی ندارم ولی خب برخی دوستان نقدهایی به آنها داشتند کما اینکه به خود من هم نقدهایی میکردند. اگرچه برخی گفتهاند که این آقایان صلاحیت عمومی حضور در لیست جبهه متحد اصولگرایان را نداشتند، اما من این حرف را قبول ندارم و از هر سه آنها هم حمایت کردم ولی فرایند کار را هم پذیرفته بودم. حتی اگر نتیجه نهایی مطلوب نظر من هم نباشد، اما باید آن را بپذیریم. این یک اصل در کار تشکیلاتی است که باید به فرآیند پایبند بود.
حق با آقای مطهری است. او در رایگیری شورای مرکزی جبهه متحد اصولگرایان در مرحله اول 7 تا رای آورد و باید در لیست میآمد. ولی آقای حداد موضع مشخص و مخالفی با آقای مطهری داشت و آنقدر بحث شد که نهایتا آقای مطهری از لیست خارج شد.
من شخصا «لابی» را به معنی زرنگی و سهمخواهی تعریف نمیکنم. به همین دلیل هم بیشترین نقد را جبهه پیروان خط امام و رهبری به من دارند که من به عنوان نمایندهشان در جبهه متحد اصولگرایان خوب از حقشان دفاع نکردم. واقعیتش این است که اگر بخواهیم سهمیهای هم حساب کنیم، سهمیه جبهه پیروان با حضور 18 تشکل سابقه دار اصولگرا، خیلی بیش از اینها بود که در لیست نهایی جبهه امده است. قبول دارم که لابیهایم در جبهه متحد ضعیف بود. اما این را هم بگویم که «لابی» جایی اثر دارد که افراد اصلی و تصمیمگیر موضع قبلی نداشته باشند. مثلا در مورد آقای مطهری، سه چهار نفر از آقایان موضع از قبل تعیین شده و مخالفت جدی داشتند. چهار نفر از آقایان سفت و سخت پای عدم حضور آقای مطهری در لیست ایستاده بودند و حتی برای برهم زدن کل بازی هم پای کار بودند و چون ما این را به مصلحت نمیدانستیم، کوتاه آمدیم.
من قبول ندارم که جبهه پیروان از ابتدا بازی را واگذار کرده بود. اصلا موضوع برد و باخت نیست و نسبی است. در انتخابات ریاست جمهوری کسی که نصف بعلاوه یک آرا را کسب میکند، میبرد و بقیه نامزدها میبازند. اما در انتخابات مجلس اینگونه نیست و کسی که میبازد میتواند از 0 تا 50 درصد در مجلس یارگیری کند. البته در مجموع قبول دارم که جبهه پیروان نتوانست به حق سیاسی طبیعی خودش برسد ولی این در حدی نبود که ما به خاطرش کل بازی را به هم بزنیم.
اعضای جبهه پایداری از اول این احساس را داشتند که خودشان باید از دیگران دعوت کنند و افراد را زیر چتر بیاورند. به همین خاطر هم به خواهشهای ما جواب ندادند و در جمع جبهه متحد حضور نیافتند. آنها هم به ساختار 7+8 ایراد داشتند و میگفتند که به جای 2 نفر باید 4 نماینده در این جمع داشته باشند و نماینده ای از سوی آنها به هیات داوری اضافه شود. همچنین آنها به نماینده گروههای دیگر در این ترکیب هم ایراد داشتند. در حالیکه هر گروه نماینده خودش را تعیین میکند و رقیب نمیتواند و حق ندارد که نماینده آنها را معرفی کند. مثلا جبهه پایداری میگفت که باهنر نماینده جبهه پیروان نباشد و چرا لاریجانی و قالیباف، باید نماینده داشته باشند؟ ما هم به آنها گفتیم که اولا هر گروه خودش نمایندهاش را انتخاب میکند و دیگران حق اعتراض ندارند. دوما این فرآیند شکل گرفته و بهتر است به برکت حضور روحانیت در این ترکیب، کوتاه بیایید و در اجماع حضور یابید که نیامدند. حتی چهرههایی مثل آقای رسایی، پا را فراتر گذاشتند و در نشریه 9 دی، تیتری به این مضمون زد که «آیتالله مصباح بازی هاشمی را به هم زد و مات کرد». برای خود من عجیب بود که منظور از «بازی هاشمی» چیست؟ مطلب را خواندم و دیدم که ترکیب 8+7 را به آقای هاشمی نسبت دادهاند! کلا آقای احمدینژاد و اعضای جبهه پایداری همینجوری هستند و فکر میکنند که همواره برای پیروز شدن، باید همیشه بازی «هاشمی و احمدینژاد» راه بیاندازند تا رای بیاورند. در صورتیکه آقای هاشمی یک شخصیتی هستند که فعالیتهایی داشتهاند و با وجود نقطه ضعفهایی، کارهای خوبی هم کردهاند که به آن کاری ندارم. ولی مساله اینجاست که آقای هاشمی اصلا در بازی سیاسی کنونی نیست و 8+7 اصلا مال آقای هاشمی نیست! فکر میکنم خود آیتالله مصباح یزدی هم که انشالله خداوند به سلامت بدارتشان، بنده خدا روحش هم از این موضوع خبر ندارد! اصلا چطور ممکن است آیتالله مهدویکنی که جایگزین آقای هاشمی در ریاست مجلس خبرگان شد، بازی هاشمی را پیاده کند؟
اینها نشان میدهد که جبهه پایداری از اول بازی دیگری داشت. به دیگرانی هم که بعدا از جبهه متحد جدا شدند، این توصیه را میکنم که وزنشان را در نظر بگیرند. بالاخره 40 نفر را که نمیتوانستیم در لیست 30 نفره تهران بگنجانیم. مطمئنا هر کدام از کسانی که از لیست جبهه متحد اصولگرایان جاماندند برای خودشان عده و عدهای دارند، اما آیا آنقدر حامی دارند و وزین هستند که به تنهایی رای بیار هم باشند؟
البته بنده شخصا متاسفم که نام آقای غفوریفرد در لیستمان نیست. چون ایشان به عنوان دبیرکل جامعه اسلامی ورزشکاران، در میان این قشر پایگاه زیادی دارند و حتما حضورشان در این لیست منجر به رای ورزشکاران و قرمزها و آبی ها به لیست جبهه متحد میشد. آقای مطهری را هم دوست داشتم که در لیست باشد و معلوم بود که اگر در لیست نباشد، ناراحت میشود و تشکیلات رقیبی برای جبهه متحد راهاندازی می کند. به آقای صدر هم نقد سیاسی و تشکیلاتی دارم اما عدم حضورش در لیست به دلیل عدم صلاحیتش نیست. حتی در مورد رد صلاحیتشان، بنده از خدا میخواهم که دروغ باشد. اگر هم این موضوع حقیقت دارد امیدوارم که مشکلشان سریعتر حل شود. این را هم قبلا گفتهام که اگر آقای صدر در لیست جبهه متحد میبود قطعا جبهه بصیرت و بیداری راه نمیافتاد.
بر اساس آنچه که در رسانهها میشنویم و در نظرسنجی مراکز معتبر میبینیم؛ نام «جبهه متحد» و نه لیست آن، در صدر قرار دارد. منظورم این است که لیست منتخب جامعه روحانیت و جامعه مدرسین فاصله خوبی با دیگر لیستها دارد. تا کنون هم رقیبمان جبهه پایداری بوده است. ولی پیشبینی میکنم که تا در 10 روز آینده، احتمالا لیست «صدای ملت» رقیب ما بشود و در نظرسنجی ها از جبهه پایداری پیشی بگیرد. البته همین الان هم فاصله جبهه متحد با جبهه پایداری زیاد است.
راستش را بخواهید از من خواستند که در لیست «صدای ملت» باشم، اما قبول نکردم. دلیلش را هم نمیتوانم به شما بگویم.
فکر می کنم اصلاحطلبان با چند درصد کمتر یا بیشتر، حضوری متناسب با همین میزانی که در مجلس هشتم داشتند، در مجلس نهم خواهند داشت. چون اصلاحطلبان خیلی خوب، توانستند پراکنده کار کنند و نیروهای بیشتری را به عرصه رقابت آوردهاند. این را به دلیل آشناییام با لیستهای شهرستان میگویم. چهرههای فراکسیون گردانشان و به اصطلاح رهبران فراکسیون اقلیت هم که باز در عرصه حضور دارند. ترکیب اصولگراهای مجلس نهم هم شبیه مجلس هشتم خواهد بود. یعنی باز هم شاهد برخی اصولگراهای رادیکال و اصولگرایان معتدل خواهیم بود.
تجربهام نشان داده که رادیکالیسم در کشور پایدار نیست. رادیکالیسم مثل یک موجی صاعقهای میزند و میرود. فرقی هم نمیکند رادیکال اصلاحطلب یا اصولگرا باشد. ممکن است دو سه سالی مانوری بدهند و کاری بکنند اما ماندگار نیستند. برای همین در آینده کشور دو جناح اصولگرا رادیکال و میانهرو نخواهیم داشت. فرهنگ مردم ما تندروی و رادیکالیسم را نمیپسندد. تردید ندارم که تندروهای اصولگرا در مجلس نهم بیشتر از مجلس هشتم نخواهد بود.
من یکبار مفصل این موضوع را بررسی کردم واتفاقا حرفم به آقای رئیسجمهور برخورد و هنوز هم گاهی در حرفهایشان از من به گلایه یاد میکنند. من به تبارشناسی جریان انحراف کاری ندارم اما معتقدم که ایدهپردازی این جریان در پنج جمله کلیدی نهفته است که به شدت به آن اعتقاد دارندو خروجیاش هم اسلام ناب آمریکایی است.
این پنج جمله این است: اول اینکه «اگر بخواهیم این نظام را حفظ کنیم، مکتب اسلام کشش لازم را ندارد و باید برویم به سراغ مکتب ایران». دوم هم اینکه منظورشان از اسلام، «اسلام ایرانی» است. در حالیکه ما میگوییم تاکید بر اسلام ایرانی بدتر از مکتب ایرانی است. چون به این ترتیب باید منتظراسلام اردنی، اسلام مصری و عربستانی و .. نیز باشیم. در شرایطی که بیداری اسلامی کشورهای منطقه را فرا گرفته و وحدت امت اسلامی برای ما مهمترین اولویت است، باید محوریترین شعار، شعار اسلامگرایی واحد باشد نه رویکردهای تفرقه افکنانه. جمله سوم آنها این است که «با وجود ولیفقیه، مرجعیت و روحانیت خیلی مهم نیست و نباید زیاد به آن بها داد». به عبارت دیگر آنها معتقدند که اگر بخواهیم ولایت فقیه را بزرگ کنیم، باید بقیه کوچک شوند! در حالیکه ما کد مستند از امام و رهبری داریم که احترام ولایت به مرجعیت لازم است ولو اینکه آن مرجع طرفدار انقلاب هم نباشند. به یاد دارم که در مجلسی به جای لفظ محترمانه «آیتالله خویی» در محضر امام گفته شده بود «خویی». امام(ره) هم با عصبانیت به گوینده تذکر دادند و هم جمعی را که احترام یک مرجع تقلید -ولو مرجعی خارج از مرزهای ایران- را نگه نمیدارد، ترک کرده بودند. امام آیتالله خویی را «آیتالله العظمی» خویی خطاب کرده بودند و گفته بودند در جایی که با این حرفها معصیت میشود، من نمیمانم.
جمله کلیدی دیگر آنها این است که «اگر بتوانیم به خود حضرت آقا {امام زمان} برسیم، چکار به نایبش داریم؟». این حرف آنها هم خطرناک است، من هم معتقدم که امام زمان ارجح از نایبش است و اگر من هم روزی بتوان خود آقا را ببینم با نایبش کاری ندارم. اما چه کسی میخواهد امام زمان را تشخیص بدهد؟
پنجمین کلید هم این است که از نظر جریان انحرافی، طریقت بر شریعت ارجحیت دارد. از دوره امام صادق(ع) که شاخه عرفان شکل گرفت و رشد کرد، دو مقوله «طریقت» و «شریعت» از یکدیگر تفکیک شد. جریان انحرافی طریقت را قبول دارد اما به شریعت کاری ندارند. البته ظواهر اسلامی دارند و برخورد با اینها مثل برخورد با خوارج است که ظاهرا نماز هم میخواندند.
من معتقدم برخورد با انحرافیون سختتر از برخورد با فتنهگران است. این اسلام ناب آمریکایی که جریان انحراف به دنبال آن است، 700-800 سال و تا قبل از انقلاب اسلامی در کشور ما وجود داشت. امام با همراهی مردم انقلاب کرد تا این قرائت از اسلام برداشته شود، آنوقت یکسری بعد از 30 سال آمدهاند تا دوباره کشور را به همان قرائت برگردانند.
خوشبختانه شورای نگهبان حساس بود و خیلی از آنها را رد صلاحیت کرد. البته نگرانی جدی از پیوند خوردن بین کانونهای قدرت و ثروت در میان اعضای منتسب به جریان انحرافی واقعا جدی بود که شورای نگهبان به میزان زیادی جلوی آن را گرفت.
چندی پیش یک نفر از من سوال کرد که احمدینژاد سال 84 با سال 89 چه فرقی داشت که الان منتقدش هستی؟ من هم پاسخ دادم که هنوزم از کارهای خوب دولت که کارهای منحصر به فردی هم بود، حمایت میکنم. آقای احمدینژاد فرقی نکرده است ولی شناخت من از او بیشتر شده و من او را در میدان عظیم تصمیمگیری تجربه کردهام. هیچ رئیسجمهوری از اول انقلاب تا کنون نگفته بود که من فلان قانون را اجرا نمیکنم. ممکن بود برخی در هر دولتی از زیر بار اجرای قانونی شانه خالی کنند یا به قول معروف زیرسبیلی پیش بروند یا زیرآبی برود یا قانون را کج و معوج اجرا کنند، اما این خیلی عجیب و اشتباه و بدعت خطرناکی است که بگویند ما قانونی را اجرا نمیکنیم! اوایل انقلاب بنیصدر کارهایی می کرد که بوی عدم اجرای قانون از آن میآمد. امام هم همان موقع فرمودند: برخی می گویند قانون را قبول ندارم، اما قانون آنها را قبول ندارد. با همین یک جمله امام(ره)، حساب کار دست همه میآمد که مراقب رفتارشان باشند.
البته آقای احمدینژاد مجموعهای از خصلتها را دارند که برای یک شخص عادی میتواند خوب باشد اما برای شخص دوم مملکت، عیب است. مثل خیلی کارها که برای مردم عادی خوب است، اما برای ما مسئولین حرام است. از جمله اینکه آقای احمدینژاد به دلیل اتکای بیش از حد به خودشان اصولا با خرد جمعی نمیتواند کار کند. برای همین است که حلقه مشورتی اولیه او در این 6-7 سال، دسته کم سه بار عوض شده است. ایشان ترجیح می دهند با کسانی کار کنند که فقط بر حرفهای او صحه میگذارند و همانها را هم برای خودش حفظ کرده است. کسانی که بخواهند نظر مشورتی منتقدانه یا مخالفی به ایشان بدهند، باید برکنار شوند. تلقی آقای رئیسجمهور این است که کارها آنقدر زیادند که ایشان اصلا وقت بحث کردن ندارد و چون کارها باید زودتر انجام شود، پس وقتی دستور به انجام کاری می دهند همه باید آن را اجرا کنند و کسی هم مخالفت نکند که وقت گرفته شود. حال اینکه تصمیم شخصی ایشان چقدر صحیح است و چقدر راهگشا، بماند! اینکه هر تصمیم خلقالساعهای میتواند دارای بار ارزشی یک کار کارشناسی شده باشد هم معلوم نیست. بدتر از همه اینکه ممکن است در این جریان سرمایههای کشور به هدر برود و دیگر امکان جبرانش نباشد. اما متاسفانه آقای احمدی نژاد به این توصیههای پدرانه و دوستانه ما هیچ توجهی ندارند.
اگر همیشه بخواهیم در کارهای سیاسیمان از ظرفیتهای پوپولیستی استفاده کنیم که نمیشود. من این موضوع را هم از آفتهای فعالیت سیاسی میدانم. رفتارهای سیاسی ما باید با عقلانیت توام باشد نه برآمده از تفکرات پوپولیستی.
من معتقدم که یکی از عوامل بصیرت، «زمان شناسی» است. برخی از یک هفته بعد از انتخابات 88 میگفتند این دو نفر را به ما بدهید تا در میدان قیام اعدامشان کنیم و مشکل حل شود. اما در آن زمان ما معتقد بودیم که باید آنها را نصیحت کنیم. حتی با رویی گشادهتر از ما حضرت آقا تا سه ماه بعد از انتخابات، آنها را نصیحت میکردند که به دامان نظام و انقلاب برگردند.
به نظر من برخی تندرویها، از روی ساده انگاری آنها بود. اگر هم آنها مستحق اعدام باشند هم باید در یک دادگاه عادله محکوم شوند که زمانش الان نیست. شاهد حرف من هم «9 دی» است. ما نمیتوانستیم راهپیمایی «9 دی» را «25 خرداد» راه بیاندازیم. «9 دی» بعد از حوادث «13 آبان» و «16 آذر» و هنجار شکنیهای عاشورا شکل گرفت. معلوم است که در 25 خرداد، تعداد طرفدارهای معترض موسوی بیشتر بودند ولی به تدریج مرزبندیها بیشتر شد تا به 9 دی رسید. اما متاسفانه برخی فکر میکنند با این تند وتیزیها و رادیکالبازیها و ساکتین فتنه خواندنها، فضا را میتوانند به نفع خود تغییر بدهند. بارها گفتهام که یکی از جانبازان جنگ صفین، همان «شمر»ی بود که امام حسین(ع) را به شهادت رساند. یکی میگفت از همان جنگ صفین، باید به شمر فحش داد! اما امام علی(ع) با اینکه به عنوان یک معصوم از آینده مطلع بود و میدانست که او با فرزندش چه خواهد کرد، شمر را طرد نکرد.
از این رو، تندرویهای برخی آقایان اوج عدم بصیرت آنها است که میگویند حق و باطل را میشناسند ولی «زمان» را نمیشناسند. البته سکوت برخی از این دوستان در برابر انحراف و معدودی از آنها در برابر اختلاس نیز تاییدی است بر ضعف بصیرت ایشان. برخی نیز القابی مانند کاسبین فتنه و یا حتی کرکس فتنه هم به برخی از این برادران تندروی ما می دهند که البته بنده با اینگونه تعابیر تند موافق نیستم.
منهای بحثهای سیاسی، مبرمترین مسئله روز ما، بیکاری است. علیرغم تلاش زیاد دولت، برای ایجاد اشتغال پایدار، برنامه درست و حسابی در این دولت نداشتهایم و این آمارهایی که مبنی بر ایجاد دو و نیم میلیون شغل ارائه میدهند، شوخی است! در طول برنامه پنجم ما محاسبه کردیم اگر همه سرمایههای کشور بسیج شود، بیش از یک میلیون و صد هزار شغل در هر سال، نمیتوان ایجاد کرد.
البته هربار که به این آمارهای دولت اعتراض میکنیم آقای رئیسجمهوی میگوید شما چرا با اشتغالزایی دولت مخالفید! در حالیکه ما مخالف نیستیم. حرفمان این است که به قول معروف، با 100 تومان پول نمیتوان 500 تومان خرید کند. اگر هم کسی چنین کاری بکند یا میخواهد دزدی کند و یا عقلش کم است که چنین ادعایی کرده! یک لطیفهای هم در این باره هست، شنیدهاید؟ میگویند یک نفر گفته بود خوشبهحال گذشته که با صد تومان کلی از فروشگاهها میشد خرید کرد اما حالا با این همه دوربین مخفی در فروشگاهها نمیتوان با 100 تومان خرید زیادی کرد! حالا هم مگر دوربین مخفی نباشد که دولت بتواند اینقدر اشتغال ایجاد کند! برای همین است که میگویم ایجاد دو میلیون ونیم شغل در سال، بیشتر به یک طنز شبیه است. همانطور که گفتم، برای دوره آینده مجلس، مبرمترین مساله داخلی کشور ایجاد اشتغال و افزایش سطح عمومی کارهاست.