تاریخ انتشار : ۰۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۵:۳۷  ، 
کد خبر : ۲۳۸۱۰۱

اندیشه رهایی


آیت‌الله احمد بهشتی
انقلاب اسلامی، برخلاف برخی انقلاب‌های صنعتی یا سیاسی در اروپا، تلاش می‌کند که خود را به حوزۀ خاص محدود نکند؛ بنابراین، ایجاد تحولی همه‌جانبه در زندگی مردم را رسالت خود می‌داند. یکی از اهداف فرهنگی انقلاب، فراهم شدن زمینه کامل برای ظهور اندیشه و علم است و قطعاً فلسفه و کلام، که دانش اندیشیدن است، در این مقوله از اهمیت والایی برخوردار است.
رفتار دست‌اندرکاران انقلاب اسلامی با فلسفه چگونه بوده است؟
چند احتمال وجود دارد: یکی این که به طور کلی اندیشه فلسفی، و به اصطلاح بعضی، فلسفیدن را طرد کند و با آن برخوردی «طالبانی» داشته باشد. انقلاب اسلامی به چنین گزینه‌ای روی نیاورد و در عمل هم ثابت کرده است که چنین نیست. راهی که در ربع قرن پس از پیروزی پیموده شد، بیانگر این است که انقلاب اسلامی ضدفلسفه نیست. اصولاً راه رسیدن به آرمان‌های بلند، گریز از قشری‌گری و تعصب خشک و گرایش به عقلانیت و طرد روحیۀ طالبانی و وهابیت مآبی و اخباری‌گری است.
احتمال دیگر این است که انقلاب اسلامی به اندیشه‌های کلامی و فلسفی بی‌اعتنا باشد؛ چنان که گویی وجود و عدمشان یکسان است و نظام اسلامی نه از وجود آن نفعی می‌برد و نه از عدم آن متضرر می‌شود. گویی اسلام، فلسفه ندارد. اگر اندیشه‌های فلسفی به او کاری نداشته باشند، اسلام هم به آنها کاری ندارد. مبنای این احتمال این است که اگر مسلمین به فلسفه و کلام روی آورده‌اند، فقط برای مبارزه و محاجّه با فیلسوفان و متکلمان غیرمسلمانی بوده که همواره سعی کرده‌اند از سنگر فلسفه و کلام ـ بلکه علم ـ به عقاید مسلمانان حمله کنند و اسباب تزلزل و الحاد مسلمانان ـ مخصوصاً فرهیختگان ـ را فراهم کنند و اگر نه این بود، آنها را با علم و فلسفه و کلام کاری نبود، بلکه با پیروی از دستورات اسلام در زمینه عبادات و معاملات، راه دینداری را طی می‌کردند.
با این حساب باید گفته شود مسلمانان از فلسفه استفادۀ ابزاری کرده‌اند و کلام اسلامی را به حکم ناچاری تأسیس کرده‌اند وگرنه دین را با فلسفه و کلام و علم چه کار؟ وهابی‌ها ورود به این مقولات را بدعت می‌شمارند و دستور به آب ریختن یا سوزاندن کتاب کتابخانه‌های ایران و اسکندریه را، که ابن‌خلدون آن را به خلیفۀ دوم نسبت داده است، تحسین می‌کنند.
بر این مبنا گویی اهل حدیث و ظاهریون که سؤال دربارۀ حقایقی مثل «استواء رحمان بر عرش» و «وضع میزان در روز قیامت» را بدعت می‌شمردند و سؤال‌کنندگان را با خشم و نفرت از خود می‌راندند، ناچار بودند به اندیشه‌های کلامی و فلسفی روی آورند.
اگر اشاعره کتاب‌های کلامی نوشتند و اگر امثال ایجی و جرجانی و تفتازانی کتاب‌های کلامی «مواقف»، «شرح مواقف»، «مقاصد» و «شرح مقاصد» را از بحث‌های فلسفی متورم کردند و اگر غزالی دست به نگارش «مقاصد الفلاسفه» می‌زند و اگر امام فخر رازی با نوشتن «مطالب عالیه» و «مباحث مشرقیه» روحیه اشعری‌گری خود را در مباحث فلسفی، بلکه گرایش به آنها مضمحل می‌کند، از باب ناچاری است و اگر نبود موجی که از ترجمۀ فلسفه‌های یونانی به عربی برخاسته و اذهان را تحت‌تأثیر قرار داده بود، آنها نیازی به این کارها نداشتند و همان شعار «حسبنا کتاب‌الله» را حفظ و تقویت می‌کردند و احیاناً «سنه الرسول» را هم در کنار آن قرار می‌دادند و دنیای پهناور اسلام را زیر پرچم نقل‌گرایی منهای تعقل گرد می‌آوردند و بدون دغدغۀ خاطر، به اجرای احکامی که خود استنباط کرده بودند، می‌پرداختند و نیازی به تعقل نداشتند، همچنان که خود را از سنت ائمه معصومین(ع) بی‌نیاز پنداشتند.
قطعاً انقلاب اسلامی نمی‌توانست به فلسفه و کلام با این دید نگاه کند؛ زیرا فرهیختگانی که محورهای اصلی انقلاب بودند و پروانه‌وار بر گرد رهبر آن، که خود از مدرسان عالی‌مقام حکمت و عرفان بود، می‌چرخیدند، چنین دیدی دربارۀ فلسفه و کلام نداشتند؛ چرا که فلسفه و کلام از متون اصیل اسلامی برمی‌خیزد و اگر با دیدۀ انصاف و دقت به اسلام و سرمایه‌های فرهنگی آن بنگریم، بر ما معلوم می‌شود که اسلام، فلسفه و کلام دارد و از پیروانش فرهیختگی و عقلانیت و تعلیم و تعلم می‌خواهد.
آنچه امروز به نام «فلسفۀ و کلام اسلامی» مطرح است، نمی‌تواند، آن‌طور که بعضی فکر می‌کنند، «فلسفه و کلام مسلمین» باشد. حقیقت این است که در قرون متمادی افراد بسیاری سعی کرده‌اند مکتبی به وجود آورند که متناسب با اسلام باشد. در درجه اول آنها به سراغ ابزار رفته‌اند: آیا ابزار شناخت همان عقل است یا علاوه بر عقل، دل هم یکی از ابزارهاست؟ گذشته از این‌ها آیا در راه شناخت، حس هم کاربرد دارد؟ اگرچه بحث کردن در این باره، ما را از بحث اصلی ـ انقلاب اسلامی و فلسفه ـ قدری دور می‌کند، ولی پرداختن به آن در تبیین بیشتر دیدگاه‌های موافق و مخالف با فلسفه در پس از انقلاب بی‌تأثیر نیست.
در حکمت مشاء، تکیه بر حس و عقل بود، اما حس به تنهایی نمی‌توانست کارآمد باشد، بلکه باید تحت فرمان عقل باشد؛ چرا که به گفته شیخ‌الرئیس: «الحسّ فلا یؤدّی إلاّ إلی الموافاه»(1)؛ یعنی حس، تنها برابری و همراهی دو چیز را می‌رساند و هرگز نمی‌تواند بگوید که کدام یک آنها سبب و کدام یک مسبب است. بوعلی همچنین گفته است: «الحسّّ بما هو حسّ یفید الوجود فقط»(2)؛ یعنی حس ـ از حیث این که حس است ـ تنها وجود چیزی را افاده می‌کند و نمی‌تواند بگوید که علت است یا معلول و اگر انسان از ابزار عقل که شرع هم بر حجیت آن تأکید کرده است، بهره نگیرد، با چراغ کم‌فروغ حس نمی‌تواند در حد توان خود به حقایق اشیا علم پیدا کند.
قرآن کریم کسانی را که قلب و عقل دارند و نمی‌فهمند و چشم دارند و نمی‌بینند و گوش دارند و نمی‌شنوند، همتای چارپایان، بلکه گمراه‌تر دانسته است: «أولئک کَالأنعامِ بَل هُم أضلُّ»(3). و اصولاً با جملۀ «و لقد ذرأنا لجنهمّ»(4). آنها را مخلوقاتی معرفی کرده است که به دلیل راکد گذاشتن عقل و چشم و گوش، سرانجام و غایتی جز جهنم ندارند و بنابراین باید گفت: برای جهنم آفریده شده‌اند؛ در حالی که اگر چشم و گوش و عقل را به کار می‌انداختند، سرانجامی جز بهشت نمی‌داشتند و مخلوقاتی بودند برای بهشت.
بوعلی سینا کم‌کم توجه کرد که نه تنها باید به حس و عقل توجه کرد و از آنها بهرۀ صحیح گرفت، بلکه راه دل هم باید مورد توجه فیلسوف باشد؛ چرا که پرواز در آسمان تعقل فقط با بال عقل و حس، نتیجه‌ای جز سقوط و شکست ندارند. حس نمی‌تواند به‌سان یک بال مستقل، در کنار عقل قرار گیرد و کار پرواز را سامان دهد، بلکه حس در خدمت عقل است و تنها به فراهم کردن صور حسی و خیالی می‌پردازد، تا عقل بتواند با تصرف در آن صور به تجرید و انتزاع پردازد و با کمک حمل‌های اولی و شایع و اشتقاق و مواطات، وارد عرصۀ قیاس و استدلال و برهان شود و به کشف حقایق بپردازد.
برخورداری از نیروی این بال به تقوا و تعبد و تهذیب‌نفس و «تجلیه» ـ از راه امتثال احکام شرع ـ و «تخلیه» ـ از راه بیرون ریختن رذایل نفسانی و تمایلات شیطانی ـ و «تخلیه» ـ از راه جایگزین کردن فضایل ـ حاصل می‌شود.(5) قرآن کریم در این باره فرمود: «یا أیّها الذّین آمنوا إن تتقّواللهَ یجعل لکم فرقانا.....(6)» اگر در دلالت آیۀ فوق بر مطلوب تردید شود، آیات دیگری هم در قرآن کریم داریم که دلالت بر مطلوب دارد.
مانند آیۀ: «و من لم یجعل اللهُ نوراًًً فمالهُ من نور(7)؛ هر که را خداوند برایش نوری قرار نداده است، دارای هیچ نوری نیست» و اصولاً نزول آیات بیّنات از جانب خداوند بر پیامبر گرامی اسلام، بلکه همۀ پیامبران الهی برای نجات بشریت از ظلمتکدۀ طبیعت و حیوانیت و شهوانیت و هدایت به سوی کانون نور است. در این باره فرمود: «هو الّذی ینزِّلُ علی عبده آیاتٍ بیناّتٍ لیخرجَکم منَ الظلمات إلی النّور وََ إنَّ اللهََ بکم لرؤف رَحیم(8)؛ خدا کسی است که بر بندۀ خود ـ یعنی حضرت محمد(ص) ـ آیاتی روشن نازل کرد تا شما را از ظلمت‌ها به سوی نور ببرد و خداوند با شما، مهربان و رحیم است».
با وجود چنین رهنمودهایی، محال بود که اندیشمندان مسلمان و فرهیختگان حوزۀ ایمان، از راه دل فاصله گیرند و خود را از تابش انوار معرفت قلبی محروم گردانند. به همین جهت است که شیخ‌الرئیس، با طرح مسأله‌ای از مسایل فلسفی از کسانی که تنها در وادی استدلال گام می‌زنند و از پیمودن راه دل بازمانده‌اند، به عنوان افراد قاصری یاد می‌کند که از دسترسی به پاره‌ای از حقایق محرومند. آنها «راسخ در حکمت متعالیه» نیستند. حکمت آنها را باید «حکمت متدانیه» یا «متسافله» نامید.(9)
فلسفۀ اسلامی، با الهام از متون و منابع اصیل اسلامی، روش استدلال و بحث و کشف و ذوق را برگزیده و همۀ سعیش این است که واقعاً اسلامی باشد و آن‌جا که می‌بیند عقلش به کنه آنچه در متون اصیل و صریح اسلامی موجود است، نمی‌رسد، اعلام می‌کند که آنچه «مخبر صادق» از جانب خداوند خبر داده، مورد قبول است و باید به ناتوانی و قصور عقل فلسفی و کلامی در آن مسأله اعتراف کرد.
شیخ‌الرئیس در مسأله معاد جسمانی قصور عقل و حقانیت وحی را تصدیق کرد. او سعادت و شقاوت اخروی را دو قسم می‌کند: قسم اول آن است که جز از راه شرع مقدس قابل اثبات نیست. مسألۀ شرور و خیرات بدان را شریعت حقّه، به طور کامل شرح و بسط داده و سید و مولای ما حضرت محمد(ص) تمام جزئیات آن را بیان کرده و ما وظیفه‌ای جز تصدیق نداریم. قسم دوم آن است که عقل ادراک می‌کند و شرع هم پذیرفته است و این همان سعادت و شقاوت نفسانی است.(10)
تعجب است که چگونه امام محمد غزالی، که از تکفیر یزیدین معاویه سر باز می‌زند و در تطهیر او با همۀ توان تلاش می‌کند(11)، به سادگی و بدون دغدغۀ خاطر، شیخ‌الرئیس بلکه همۀ فیلسوفان را، به دلیل انکار معاد جسمانی و انکار علم خدا به جزئیات و انکار حدوث زمانی عالم، تکفیر کرده است.(12)
سخن شیخ‌الرئیس در مسألۀ معاد جسمانی روشن و ایمان و اعتقادش غیرقابل انکار است. تنها چیزی که موجب شده است برخی حق به غزالی بدهند، «رسالۀ اضحویه» است که اولاً معلوم نیست از شیخ‌الرئیس باشد و ثانیاً سخنان دوپهلوی آن رساله نمی‌تواند قطعیت صدور و دلالت آنچه را در «الهیات شفا» آمده، از کار بیندازد. به راستی آیا تربیت اسلامی و قرآنی اقتضا می‌کند که متشابهات را به محکمات برگردانیم و در استحکام ایمان شیخ‌الرئیس دغدغه به دل راه ندهیم یا محکمات دایره‌المعارف شفا را به متشابهات رسالۀ اضحویه برگردانیم و هم‌صدا با غزالی حکم کفر شیخ‌الرئیس را امضا کنیم؟
این در حالی است که برخی از بزرگان سلف، دربارۀ شیعۀ اثناعشری بودن شیخ‌الرئیس کتاب نوشته‌اند و با اتکا به نوشته‌های وی سعی کرده‌اند که دوازده امامی بودن وی را اثبات کنند(13) و حق هم همین است. او که یکی از وظایف پیامبر خدا(ص) را تعیین جانشین برای خود می‌شمارد و با همین کلمه خط خود را از خط عامۀ مسلمانان سنی جدا می‌کند، چگونه می‌توان در تشیع او شک کرد؟(14).
این در حالی است که وی معتقد است پیامبران از هیچ جهتی دچار سهو و غلط نمی‌شوند و در حقیقت از تمام ابعاد عصمت ـ یعنی در تلقی و حفظ و ابلاغ وحی و عمل ـ برخوردارند(15). معتزله معتقد بودند که انبیا، سهواً یا تأویلاً مرتکب صغایر می‌شوند و اشاعره و حشویه تمام کبائر را ـ به جز کفر و دروغ ـ بر انبیا جایز می‌شمردند و تنها امامیه بودند که به گسترده‌ترین نوع عصمت برای پیامبران معتقد بودند و کمال عقل و ذکاوت و هوشیاری و قوت رأی و عدم سهو و تمام اموری که موجب نفرت طبع سلیم انسانی است را برای آنها واجب می‌شمردند(16) و شیخ‌الرئیس از همین موضع عالی سخن گفته است.
شیخ‌الرئیس همان است که در مسأله علم خدا به جزییات به آیۀ شریفۀ «لا یعزُبُ عنهُ مثقالُ ذرّهٍ فی السّموات و لا فی الأرض»(17)، استناد می‌کند و بیان فلسفی خود را دربارۀ علم خدا به جزئیات، هماهنگ با این آیه ساخته است. اگر بر نگارنده خرده نگیرند، باید حکم کنیم که غزالی یا در سخن شیخ‌الرئیس دقت نکرده یا احیاناً گرفتار قصور فهم شده است.
در مسألۀ حدوث زمانی عالم هم درست است که شیخ‌الرئیس استدلالات سست متکلمان را رد کرده، ولی خود گفته است: «در این مسأله باید به عقل روی آورد، نه هوای نفس»(18) آنچه مهم است این است که طرفداران حدوث و قدم عالم از توحید فاصله نگیرند.(19) وانگهی در مسألۀ حدوث زمانی عالم، امام فخررازی نیز که همچون غزالی، اشعری است و تاخت و تازهای گسترده‌ای علیه فلاسفه دارد، قاطع نیست. او معتقد است که هیچ آیه‌ای بر حدوث زمانی عالم دلالت ندارد و خود مدعی شده است که اختلاف حکما و متکلمان در این مسأله لفظی است.
هرچند به نظر خواجه، وی بدون تراضی دو طرف دعوا، خواسته است میان آنها آشتی برقرار کند و البته ناموفق بوده است. (20)، برخی از میرداماد نقل کرده‌اند که شیخ‌الرئیس معتقد بوده است که «براهینی که بر نفی حدوث اقامه شده، جدلی است»(21).
این همه فلسفه و دین را در تضاد با یکدیگر قرار دادن، برای چیست؟ آیا دین از معارف یقینی گریزان است یا فلسفه از کتاب و سنت، بیزار است؟ حقیقت این است که هیچ یک.(22)، البته حساب فلسفه‌های ماتریالیستی و الحادی و کلام ادیان از فلسفه و کلام واقعی جدا است.
در مسائل فلسفی باید به خط مشی فقها و علمای اصول روی آورد که با تمام اختلافاتی که در نظریات فقهی و اصولی دارند، یکدیگر را متهم به خروج از اسلام نمی‌کند، بلکه با سعۀ صدر و منطق به نقد نظریات یکدیگر می‌پردازند و حداکثر طرف مقابل را به کم‌دقتی یا قصور فهم منتسب می‌کنند و اجازه می‌دهند که تضارب آراء ادامه یابد و در سایۀ آن، فقه و فقاهت، تناور و بارور گردد.
کسانی که با اصل فلسفه مخالفت می‌کنند، باید توجه داشته باشند که اگر با عقلانیت و استدلال به میدان بیایند، خود به فلسفه روی آورده‌اند؛ یعنی همان کسی که با فلسفه مخالفت می‌کند، اگر حرفی برای گفتن دارد و اگر اهل منطق و استدلال است، فیلسوفی کرده است. اگر قاضی سعید قمی خود را با آراء فلاسفه درگیر می‌کند، کار فلسفی کرده است و باید او را در زمرۀ فیلسوفان قرار داد. البته باید توجه داشت که نه استدلالات او وحی منزل است و نه استدلالات طرف یا طرف‌های مقابل او. هر کسی حق دارد روشمندانه و با ذهن ورزیدۀ فلسفی به نقد استدلال‌های آنها بپردازد، تا کدام مورد قبول واقع شود.
غزالی هم اگر با چماق تکفیر به میدان نمی‌آمد و با منطق و استدلال می‌توانست معاد جسمانی و حدوث زمانی عالم و علم خدا به جزئیات را اثبات کند، به نحوی که عقلای عالم را پسند خاطر آید، کار فلسفی کرده بود؛ ولی افسوس که مغرورانه برخورد کرد و گناه ناکرده را به حساب اشخاصی نوشت و آنها را متهم کرد که معاد جسمانی را منکرند و خدا را عالم به جزئیات نمی‌دانند و با قول به قدم زمانی عالم، پرچم مخالفت با قرآن را برافراشته‌اند.
لزوم توجه به اندیشه کلامی و فلسفی
انقلاب اسلامی، به حکم طبیعت اسلامی خود، به دو جهت لازم بود اندیشه‌های کلامی و فلسفی را ارج نهد: یکی به این جهت که بسیاری از آیات و روایات، بعد فلسفی و کلامی دارد و فهم و درک آنها نیازمند ذهن ورزیدۀ فلسفی است. مقصود این نیست که رأی خود یا رأی فلان فیلسوف را بر قرآن و حدیث حاکم کنیم که این همان تفسیر به رأی مذموم است و باید جداً از آن پرهیز کرد؛ چنان که فقها نیز در تفسیر آیات احکام قرآن و استدلال به روایات باید روشنمدانه عمل کنند و از تفسیر به رأی بپرهیزند.
شیوۀ تفسیر به رأی هم در اصول و مسائل اعتقادی مذموم است و هم در فروع و مسائل فقهی و اخلاقی و عملی.
این شیوه همواره در حوزه‌ها رایج بوده و شاگردان و مدرسین بسیاری عمر گران‌بهای خود را در آن راه صرف کرده‌اند. اگر گاهی با فلسفه مخالفتی جدی صورت گرفته، از بیم آن بوده است که فلسفه بر فقه و فقاهت، که رسالت اصلی حوزه‌ها است، غلبه کند و فقه تحت‌الشعاع فلسفه واقع شود. معروف است که مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی، زمانی که به علامه طباطبایی پیغام می‌دهد که موقتاً درس اسفار را تعطیل کند، استدلالش همین بوده که کثرت طلاب حوزۀ درس اسفار ممکن است به فقه و فقاهت لطمه بزند و الاّ خود ایشان در فلسفه شاگرد جهان‌گیرخان قشقایی بوده است.
دوستی از مدرسین حوزه نقل می‌کرد که از مرحوم آیت‌الله العظمی گلپایگانی اجازه گرفتم که در مدرسه ایشان فلسفه بگویم. ایشان با تدریس «بدایه» و «نهایه» موافق بودند، ولی به ادامۀ آن تا سطوح عالیه تمایلی نداشتند. قطعاً بزرگانی چون مرحوم رفیعی‌قزوینی و شعبانی و آشتیانی و طباطبایی و شاگردان مبرز ایشان در حوزه‌ها پروریده شده‌اند و امام خمینی، که از مراجع بزرگ تقلید و از فقهای نامدار بودند، در فلسفه و عرفان سرآمد بودند و اعتقاد داشتند که تفکر مفتاح ابواب معارف و مقدمه لازمۀ حتمیۀ سلوک انسانیت است و عرفان هم باید وحیانی باشد و هم عقلانی.(26)
جهت دوم این که برای مبارزه با افکار الحادی و مطالب باطلی که با نام فلسفه و کلام به صورت موج‌های شکننده‌ای همواره بنیان اعتقادات دینی را هدف قرار می‌دهند، باید مجهز شد. تنها کسانی می‌توانند پاسخ‌گوی اشکالات و مدافع حریم اعتقادات پاک دین باشند که در فلسفه و کلام اسلامی تبحر داشته باشند و نظرات اسلام را در زمینۀ اعتقادات به خوبی شناخته و به آنها از اعماق دل مؤمن باشند.
در جهان اسلام همواره دو جریان عقل‌گرا و حدیث‌گرا در مقابل هم بوده‌اند و هر دو جریان، از اسلام ناب و واقعی دور افتاده‌اند. تنها جریانی می‌تواند مدافع راستین اسلام باشد که از تفکیک عقل و دین بپرهیزد و عقل‌گرایی مطلق را بر اندیشۀ خود حاکم نسازد و به تأویل و توجیه آیات و روایاتی که به نظرش با عقل سازگار نیست، روی نیاورد و نیز نقل‌گرایی مطلق را بهانه‌ای برای سرکوب عقل قرار ندهد.
گرایش به عقل و نقل و بها دادن به هر دو، شیوۀ بسیار پسندیده‌ای است و چنان که اشاره شد فلاسفه بزرگی چون شیخ‌الرئیس و فارابی دنباله‌رو این شیوه بوده‌اند و شیخ اشراق، که تألّه و تعقل را به هم درآمیخته است(27) و فلسفۀ بعثت پیامبران را پرستش خدای یگانه می‌داند که هر کس آنها را اطاعت کرد، به «مشهد ضیاء» رسید و هر کس سرپیچی کرد، در «حجاب ظلمات» به رو در افتاد(28)، شیوه‌ای جز این نداشته است(29).
انقلاب اسلامی پشتیبان شیوۀ عقل‌گرایی محض و طرز تفکر معتزلی نیست؛ چنان که مروِّج و مشوق شیوۀ عقل‌گرایی محض، که در عالم تسنن، شیوۀ اشعری و ماتریدی و وهابیت و سلفیه است و در عالم تشیع، شیوه اخباری‌گری است، نبوده و نمی‌تواند باشد.
انقلاب اسلامی خواهان اسلام است. سیاستش سیاست علوی است که، با حفظ مواضع مکتبی خود، می‌کوشد همۀ مسلمانان را به خود جذب کند و باب گفت‌وگو را با همۀ ادیان و مذاهب (به پیروی از شیوۀ مرضیۀ رضویه، که در خراسان با چهار جریان عقل‌گرای اعتزالی و نقل‌گرای محدثان و جائلیق‌ها و رأس الجالوت‌ها و هیربدها و موبدها و براهمه و افکار وارداتی از طریق ترجمه بود ـ بگشاید.(30)
امروز هم انقلاب اسلامی با همان جریاناتی مواجه است که امام هشتم(ع) در خراسان بزرگ قرن سوم هجری با آن مواجه بود.
جریان سلفی‌گری وهابی تکیه بر حدیث دارد و عقل را کنار زده است و در نتیجه، عقاید شومی از قبیل رؤیت خدا در روز قیامت و تجسیم و جبرگرایی و تکفیر همه پیروان مذاهب اسلامی را وارد اسلام کرده و تنها فرقه ناجیه را وهابیت می‌شمارد و با کمال صراحت، مسلمانان دیگر ـ مخصوصاً شیعیان ـ را مشرک می‌شناسد.
جریان دیگر، جریان عقل‌گرایی غربی است که معتقد است باید عقل فردی و جمعی را جانشین شرع کرد و آرام آرام مغز و گوهر دین را به دور انداخت و اگر پوسته‌ای از آن باقی بماند، که در عرف و سیاست و اجتماع و مدنیت غربی مزاحم نباشد، به او کاری نیست. بدتر از جریان فوق، جریان شک‌گرایی است که عقل را هم از اعتبار می‌اندازد و انسان‌های شیفته غرب را از هرگونه اعتقادی خالی می‌سازد و البته این جریلن نتیجۀ افراط در عقل‌گرایی است که سرانجام به بن‌بست می‌رسد و به شکاکیت و کثرت‌گرایی و عرفیت و نسبیت روی می‌آورد.
وظیفه چیست؟
در چنین شرایطی چه باید کرد؟ آیا می‌توان باب تعقل را مسدود کرد و به همان دروس سنتی قانع شد و از کلام و فلسفه‌ای که متناسب با قوارۀ زیبای اسلام باشد، دوری جست و ایمان بدون تعقل را ترویج کرد و برنامۀ مرابطه و مرزبانی را، که طبق روایات اهل بیت وظیفۀ علمای امت و رهروان معصومین است، به تعطیلی کشاند.
باز هم تکرار می‌کنم که فقه و فقاهت، در حوزه‌ها محور است، ولی عالمان حوزوی باید به تفسیر و تاریخ در کلام و فلسفه مسلط باشند؛ به ویژه کسانی که شرایط حضور و تدریس آنها در دانشگاه‌ها فراهم است، بیشتر باید مسلط باشند؛ اینان باید دنباله‌رو شهید بهشتی باشند تا بهتر بتوانند جواب‌گوی دانشجویان باشند و وظیفه مقدس مرزبانی را بهتر انجام دهند.(31)
خوشبختانه انقلاب اسلامی راه خودش را شناخته و نسل انقلاب و حوزه دانشگاه، به فلسفه و کلام بها داده و اینک، گذشته از دروس سنتی کلامی و فلسفی حوزوی چند مرکز تخصصی در حوزه فعالیت دارند. بخش تخصصی کلام سال‌هاست که فعال است. اخیراً بخش تخصصی فلسفه هم دایر شده است. تکمیل «مجمع عالی حکمت اسلامی» و حوزۀ علمیه قم از گام‌های مؤثری است که توجه بزرگان حوزه بالاخص مقام معظم رهبری به آنها معطوف است و این خود مایۀ امیدواری بیشتر به حوزه‌ها و فرهیختگان حوزوی است.
مراکز دیگری هم هستند که اگر نگوییم در متن حوزه، باید بگوییم در جوار حوزه رشته‌های فلسفه و کلام اسلامی را، با تکیه بر ضوابط دانشگاهی، دایر کرده‌اند و سیستمی به وجود آورده‌اند که در حقیقت باید گفت طلبه ـ دانشجو تربیت می‌کنند و به جای این که طلبه را به دانشگاه بفرستند، دانشگاه را به حوزه آورده‌اند. دانشگاه باقرالعلوم قم و مدرسۀ عالی تربیت مدرس قم و دانشگاه مفید و مؤسسۀ امام خمینی (تحت نظر آیت‌الله مصباح‌یزدی) و مدرسۀ امام خمینی (مخصوص طلاب خارجی) فعالیت‌های گسترده‌ای از این دست دارند.
از همین نمونه‌هاست مدرسۀ عالی شهید مطهری و دانشگاه امام صادق(ع) که هر دو در تهران فعالیت دارند و با روش حوزوی و دانشگاهی اداره می‌شوند و تا سطح دکتری فلسفه، افراد نخبه‌ای را گزینش و تربیت می‌کنند. وانگهی در رشته الهیات دانشگاه تهران هم دانشجویان فلسفه تا سطح دکتری کم نیستند و جالب این که تعداد طلاب حوزوی در میان دانشجویان دکتری دانشکده الهیات دانشگاه مزبور چشم‌گیر است. «انجمن حکمت و فلسفه» هم در تهران فعالیت دارد و در رشته فلسفه اسلامی تا سطح کارشناسی ارشد، دانشجو تربیت می‌کند.
دانشگاه علامه طباطبایی و دانشگاه پیام‌نور و دانشگاه تربیت مدرس نیز ـ مخصوصاًً ـ به کار مهم تربیت دانشجو در رشتۀ فلسفه اسلامی اشتغال دارند و بعضاً تا مقطع دکتری پیش رفته‌اند. در شهرستان‌ها نیز بخش‌هایی از دانشگاه‌های دولتی به تربیت دانشجویان در رشته فلسفۀ اسلامی مشغولند و در این میان نباید از تلاش و قدمت دانشگاه فردوسی مشهد در تربیت دانشجویان فلسفه اسلامی و نقش استاد آشتیانی غافل بود.
به راستی بسیار بعید است که در هیچ دوره‌ای این همه به رشتۀ الهیات و مخصوصاً فلسفه اسلامی توجه شده باشد. آنچه نوشته شد، تنها مربوط است به فلسفۀ اسلامی و اگر مراکزی که در دانشگاه‌ها به فلسفۀ محض پرداخته‌اند، به فهرست مراکزی که به فلسفه و کلام اسلامی روی آورده‌اند، اضافه کنیم، خواهیم دید که افراد بسیار چشمگیری به فلسفۀ اسلامی و فلسفۀ محض در حوزه‌ها و دانشگاه‌ها روی آورده‌اند و صد البته که این‌ها برای دلسوزان انقلاب، افتخارآفرین است. گذشته از این‌ها رشته‌هایی هم وجود دارد که به فلسفه‌های مضاف توجه دارند، مانند فلسفۀ علم، فلسفۀ تاریخ، فلسفۀ اخلاق، فلسفۀ دین و فلسفۀ هنر.
همایش‌های فلسفی و کلامی هم درخور توجه است. «بنیاد صدرا» به یک نهاد معتبر جهانی تبدیل شده و چند سالی است که، به‌ عزم معرفی حکمت متعالیه، همایش‌هایی برگزار می‌کند که نمی‌توان از تلاش‌های گسترده آیت‌الله سیدمحمد خامنه‌ای غافل بود.
در کنار دانشگاه‌های دولتی دانشگاه آزاد اسلامی نیز بسیار فعال است و مخصوصاً به فلسفۀ اسلامی در مقاطع مختلف، بسیار اهمیت داده و همه ساله عدۀ کثیری از طالبان و عاشقان فلسفه اسلامی در واحدهای مختلف آن دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شوند.
در خاتمه باید از نشریات متعددی که به نام‌های مختلف از قبیل «کلام اسلامی»، «قبسات»، «مقالات و بررسی‌ها»، «برهان و عرفان» و... منتشر می‌شود، غافل بود.
چاپ کتاب در عصر انقلاب، موقعیتی عالی پیدا کرده و در این میان، کتاب‌های فلسفی و کلامی از اهمیت والایی برخوردارند. با این حساب امید می‌رود که به میمنت این انقلاب، صاحب‌نظران بسیاری در حوزۀ فلسفه و کلام به وجود آیند و کشور فارابی و بوعلی سینا و سهرودی و صدرالمتألهین را به نام‌های امثال ایشان، سربلندتر و سرافرازتر سازند.
آنچه مهم است این است که بزرگان حوزه و دانشگاه همچنان به فلسفه و کلام اسلامی بها دهند، تا کشور ما همچون گذشته تولیدکنندۀ فکر و دانش در تمام حوزه‌ها، به ویژه در حوزه فلسفه و کلام، باشد.
ما نباید در حوزۀ علم و اندیشه، تنها به واردات و ترجمه و تعلیقه بپردازیم، بلکه باید همت بلند داریم و خود تولیدکنندۀ اندیشه باشیم و الاّ واماندگان و وابستگان خواهیم بود که از اسلاف خود بریده‌ایم. طبیعت انقلاب شکوهمند اسلامی وابستگی و واماندگی را طرد می‌کند و استقلال و پویندگی را می‌پسندد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات